هدف زنده گي
تصور کنید:یکی از دوستان شما به نزدتان می آید، پس از سلام و احوالپرسی کوتاه و مختصر و بی هیچ مقدمه و توضیحی از شما می خواهد هر چه زودتر آماده شوید و با او از منزل خارج شده و راه بیفتید،اگر این دوست به اندازه کافی مورد اعتماد شما باشد، با او همراه می شوید، در عین حال در این زمان ، نخستین پرسشی که در ذهن شما خلجان می کند ،چیست؟ آیا از خود نمی پرسید ، مرا به کجا و برای چه کاری می برد؟ اگر این پرسشها را با دوست خود در میان بگذارید و فرض کنیم او به شما پاسخ ندهد و همان طور شما را بدون توضیح و بدون آنکه مشخص باشد به کجا می رود و در پی چه کار و هدفی است ، شما را به این طرف و آن طرف بکشاند ،هر چقدر هم این گشت و گذار برایتان لذت بخش و نشاط انگیز باشد تا چه مدت می توانید بدون آگاه شدن از مقصد و هدف این سفر،دوست خود را همراهی کنید؟چند دقیقه ؟ چند ساعت ؟ یک روز؟ چند روز ؟ و یا...؟
بی تردید ،پس از مدتی،پرسشهای پیش گفته شما را آزار می دهد و ناگزیر از رفیق خود می پرسید: کجا و به دنبال چه می رویم؟ اگر باز هم پاسخ روشن نباشد،سردرگمی و بلا تکلیفی شما را خسته می کند و همراهی دوست خویش را هر چند صمیمی باشد ترک می کنید.
همه ما از روزی که به دنیا آمده ایم به ویژه از آن زمان که بالغ و بزرگ شده و خود کارهای خود را برنامه ریزی و مدیریت می کنیم، آیا هر از چند گاه از خود می پرسیم که به کجا می رویم و به دنبال چه هدف و مقصدی هستیم؟ آیا همه ما در طول زنده گي در گیر عادتها و کارهای تکراری که دیگران انجام می دهند و ما از آنها یاد گرفته ایم نیستیم؟ آیا هرگز از خود پرسیده ایم که واقعا چه می کنیم؟ به دنبال چه هدف و مقصدی روانیم؟
اندکی فکر کنید و بیندیشید :
آیا ما در شمار کسانی نیستیم که پس از سالخوردگی و پیر شدن و تمام شدن و از دست رفتن سرمایه و نشاط و نیروی نوجوانی ،تازه متوجه می شویم، عمر ما بیهوده گذشته و تلف شده است و دیگر هم، فرصت جبران آنچه را از دست داده ایم نداریم إ
یکی از دلایل عمده و اصلی موفقیت در زنده گي و مهمترین عوامل احساس افسردگی و بیهودگی، نداشتن اهداف مشخص و روشن در زنده گي و در نتیجه گذراندن زمان و عمر پر بها به بطالت و پوچی است .
کمتر پژوهشی انجام شده و کتابی درباره موفقیت و کامیابی نگارش یافته است، مگر آنکه از همان ابتدا به نقش و کارکرد هدف و هدف گذاری به عنوان یکی از پایه ها و ارکان مهم موفقیت تاکید کرده است،تا جایی که حتی برخی از روانشناسان موفقیت را بر اساس هدف و هدف مندی تعریف کرده و آن را پیشرفت گام به گام و به موقع در جهت و به سمت و سوی هدف دانسته است.
تجربه نشان داده و ثابت کرده است که افراد هدفمند حتی وانگهی که در معرض شکنجه های سخت و توان فرسا قرار گرفته اند ،توانسته اند به نیروی آرزو و رسیدن به هدف زنده بمانند و پنجه در پنجه رنج ها و دردها و سختی ها بگذارند و اگر چنانچه هدفی نداشته اند به زودی در برابر شرایط تسلیم شده ، خود را باخته و از بین رفته اند،داستانهای شگفت از مقاومت مردان و زنان هدفمند و انقلابی و تسلیم شدن و اعتراف زود هنگام دزدان مجرمان و تبهکاران در برابر تهدید و فشار اندک ،از همین منظر قابل فهم است.
در واقع آنچه انسان را از پا در می آورد ،سختی ها ،رنج هاو رویدادهای نا مطلوب نیست بل بی معنا شدن و نبودن هدف در زنده گي است که انسان را دستخوش امواج پر تلاطم پوچی، زوال و نابودی تدریجی می کند، هشدار دادن پیشوایان ،اندیشمندان و متفکران از گذران عمر و فرصت،به بیهودگی و بی هدفی ناظر به همین واقعیت حساس و سرنوشت ساز است.
محمود بن عمر بلخی (متولد 559 ه ق )سروده است :
قد قامه القیامه یا ایها النیام
هبوا عن اعنام و کفوا عن الحرام
{قیامت بر پا شد ای خفتگان
از خواب برخیزید و دست از حرام بر دارید}
ای زمره معارف و ای رفقه کرام
تا کی هوای باده و تا کی حدیث جام
فاالرحح حین یختلس القرآن فی اهتزاز
و اللیث حین یفترس الصید فی ابتسام
{نیزه،هنگام بر خاک انداختن حریف در اهتزاز است
و شیر هنگام دریدن شکار،خندان است.
منگر بدان که هست تو را مالها بدست
منگر بدان که هست تو را کارها به کام
فاالنجم حین لاح قد سود فی الرجی
و البدر حسین تم قد اقمتم باالغمام
{ستاره وقت طلوع با تاریکی رو برو می شود
و بدر هنگامی که به مرحله کمال می رسد با ابر روبرو میگردد
عارض چو شیر گشت ،مدام از دو کف بنه
کندر پیاله کس نکند شیر با مدام
فا الشیب قد تبلج و الصبح قد برا
یا قوم قد نصتحکم الیوم واسلام
{پیری آشکار گشت و صبح رحیل پدیدار
ای مردمان ،من آنچه شرط نصیحت بود گفتم ،بدرود}
پیری به تو رسید و جوانی ز تو رمید
کردیم نصیحت و رفتیم و السلام (1)
متون روایی و دینی نیز،را مکرر به این واقعیت توجه و بیدار باش می دهد:
1 – اضاعه الفرصته غصه (2)
از دست دادن فرصت، مایه اندوه است.
2 -- بادر الفرصته قبل ان تکون غصه (3)
فرصت ها را در یابید پیش از آنکه باعث اندوه شما شود.
3 – لیس کل عوره تظهر ولاکل فرصته تصاب(4)
چنان نیست که هر عیبی آشکار و هر فرصتی دست یافتنی باشد.
4 – کل معاجل سیا النظار و کل موجل یتعلل با التسویف (5)
آنان که وقت شان پایان یافته خواستار مهلتند و آنان را که مهلت دارند کوتاهی می کنند.
5 – احذروا نفار النعم فما کل شارد بمردود (6)
از فرار تخت ها بر حذر باشید ،زیرا هر گریخته ای باز نمی گردد.
6 – و با درو با العمال عمرا ناکسا او مرضا حاسبا او عوتا خالسا (7)
بشتابید به سوی کارها(هدف ها) پیش از آنکه عمرتان پایان پذیرد ،و یا بیماری مانع شود و یا تیر مرگ شما را هدف قرار دهد.
7 – الآن عبادالله و الخناق مهمل و الروح مرسل فی فینه الارشاد وراحه الاجساد و باحه الاحتشاد و مهل البقیه و انف المشیه و انظار التربته و انصباح الحوتبه قبل الفنک و المضیق و الروع و الزهوق و قبل قدوم الغایب المنتظر واخذه العزیز المقتدر. (8)
ای بندگان خدا! هم اکنون به اعمال نیکو بپردازید،تا ریسمان های مرگ بر گردن شما سخت نشده و روح شما برای کسب کمالات آزاد است و بدن ها راحت، و در حالتی قرار دارید که می توانید مشکلات یکدیگر را حل کنید ،هنوز مهلت دارید و جای تصمیم و توبه و بازگشت از گناه باقی مانده است،عمل کنید، پیش از آن که در شدت و تنگنای وحشت و ترس و نابودی قرار گیرید، پیش از آنکه مرگ در انتظار مانده فرا رسد و دست قدرتمند خدای توانا شما را بر گیرد.
افراد بی هدف، از نظر عوامل و اسباب باز دارنده از هدف گزینی ،عمدتا به دو گروه تقسیم می شوند:
اول : کسانی که غرق در مشکلات و گرفتاری هایند ،سرگرمی ،مشغولیت و گرفتاری ارادی و یا غیر ارادی و نا خواسته این گروه چندان زیاد نیست که فرصت اندیشیدن دوباره هدف را از دست آنان ربوده است.
.دوم : دسته دوم کسانی استند که فرصت و مجال اندیشیدن دوباره هدف های زنده گي را دارند ولی دچار پوچی ،تنبلی ،کسالت و خلا ذهنی اند،از سر بطالت و ندانم کاری و نادانی ،چیزی به نام هدف برای خود و زنده گي خود نمی شناسند.
افراد هدفمند نیز بر دو گروه قابل تقسیم اند:
یک: کسانی که اهداف روشن، واضح و معقول دارند و تمامی امکانات و برنامه های دست یافتن به هدف خویش را نیز محاسبه کرده و در چشم انداز خویش دارند.
دو: کسانی که هدف دارند اما هدف آنان به اندازه کافی روشن ،مشخص و قابل دسترسی نیست و یا هدف آنان خردمندانه و معقول نیست و یا اینکه برای رسیدن به هدف برنامه ریزی درست نکرده و امکانات لازم برای حصول آن را فراهم نیاورده است و یا همه این ها موجود اند اما به اندازه لازم در راه رسیدن به هدف خویش تلاش و کوشش نمی کنند و در نتیجه در راه رسیدن به اهداف خود،دچار شکست وناکامی می شوند،عوامل شکست و ناکامی در رسیدن به هدف را نیز می توان به سه نوع دسته بندی کرد :
1) در پاره موارد با این که هدف مشخص و روشن و قابل وصول و معقول است اما فرد صاحب هدف برای رسیدن به آن راه و روش درست انتخاب نکرده است.
2) گاه شکست و ناکامی د رهدف به این بر می گردد که شخص صاحب هدف ،راه درست را برای رسیدن به هدف انتخاب کرده است اما به اندازه کافی تلاش نمی کند تا ابزارها و وسایط دسترسی به هدف و مقصد را به کار بندد، تلاش و همت،به پیمانه درستی و کارا بودن راهها و روشهای دسترسی به اهداف مهم اند.
3) عامل سوم شکست وناکامی در راه رسیدن به هدف به مسایل خارج از اراده و تدبیر شخص یعنی اسباب بیرونی بر می گردد ومانع دست یابی فرد به مقصد و هدفش می شود .
بدین ترتیب مشخص می گردد که هر یک از دو مقوله توفیق و شکست افراد در زنده گي به تناسب و باقتباس هدف داری و نداشتن هدف و نیز دسترسی و عدم دسترسی به آن ارزیابی می گردد.
آیا تاکنون اندیشیده اید که شما در این دسته بندی در کدام یک جای می گیرید ؟
ضرورت هدف داشتن در زنده گي:
پیش از پاسخ به این سوال لازم است که برای روشن شدن موضوع اندکی درباره کلمه زنده گي ،و معنای آن توضیح بدهیم و بپرسیم مراد از این کلمه چیست؟ مسلما چنین کاری در پاسخ به این که آیا زنده گي هدف دارد یا نه و نیز در پاسخ به سوالات دیگر، ما را یاری می کند . اگر چه کلمه زنده گي معانی متعددی دارد که برای دانستن آنها شاید بهتر باشد به کتب لغت و پوهنتونها و دایره المعارف ها مراجعه کرد، اما گمان می رود برای پاسخ به این سوال بهتر است به معنای اصلی این کلمه توجه کرد.یکی زنده گي به معنای زیستن ،زنده بودن ویا به تدبیر دیگر معنای بیولوژیکی و یا زیست شناسی کلمه زنده گي و دیگری زنده گي به معنای حیات معنوی با توجه به حقیقت آدمی ویا تحقق بخشیدن آن کمالاتی که به نحو بالقوه در همه انسانها وجود دارد.
درباره معنای اول یعنی زنده گي به معنای بیولوژیکی کلمه،باید گفت که انسان به یک معنی مانند حیوانات دیگر زنده گي می کند ،ولی زنده گي بیولوژیکی او به دلیل جامعیت وجودی اش قابل مقایسه با زنده گي بیولوژیکی حیوانات نیست .تنوع غذای انسان از غذای ژاپنی ،چینی ،و هندی گرفته تا انواع غذاهای اروپایی و امریکایی و...حد و مرز ندارد . به علاوه در هر دوره ای از ادوار زنده گي بشر علوم و فنون آن دوره در پیشرو ایت زنده گي مادی به انسان کمک کرده اند . دانش هایی چون علوم طبیعی ، ریاضیات ،علم اقتصادو ...در شکوفایی زنده گي مادی انسان سهم بسزایی داشته اند.این امر به ویژه در روزگار ما بیش از دیگر ادوار تاریخ بشر به چشم می خورد ،علم و تکنولوژی در بیست سال گذشته بیش تر از همه اعصار و قرون تاریخ بشر پیشرفت داشته و مایه رونق و پیشرفت زنده گي مادی بشر شده است. این خود مدعای ما را اثبات می کند که زنده گي بیولوژیکی انسان با جانوران دیگر اصلا قابل قیاس نیست .
معنای دیگر زنده گي به حیات معنوی و حیات به معنای اصل الهی در وجود انساناست.این معنای حیات با زنده گي به معنای بیولوژیکی کلمه بسیار تفاوت دارد و در ادیان ،عرفان و حکمت الهی این معنای زنده گي با حیات هم بسیار مورد توجه قرار می گیرد. هر یک از این دو معنای زنده گي ،ضدی دارد که ار آن به مرگ تعبیر می شود. زنده گي بیولوژیکی ،مرگ بدن را در پی دارد و زنده گي معنوی،ملازم با هلاک و مرگ معنوی است.هر یک از این دو نوع حیات ،با تولدی همراه است .اغاز زنده گي بیولوژیکی تولد بدن و آغاز حیات معنوی تولد دیگر روح است. به کلام حضرت عیسی در انجیل که در قرآن نیز بدان اشارت رفته است توجه کنیم که گفت هر آن کس که دوباره متولد نشده باشد (تولد جسمانی و تولد روحانی )هرگز به ملکوت آسمان نخواهد رسید.
پس از این مقدمه در پاسخ سوال نخست باید گفتکه هر یک از دو معنای زنده گي ،وجود هدفی را اقتضا می کند و تجربه تاریخی نوع بشر خود این مطلب را تایید می کند .پیشرفت مادی بشر ،چنان که دنیای امروز آن را به خوبی اثبات مینماید ،بدون داشتن هدف امکان پذیر نبوده است و پیشرفت و ارتقای معنئی او نیز به طریق اولی ،داشتن یک هدف متعالی را ایجاب می نماید (9)
والاترین هدف
از دیدگاه معنوی والهی ،هدف مشترک برای همه انسانها می تواند این باشد که در یابند ،خداوند آنان را برای چه غایت و هدفی آفریده است و چه رسالت و وظیفه ای بر دوش آنان گذارده است.اگر انسان به این غایت و هدف آشنایی و شناخت پیدا کند همه آرزوها و رویاها و هدف ها باید که سازگار و هم سو با آن غایت و هدف سامان داده شود. می دانیم که انسانها به اراده خداوند به این دنیا آمده اند و خود در این فرایند کوچکترین نقشی نداشته اند پس از تولد و زاده شدن این اختیار و توانایی بدانان داده شده است که خود زنده گي کنند و برای خویش هدف و آرزو و رسالت ومسئولیت تعیین کنند البته که خداوند انسانها را در این عرصه تنها نگذاشته و راهنمایانی برای شان دادن هدف و راه رسیدن به آن،فرستاده است اما متاسفانه در بسیاری از موارد ،انسانها از اراده و اختیار خویش چنان که باید رسیدن و شناخت هدف استفاده نمی کنند و نقشی را که در نمایشنامه زنده گي و ربانی بر عهده آنان نهاده شده و به خوبی ایفا نمی کنند .
ژانرهای تبلیغی ادبی
مقدمه:
قبل از اينکه در رابطه به ژانرهاي تبليغي ادبي طور مشرح و همه جانبه مطالبي عرضه گردد، ناگزير بايد به گونهء مقدمه در باب تبليغ که خاصهء ژورناليزم است و به همين ترتيب در رابطه به صنايع ادبي که ارتباط مستقيم به ادبيات دارد، معلوماتي ارايه گردد.
چنانچه ميدانيم، و قسمي که از عنوان پيداست، ژانرهاي تبليغي ادبي؛ آميزه يي از ژورناليزم و ادبيات است. درينجا سؤال خلق ميشود که تبليغ چيست؟
در جواب بايد گفت که وسيلهء تأثير سياسي بالاي توده هاي وسيعي از مردم از طريق تدوير ميتنگ ها، ايراد سخنراني ها، چاپ جرايد، روزنامه ها و مجلات، راديو، تلويزيون و سينما و يا به عبارهء ساده تر، تبليغ؛ عبارت از تنوير اذهان عامه توسط وسايلي که فوقاً تذکر داده شد.
گاهي ديده ميشود که بسياري تبليغ و پروپاگندهاي مترادف با هم ذکر مي نمايند که گويا هردو داراي يک معنا و مفهوم است، در حاليکه همه ميدانيم پروپاگند عبارت از: توضيح و اشاعهء نظريات و افکار سياسي و فلسفي براي صنف يا قشري از افراد جامعه است، اما در مقايسه با تبليغ، ژرف تر، عميق تر و همه جانبه تر. پروپاگند را ميتوان در زبان خود "ترويج" ترجمه کرد.
قابل ذکر است که وسايل ترويج با تبليغ فرق دارد، به اين مفهوم که ترويج ميتواند توسط سخنراني ها، چاپ کتب و رساله ها، چاپ مجله ها و اوراق منفرد صورت گيرد.
همچنان ناگفته نبايد گذاشت که در ارتباط به صنايع ادبي نيز سخناني به گونهء مقدمه و خيلي ها مختصر ذکر گردد. پس بيائيد ببينيم ، صنايع ادبي يعني چه؟ در جواب بايد گفت که هرآنچه باعث زيبايي کلام ميگردد، صنايع ادبي است. صنايع ادبي به دو دسته تقسيم شده است:
1-صنايع لفظي: آنست که زيبايي کلام در لفظ است. به اين مفهوم که هرگاه معنا را حفظ کنيم و لفظ را تغيير دهيم، به زيبايي کلام صدمه وارد گردد؛ مثال در نثر مسجع: "علم چشمه ايست زاينده، دولتيست پاينده". حالا اگر به جاي "زاينده"، "بوجود آورنده" و به جاي "پانيده" کلمهء "جاويدان" را ذکر نمائيم ، زيبايي کلام از بين مي رود.
2-صنايع معنوي: آنست که زيبايي کلام در معنا است نه در لفظ؛ يعني اگر معنا را حفظ کنيم و لفظ را تغيير دهيم زيبايي کلام از بين نرود. در اينجا به گونه مثال تمام گفتار بزرگان و دانشمندان از زبان ها و فرهنگ هاي مختلف ميتوان ذکر گردد. واضح است که صنايع ادبي زياد ميباشند، اما ما در اينجا از تشبيه، استعاره، و تجنيس ذکر مي نمائيم؛ زيرا مورد استفادهء بيشتر قرار ميگيرند.
تشبيه: در لغت همانند کردن را گويند و عبارت از صنعت ادبيست که چيزي را به چيز ديگري هم مانند کنند، آنچه که تشبيه ميشود "مشبه" و آنچه که به ان تشبيه ميشود "مشبه به" ناميده ميشود و صفت مشترک ميان اين دو را وجه شبه نامند. به گونهء مثال: قد رحيم الله سرو را مانند است. درينجا "رحيم الله" مشبه و "سرو" مشبه به و "بلندي قامت" وجه شبه است.
استعاره: در لغت به معناي به عاريه گرفتن است و در حقيقت تشبيهي است اختصار شده که از مشبه و مشبه به فقط يکي آن ذکر ميشود و گوينده ادعا ميکند که مشبه از جنس مشبه به است؛ به گونهء مثال: سرو امد.
کنايه: هرگاه غير از معناي حقيقي کلمه براي معناي ديگري استعمال گردد؛ کنايه است.
تجنيس: عبارت از کلماتي است که از نگاه ساختار املايي و خوانش يکسان باشند ولي در معنا فرق داشته باشند؛ مثال:
آن يکي شير است کآدم ميخـورد
وان دگـر شير است کآدم ميخورد
لحظـه
اصلاً کلمهء عربي است که به معناي نگريستن از گوشهء چشم، و چشم بهم زدن ميباشد که لحظات جمع ان است؛ اما درينجا هدف از لحظه عبارت از يک ژانر مشخص تبليغي – ادبي ژورنالستي ميباشد. وظيفهء ژانر لحظه آنست که در بارهء زنده گي يا کار يک فرد يا گروهي از اشخاص و افراد معلومات ارائه کند. چون لحظه يک ژانر تبليغي- ادبي است؛ بناءً محتواي آن کلاً اطلاعي نبوده ، بلکه با عبارت زيباي ادبي ارائه ميگردد.
خصوصيت مشخص لحظه آنست که زنده گي و خاطرهء متبارز شخص را ترسيم و تصوير مينمايد. همچنان قابل تذکر است که لحظه؛ جهان معنوي و روان قهرمان را بدون عبارت توضيحي مزيد به خواننده گان پيشکش مينمايد. همچنان لحظه نويس نه تنها سيماي ظاهري قهرمان را، بلکه محيط واقعه و زمان واقعه را نيزترسيم و تصويرمينمايد. به همين ترتيب در لحظه نه تنها شجاعت، بردباري، از خودگذري، برتري و صداقت در مسلک و وظيفهء قهرمان، بلکه ساير صفاتي که در رشد معنوي شخصيت قهرمان رول دارد، متبارز ميسازد.
واضح است که در زنده گي فردي هر شخص وقايع فراموش نا شدني زيادي به وقوع مي پيونددکه ممکن براي خود فرد از اهميت زيادي برخوردار باشد، ولي در لحظه همهء اين وقايع گنجانيده نميشود، فقط آن وقايعي ذکر ميگردد که نادر بوده و از اهميت اجتماعي برخوردار باشد. به همين ترتيب خصوصيت ديگر لحظه؛ اينست که سرعت در نشر آن بايد در نظر گرفته شود؛ يعني همينکه سوژه انتخاب شد فوري به جمع آوري مواد اقدام شده، به تهيهء لحظه کوشش شود و جهت نشر آماده گردد.
با در نظرداشت آنچه گفته آمديم ، صحبت هاي خود را جمع بندي نمائيم؛ به اين نتيجه ميرسيم که لحظه؛ يک ژانر ژورنالستي بوده ، بر مبناي ارقام و حقايق استوار است. قهرمان ان واقعي بوده ، ترسيم و تصوير در آن شکل عيني و عادي را نداشته ، بلکه با استفاده از صنايع ادبي زينت مي يابد. همچنان بايد گفت که در لحظه ميتوان از تخيل، کار گرفت؛ اما نه در انعکاس ارقام و حقايق ، بلکه در تکميل فکري که قرار است بر اساس آن، لحظه را نوشت.
همه ميدانيم که تخيل در روزنامه نگاري در خدمت بازتاب واقعيت قرار دارد. تخيل در ژورناليزم و مخصوصاً ژانر هاي تبليغي – ادبي تخيل مجاز بوده و از آن در پيوند صحنه ها استفاده ميشود. همانگونه که در هنر تياتر و سينما از "کريم" يا مکياژ استفاده ميشود يا به همان ترتيبيکه در فلم از موسيقي استفاده ميشود.
مشابهت ها و تفاوتهای لحظه با سایر ژانرهای ژورنالیستی
واضح است که لحظه با سایر ژانرهای ژورنالیستی، مشابهت ها و تفاوتهایی دارد؛ مشابهت لحظه با خبر در اینست که هر دو از حقیقت نو ، اطلاع میدهند؛ اما فرق لحظه با خبر در اینست که: خبر؛ و بیان دانشمندان ژورنالیزم نقل ساده، عینی و خالص واقعه است؛ در حالیکه لحظه، بر اساس صنایع ادبی و آرایش و پیرایش ادبی نوشته شده و در آن ترسیم و تصویر صورت می گیرد.
لحظه، با ژانر اطلاعی راپورتاژ یا گزارش، بیشتر مشابهت دارد؛ زیرا در هر دو ترسیم و تصویر وجود داشته، از صنایع ادبی استفاده میشود، ولی فرق لحظه با راپورتاژ در اینست که: لحظه؛ در رابطه با شخص نوشته می شود و راپورتاژ؛ در رابطه به واقعه.
مشابهت لحظه با اوچرک از همه بیشتر است. حتی عده یی از دانشمندان ژورنالیزم، لحظه را یک نوعی از اوچرک می دانند؛ زیرا از همه جهات لحظه و اوچرک یکسانی دارند. تنها فرق میان این دو اینست که: لحظه؛ یک لحظهء زنده گی یا نهایتاً دو لحظهء زنده گی قهرمان را در بر می گیرد؛ در حالیکه اوچرک یا حماسهء قهرمان واقعی؛ بیشتر از دو لحظهء زنده گی قهرمان را در بر می گیرد.
لحظه با داستان هم مشابهت های زیادی دارد؛ شیوهء بیان هردو، ترسیم و تصویر درهردو و استفاده ازصنایع ادبی در لحظه و داستان یکسان است، اما فرق عمده در بین این دو اینست که: داستان؛ کلاً تراوش ذهنی نویسنده بوده، متکی به تخیل نویسنده ، هستی می یابد؛ در حالیکه لحظه؛ بر اساس ارقام و حقایق استوار بوده، اندکی هم ازآن عدول نمی نماید.
مختصری پیرامون تاریخچهء ژانرهای تبلیغی – ادبی در افغانستان
به صورت مشخص و واضح، ژانر های تبلیغی – ادبی؛ یعنی لحظه و اوچرک، بعد از حاکمیت حزب دموکراتیک خلق افغانستان، در مطبوعات کشور عرض وجود نمود. حزب دموکراتیک خلق افغانستان، جهت تشویق و دفاع از حاکمیت خویش در چارچوب ژانرهای تبلیغی – ادبی، آنانی را که به دفاع مسلحانه از حاکمیت آن حزب، می پرداختند، تعریف و توصیف می نمودند. در همین زمان است که، برای اولین بار مجموعه یی از اوچرک؛ زیر نام "بابه توره"، توسط "ببرک احساس" نوشته شد و روزنامهء "پراوادا"؛ ارگان نشراتی حزب کمونیست شوروی سابق، از همین مجموعه، طی مقاله یی تحت عنوان "تولد اوچرک در مطبوعات افغانستان" یاد آور شد.
البته، قابل یادآوریست که، عناصر ژانرهای تبلیغی – ادبی، از سالها قبل در نوشته های نویسنده گان ما، که از طریق مطبوعات بازتاب یافته است، وجود داشته است؛ زیرا آنها می دانستند که، با این شیوهء بیان، می توان گیرنده گان و. ا. هـ. را تحت تأثیر قرار داد؛ چنانچه: در زمان سلطنت محمد ظاهرشاه ، جریدهء "لمر"، نوشته یی را در بارهء کلینر بس مسافر بری که جان خود را فدا کرد و نگذاشت تا بس با مسافرین آن در دره سقوط نماید، نوشت؛ که این نوشته، کاملاً با ژانر لحظه مشابهت دارد.
نا گفته نباید گذاشت که، ژانر های تبلیغی – ادبی، منوط و مربوط به کدام حزب خاص و ایدیالوژی خاص نیست؛ فقط یک ژانر مشخص ژورنالیستی است که ، میتوان از آن ، برای گرفتن سرمشق و یا عبرت، در و. ا. هـ. استفاده کرد.
انواع لحظه
لحظه به 3 نوع تقسیم شده است: 1- لحظۀ پورتریتی، 2- لحظۀ پرابلماتیک و 3- لحظۀ ادبی.
1-لحظۀ پورتریتی:
در این نوع لظه قبل از همه سیمای معنوی و ظاهری قهرمان ترسیم و تصویر شده و اولتر از همه برجسته گی شخص در مرام و مسلکش ترسیم و تصویر می گردد. همچنان در لحظهء پورتریتی، سایر جهاتی که به تبارز شخصیت معنوی قهرمان می افزاید نیز باز تاب داده میشود.
2- لحظۀ پرابلماتیک:
در این نوع لحظه حتمی حل یک پرابلم حاد اجتماعی انعکاس داده میشود. هرچند در این لحظه کار در درجۀ اول قرار دارد، ولی این گپ به این مفهوم نیست که شخصیت شخص در درجۀ دوم قرار گیرد. از لحظه های پرابلماتیک نه تنها در بارۀ یک شخص، بلکه در بارۀ گروهی از اشخاص و افراد که در یک پرابلم حاد اجتماعی نقش داشته اند، ترسیم و تصویر صورت می گیرد، ولی یک شخص در این نوع لحظه ها منحیث قهرمان اصلی و مرکزی مد نظر گرفته می شود.
3- لحظۀ ادبی:
در حقیقت قهرمان لحظۀ ادبی خود نویسندۀ لحظه است. به این مفهوم که نویسنده، خواستها، آرزوها، امیال و برداشتهای خود را از محیط و ماحول خویش با در نظرداشت خصوصیت کلی لحظه انعکاس میدهد.
مراحل تهیۀ لحظه
1- انتخاب سوژه: چنانچه قبلاً نیز تذکر رفته است، سنگپایۀ بنای لحظه را سوژه تشکیل میدهد و به همین ترتیب هر لحظه عمدتاً پیرامون یک شخص و یک موضوع نوشته می شود. پس اگر سوژه و موضوع لحظه قبلاً تعیین نگردد، لحظه به یک شرح حال و یک بیوگرافی خشک تبدیل می شود. پس باید در قدم اول برای نوشتن لحظه، سوژه انتخاب شود؛ قسمی که میدانیم، سوژه یی که دارای اهمیت اجتماعی باشد؛ به گونۀ مثال:
هرگاه ما میخواهیم در مورد نقاشی، فرضاً بنام "احمد" لحظه یی بنویسیم، اولتر از همه از خود بپرسیم که چرا در میان اینقدر نقاشان "احمد" را منحیث قهرمان لحظه انتخاب کرده ایم. بناءً "احمد" باید عملی را انجام داده باشد که نسبت به سایر نقاشان برتری داشته باشد؛ زیرا از نگاه استعداد در نقاشی، ممکن نقاشان دیگر نیز همسطح "احمد" باشد.
2- پرورش سوژه: زمانی که سوژه انتخاب شد، باید سوژه به مشغولیت ذهنی نویسندۀ لحظه مبدل شود؛ به این معنا که، چه در هنگام کار، چه در موقع استراحت و حتی در هنگام صرف غذا به سوژه فکر نماید. در اینجا باید از خود بپرسد که با کیها تماس گیرد؟ به کدام منابع و آرشیف ها جهت کسب معلومات در مورد قهرمان با سوژۀ لحظه سر زند؟ و با کدام همکاران ژورنالیست خود جهت نوشتن لحظه مشوره نماید؟. اینها همه مسایلی اند که سوژه را به اصطلاح به پختگی می رساند.
3-گفتگو با اطرافیان: لحظه نویس به خاطری که قهرمان خود را عمیقاً بشناسد و معلومات کافی در بارۀ او بدست آورد، ناگزیر باید با اقارب ، دوستان، اعضای خانواده و نزدیکان قهرمان خود صحبت نموده به معلومات خود در مورد قهرمان لحظه بیافزاید. تجربه نشان داده است که با صحبت با اطرافیان قهرمان معلوماتی به دست می آید که نمی شود، آنرا با گفتگو با خود قهرمان بدست آورند؛ مخصوصاً مسایل مربوط به اخلاقیات و اعتقادات.
4- مصاحبه با خود شخص: واضح است که لحظه نویس جهت تکمیل معلومات خود در بارۀ قهرمان لحظه با خود قهرمان نیز مصاحبه می نماید و نظر به معلوماتی که طی مراحل قبلی در بارۀ قهرمان بدست آورده است، میتواند سؤالاتی مناسب و دقیق را از وی بپرسد. بهتر است این مصاحبه رو در رو و مستقیم صورت گیرد. همچنان ایجاب مینماید که روحیۀ حرفوی مصاحبه از ابتدأ تا انتهأ حفظ شده ، فضای دوستانه برهم نخورد.
مزایای بی منطق بودن
اگر منطقی نباشید، موفق می شوید. شما نباید بهانه تراشی کنید و هیچ بهانه ای را هم نپذیرید و بر موفقیت اصرار داشته باشید.
اگر منطقی نباشید، موفق می شوید. شما نباید بهانه تراشی کنید و هیچ بهانه ای را هم نپذیرید و بر موفقیت اصرار داشته باشید.
ال رون هوبارد از منطقی بودن به "توجیهات نادرست" یاد می کند. وقتی توجیهات نادرست را می پذیرید، بیش از حد منطقی می شوید.
نمونه هایی از توجیهات نادرست:
" نمی توانم بخاری تان را امروز درست کنم چون ممکن است باران بیاید" . واقعیت آن است که تعمیرکار می خواهد به یک مسابقه بسکتبال برود.
"هیچ یک از کارگران بعد از ساعت ۵ کار نمی کنند". حقیقت آن است که رئیس مایل نیست بعد از ساعت ۵ کار کند.
" نمی توانم مبلغی را که به شما قول داده بودم بپردازم زیرا همسرم بیمار است و نمی تواند برایمان غذا درست کند". واقعیت آن است که وی پولش را جای دیگری خرج می کند.
" ما اصلاً نمی توانیم این پروژه را تا فردا تمام کنیم، چون قبلاً هم هیچ وقت یک روز زودتر این کار را نکرده ایم" . حقیقت آن است که آنها قبلاً هرگز سعی نکرده اند که کار را یک روز زودتر تمام کنند.
● چرا موافقت؟
اگر با توجیهات نادرست موافقت کنید، شکست را پذیرفته اید. بهانه ها، توجیهات و منطقی بودن هیچ نتیجه ای ندارد.
در عین حال، مخالفت، اغلب به موفقیت شما کمک می کند.
"اگر شما بخاطر باران نمی توانید بخاری را امروز تعمیر کنید، ایرادی ندارد. من سعی می کنم کسی را پیدا کنم که بتواند با وجود باران بخاری را تعمیر کند".
"به عقیده من، افراد زیادی تا بعد از ساعت ۵ کار می کنند. شما یک مدیر هستید و لازم است که برنامه ها را کنترل کنید. مایل هستید به شما نشان دهم که چگونه می توان این کار را کرد؟"
"خوب برای همسرتان متأسفم ولی ارتباط آنرا با موضوع درک نمی کنم. شما قبول کردید که پول را امروز به من بپردازید بنابراین طبق قول شما من باید الان پول را از شما بگیرم".
هنگامیکه با توجیهات نادرست مخالفت می کنید، خورشید می درخشد، پرندگان آواز می خوانند و همه چیز خوب پیش می رود. دروغها ناپدید می شوند، حقیقت آشکار شده و راه حلها نمایان می گردند.
به همان اندازه که نسبت به مشکلات در برابر دیگران بی منطق هستید باید با خودتان هم بی منطق با شید. برای مثال : " خسته هستم و می خواهم زود بروم خانه. خیلی بد است ! می بایست مخالفت کنم و سرحال باشم! با انرژی کار می کنم. امروز باید روزی باشد که بتوانم به آن افتخار کنم".
مهمترین چیزی که نباید با آن منطقی برخورد کنید،اُفت آمارها است.
"اشتباه بزرگ و فاحشی که یک مدیر می تواند در بررسی و کنترل نمودارها داشته باشد این است که نسبت به آنها منطقی برخورد کند. این کار یک توجیه آماری نام دارد".
"کسی که نقص یک نمودار را می بیند و می گوید اُه ! البته که خوب است ... در آن لحظه موضوع را به حال خود رها کرده است".
"هرگز توجیه نکنید که چرا یک نمودار اُفت کرده، با آن منطقی برخورد نکنید. یک نمودار ناقص فقط یک نمودار ناقص است و در این میان کسی رفتار احمقانه ای کرده است" ال رون هوبارد.
در برخی از موارد، همه ما به بهانه تراشی یا پذیرفتن بهانه هایی درباره آمارهای راکد یا مختصر می پردازیم. به دلیل آنکه این ها توجیهاتی نادرست هستند، هیچ راه حل ممکنی برای آنها وجود ندارد.
"وضعیت مهارتهای خواندن در ایالات متحده دارد بدتر می شود زیرا ما شبکه های تلویزیونی خیلی زیادی داریم"
"کسب و کارمان کساد است زیرا دیگر کسی اجناس ما را نمی خرد"
"دیگر کسی از پیتر اتوموبیل نمی خرد چون او خیلی پیر شده"
با این وجود، هنگامیکه با توجیهات مخالفت می کنید و حقیقت را در می یابید، راه حل ها نمایان می شوند" برای مثال:
" تلویزیون با مهارتهای خواندن چکار دارد؟ ارتباط آن چیست؟ آه راستی به کودکان آموزش داده شده که چطوراز فرهنگ لغت استفاده کنند؟"
"دلیل کسادی کسب و کار شما این نیست که کسی اجناستان را نمی خرد. شکست شما به خاطر این است که نمی دانستید دارید چکار می کنید. آیا نحوه سود آوری را می دانید؟ کالایتان را در بازار آزمایش کرده اید؟ می دانید چطور تبلیغ کنید؟"
"اتفاقاً مردم از فروشندگان مسن تر اتومبیل می خرند. آیا پیتر هر روز کار می کرد؟ آیا کسی به پیتر آموزش داده که چگونه فروشندگی کند؟"
● تمرین
در مثالهای زیر تعیین کنید کدام یک توجیهات منطقی هستند و کدام یک اظهارات حقیقی؟
"من نمی توانم وزن کم کنم چون( خیلی گرفتارم) (چون تنبل هستم و عاشق شکلات)".
"سود دهی شرکت در حال افزایش است چون( من خیلی با لیاقت هستم) (چون سیستم جدید کامپیوتری کارایی ما را دو برابر کرده است)".
" پول ندارم چون (هیچ برنامه ریزی مالی انجام نمی دهم) (چون اوضاع اقتصاد خراب است)".
"من مجرد و تنها هستم زیرا (بیرون نمی روم تا با کسی ملاقات کنم) (چون هیچ کس مرا دوست ندارد)".
"نمی توانم یک دستیار خوب پیدا کنم زیرا (کارهای زیادی دارم) (زیرا وقت ندارم یک دستیار پیدا کنم)".
"من اجازه می دهم هر کسی هرکاری دلش می خواهد بکند (زیرا مهربان و ملاحظه کار هستم) (چون تو روی آنها در نمی آیم)".
در محل کار چگونه لباس بپوشیم و آیا لباس در شخصیت ما تأثیر دارد ؟
امـروزه هـمـه چـیـز بـا ســرعت شگفت انگیزی در حال حـرکت است. از آنجا که مردم این روزها با کمبود وقت مـواجه هستـنـد، فـقـط چـیـزهـایـی کــه به چشممان میخورد توجه ما را به خود جلب میکـند.این چیزها تبلیغات،جـلد مـجــلات و روزنــامه ها، بسته بندی محصولات و البته آدم ها هستند.
امـروزه هـمـه چـیـز بـا ســرعت شگفت انگیزی در حال حـرکت است. از آنجا که مردم این روزها با کمبود وقت مـواجه هستـنـد، فـقـط چـیـزهـایـی کــه به چشممان میخورد توجه ما را به خود جلب میکـند.این چیزها تبلیغات،جـلد مـجــلات و روزنــامه ها، بسته بندی محصولات و البته آدم ها هستند.
چـون خیلی مشغول هستیم و سرمان بيروبار است،ظاهر مسائل اهمیت بیشتری پیدا میکــند. این روزهابر خلاف گذشته فقط ظاهر افراد است که اولین و آخرین تاثیر را روی ما می گذارد و نشان دهنده ی رفتار و شحصیت افراد است. در محیط کاری این مسئله بیش از آنچه فکر می کنید اهمیت پیدا می کند.
● اهمیت خوش تیپ بودن
داشتن ظاهری خوب در محل کار اهمیت زیادی دارد و باعث می شود دیگران شما را جدی تر تلقی کنند. ربطی هم به سن و سال ندارد. چه پیر باشید و چه جوان، رعایت این موضوع به نفعتان است.
اگر باور نمی کنید، دو دفعه به بانک بروید، یکبار با ظاهری معمولی و متوسط و بار دیگر با ظاهری خوشایند، و تغییر نحوه ی برخورد افراد را با خود ببینید.
خوب لباس پوشیدن باعث می شود که در اولین برخورد روی افراد تاثیری مثبت بگذارید. بهتر است که در مواقع روبه رو شدن با ارباب رجوع یا افراد جدید در شرکت این مسئله را رعایت کنید.
ظاهر خوب پیام دیگری نیز در خود دارد. خوب لباس پوشیدن در محل کار به دیگران این تفکر را می دهد که شما همانطور که در لباس پوشیدنتان دقیق و وسواسی هستید، در کار نیز منظم و دقیق هستید.
هر محل کاری بر حسب محیط خود مدل لباس پوشیدن خاص خود را می طلبد. حتی در یک شرکت هم، افراد در پست های مختلف باید لباسهای مناسب پست خود را تن کنند. مسلماً مدیرعامل باید خیلی بهتر از کارمند ساده لباس بپوشد.
اما مدتی است که لباس پوشیدن در محل کار بیشتر برحسب راحتی لباس انتخاب می شود. از وقتی که مدیران شرکت ها دریافتند که کارمندان در لباسهای راحت بهتر از لباسهای رسمی و شق و رق می توانند کار کنند و بازده کار بالاتر می رود، این مسئله باب شد.
ابتدا لباس کار راحت و غیر رسمی، یک پیرهن همراه با شلوار با یک کت اسپرت بود. بعد ها این لباس به یک بلوز اسپرت و جین یا شلوار اسپرت تغییر کرد. تا اینکه به آنچه امروزه در بسیاری از شرکت ها می بینیم تبدیل شد: تی-شرت و شلوار جین .
این روزها دیگر لباس راحتی پوشیدن در محل کار هر ۵ روز کاری اول هفته به شکل عادت درآمده است اما در دو روز بعدی (معمولاً چهارشنبه و پنجشنبه) کارکنان مجبور هستند که خوب لباس بپوشند.
اما چنین لباس پوشیدنی مشکلاتی را هم به دنبال خواهد داشت. کارکنان ممکن است جدیت کمتری در کار خود نشان دهند و روابط کاری ممکن است بر هم بخورد.
● وقتش است که باز خوب لباس بپوشید
در اینجا می خواهیم سه مدل فرم لباس کار را برایتان معرفی کنیم:
۱) لباس راحتی: این نوع فرم لباس معمولاً یک پیرهن بدون کراوات با جین یا انواع شلوارهای راحت می باشد. در چنین محیط هایی معمولاً پوشیدن تی-شرت و شلوار جین یا سندل صحیح نمی باشد، هرچند که در بسیاری از محیط های جوان تر و صمیمانه تر پوشیده می شود.
۲) نیمه رسمی: پیراهن خوشدوخت با کراوات همراه با شلواری خوش جنس با کت اسپرت.
۳) رسمی: کت و شلواری دست دوخت همراه با پیرهن و کراوات هماهنگ با آن. ترجیحاً با پارچه ی راه راه باریک استفاده شود. استفاده از جلیقه هم زیر کت بسیار خوب است.
● نکاتی دیگر
درست است که می توانید بدون صرف میزان زیادی پول، خوشتیپ جلوه کنید، اما در مورد لباس کار بهتر است که خساست به خرج ندهید. همیشه به یاد داشته باشید: برای پول درآوردن باید پول خرج کنید.
در اینجا به نکاتی اشاره می کنیم که باید همیشه به خاطر داشته باشید:
تعداد زیادی پیراهن های شیک و خوش دوخت داشته باشید. این به شما کمک میکند که در نبود کت و شلوار هنوز خوشتیپی خود را حفظ کرده و همینطور هنگام استفاده از کت و شلوار، جلوه ی خوبی پیدا کنید. ولی موقع ست کردن پیراهن با کت و شلوارتان خیلی دقت کنید.
از زیورآلات زیاد استفاده نکنید. یک ساعت و حلقه کفایت می کند.
سعی کنید از نوک سر تا پنجه پا خود را زیبا کنید. موهایتان را همیشه تمییز نگاه دارید. ناخن هایتان را هم همیشه تمیز و کوتاه کنید. از عطر و ادوکلن استفاده کنید.
کفشهایتان را تمیز نگاه دارید. همیشه گفته اند که کفش نشاندهنده ی شخصیت افراد است.
در زدن گره ی کراواتتان دقت کنید.
در انتخاب لوازم فرعی مثل کیف و خودکار و کیف پولتان دقت کنید که حتماً با کیفیت بالا و زیبا باشند.
سعی کنید همیشه یک درجه بالاتر از همکارانتان لباس بپوشید. اینطور در محیط کار بیشتر جلوه خواهید کرد.
● به چشم بیایید
پوشیدن لباسهای راحتی هنگام کار بیشتر به این منظور بوده است که کارمندان در هنگام انجام کارها احساس راحتی کنند. اما این مسئله تا حدودی ایجاد مشکل کرده است.
دیگر وقتش رسیده است که پوشیدن شلوار جین را کنار گذاشته و کمی موقرتر و رسمی تر در محل کار لباس بپوشید تا همیشه بین همکارانتان به چشم بیایید !
تفاوت هاي زن ومرد
ازانجائيکه براي همه مبرهن وهويدا است درجهان امروزي دررول زنان ومردان تغيرات قابل توجه وملاحظه بوجودآمده است. بعضي ها عقيده دارند که تفاوتُ هاي نوعي بين رفتار وشخيصت زن ومرد وجود دارد. مردان فطرتاً بيشتر داراي وضعيت تهاجمي اند وفعالتر مي باشند. و زنان بيشتر به مراقبت وپرستاري از ديگران تمايل دارندو بيشتر احساساتي هستند. مردان بدون اينکه احساسات آنها را درک کنند که فطري است وجزء طبيعيت آنها ميباشد. با تهاجم غليظتري با زنان برخورد نموده وبرميزان جدائيها وطلاق هاي که هزاران نااميدي وقرباني بجا ميگذارد مي افزايند وزنان هم به عنوان خواست زمان وعربه هاي فريبنده ايکه پردرخشش تر دراغوا گري هاي آنها نقش بازي ميکند دماغ بالا نموده بدون درنظر داشت عواقب مملو از پرابلم هاي تنهائي ها خلاف ساختار وجودي اش بنام تساوي حقوق خصلت تهاجمي نمايشي پيدا مينمايد. همان است که زنان ومردان ناآگاهانه از ساختار فطرتي وذاتي همديگر درعميق ترين منجلاب بد نامي وبد بختي افتاده بي ثباتي، عدم اعتماد وبي آبروئي را به نسلهاي بعدي دودسته تقديم ميدارند. غافل ازاينکه چي بازي را درآورده اند وقربانيان بازي هاي ناآگاهانه آنها ازخودشان عميق از خود شان در فسق وفجور غرق ميشوند. بيايم تفاوت هايي که ميان زن ومرد است بررسي نموده به پيشگاه زنان ومردان جوان خود تقديم نمايم تا جامعه با ارزش انساني را از حيوانيت ددمنشانه نجات داده باشيم.
جسته وگريخته نفاوت مردان وزنان را شنيده وخوانده ايم ولي به صرحت وصداقتي که آغاي (محمد فنائي اشکوري) نوسنده عالي مقام که تما م کتابش باز گوي حقيقت هايست
که تاحال از زبان هيچ مردي نبرآمده است. هيچ واقعيتي را کتمان ننموده وجا دارد، من منحيث يک زن، ضمن اينکه از جناب شان مشکور وممنون باشم، نکاتي را درهمين زمينه ذکر فرموده اند عيناً درج مقاله حاضر نموده باورمنديم را بيشتر از امروز وبهتر از فرداي در پيشرفت،اجتماع انساني ميسازم. تا باشد که همه دربيان واقعيت ها شهامت بخرچ داده، اجتماع انساني را از فتنه وفساد پاکسازي نمايند. زيرا بيان حقيقت ولو تلختر از زهر مار باشد التيام آور بوده لکه هاي بدنامي را ازلوس جامعه بشري ميزدائيد.
آغاي اشکوري درکتاب (منزلت زن درانديشه اسلامي) خود چنين نگاشته است:
((وحدت درذات وتساوي درارزش، بين زن ومرد تفاوت بسياري هست که موجب تفاوت درپاره اي از احکام ولوازم ميباشد. اين تفاوت هارا مي توان به سه دستهء کلي تقسيم کرد:
1- تفاوت هاي طبيعي که خود بر دو قسم ميباشند:زيستي ورواني.
2- تفاوت هاي اجتماعي که محصول جامعهء انساني.رفتار ها ومناسبات بين آدميان است.
3- تفاوت درپاره اي از احکام ديني که ناشي از وحي است.
الف: تفاوت زيست شناختي از کروموزوم هاي نطفه تاشکل وحرکات بدني انسانها بوده تا بر تفاوتهاي اساسي که تعين کننده جنسيت است تا تفاوتهاي اندام بيروني ودروني همه انسانهاخلاصه گرديده بلکه تا ايام لحظات آخير عمر ودرنهايت مرگ ادامه ميابد.))
گفته ميشود که عمر زنان طولاني تر ومقاومتشان بيشتر درمقابل درد وبيماري معمولاً بيشتر از مردان است.احساس عاطفي زنان با اندازه غيظ مردان نام نامي زنان را درمعراج بهشت برين ثبت نموده بنام مادر تا عروج شفاعت روز قيامت بلندش نموده ? جنت که رضاي، ما درآن است درزير قدوم مادران است.مردان نيز خصايصي دارند که وضعيت تهاجمي، انتقادي وتند تنشي نسبت به زنان درطبعيت شان آميخته ميباشد.که ويژه آن جنس است و انسان بودن هر دو، توانائي ها وارزش هاي مشترکي به هردو شان مي دهد.
?اينجاست که زن ومردي که از خصايص رواني يکديگر آگاه نباشند توقعات شان بنابر خواست خود شان رنگ گرفته آنقدر اوج ميگيرد که زنان درمقابل توقعات بلند بالاي مردان ومردان دربرآوردن خواستهاي بي حد وحصر زنان عاجز ميمانند، راه حل نيافته ومردبه خشم وغضب متوصل شده برزن ميتازد وزن بنابرنازک خياليهاي فطري اش عمل نموده به اصطلاح عوام ريزه چيني مينمايد. بالا خره درگرداب مشاجره ها ومناقشات فاميلي درگير ميشوند وسرانجام کار شان به طلاق وجدائي ميکشد ويا آنقدر برخورد شان تلخ ميگردد که کام سعادت ونيکبختي خانواده گي شانرا زهر آلود ساخته وقربانياني بجا ميمانند.
نميدانم چرا درافغانستان هيچ معمول نبوده که نسبت به روان يک شخص توجه ومطالعاتي صورت گيرد. اي کاش منحيث والدين، معلمان وحتي افراد جامعه دراين زمينه مسووليت احساس نمايند. تفاوتهاي فردي را دراطفال، زنان ويا مردان دريابند. وشيوه بهتر زيستن را درپرتو شناخت درست همديگربياموزند. همينکه به روان اهميت نميدهيم،همانست که والدين خلاف تمايلات اطفال از آنها توقع بلندتر از توان آنها ميداشته باشند. همچنان معلمان از شناخت شاگرد عاجز مانده تفاوتهاي فردي شاگردان برايش هويدا نبوده بدون اينکه منحيث پدر ومادر معنوي مسووليت احساس نمايند از شاگردان توقعات دور از تصور ونورم تعليم وتربيه ميداشته باشند واز تدريس خود طور شايد وبايد نتيجه درست گرفته نميتوانند.
زن ومرد از حيث مذکر بودن وموءنث بودن در دايره جامعه عمل مينمايند.نه مرد ملامت است که خوي تهاجمي دارد ونه برزن انتقاديست که نازک خيال است واحساسات ظريف دارد. مگر باور همه دراين خواهد بود که آنچه ازحد بگذرد رسوا شود.
دراجتماعي که به مسايل رواني اهميت قايل نيستند، افراد اجتماع يکديگر خود را طور کامل نميشناسند. به قضاوتهاي بي اساس وکينه توزانه ازيکديگر ياد نموده بالاخره بنابر عدم شناخت کامل بريکديگر مضري مينمايندو سرانجام منجر به بي اتفاقي ها قومي،قبيلوي وسمتي شده ريشه اي تبعيضات راآبياري مينمايد. وسلامت جامعه را مختل ميسازد.
ب: تفاوت هاي اجتماعي زن ومرد بنابر نقش هائي است که هردوي شان ايفا مينمايند جاي شک نيست که زن ومرد در گوهر وذات مستلزم اين است که هريک از کليه خصايل انساني که درجنس ديگر است برخوردار باشد. هرصفتي که مرد از ان بحيث انسان دارد زن نيز دارد، وهرصفتي که زن از ان بحيث يک انسان دارد مرد هم دارد ميماند نقش هاي زن ومرد در زنده گي اجتماعي. که مقتضاي عقل سليم حکم ميکند که واقع بين بوده.حقيقت امر را بپذيريم که نقش هريک به نوبه خود داراي اهميت بوده برازنده گي خاص خودش را دارد دربسياري از کارها بين زن ومرد وجه اشتراکي موجود ميباشد که تفاوت نداشته، هر دوي شان به خوبي از عهده آن برآمده ميتوانند. مثل کار در دفاتر، شفاخانه ها وغيره...
- برخي از نقش هاست که تنها زنان ميتوانند ازعهده آن بربايند. مانند اولويت کار زن در خانواده وتربيت فرزندان. زيرا آن دست حکيمانهء صنع زن را بستر رويش انسان قرار داده است که وجود انساني در حريم قدسي مادر تکوين مي يابد. شير درپستان مادر است. ونزديکي مادر درکنار پسر ضرورت است.تا برمراقبت نور ديده گان شان به آساني بپردازد.
- تعدادي نقشهاست که با ساخت جسمي وروحي مردان تناسب داشته، مردان ازعهده آن بدرشده ميتوانند. مانند کارهاي شاقه اجتماعي جبهه وجهاد، حمل ونقل بارهاي سنگين و انجام دادن کارهاي سختي که از توان زن ساخته نشود.تا در تامين معاش خانواده تلاش نمايد.
ج: درتفاوت هاي احکام ديني زن ومرد يک اندازه مکلف گرديده اند،البته بعضاً بنابر ساختمان وجودي شان برآنها تکليف گذاشته شده است. زيرا بين زن ومرد به لحاظ طبيعي واجتماعي تفاوت هائي هست که به لحاظ همان تکاليف واحکام ديني نيز تفاوت هائي وجود دارد واين تفاوتها طبيعي واجتماعي منافاتي با تساوي ازرش زن ومرد ندارند ملاک ازرش معنوي وشرعي انسانها تقوا وتقرب به آفريدگارشان است. مواضع زن ومرد هميشه درقبال دين شان است. درحدود شرعي هم تکليف زن وهم تکليف مرد وجامعه دراين امر مطلق بوده هيچ يک منوط ومربوط به تحقق ديگري نيست. يعني اگر مرد مراعات حدود را نکرد زن نمي تواند به اين بهانه از مراعات حدود شرعي اش سر باز زند، همچنين اگر زن حدود را مراعات نکرد ويا خداي ناخواسته اوحدود خارج شد مرد حق ندارد از انجام مکلفيت اش سر باز زند. منتها اگر درجامعه اسلامي زن ومرد منحيث افراد مسلمان در حفظ عفاف خودذ وساير وظايف ايمالني شان اهتمام بخرچ داده هريک به نوبه خود مکلفيت خودرا بجا آورند نه تنها کار برهر دو آسان ميشود بلکه درنجات جامعه از فسق وفجور دين ايماني ووجداني خودرا بجا آورده مسلماني خويش را ثابت مينمايند. خداوند بنده هاي صادقش را کمک مينمايد.
تاریخ درواز
دکتر صاحبنظر مرادی
سرزمين صعب العبور و کوهستانی درواز در شمال بدخشان در ساحل رود آمو که از سمت شرق، شمال و غرب چون کمربند زرينی به دور آن ميپيچد به مساحت 4094 کيلومتر مربع و به ارتفاع 1340 متر از سطح بحر واقع شده است. بيشتر از 230 قريه و روستا دارد و محل پر نفوس و گسترده ايست.درواز منطقه کوهستانی است و قله های سربفلک آن با بلندی کوه قاف و سلسله های هماليا همسری نموده و اساطير و داستانهای انبوهی را تبارز داده اند. مردمان درواز خوش سيما، با غيرت، ظريف طبع، با همت، با ذکاوت، هنرمند و شيرين سخن ميباشند، که در شمال دريای آمو در مناطق (ونج، قراتگين، غرم و ...) نيز بسر ميبرند. هنوز سوگمندانه راه ماشين رو ندارد و اخيراً بر اثر مساعی برخی از موسيسات خارجی تا روستای کوف راه موتر رو کم عرض و خامه احداث گرديده است.
نام اين منطقه از ترکيب "در" و "واز-باز" بوجود آمده که اسم آنرا بصورت "درواز" در آورده است. از چگونگی اطلاق اين نام و پيشينه تاريخی آن اطلاع دقيقی در دست نداريم، اما آنچه در صفت و روان اجتماعی مردم آن پيداست ميتوان گفت که اين نام دلالت به سخاوت، مردانگی و مهمان نوازی آنها مينمايد که درهايشان بروی مهمان "واز" ميباشد. گويند در گذشته در آنجا پادشاهی حکومت ميکرده است که دروازه او برای مردم باز بوده ودر عدل و داد بی همتا بوده است. در مورد وجه تسميه درواز شاه عبدالله بدخشی چنين توجيه نموده است: «اهالی درواز به چنين نظريه معتقد ميباشند که اقوام آنها از قديمترين اقوام دنيا بوده و زبانشان نيز به همان معيار يک زبان تاريخی عالم بشريت است اين طايفه ادعا ميکنند که چون ولايت قطغن و بدخشان بنام تاريخی خودش تخارستان موسوم و اهالی بودمی آن بنام "تخارها" يا تخرها نام برده ميشود. اين نام مشتق از لفظ "تخرای" دروازی است که معنی درواز يا برامدن از دروازه را افاده ميکند. اقواميکه از اين ناحيه به هرگوشه دنيا منشعب شده اند به زبان دروازی متکلم بوده و لفظ فارسی قديم زبان اصلی دروازيست».([1])
موصوف روايت ميکند که در هنگام طوفان کبير "هيطل" نام يکی از پسران حضرت نوح(ع) در نقطه درواز اقامت و توطن اختيار نموده و هر آنقدر اولادی که از او باقی مانده بنام "هياطله" نام برده ميشوند، پس دروازيها به زعم خودشان عبارت از تخراييها و هياطله ميباشند و زبانشان بواسطه عدم آميزش باشنده گان آنجا با اقوام مختلفه بحال خود باقی مانده است.([2])
از اينکه تخاريها بخشی از اجداد تاجيکان شمالشرقی خراسان در برهه مشخص زمان اند، ممکن است مرحله اولی تشکل اجتماعی خود را در مناطق کوهستانی شرق بدخشان و در ساحل دريای آمو يعنی درواز بوجود آورده و آنگاه اندکی بسوی غرب وارد يفتل شده اند، اين منطقه تا هنوز به همان نام (يفتل) در شمال شهر فيض آباد باقی مانده است.
در مورد درواز داستانها و افسانه های فرو رفته در اعماق تاريخ فراوانست. منابع اوستايی از روستای دراج بحيث زادگاه و خانه پورو شاسپ پدر زردشت ياد ميکنند.
اين روستا در مجاورت کوف تا هنوز بهمين نام وجود دارد.([3]) عده ای از پژوهشگران منطقوی و جهانی در مورد زادگاه زردشت در ساحل رود دراج و زادگاه مادرش "دغدو يا دوغدوغه" در روينج راغ که اين دو روستا فاصله زيادی از هم ندارند، تائيد کرده اند. آقای شهرانی در مورد درواز و بدخشان و تخاريان و ترکان حرفهای قابل تامل گفته اند، از جمله مينويسند: «در يکی از نوشته ها که نزد راقم ميباشد درج است که تاريخ درواز را بجايی ميرسانند که گويا حضرت آدم در حوالی درواز بقدرت خداوند آفريده شده است»([4]) آنگاه در مورد اين گفته ترديد زياد نموده و صحت آنرا دور از باور ميدانند. البته بايد پذيرفت که منابع تاريخی زادگاه آدم(ع) را در سرانديب يا سريلانکای امروزی ميدانند، اما بقول محمد بن جرير طبری نخستين بشر کيومرث نام داشت که در باختر بدنيا آمد و شهر بلخ را ساخت. ازينرو مشخص ساختن زادگاه کيومرث در باختر که سرزمينی معادل آريانا بوده است علی العجاله دشوار مينمايد و بهتر است اين بحث را بدون اينکه مردود دانست به يک بررسی تحقيقاتی و علمی محول نمود، اما شواهدی مثل دراج وجود دارد که وطن پروشاسپ و زادگاه زردشت بوده است، و از قدامت درواز شهادت ميدهد و بدون ترديد درواز خود بخشی از قلمرو ايروانا ويجه بوده و شاهد بزرگترين تحولات و تبدلات تاريخی، فرهنگی و بشری بوده است، که بازگويی آنها فرصت بيشتر ميخواهد. آنچه مسلم است آنها آريايی الاصل بوده و اگر بدانجا آمده اند يا از آن بجايی رفته اند، بازهم از مصدرهای آريايی بيرون نشدند و امروز منسوب بقوم تاجيک و زبان فارسی دری هستند.
بقول منابع تاريخی مردم درواز در پويه تاريخ غالباً حکومتهای محلی خود را داشته اند، ازينرو شاهان درواز مثل امرای محلی بدخشان خود را از اولاده اسکندر يونانی قلمداد کرده اند، مثل لعلی پادشاه شاعر بدخشان.
در کتب "مجالس النفايس" امير عليشير نوايی" و "منتخب التواريخ" عبدالقادر بديوانی پيرامون پادشاه قرن پانزده بدخشان ميرزا لعل بيک فرزند شاه قلی که تذکره دولتشاه سمرقندی و ولاديمير بارتولد اسم اين پادشاه را سلطان محمد تذکر داده اند و با تخلص "لعلی" شعر می سروده ميخوانيم: «لعلی از پادشاهان قديمی بدخشان است و چندين هزار سال است که سلطنت بدخشان در اختيار اين خاندان بوده و در آخر سلطان ابوسعيد (عم بابر ميرزا) نسل آنها را برکند»([5])
الفنستون ضمن بررسی جغرافيای بدخشان مينگارد: «در غرب قندز، تالقان و حصار اوزبيکان آزاد، در شمال قرغزان پامير و تاجيکان شغنان و درواز و واخان زنده گی ميکنند. اين نواحی بسيار کوهستانيست و در شمال ناحيه قراتگين واقع شده که اهالی آن تاجيک اند و متصل به خوقند و فرغانه است پادشاه درواز خود را از دودمان اسکندر ميداند و همسايگانش اين ادعای او را ميپذيرند»([6])
مارکوپولو سياح معروف که در مورد بدخشان، جغرافيا، اقليم و پيداوار آن يادداشتهای دارد نيز خاندان سلطنی بدخشان را از نسل اسکندر مقدونی خوانده است و محمد حيدر دوغلات در تاريخ رشيدی ضمن اشاره به دختر واپسين حکمران اين ولايت اجداد او را از تيره و تبار اسکندر خوانده است که برای مدت سه هزار سال حکمرانان بدخشان بوده اند.([7]) اين روايات نشان ميدهند که در بسا از برهه های تاريخ امرای درواز از خانواده امرای بدخشان بدان ولا نيز توظيف ميشدند. زيرا در ادوار تاريخ مراکز حکومتی بدخشان زمانی در بهارستان (بهارک)، گاهی در کشم و بيشتر در جوزگون مستقر بوده و درواز بحيث مرکز حکومتی بدخشان در نيامده است. همين موضوع را برهان الدين کشککی در مورد شاه محمود حکمران درواز که خود را از اولاده اسکندر گفته است، نيز ياد آور گرديده است.([8]) اينکه چرا اين امرا خود را بصورت ابهام آميزی از اولاده اسکندر گفته اند و در منابع تاريخی چنين روايتی نقل شده است احتياج به تحقيق تاريخی، اتنوگرافی و انتروپولوژيک دارد.
يعقوبی در معجم البلدان درواز را آخرين شهر بلخ به سمت تبت ميداند. درواز بين جرم و زيبق (زيباک) و بهارک است.([9])
مؤرخين اولين بنای آبادی درواز را به دوره مامون الرشيد نسبت ميدهند و کسانی هم بظن غالب از آبادی درواز بوسيله فضل بن يحی بن خالد برمکی بلخی تبار که منصبی در خلافت اسلامی بغداد داشت خبر ميدهند. بهرحال مسئله ساختن شهری در مرز تبت بوسيله زبيده خاتون همسر هارون الرشيد يا رواياتی در مورد درواز ميرسانند که شايد هيات بلند مرتبه ای از سوی خليفه بغداد غرض بررسی و تثبيت مرزهای شرقی خراسان اسلامی با همسايگان خُتنی باين ولا آمده و طرح ساختار شهرکهای خورد و بزرگی را صادر نموده باشند. روايتی هم وجود دارد که پس از سقوط دولت سامانی در سال 999 ميلادی در بخارا و هجوم اقوام ترک باين سرزمين جمعی از اهالی ده بيد سمرقند راه مهاجرت در پيش گرفتند و ترجيح دادند تا غرض تامين امنيت خود به مناطق صعب العبور کوهستانی چون درواز و مناطق بدخشان پناه بياورند. اين سرنوشت تاجيکان عنان دار تاريخ و فرهنگ و مسند نشين زعامت و دبارت دربارها اند و در طول تاريخ مورد مخاصمت فرهنگ ستيزان دور و نزديک بوده اند، اين استکه در طول تاريخ غرض رهايی از سرکوبهای پيهم به کوهستانها عقب رفتند ازينرو مورخين بخشی از آنها را بنام "غرچه يا تاجيک کوه نشين" نيز ياد کرده اند. يکی از اقوام موجود در بيروت خود را "دروزی" مينامند و شجره خود را مربوط به اهالی درواز ميدانند که شايد اجداد آنها بر اثر وقوع حادثه ای بآن کشور عربی خاور ميانه مهاجرت کرده اند که کمال جنبلاط و وليد جنبلاط از سياستمداران شناخته شده لبنان ازين شمارند. بقول استاد شهرانی سه قوم عمده حوالی کابل نظر بگفته عوام (محمد آغه، گلبهار و جمال آغه) لوگر از نسل شاهان درواز اند.([10]) و بقول مردم پنجشير در دور دوم مهاجرت خود از درواز باين دره آمده اند درواز علاوه بر ولسوالی خواهان دارای ولسواليهای کوف، شکی، نسی و درواز بالا ميباشد.
مردم درواز بيچاره و غريب، اما با اراده و متحمل و بردو بار اند بعلت کوهستانی بودن درواز و عدم موجوديت راهها و سرکهای موتر رو در همواريها مردم مجبوراً با بار زياد از بازارهای
چاه آب، رستاق و فيض آباد طی چندين هفته راه پيموده و خود را بخانه شان ميرسانند، حتی از فيض آباد تا برخی از مناطق درواز 10-20 روز بصورت پياده طی طريق مينمايند. يکی از شگفتی های درواز معبر کوهی آتنگها در هفتاد کيلومتری عليای خواهان ميباشد که بالای دريای پنج موقعيت دارد. با اينکه طی زمانه های طولانی راه رفت و آمد بين درواز و خواهان و ساير مناطق سفلی وجود نداشت، تنها در يکسال ششماه مردم ميتوانستند از راه حوض شاه و دشت ايش و کوف به درواز بروند. ميرزا رجب راغی شاعر محلی بيجا نگفته است که:
ز عقرب تا به جوزا زير برفيم بهار و تيره ماهی نيست مارا
گويند روزگاری بود که شاه ناصر خسرو که شاعر زبر دستی بود و در کارهای معماری و مهندسی نيز تبحر داشت. خواست تا از راه خواهان به درواز برود. بفکر او و همت دوستانش در بين قريه کوچک سفيد آو (سفيد آب) و لوگرد بطولی دو يا سه کيلومتر در سينه کوههای مقابل مسير دريای پنج همين "آتنگها" را ساختند. آتنگ ها که راه پياده رو پر خطر در کمرگاه کوه ساخته شده بود، يکی از طرحهای هندسی است که با چوبها و خمچه های ايرغی (ارغوان) در زمانش شايد فکر تازه و کمنظير بوده است.
آغاز آن راه پرخطر را "پی پيکها" و انجام آنرا عرب و عجب شايد (عرب و عجم) گويند. آتنگها مسير ارتفاعی در کمرگاه کوه و سنگ است و آن با کوبيدن ميخهای در سينه سنگ و نصب کردن حلقه های از چوب ارغوان به اين ميخها بنا يافته که عابر با گذاشتن پای بالای ميخ از اين حلقه های آتنگی محکم گرفته و بدينصورت از اين معبر بسوی مقصد بالا ميرود. هرگاه راهروی بخواهد که از آنجا عبور کند يک وقت بجايی ميرسد که هيچ چيز را نميتواند بدست خود بگيرد و آنجاييست که هرکس لاجرم تياق و يا عصا چوبش را که اکثراً از چوب (ايرغی – شولش) يعنی ارغوانست در گودالی در سينه کوه می اندازند و آن محل را "تياق پران" گويند. تياق پران انباريست از تياق ها و چوبدستها و يادگاريست از صدها مسافر تياق بدست که ديگر در ميان ما نيستند. معبر آتنگها در طول موجوديت خويش خونخوار آدمی و قاتل انسانهای فراوانی بوده است که از بالای ميخهای چوبی افتاده و به دريای آمو غرق شده اند. راهيکه از فيض آباد بسوی درواز ميرود از دو آب يفتل جدا ميشود و به قلاب راغ، از آنجا به بند بالای راغ و سردشت و حوض شاه خواهان و بعد به نيشرو وارد قريه کوف درواز گرديده و بعداً به شکی ميرسد و از آنجا به ساير روستاها متوصل ميشود. روستاهای ماه می، اوبغن ها، شکی، ورفد، غمی، يامر، کوف، دراج، زنگريان، جامرچها، نسی و غيره از قرای مشهور درواز ميباشد.
يادداشتهای تاريخی حاکی از آنند که پس از حمله چنگيز به خراسان و بدخشان منطقه درواز در ميان کوههای دست نيافتنی در جهت ايجاد دولت محلی خود تلاش کردند. پيش از سلسله شاهان دروازی که مصادف به حاکميت دوره خانواده مير ياربيک خان در بدخشان به حاکميت درواز پرداخته اند، سلسله ديگری بنام قلماقشاهان که قرغز الاصل و از تبار ترک اند بر درواز حکومت ميکردند. قلماقها پس از ورشکستگی حکومت شيبانيهای ماوراالنهر که در ترکستان حکومت ميکردند با ميرزا نباتخان درگير شدند و کاری کرده نتوانستند و به کوهپايه های درواز و قراتگين آمدند و مدتی در آنجا حکومت کردند، اما بر اثر مظالم و جفا پيشگی خود و بر اثر قيامهای مردم درواز بسوی ختن عقب زده شدند. پس از آن مردم درواز مجلس مشورتی را تشکيل داده و سه نفر از هوشياران و اهل کياست بنامهای شاه دريا خان، مير مبارکخان و مير هزاربيک خان را به نزد حاکم بلخ فرستادند و از ظلم و استبداد شاهان قلماقی و سرنگونی آنان توسط خودشان برايش پيام دادند و خواستند تا يک نفر از شهزاده گان با فرهنگ بلخی را به فرمانفرمايی درواز بفرستد، که اين کار در تاريخ بدخشان سابقه ای نيز داشته است.
ميرزا سبحانقلی خان حاکم بلخ به پاسخ تقاضای مردم درواز يکی از شهزاده گان خود را بنام اسکندر بيک با عده ای ديگر به حکومت درواز فرستاد و اين شخص اساسگذار سلسله شاهان محلی درواز در سده های پسين گرديد. شايد اين هم دليلی بر منسوبيت شاهان درواز به "اسکندر" باشد، اما نه اسکندر مقدونی، بلکه اسکندر بلخی. از سلسله ميرزا سبحانقلی خان. از اين خانواده افرادی مثل شه درواز خان، شه سلطان محمود خان، شه ترکخان، شه محمد اسماعيل خان، شه محمد ابراهيم بيک، شه محمد سراج خان حکومت کردند و خانواده آنان سرانجام توسط امير مظفر پادشاه بخارا از بساط حکومت برچيده شد. امير مظفر پس از شه محمد سراج خان شخصی را بنام خدای نظر خان که از اعتماديون موصوف بود بحکومت درواز بگماشت و در عوض شهزاده گان دروازی چون شه محمود خان، شه عبدالله خان، شه محمد افضل خان و شه ابوالفيض خان (پدر محمد وليخان نايب السلطنه شاه امان الله خان) و شه حيرت الله خان را با عده ای از اشراف و اعيان درواز به فرغانه تبعيد نمود.
شهزاده گان دروازی در فرغانه و سمرقند با سردار عبدالرحمن خان که مثل ايشان بحالت تبعيد بسر ميبرد معرفت حاصل نموده و زمانيکه امير عبدالرحمن پس از موافقه حکومت بخارا غرض احراز کرسی سلطنت به افغانستان برگشت، خانواده اميران بدخشان و شاهان درواز غرض فرو نشانيدن مخالفت ها و مقاومت ها در شمال افغانستان و تهيه عسکر به منظور تصرف پايتخت با سردار عبدالرحمن خان کمکهای فراوانی نمودند. با اينحال شاه ابوالفيض و برادرش شاه محمود با اينکه امير برايشان وعده نموده بود که با تصرف کابل حکومت را با آنان قسمت خواهد کرد، از وعده خود عدول ورزيد و صرف برای عده ای از شهزاده گان دروازی مثل شاه ابوالفيض و برادرش شاه محمود تنخواه ماهوار مقرر کرد.
شاه محمد وليخان دروازی که جوان با استعداد و لياقتمند بود بحيث شهزاده دروازی در ميان مناسبات خانواده سلطنت جوان شد و رشد کرد و او بود که در زمان سلطنت امير حبيب الله خان بحيث سرحلقه اشراف زاده گان دربار مقرر گرديد و در نتيجه از اين ميان جنبش دموکراتيک مشروطه خواهان را از داخل سلطنت بر انگيخت. شاه محمد وليخان دروازی که خود از هم باوران و همکاران صميمی شهزاده امان الله خان بود در همکاری با موصوف و برقراری پيوندهای خانواده گی به صميميت شان افزود و در حصول استقلال افغانستان و معرفی آن طی سفرهای توان فرسا و طولانی به کشورهای دور و نزديک جهان مجاهدت فراوان نمود. وی در مقامهای نائب السلطنت شاه امان الله خان، وزير دفاع و وزير خارجه و سفير سيار افغانستان به نحو شايستگی ايفای وظيفه نمود. در خانواده محمد وليخان کسانی مثل محمد امين خان دروازی وزير مختار افغانستان در برلين و محمد سعيد خان صميمی کوشانی تربيت شدند که هر دو پس از اعدام ظالمانه محمد وليخان به جرم نسبيت خانواده گی با موصوف در زندان مخوف نادری جان دادند. همچنان مير ياربيک خان و برادرش مير زمان الدين خان از فرزندان شهزاده حسن امير بدخشان که سبب خواهرزاده گی با محمد وليخان داشتند و در رکاب موصوف در ماموريتهای داخلی و خارجی همراه بوده اند. همچنان در پرتو توجه و تربيت موصوف ميرزا علی احمد خان وردوجی و ميرزا محمد خان يفتلی از رجال برجسته دولتی گرديدند.
مردم درواز با وجود فقر و تنگدستی روزگار بشاش، خوش سخن و سرشار از آزادی و طبع بلند هستند. در ساحت معارف و ادب يکی از مناطق ممتاز بدخشان ميباشد. برای ازدياد معلومات درينمورد ميتوانيد کتب سخنوران درواز و گنج بدخشان تاليف آقای امير بيک حبيب اوف و برگردان آقای احمد نجيب بيضايی را مطالعه نمائيد. درواز از روزگار جنرال محمد وليخان دروازی نايب السلطنت شاه امان الله خان تا امروز فرزندان با استعداد و با شهامتی را در تاريخ معاصر افغانستان تقديم نموده است. از ميان اين جوانان و فرزندان درواز ميتوان از استعداد علمی، جسارت و شهامت مولانا بحرالدين باعث، دولت محمد شفق، انجنير حسن، مولاداد، عبدالطيف پدرام، دکترسینادلیری، عبدالمجيد اسکندری، رحمت الله بيژنپور، احمد نجيب بيضايی، سيف الدين سيحون، انجنير عبدالرحيم، سميع الله قطره، قاضی تاج الدين و بانوی دانشمند آن فوزيه کوفی وکيل مردم درواز و ديگران نام برد. درواز در عرصه تاريخ و فرهنگ مسايل زيادی برای تحقيق و بازگويی دارد که اميد روزی باين مامول توفيق بدست آوريم.
تاریخ درواز
سرزمین صعب العبور و کوهستانی درواز در شمال بدخشان در ساحل رود آمو که از سمت شرق، شمال و غرب چون کمربند زرینی به دور آن میپیچد به مساحت 4094 کیلومتر مربع و به ارتفاع 1340 متر از سطح بحر واقع شده است. بیشتر از 230 قریه و روستا دارد و محل پر نفوس و گسترده ایست. درواز منطقه کوهستانی است و قله های سربفلک آن با بلندی کوه قاف و سلسله های همالیا همسری نموده و اساطیر و داستانهای انبوهی را تبارز داده اند. مردمان درواز خوش سیما، با غیرت، ظریف طبع، با همت، با ذکاوت، هنرمند و شیرین سخن میباشند، که در شمال دریای آمو در مناطق (ونج، قراتگین، غرم و ...) نیز بسر میبرند. هنوز سوگمندانه راه ماشین رو ندارد و اخیراً بر اثر مساعی برخی از موسیسات خارجی تا روستای کوف راه موتر رو کم عرض و خامه احداث گردیده است.
نام این منطقه از ترکیب "در" و "واز-باز" بوجود آمده که اسم آنرا بصورت "درواز" در آورده است. از چگونگی اطلاق این نام و پیشینه تاریخی آن اطلاع دقیقی در دست نداریم، اما آنچه در صفت و روان اجتماعی مردم آن پیداست میتوان گفت که این نام دلالت به سخاوت، مردانگی و مهمان نوازی آنها مینماید که درهایشان بروی مهمان "واز" میباشد. گویند در گذشته در آنجا پادشاهی حکومت میکرده است که دروازه او برای مردم باز بوده ودر عدل و داد بی همتا بوده است. در مورد وجه تسمیه درواز شاه عبدالله بدخشی چنین توجیه نموده است: «اهالی درواز به چنین نظریه معتقد میباشند که اقوام آنها از قدیمترین اقوام دنیا بوده و زبانشان نیز به همان معیار یک زبان تاریخی عالم بشریت است این طایفه ادعا میکنند که چون ولایت قطغن و بدخشان بنام تاریخی خودش تخارستان موسوم و اهالی بودمی آن بنام "تخارها" یا تخرها نام برده میشود. این نام مشتق از لفظ "تخرای" دروازی است که معنی درواز یا برامدن از دروازه را افاده میکند. اقوامیکه از این ناحیه به هرگوشه دنیا منشعب شده اند به زبان دروازی متکلم بوده و لفظ فارسی قدیم زبان اصلی دروازیست».([1][1])
موصوف روایت میکند که در هنگام طوفان کبیر "هیطل" نام یکی از پسران حضرت نوح(ع) در نقطه درواز اقامت و توطن اختیار نموده و هر آنقدر اولادی که از او باقی مانده بنام "هیاطله" نام برده میشوند، پس دروازیها به زعم خودشان عبارت از تخراییها و هیاطله میباشند و زبانشان بواسطه عدم آمیزش باشنده گان آنجا با اقوام مختلفه بحال خود باقی مانده است.([2][2])
از اینکه تخاریها بخشی از اجداد تاجیکان شمالشرقی خراسان در برهه مشخص زمان اند، ممکن است مرحله اولی تشکل اجتماعی خود را در مناطق کوهستانی شرق بدخشان و در ساحل دریای آمو یعنی درواز بوجود آورده و آنگاه اندکی بسوی غرب وارد یفتل شده اند، این منطقه تا هنوز به همان نام (یفتل) در شمال شهر فیض آباد باقی مانده است.
در مورد درواز داستانها و افسانه های فرو رفته در اعماق تاریخ فراوانست. منابع اوستایی از روستای دراج بحیث زادگاه و خانه پورو شاسپ پدر زردشت یاد میکنند.
این روستا در مجاورت کوف تا هنوز بهمین نام وجود دارد.([3][3]) عده ای از پژوهشگران منطقوی و جهانی در مورد زادگاه زردشت در ساحل رود دراج و زادگاه مادرش "دغدو یا دوغدوغه" در روینج راغ که این دو روستا فاصله زیادی از هم ندارند، تائید کرده اند. آقای شهرانی در مورد درواز و بدخشان و تخاریان و ترکان حرفهای قابل تامل گفته اند، از جمله مینویسند: «در یکی از نوشته ها که نزد راقم میباشد درج است که تاریخ درواز را بجایی میرسانند که گویا حضرت آدم در حوالی درواز بقدرت خداوند آفریده شده است»([4][4]) آنگاه در مورد این گفته تردید زیاد نموده و صحت آنرا دور از باور میدانند. البته باید پذیرفت که منابع تاریخی زادگاه آدم(ع) را در سراندیب یا سریلانکای امروزی میدانند، اما بقول محمد بن جریر طبری نخستین بشر کیومرث نام داشت که در باختر بدنیا آمد و شهر بلخ را ساخت. ازینرو مشخص ساختن زادگاه کیومرث در باختر که سرزمینی معادل آریانا بوده است علی العجاله دشوار مینماید و بهتر است این بحث را بدون اینکه مردود دانست به یک بررسی تحقیقاتی و علمی محول نمود، اما شواهدی مثل دراج وجود دارد که وطن پروشاسپ و زادگاه زردشت بوده است، و از قدامت درواز شهادت میدهد و بدون تردید درواز خود بخشی از قلمرو ایروانا ویجه بوده و شاهد بزرگترین تحولات و تبدلات تاریخی، فرهنگی و بشری بوده است، که بازگویی آنها فرصت بیشتر میخواهد. آنچه مسلم است آنها آریایی الاصل بوده و اگر بدانجا آمده اند یا از آن بجایی رفته اند، بازهم از مصدرهای آریایی بیرون نشدند و امروز منسوب بقوم تاجیک و زبان فارسی دری هستند.
بقول منابع تاریخی مردم درواز در پویه تاریخ غالباً حکومتهای محلی خود را داشته اند، ازینرو شاهان درواز مثل امرای محلی بدخشان خود را از اولاده اسکندر یونانی قلمداد کرده اند، مثل لعلی پادشاه شاعر بدخشان.
در کتب "مجالس النفایس" امیر علیشیر نوایی" و "منتخب التواریخ" عبدالقادر بدیوانی پیرامون پادشاه قرن پانزده بدخشان میرزا لعل بیک فرزند شاه قلی که تذکره دولتشاه سمرقندی و ولادیمیر بارتولد اسم این پادشاه را سلطان محمد تذکر داده اند و با تخلص "لعلی" شعر می سروده میخوانیم: «لعلی از پادشاهان قدیمی بدخشان است و چندین هزار سال است که سلطنت بدخشان در اختیار این خاندان بوده و در آخر سلطان ابوسعید (عم بابر میرزا) نسل آنها را برکند»([5][5])
الفنستون ضمن بررسی جغرافیای بدخشان مینگارد: «در غرب قندز، تالقان و حصار اوزبیکان آزاد، در شمال قرغزان پامیر و تاجیکان شغنان و درواز و واخان زنده گی میکنند. این نواحی بسیار کوهستانیست و در شمال ناحیه قراتگین واقع شده که اهالی آن تاجیک اند و متصل به خوقند و فرغانه است پادشاه درواز خود را از دودمان اسکندر میداند و همسایگانش این ادعای او را میپذیرند»([6][6])
مارکوپولو سیاح معروف که در مورد بدخشان، جغرافیا، اقلیم و پیداوار آن یادداشتهای دارد نیز خاندان سلطنی بدخشان را از نسل اسکندر مقدونی خوانده است و محمد حیدر دوغلات در تاریخ رشیدی ضمن اشاره به دختر واپسین حکمران این ولایت اجداد او را از تیره و تبار اسکندر خوانده است که برای مدت سه هزار سال حکمرانان بدخشان بوده اند.([7][7]) این روایات نشان میدهند که در بسا از برهه های تاریخ امرای درواز از خانواده امرای بدخشان بدان ولا نیز توظیف میشدند. زیرا در ادوار تاریخ مراکز حکومتی بدخشان زمانی در بهارستان (بهارک)، گاهی در کشم و بیشتر در جوزگون مستقر بوده و درواز بحیث مرکز حکومتی بدخشان در نیامده است. همین موضوع را برهان الدین کشککی در مورد شاه محمود حکمران درواز که خود را از اولاده اسکندر گفته است، نیز یاد آور گردیده است.([8][8]) اینکه چرا این امرا خود را بصورت ابهام آمیزی از اولاده اسکندر گفته اند و در منابع تاریخی چنین روایتی نقل شده است احتیاج به تحقیق تاریخی، اتنوگرافی و انتروپولوژیک دارد.
یعقوبی در معجم البلدان درواز را آخرین شهر بلخ به سمت تبت میداند. درواز بین جرم و زیبق (زیباک) و بهارک است.([9][9])
مؤرخین اولین بنای آبادی درواز را به دوره مامون الرشید نسبت میدهند و کسانی هم بظن غالب از آبادی درواز بوسیله فضل بن یحی بن خالد برمکی بلخی تبار که منصبی در خلافت اسلامی بغداد داشت خبر میدهند. بهرحال مسئله ساختن شهری در مرز تبت بوسیله زبیده خاتون همسر هارون الرشید یا روایاتی در مورد درواز میرسانند که شاید هیات بلند مرتبه ای از سوی خلیفه بغداد غرض بررسی و تثبیت مرزهای شرقی خراسان اسلامی با همسایگان خُتنی باین ولا آمده و طرح ساختار شهرکهای خورد و بزرگی را صادر نموده باشند. روایتی هم وجود دارد که پس از سقوط دولت سامانی در سال 999 میلادی در بخارا و هجوم اقوام ترک باین سرزمین جمعی از اهالی ده بید سمرقند راه مهاجرت در پیش گرفتند و ترجیح دادند تا غرض تامین امنیت خود به مناطق صعب العبور کوهستانی چون درواز و مناطق بدخشان پناه بیاورند. این سرنوشت تاجیکان عنان دار تاریخ و فرهنگ و مسند نشین زعامت و دبارت دربارها اند و در طول تاریخ مورد مخاصمت فرهنگ ستیزان دور و نزدیک بوده اند، این استکه در طول تاریخ غرض رهایی از سرکوبهای پیهم به کوهستانها عقب رفتند ازینرو مورخین بخشی از آنها را بنام "غرچه یا تاجیک کوه نشین" نیز یاد کرده اند. یکی از اقوام موجود در بیروت خود را "دروزی" مینامند و شجره خود را مربوط به اهالی درواز میدانند که شاید اجداد آنها بر اثر وقوع حادثه ای بآن کشور عربی خاور میانه مهاجرت کرده اند که کمال جنبلاط و ولید جنبلاط از سیاستمداران شناخته شده لبنان ازین شمارند. بقول استاد شهرانی سه قوم عمده حوالی کابل نظر بگفته عوام (محمد آغه، گلبهار و جمال آغه) لوگر از نسل شاهان درواز اند.([10][10]) و بقول مردم پنجشیر در دور دوم مهاجرت خود از درواز باین دره آمده اند درواز علاوه بر ولسوالی خواهان دارای ولسوالیهای کوف، شکی، نسی و درواز بالا میباشد.
مردم درواز بیچاره و غریب، اما با اراده و متحمل و بردو بار اند بعلت کوهستانی بودن درواز و عدم موجودیت راهها و سرکهای موتر رو در همواریها مردم مجبوراً با بار زیاد از بازارهای چاه آب، رستاق و فیض آباد طی چندین هفته راه پیموده و خود را بخانه شان میرسانند، حتی از فیض آباد تا برخی از مناطق درواز 10-20 روز بصورت پیاده طی طریق مینمایند. یکی از شگفتی های درواز معبر کوهی آتنگها در هفتاد کیلومتری علیای خواهان میباشد که بالای دریای پنج موقعیت دارد. با اینکه طی زمانه های طولانی راه رفت و آمد بین درواز و خواهان و سایر مناطق سفلی وجود نداشت، تنها در یکسال ششماه مردم میتوانستند از راه حوض شاه و دشت ایش و کوف به درواز بروند. میرزا رجب راغی شاعر محلی بیجا نگفته است که:
ز عقرب تا به جوزا زیر برفیم بهار و تیره ماهی نیست مارا
گویند روزگاری بود که شاه ناصر خسرو که شاعر زبر دستی بود و در کارهای معماری و مهندسی نیز تبحر داشت. خواست تا از راه خواهان به درواز برود. بفکر او و همت دوستانش در بین قریه کوچک سفید آو (سفید آب) و لوگرد بطولی دو یا سه کیلومتر در سینه کوههای مقابل مسیر دریای پنج همین "آتنگها" را ساختند. آتنگ ها که راه پیاده رو پر خطر در کمرگاه کوه ساخته شده بود، یکی از طرحهای هندسی است که با چوبها و خمچه های ایرغی (ارغوان) در زمانش شاید فکر تازه و کمنظیر بوده است.
آغاز آن راه پرخطر را "پی پیکها" و انجام آنرا عرب و عجب شاید (عرب و عجم) گویند. آتنگها مسیر ارتفاعی در کمرگاه کوه و سنگ است و آن با کوبیدن میخهای در سینه سنگ و نصب کردن حلقه های از چوب ارغوان به این میخها بنا یافته که عابر با گذاشتن پای بالای میخ از این حلقه های آتنگی محکم گرفته و بدینصورت از این معبر بسوی مقصد بالا میرود. هرگاه راهروی بخواهد که از آنجا عبور کند یک وقت بجایی میرسد که هیچ چیز را نمیتواند بدست خود بگیرد و آنجاییست که هرکس لاجرم تیاق و یا عصا چوبش را که اکثراً از چوب (ایرغی – شولش) یعنی ارغوانست در گودالی در سینه کوه می اندازند و آن محل را "تیاق پران" گویند. تیاق پران انباریست از تیاق ها و چوبدستها و یادگاریست از صدها مسافر تیاق بدست که دیگر در میان ما نیستند. معبر آتنگها در طول موجودیت خویش خونخوار آدمی و قاتل انسانهای فراوانی بوده است که از بالای میخهای چوبی افتاده و به دریای آمو غرق شده اند. راهیکه از فیض آباد بسوی درواز میرود از دو آب یفتل جدا میشود و به قلاب راغ، از آنجا به بند بالای راغ و سردشت و حوض شاه خواهان و بعد به نیشرو وارد قریه کوف درواز گردیده و بعداً به شکی میرسد و از آنجا به سایر روستاها متوصل میشود. روستاهای ماه می، اوبغن ها، شکی، ورفد، غمی، یامر، کوف، دراج، زنگریان، جامرچها، نسی و غیره از قرای مشهور درواز میباشد.
یادداشتهای تاریخی حاکی از آنند که پس از حمله چنگیز به خراسان و بدخشان منطقه درواز در میان کوههای دست نیافتنی در جهت ایجاد دولت محلی خود تلاش کردند. پیش از سلسله شاهان دروازی که مصادف به حاکمیت دوره خانواده میر یاربیک خان در بدخشان به حاکمیت درواز پرداخته اند، سلسله دیگری بنام قلماقشاهان که قرغز الاصل و از تبار ترک اند بر درواز حکومت میکردند. قلماقها پس از ورشکستگی حکومت شیبانیهای ماوراالنهر که در ترکستان حکومت میکردند با میرزا نباتخان درگیر شدند و کاری کرده نتوانستند و به کوهپایه های درواز و قراتگین آمدند و مدتی در آنجا حکومت کردند، اما بر اثر مظالم و جفا پیشگی خود و بر اثر قیامهای مردم درواز بسوی ختن عقب زده شدند. پس از آن مردم درواز مجلس مشورتی را تشکیل داده و سه نفر از هوشیاران و اهل کیاست بنامهای شاه دریا خان، میر مبارکخان و میر هزاربیک خان را به نزد حاکم بلخ فرستادند و از ظلم و استبداد شاهان قلماقی و سرنگونی آنان توسط خودشان برایش پیام دادند و خواستند تا یک نفر از شهزاده گان با فرهنگ بلخی را به فرمانفرمایی درواز بفرستد، که این کار در تاریخ بدخشان سابقه ای نیز داشته است.
میرزا سبحانقلی خان حاکم بلخ به پاسخ تقاضای مردم درواز یکی از شهزاده گان خود را بنام اسکندر بیک با عده ای دیگر به حکومت درواز فرستاد و این شخص اساسگذار سلسله شاهان محلی درواز در سده های پسین گردید. شاید این هم دلیلی بر منسوبیت شاهان درواز به "اسکندر" باشد، اما نه اسکندر مقدونی، بلکه اسکندر بلخی. از سلسله میرزا سبحانقلی خان. از این خانواده افرادی مثل شه درواز خان، شه سلطان محمود خان، شه ترکخان، شه محمد اسماعیل خان، شه محمد ابراهیم بیک، شه محمد سراج خان حکومت کردند و خانواده آنان سرانجام توسط امیر مظفر پادشاه بخارا از بساط حکومت برچیده شد. امیر مظفر پس از شه محمد سراج خان شخصی را بنام خدای نظر خان که از اعتمادیون موصوف بود بحکومت درواز بگماشت و در عوض شهزاده گان دروازی چون شه محمود خان، شه عبدالله خان، شه محمد افضل خان و شه ابوالفیض خان (پدر محمد ولیخان نایب السلطنه شاه امان الله خان) و شه حیرت الله خان را با عده ای از اشراف و اعیان درواز به فرغانه تبعید نمود.
شهزاده گان دروازی در فرغانه و سمرقند با سردار عبدالرحمن خان که مثل ایشان بحالت تبعید بسر میبرد معرفت حاصل نموده و زمانیکه امیر عبدالرحمن پس از موافقه حکومت بخارا غرض احراز کرسی سلطنت به افغانستان برگشت، خانواده امیران بدخشان و شاهان درواز غرض فرو نشانیدن مخالفت ها و مقاومت ها در شمال افغانستان و تهیه عسکر به منظور تصرف پایتخت با سردار عبدالرحمن خان کمکهای فراوانی نمودند. با اینحال شاه ابوالفیض و برادرش شاه محمود با اینکه امیر برایشان وعده نموده بود که با تصرف کابل حکومت را با آنان قسمت خواهد کرد، از وعده خود عدول ورزید و صرف برای عده ای از شهزاده گان دروازی مثل شاه ابوالفیض و برادرش شاه محمود تنخواه ماهوار مقرر کرد.
شاه محمد ولیخان دروازی که جوان با استعداد و لیاقتمند بود بحیث شهزاده دروازی در میان مناسبات خانواده سلطنت جوان شد و رشد کرد و او بود که در زمان سلطنت امیر حبیب الله خان بحیث سرحلقه اشراف زاده گان دربار مقرر گردید و در نتیجه از این میان جنبش دموکراتیک مشروطه خواهان را از داخل سلطنت بر انگیخت. شاه محمد ولیخان دروازی که خود از هم باوران و همکاران صمیمی شهزاده امان الله خان بود در همکاری با موصوف و برقراری پیوندهای خانواده گی به صمیمیت شان افزود و در حصول استقلال افغانستان و معرفی آن طی سفرهای توان فرسا و طولانی به کشورهای دور و نزدیک جهان مجاهدت فراوان نمود. وی در مقامهای نائب السلطنت شاه امان الله خان، وزیر دفاع و وزیر خارجه و سفیر سیار افغانستان به نحو شایستگی ایفای وظیفه نمود. در خانواده محمد ولیخان کسانی مثل محمد امین خان دروازی وزیر مختار افغانستان در برلین و محمد سعید خان صمیمی کوشانی تربیت شدند که هر دو پس از اعدام ظالمانه محمد ولیخان به جرم نسبیت خانواده گی با موصوف در زندان مخوف نادری جان دادند. همچنان میر یاربیک خان و برادرش میر زمان الدین خان از فرزندان شهزاده حسن امیر بدخشان که سبب خواهرزاده گی با محمد ولیخان داشتند و در رکاب موصوف در ماموریتهای داخلی و خارجی همراه بوده اند. همچنان در پرتو توجه و تربیت موصوف میرزا علی احمد خان وردوجی و میرزا محمد خان یفتلی از رجال برجسته دولتی گردیدند.
مردم درواز با وجود فقر و تنگدستی روزگار بشاش، خوش سخن و سرشار از آزادی و طبع بلند هستند. در ساحت معارف و ادب یکی از مناطق ممتاز بدخشان میباشد. برای ازدیاد معلومات درینمورد میتوانید کتب سخنوران درواز و گنج بدخشان تالیف آقای امیر بیک حبیب اوف و برگردان آقای احمد نجیب بیضایی را مطالعه نمائید. درواز از روزگار جنرال محمد ولیخان دروازی نایب السلطنت شاه امان الله خان تا امروز فرزندان با استعداد و با شهامتی را در تاریخ معاصر افغانستان تقدیم نموده است. از میان این جوانان و فرزندان درواز میتوان از استعداد علمی، جسارت و شهامت مولانا بحرالدین باعث، دولت محمد شفق، انجنیر حسن، مولاداد، عبدالطیف پدرام، عبدالمجید اسکندری، رحمت الله بیژنپور، احمد نجیب بیضایی، سیف الدین سیحون، انجنیر عبدالرحیم، سمیع الله قطره، قاضی تاج الدین و بانوی دانشمند آن فوزیه کوفی وکیل مردم درواز و دیگران نام برد. درواز در عرصه تاریخ و فرهنگ مسایل زیادی برای تحقیق و بازگویی دارد که امید روزی باین مامول توفیق بدست آوریم.
هوای گرم ومرغ زخمی
هوای گرم
هوای گرم تابستانی ام من به سیر باغ وگل میدانی ام
شب وروزم نه بیدار ونه خفته گلویم را همه بغض گرفته
به قلبم آتش است ودل پراز درد نگاهم را مکمل دود گرفته
برهنه پا، نه پرهن نه کلاه نه عقل نه شعور ونه تولا
به خاک وخون کشیدند آشیانه ام را چنان کردند ویران لانه ام را
که گویی من نگفتم لا اله را نماندند باقی از من خاکسترم را
نه حرمت از قلم ماند ونه دفتر نه شاعر ونه دانشمند و رهبر
کی کرد این کار؟ کی بود مسوول؟ کی بود داور؟ کی بود قاضی؟
بگو! بگو کجا شد آن ابر مردان رهبر کجا شد آن قهرمانان ابطال
بطل ماند نه رهبر ونه افسر نه پیر ماند ونه طفل ونه دختر
بسوختند مکتب وفرزند کجاشد؟ بسوختند کتب ومعرفت کجاشد؟
کجا شد غیرتت ای قوم مغرور؟ کجا شد غوری واحمد ومحمود ؟
همه رفتند! همه رفتند به رخصت گذاشتند بردوش ما بار امانت
برادر! برخیز! وبرخیز از خواب غفلت چنان جوش وخروشی را به پا کن
بلرزد دشمن از رعب وقهرت بترسد دشمنت از علم وفهمت
20/3/1391 دانشگاه کابل
مرغ زخمی شب بیدار
شبی چون مرغ زخمی خواب نکردم به شاخ آن درخت بیخواب بودم
درختیکه گل ومیوه ی نداشت درآن شاخ درخت ناشاد بودم
نیگاه کردم به پروین وستاره همه بی رنگ ونور وبی نشانه
بگفتم نورتان را کی ربوده؟ نداآمد که آن دزد زبونه
بداشتیم شادی های در گذشته تمام خوشی ها در هم شکسته
زمانی سلطنت داشتیم وقدرت نمانده ازآن نشانی که به ندرت
به جانم لرزه واندوه افتاد زشاخ آن درخت پایین افتاد
که بود اندر کمین روباه لنگی دوید بسویم گشنه بی درنگی
به ناگه هوشم آمد وپریدم چهل شاخ درخت را بادرختی
به روباه گفتم ای جنس پلیدی بدان منم همچوسنگی سختی
هنوز دارم به خود بال وپری را توان دارم پریدن باآن درختی