هوای گرم ومرغ زخمی
هوای گرم
هوای گرم تابستانی ام من به سیر باغ وگل میدانی ام
شب وروزم نه بیدار ونه خفته گلویم را همه بغض گرفته
به قلبم آتش است ودل پراز درد نگاهم را مکمل دود گرفته
برهنه پا، نه پرهن نه کلاه نه عقل نه شعور ونه تولا
به خاک وخون کشیدند آشیانه ام را چنان کردند ویران لانه ام را
که گویی من نگفتم لا اله را نماندند باقی از من خاکسترم را
نه حرمت از قلم ماند ونه دفتر نه شاعر ونه دانشمند و رهبر
کی کرد این کار؟ کی بود مسوول؟ کی بود داور؟ کی بود قاضی؟
بگو! بگو کجا شد آن ابر مردان رهبر کجا شد آن قهرمانان ابطال
بطل ماند نه رهبر ونه افسر نه پیر ماند ونه طفل ونه دختر
بسوختند مکتب وفرزند کجاشد؟ بسوختند کتب ومعرفت کجاشد؟
کجا شد غیرتت ای قوم مغرور؟ کجا شد غوری واحمد ومحمود ؟
همه رفتند! همه رفتند به رخصت گذاشتند بردوش ما بار امانت
برادر! برخیز! وبرخیز از خواب غفلت چنان جوش وخروشی را به پا کن
بلرزد دشمن از رعب وقهرت بترسد دشمنت از علم وفهمت
20/3/1391 دانشگاه کابل
مرغ زخمی شب بیدار
شبی چون مرغ زخمی خواب نکردم به شاخ آن درخت بیخواب بودم
درختیکه گل ومیوه ی نداشت درآن شاخ درخت ناشاد بودم
نیگاه کردم به پروین وستاره همه بی رنگ ونور وبی نشانه
بگفتم نورتان را کی ربوده؟ نداآمد که آن دزد زبونه
بداشتیم شادی های در گذشته تمام خوشی ها در هم شکسته
زمانی سلطنت داشتیم وقدرت نمانده ازآن نشانی که به ندرت
به جانم لرزه واندوه افتاد زشاخ آن درخت پایین افتاد
که بود اندر کمین روباه لنگی دوید بسویم گشنه بی درنگی
به ناگه هوشم آمد وپریدم چهل شاخ درخت را بادرختی
به روباه گفتم ای جنس پلیدی بدان منم همچوسنگی سختی
هنوز دارم به خود بال وپری را توان دارم پریدن باآن درختی