مغلدختر
نبي گاديوان افسانهاش را اين گونه آغاز ميكند:
دست برزلفش زدم شب بود و چشمش مست خواب
در بـــغل تنگـــش گــــرفتم تا بــرامــــد آفتاب
گفتمش خـورشيد ســـرزد ماه مــن بــيدار شـــو
گفـــــت تـــا مــن بر نخيزم كي بـرايـــد آفتـاب
.jpg)
گفت اسلام و عليكم اي دل افروز من، بهار رخت صبح نوروز من. قسم ميخورد بنده بعد از سلام زياد به جان تو اي دلبر خوش كلام كه
اگر خاك سازد فلك پيكرم ز عشقت اگـر بگذرم كافرم
گفت:
طوطي صفت همه شب خواب ندارم
من بيمـار تو ام شربت عناب ندارم
در پشتكتاب تو هركسينامنويسد
اما من ديوانـة عشق تـوام نام ندارم
گفت: اي بچه بدان و آگاه باش و دانا باش كه به زير نيمكاسه، گاوسبدي هم پيدا ميشود. گفت: پير زني داشتيم به سن هفتاد سال بود. مگلار(بقهها را) دنبال ميكرد و از همگي دنبال بود. در نشان پيرگاو پشت كمرش قدال بود، كلاغها خش خش ميكرد و عكهها را سوار بود. سي خروار نمك به پشت گاو ما هموار بود، سي سير كاه را ميخورد، هنوز گاو ما نهار بود. از بسكه پيرگاو چاق بود، گوشت به موچينك نداشت و روغن مالامال بود.
گفت: اما بيابان هي، بيابان طي، سنگ سلامت، ناخون ملامت، ميزد و ميآمد. خرخر دستاس، جرجر كرباس، تلخي تنباكو، شيريني خرما، پهني آسمان، درازي ريسمان. گفت به برجها قطار قطار، به كنگرهها حصار حصار. پدر موش، مشله (چرخ كه بدان تار پيچند) ميكرد، مادر موش توته (نيچة تارپيچي) ميكرد و چوچه موشك روده ميكرد. كيك صرافي ميكرد، پشه خياطي ميكرد و گرگ خراطي ميكرد.
گفت: رفتم به حوض كرباس، به خانة ملاعباس، خوردم نان و ماست، امشب دروغ گفتن نوبت ماست.
گفت: پادشاهي بود در يمن، دختر خود داد به من، من شدم داماد او، او شد خسر من.
گفت: رفتـم بـه سيستـان، پـدر لعـنـت دختر خود از من پس ستاند.
گفت: چند چيز است كـه مـيآرد بــار نـارنج و تـرنج و بهـيو انـار
گفت: چند چيز است كه نـمـيآرد بـار بيد و پـده و سرو و سفيـدار
گفت: چند چـيـز است بـه نزد گشـنـه فطـيـر گــرم و آب چشـمـه
گفت: چندچيزاستكهمردرا ميكندرنجور آب آفـتـابـه و گـرد انگـور
گفت: چند چيز استكه ميكنـد نـارو كلكردنوپلكردنوكافردرو
گفت: چند چيز است بـه نـزد بـنـگـي كشمش سبـز ونقل فـرنگـي
گفت: چند چيز است بـه نــزد گـــدا كچكـول گدايي ونان درسرا
گفت: چند چيز است كه دل را ميكند بيمار
كاوكاوسك، عرعر خروجرت وفرت قرضدار
گفت:چندچيزاستكهدلرا ميكندرشيد گوشتشيشك،محبوبخوبوسايهبيد
گفت: چندچيز استكـه نمـيآرد بـار
در سـايـة زلف يارتنبـاكـو بـه كـار
گفت هروعده كه ميـل چلـم كـردي
چهـچـه زن كه زود زود چلـم بـيـار
گفت سخني ميرود زمن كـن گـوش
اگـرعـقـل داري زود بكـن خـاموش
سـرهــر بــاغ را تــويــي غنـچــه
سـرهـر گنـج را تـويـي سـر پـوش
گفت: اماسال وماه تنگ وننگ آمد وتنبان شتر به پاي كره خرتنگ آمد
عكه ميگفت: زاغچي، گوساله درقفس پيش نيايي كه تو را شاخ ميزند.
اما راويان اخباروناقلان آثار ومحدثان شيرين وشكر گفتار، چنين روايت كردند كه درايام قديم يك پادشاهي بود كه اورا پادشاه عرب ميگفتند.(1) خواهرصاحب صورتي و صاحب جمالي داشت( صنم بيبي) (ثبت كننده ميگويد در روايت نبي گاديوان اين نام نيست و من آنرا از روايت مادرم به استناد اين ابيات آورده ام:
صنم بـيبـي نـومـي يـو سيسير نقرهخزوني يو
عرببچه غـلـومـي يـو بـيـا نـازك مغـل مـن)
و يك قصرتنهايي داشت كه چهل دختر خونه (در) خدمت آن بود. روز از بين روزها، روي خود را به دخترهاي خانه كرد وگفت: برخيزيد و عكسهاي خود را بگيريدكه من عكسهاي شما را تماشا ميكنم. دخترها برخاستند و در پشت پرده رفتند و عكسهاي خود را گرفته آوردند و به سر زانوي بيبي خود بگذاشتند و او عكسها را تماشا كرد.
دخترهاي خانه گفتند كه اي بيبي چه ميشود كه شما هم عكس خود را بگيريد كه ماهم تماشا كنيم. دختر از جاي خود برخاست و در پشت پرده رفت و عكس خود را بگرفت و به دست دخترهاي خانه داد و آنها عكس او را تماشا كردند و به سر زانوي بيبي خود بگذاشتند. يكرون (يك مرتبه) باد گردپيچ كرد و عكس دختر را در هوا بلند نمودو در بين راه در پيشروي يك سوداگر باشي انداخت. سوداگرباشي كه عكس را ديد، از اسپ خود پياده گشت، ديد كه عكس خواهر پادشاه عرب است. فوري عكس را در جيب بغل خود پنهان كرد و اسپ خود را سوار شد و سر در بيابان گذاشت. خواري و مشقت ميكشيد تا رسيد به شهر پادشاه مغل.
سوداگرباشي شترها را بر شترخانه برد و مالهاي خود را در اتاقها چيد، يك بار نفري از طرف پادشاه مغل آمد و گفت: اي سوداگرباشي برخيز كه تو را پادشاه خواسته است. سوداگرباشي از جاي خود حركت كرد و در حضور پادشاه مغل آمد و دست به سينهكرنشكرد و خود را به خاك انداخت و گفت:
- اي پادشاه قبلة عالم! چه ميخواستي؟ پادشاه مغل گفت كه در شهر ما سد(رسم و عرف) است كه هر سوداگري كه به شهر ما بيايد، براي ما چيزي تحفه ميدهد، حالا تو چه براي ما آورده اي؟ سوداگر باشي گفت:
- اي قبلة عالم مه چيزي لايق پادشاه نميبينم، اين مال من و اين شما. هرچه ميخواهيد بهدست خود بگيريد. پادشاه گفت: هرچه كه ميدهي، بايد بهدست خودت بدهي. سوداگرباشي به چرت شد كه يك مرتبه عكس به يادش آمد. عكس را از بغل خود كشيد و به سر زانوي پادشاه گذاشت و گفت كه برگ سبز است و تحفة درويش. عكس را كه پادشاه ديد، به يك دل نه به صد دل به آن عاشق شد. پادشاه گفت كه اي سوداگرباشي! گفت: بلي. گفت كه عكس را براي من دادي بايد صاحب آن را براي من پيدا كني و بياوري.
سوداگرباشي گفت كه اي قبلة عالم، اين عكس خواهر پادشاه عرب است. امروز تو پادشاهي و سپاه داري و لشكر داري و زور و قوت داري، ميتواني خواهر او را بگيري. پادشاه با خود گفت كه راست ميگويد. وزير را طلب كرد و گفت:
- اي وزير! سپاه و لشكر را لكه (جمع) كن كه به شهر پادشاه عرب ميرويم. وزير فوراً طبلچي را طلب كرد و سپاه و لشكر را جمع نمود و راه شهر عرب را در پيش گرفتند و خواري و مشقت ميكشيدند و ميرفتند، تا چند شبانه روز راه رفتند تا به نزديك شهر پادشاه عرب رسيدند. در شهر پادشاه عرب، ديدهبانها در سر دروازه نشسته بودند و راه را نگاه ميكردند. ديدند كه از طرف قبله زمين گرد و خاك به هوا بالا شده و سپاه و لشكر زيادي به طرف شهر ميآيد. ديدهبانها دويده پيش پادشاه آمدند، او را خبر كردند و گفتند:
- اي پادشاه بدان و آگاه باش كه از طرف قبله يك سپاه گراني ميآيد. پادشاه امر كرد كه بدويد و دروازهها را بسته كنيد و خندقها را آب پر كنيد. خدمتيها دويده رفتند، دروازهها را بسته كرده و خندقها را پرآب كردند كه يك مرتبه سپاه و لشكر پادشاه مغل به مثل مور و ملخ گرداگرد شهر را گرفتند و تجيرهاي خود را برپا كردند. پادشاه مغل نامه نوشت كه اي پادشاه عرب بدان و آگاه باش كه منم پادشاه مغل و به خواستگاري خواهر تو آمده ام. اگر به رضا و رغبت به من بدهي خوب تا خوب و اگر نميدهي، تا خاك شهر تو را به توبره نكشم، نميروم.
پادشاه عرب كه نامه را خواند، تمام لشكر و سپاه را طلب كرد و گفت: اي برادرها شما چه ميگوئيد؟ لشكر و سپاه گفتند: ما هستيم عرب و او است مغل. ما خوش نيستيم كه دختر را مغلها ببرند. تا يك چكه خون داشته باشيم، در ركاب تو ميدهيم. پادشاه عرب كه اين گپ را شنيد، دلجمع شد و امر كرد كه دروازهها را، باز كنند و خندقها را خشك سازند. دروازهها را وا كردند و خندقها را خشك ساختند، ميدانهاي جنگ را آراسته كردند و چند شب و روز جنگ و مقدمه بود و از كشته پشته ميساختند. خون به مثل آب به هر طرف روان بـود تـا آخر لشكر و سپاه عرب شكست خورد و رو به گريز نهاد. خواهر پادشاه عرب كه دم كلكين نشسته بود و تماشا ميكرد، با خود گفت:
- اي دل غافل! اين دم و اين ساعت لشكر مغل به شهر ميريزد، برادرم را ميكشد و مرا هم ميبرد. بهتر همين است كه خودم برخيزم و بروم. چادر را به سر كرد و آمد به در تجير پادشاه مغل ايستاد و گفت: اي پادشاه مغل از يك چكه خون برادرم چه ميشوي؟ اگر پادشاهي ميخواهي، پادشاهي. اگر دولت ميخواهي، دولت. پادشاه مغل گفت:
- من نه پادشاهي ميخواهم و نه هم دولت، من ترا بكار دارم. دختر گفت: مرا كه بكار داري، جلو شو كه برويم. فوراً دختر را به كجاوه سوار كردند و طبل بازگشتن را زدند و پس گشتند، تا رسيدند به شهر خود. پادشاه مغل قاضي و مفتي را طلبيد و دختر را به خود نكاح كرد و قصر باصفايي به او ساخت. دختر از پادشاه حامله شد و نه ماه و نه ساعت و نه دقيقه آن تكميل شد تا اينكه خدا براي او دختري داد. دختر يك روزه شد و دو روزه شد و دوساله شد تا رسيد به سن دوازده سالگي. (2)
يك شب كه پادشاه مغل به قصر خود آمد دخترش گفت: اي بابا! گفت: بلي. گفت: بايد به مثل قصر خود براي من هم يك قصر بسازيد. پادشاه گفت: بهچشم. صبح كه آفتاب سرزد پادشاه نقشهكشها را طلبيد، نقشة آن قصر را آماده كردند و قصري بـراي او ساختند. قصر كه تكميل شد، پادشاه به دختر خود گفت:
- اي بابا قصر تو را ساختم، ميروي خوب تا خوب و اگر نميروي خوب تا خوب. دختر از جاي خود حركت كرد، آمد در قصر خود گردش كرد و ديد كه قصر تكميل شده و تمام مأكولات كه بكار است، در آن موجود است. دختر مغل همراي چهل دختر خانه به قصر جابجا شدند، هر روز جمعه دايره را ميچلافت (ميگرفت) و دايره زده، رقصيده در باغ گردش ميكرد. چند وقت كه گذشت آوازة مقبولي دختر به تمام دولت و ولايتها تنك(پهن، منتشر) گرديد و از هر طرف كه شاهزادهها خبر ميشدند، با دولت بياندازه به خواستگاري ميآمدند و از دم قصر تا دم باغ، دو رخه به مثل يك رسته كپههاي(خانههاي) از ني براي خود ميساختند و يكجا چرس و قمار و ترياك خود را ميزدند و منتظر بودندكه روز جمعه مغلدختر تير شود و او را ببينند.
خبر از اينها بگذار و از مغلدختر بشنو كه يك روز در قصر خود نشسته بود، روي خود را به كنيزها كرد و گفت: اي كنيزها برخيزيد و عكسهاي خود را بگيريد كه من عكسهاي شما را تماشا كنم.
كنيزها برخاستند و عكسهاي خود را بگرفتند و به سر زانوي بيبي خود بگذاشتند. دختر كه عكسها را تماشا كرد، به دست كنيزها داد. دخترهاي خانه گفتند كه اي بيبي جان چه ميشود كه شما هم عكسهاي خود را بگيريد كه ما هم عكسهاي شما را تماشا كنيم. دختر از جاي خود برخاست و عكس خود را گرفت و به دست كنيزها داد. كنيزها كه عكس را تماشا كردند، در سر زانوي بيبي خود گذاشتند كه يك مرتبه باد عكس او را حركت داد و آورد در كوهي انداخت.
از كجا كه يك پيرمرد خميده قامت، دوتا چاروا(چهارپا) را همراه دو تناب برداشت و به كوه رفت كه براي خود هيزم بيارد.
بابه پيرمرد كه به كوه رفت، چشم آن به عكس افتاد. از خر پياده گرديد و عكس را برداشت و تماشا كرد كه يك مرتبه تير عشق مغلدختر در صدف سينة او خورد و از پشت آن بدر گرديد.
پيرمرد خر و تناب را رها كرد و گفت: هو يا من هو و در كوه سربالا گرديد و رفت. هر زماني كه پيرمرد را گرسنگي غلبه ميكرد، عكس را از بغل ميكشيد و تماشا مينمود و تا يك هفتة ديگر ميل آن به غذا نميشد.
پيرمرد را در گردش بگذاريد و چند كلمه از پادشاه عرب گوش كن كه ديقيت براي آن رخ داد و رو به وزير خود كرد و گفت: اي وزير! گفت: بلي.
- لشكر و سپاه را لكه (جمع) كو كه به شكار ميرويم. فوراً لشكر و سپاه را جمع كردند و خيمه و خرگاه بكندند و به ميدان شكارگاه آمدند و تجيرهاي خود را به پا ساختند. پادشاه هرچه كه گردش كرد يك گنجشك به گير آن نيامد، روي ناآميد پس گشت و تمام وزيران و وكيلان هم به دنبال او ميآمدند. زمان برگشتن يك مرتبه چشم پادشاه به بغل كوه افتاد، ديد كه سياهي در بغل كوه جلجل ميزند. پادشاه روي خود را به وزير كرد و گفت: اي وزير! گفت: بلي. گفت: تو اينجا سپاه و لشكر را نگهدار كه من در بغل كوه يك سياهي ميبينم و آنجا ميروم، بلكه يك آهويي يا نخجيري به گير ما بيافتد كه دست خالي به شهر نرويم. وزير گفت: به چشم. سپاه و لشكر را نگاه داشتند و پادشاه همراه تمام كرسي نشينان به بغل كوه آمدند. پادشاه ديد كه پيرمردي در بغل كوه بالا ميشود. نزد او كه رسيد از او پرسيد: اينجا چه ميكني؟
پيرمرد گفت: من آدمي هستم شير خام خورده ام و همه جا ميگردم.
پادشاه گفت: به اين كوه كه تنها ميگردي، بي مطلب نميگردي. پيرمرد گفت: نه هيچ مطلبي ندارم. پادشاه امركرد كه پيرمرد را بپالند. چون پاليدند، عكس را از بغل او بيرون كردند و به دست پادشاه دادند. پادشاه كه عكس را ديد گفت: اي بابا اگر همين عكس را به من بدهي يك جفت گاو زمين (معادل صد جريب زمين) همراه يك جفت گاوبند براي تو بخشش ميدهم. پيرمرد گفت: اگر تمام عالم را به من بدهي عكس خود را به تو نميدهم. پادشاه غضب شد و خود را معرفي كرد، پيرمرد كه گپ را فهميد دست و پاچه شد و از پادشاه معذرت خواست.
پادشاه عكس را گرفت و به اسپ خود سوارشد و همراه لشكر و سپاه به شهر آمد به قصرخود رفت.
عكس را ازجيب خود بيرون آورد و نگاه ميكرد كه يك مرتبه بچة آن از در درامد. چشم پسرپادشاه كه به عكس افتاد، عكس را از پدر گرفت و تير عشق مغلدختر برصدفك سينه آن خوردكه از پشت آن بدرگرديد.
عرببچه به پدرخود گفت كه اي بابا بايد اين عكس را به من بدهي. پادشاه گفت: اين عكس بهدست يك پير مردي بود و دركوه مثل غول بياباني ميگشت. من هم نميدانم كه صاحب آن كيست و دركجاست.
عرببچه گفت: اگر صاحب آن را پيدا ميكني خوب تاخوب و اگر نميكني، خودم دنبال صاحب آن ميروم.(3)
پادشاه گفت: اختيار خودرا داري. عرببچه كه اين گپ را شنيد به طويلة اسپها آمد ويك اسپ جانانه را گرفت وتنگ اسپ رامحكم كرد وخورجيني را برداشت وپاي درركاب اسپ گذاشت وخداي را به يگانگي ياد كرد و راة قبله زمين را درپيش گرفت.خواري ومشقت ميكشيد تا اين كه اسپ ازپا افتاد ودست وپاي عرببچه ازگرسنگي وتشنگي به لرزه افتاد و قوت زندگي ازجان او رفت.
عرببچه با خود گفت: اي دل غافل بهتر است كه به سر بلندي بالا شوي.بلكه يك كوچ مالداري ويا آبداني بيني. به صد خواري به سر كوه بالا شد، اما نگاه كرد هيچ آبداني نديد. چون قدرت پايان شدن را نداشت، مجبور شده خورجين را بر سر دل خود بسته كرد و خود را از سر كوه لول داد و در بين يك جر بي هوش افتاد.
از قضاي فلك چوپاني رمه را ازآن سو ميآورد. چشمش در بين جر افتاد، ديد كه يك چيز سفيد ميزند. دويده آمد، ديد كه جواني در ميان جرافتاده و خورجيني سر دل آن بسته است. چوپان دست خود را در خورجين زد كه پر از لعل و جواهر است. چوپان باخود گفت كه يك تياق (چوب دست چوپان) چوپاني به نيم سر آن ميزنم و نفس نيم كالة آنرا خلاص نموده، خورجين را گرفته ميروم و براي خود دهقاني ميگيرم. تياق را بالا نمود كه بزند كه يك مرتبه رحم خدا بر دل آن افتاد و باخود گفت كه اي دل غافل به خاطر دو قران جيفة دنيايي تو چگونه جواني را ازپا مياندازي؟ فوراً عرببچه را به شانة خود كرد و به نزد مادر خود آمد و گفت: اي نهنه! مادرش گفت: جان نهنه. گفت: هر دوستيي كه داري به حق من نكن و به حق برادر من بكن. به مادر خود هدايت داد كه اگر برادر من دوتاري ميخواست و يا دايره اي فوراً براي او آماده كني. پيرزال چيزي آماده كرد و در حلق آن ريخت، همين كه بوي طعام به عرببچه رسيد از جا برخاست و نشست و شكم را سير كرد. پيرزال به عرببچه گفت كه اي مادر برادر تو به من تأكيد كرد كه هرچه خواسته باشي به تو بياورم. حالا براي تو چه بياورم؟ عرببچه گفت: من به همين عكس عاشقم، اگر صاحب آن را به من نشان بدهي خوب ميشود. پيرزال گفت كه من زن هستم و در خانه، چي ميدانم كه صاحب اين عكس كيست. برادر تو در كوهها و ملكها زياد گشته، شايد كه خبر داشته باشد. عرببچه كه اين گپ را شنيد، فوراً لباس پادشاهانه را كشيد و لباسي چوپاني را به بر كرد و پيش چوپان آمد.
عرببچه براي چوپان گفت: اي لالا! گفت: جان لالا. گفت: اگر صاحب همين عكس را به من نشان بدهي خوب است. چوپان كه عكس را ديد گفت: صاحب آن عكس همينجاست و آن قصر از صاحب اين عكس است و اين عكس هم از مغلدختر ميباشد. عرببچه كه اين گپ را شنيد بسيار خوش شد و شكمبة گوسفند را گرفت و سر چشمه آورد و پاك كرد و شست و چپه كرد و به سر خود كشيد و دستار خود را محكم بسته كرد.
عرببچه راه قصر دختر را در پيش گرفت. به مقابل قصر آمده ديد كه تمام شهزادهها براي خود كپههايي(خانههايي خسي) ساخته اند و يك بيروبار و غالمغالي است كه خدا ميداند. عرببچه كه اين صحنه را ديد به چرت رفت كه چه كار كنم. يك مرتبه نظر آن به يك كل افتاد كه براي خود كپه يي ساخته است، با خود گفت كه جاي من هم در اتاق همين كـل است. آمـد بـه در اتاق كل و گفت: اسلام و عليكم. كل گفت: وعليكم. گفت: مانـده نباشي؟ گفت: زنده باشي.
عرببچه گفت كه مهمان ميخواهي؟ كل گفت: ميخواهم. عرببچه به كپة كل داخل شد و تا نيمههاي شب باهم نشستند. آخر عرببچه روي خود را به كل كرد و گفت: بخيز قوت لايموتي داري بيار كه بخوريم. كل گفت كه امشب هيچ چيزي نمانده كه به تو بدهم، فردا انشاءالله ترا سير ميكنم. عرببچه گفت: البته غذاي صبح تو از يك طرفي ميآيد؟ كل گفت: همين جوانهاي را كه قمار ميزنند و غالمغال ميكنند ميبيني. گفت: بلي. گفت: صبا جمعه است و مغلدختر ميآيد كه به باغ خود برود و گردش كند. چشم جوانان كه به دختر بيفتد همگي بيهوش ميشوند و ديگهاي گوشت و پلو آنها ميماند و من همة آنها را ميآورم و در تغارة مياندازم و تا هفتة ديگر خوراك من همين است. هرچه كه ميخواهي صبا بخور. عرببچه شب را با گشنگي به صبح رساند و سر صبح كه آفتاب نيش زد مغلدختر همراه چهل دختر خانه از قصر خود بيرون شده، دايره زده و رقصيده آمد و به باغ خود رفت. جوانان كه مغلدختر را ديدند، همه بيهوش افتادند. كل روي خود را به عرببچه كرده و گفت: بخيز. گفت: چه كار كنيم؟ گفت: ديگهاي گوشت و برنج را بياوريم. عرببچه فوراً ازجاي خود بلند شد و همراه كل چند ديگ گوشت و برنج را آورد و به خوردن مشغول شدند. عرببچه كه چند لقمه خورد روي خود را بهطرف كل كرد كه اي كل. گفت: چه ميگويي؟ گفت: بيا كه همراه به باغ مغلدختر برويم. كل گفت: برو مردكة بيكاره به رد كار خود. اين باغ از مغلدختر است، پرنده نميتواند كه پر بزند. عرببچه گفت: اگر نميروي من خودم ميروم. كل گفت: تو كه ميروي اختيار خود را داري. عرببچه از اتاق كل برامد، به پشت باغ آمد و از ديوار باغ بالا شد و آنجا نشست.(4) ديد كه مغلدختر بالاي چپركت لنگ بالاي لنگ انداخته و چهل دختر خانه در كنار آن بازي ميكنند. دل عرببچه در جوش آمد و گفت:
مغل دختر تهي باغه سر زلفها پـر زاغه
ميـان دخـتـرا تـاقه بيـا نازك مـغـل من
بيـا نازك مغـل من بيـا خـرمـن گل من
(نسخه «ب» درديدار مغلدختر و عرببچه درباغ اين ابيات را آورده است:
مغل دختر ميان باغه سر و زلـفش پـرزاغه
عرب بچه به او داغه مـيــان دخـتـرا طاقه
بيـا نـازك مغـل من بيـا خـرمـنگـل من
اگرخواستخداباشه مغل بيمنرضاباشد.)
عرببچه كه بيتها را گفت، يك مرتبه نظر مغلدختر به آن افتاد و ديد كه كسي سر ديوار باغ نشسته است و بيت ميخواند. دختر روي خود را به كنيزها كرد و گفت: بدويد و شخصي را كه سر ديوار بيت ميخواند كش كرده بياوريد. چندتا از كنيزها خيز كردند كه او را بگيرند و بياورند.(درنسخة «م»چنين است:وقتي عرببچه درباغ بيت ميخواند، كنيز خبر را به مغل دختر ميبرد وميگويد كسي بيت ميخواند ونام تو را ميبرد.مغلدختر ميگويد:بياوريد.كنيزصدايش كرد.بچه هرچندكرد، راه قصر را نيافت واين بيت را خواند:
مـغـل جـانــم گـل زنـبـق به دورباغوت هست خندق
عرببچهكهكاروش سخت بـيــا نــازك مـغـــل من
دختر به كنيز گفت بدو كه راه را نيافت)
عرببچه خود را از ديوار پايين انداخت و آنسوتر رفت و باز دوباره به سر ديوار بالا شد دل آن در جوش آمد و گفت:
مغل دختر هيكل دار تكيهكرده بهآن ديوار
عربرا ميگهبيتل مال بيـا نـازك مـغـل من
بيـا نـازك مـغـل من بـيـا خـرمـنگـل من
عرببچه كه اين بيتها را گفت، باز نظر مغلدختر افتاد كه همان شخص بيت ميخواند. چهل دختر خانه را گفت: خيز كنيد و او را بياوريد. باز عرببچه دورتر رفت و دل آن در جوش آمد و گفت:
مغل دختـر حكـم كرده كه چل دره روون كرده
بهجون عربندول كرده بـيـا نـازك مـغــل من
بـيـا نـازك مـغــل من بـيـــا خـرمن گــل من
مغلدختر كه بيتها را شنيد با خود گفت كه مادرم هميشه ميگفت كه عربها ماماخيل تو اند، نكند كه همين هم از قومهاي مادرم باشد. چراكه هرچه ميخواند دربارة من است. كنيزها را گفت كه او را صدا كيند. هرچند صدا كردند، عرب از جاي خود حركت نكرد. مغلدختر دست خود را به سوي عرببچه اشاره كرد، كه يك مرتبه عرب خود را به كله ته انداخت و دويده به پيش مغلدختر آمد. مغلدختر روي خود را به كنيزها كرد و گفت كه اين بيچارة بينوا، انگور نخورده برويد كمي انگور براي آن بياريد. كنيزها رفتند و انگور آوردند و در پيش عرببچه گذاشتند. عرببچه يك دانه انگور به دهن خود كرد و دل آن در جوش آمد و گفت:
مغل دختر گل گلي ميـان بـاغ انگـوري
مغل دخترتومقبولي بيـا نازك مغـل من
بيـا نازك مغل من بيـا خـرمن گـل من
(نسخة «ب»:
مغل دختركه مغروري به زيـر تـاك انگوري
عربره ميگه توكوري بـيـا نـازك مغـل من)
عرببچه كه اين بيت را گفت، مغلدختر روي خود را به كنيزها كرد كه برخيزيد، نان را تيار كنيد كه اين بينوا هم گرسنه است. كنيزها ديگ پلو را تيار كردند و به پيش عرببچه آوردند. عرببچه كه يك لقمه برنج به دهن خود كرد، دل آن در جوش آمد و گفت:
مغل دختـر الـو داره تهي ديگچه پلو داره
عرببچه بهخو داره بيـا نـازك مغل من
بيـا نـازك مغل من بـيـا خرمن گـل من
مغلدختر كه بيتها را شنيد به خود آمده كنيزها را گفت كه ديگ و كاسه را جمع كنيد كه اگر صداي خواندن به گوش پدرم برسد يك موي به سر من و شما نميگذارد. كنيزها فوراً ديگ و كاسه را جمع كردند و ميخواستند بروند كه يك مرتبه دل عرببچه به جوش آمد و گفت:
مغلدخترحشركرده مرا از باغ بدر كرده
مگر ميل ديگركرده بـيـانـازك مغل من
بيـا نـازك مغل من بيـا خـرمن گـل من
وقتي كه مغلدختر بيتها را شنيد با خود گفت: حالي بهتر. من كي به او دل دادم كه باز ميلديگر كسي كرده باشم. روي خود را به كنيزها كرده گفت: بياييد برويم كه اينجا جاي من و شما نيست. عرببچه ديد كه دختر ميخواهد برود، با خود گفت كه اي دل غافل حالا چاره بساز. به چرت رفت كه يك مرتبه فكري به كلهاش پيدا شد، دل خود را محكم گرفت و شروع كرد به جيغ كشيدن كه دلم درد ميكند.
مغلدختر به دنبال خود سيل كرد كه عرببچه غلت ميزند و دل خود را محكم گرفته است. زياد هولكي شد و براي كنيزها گفت: برويد از علفهاي سبز و سغلي كه ميشناسيد جمع كنيد، جوش بدهيد كه در حلق آن بريزانيم كه مبادا بميرد و ما به بلا بيفتيم. كنيزها قدري علف را جوش دادند و ميخواستند كه به دهن عرببچه بريزانند، اما عرببچه دوا را قورت نميكرد. مغلدختر برافروخته شد و دست خود را در بين كاسة دوا برد و قدري دوا گرفت و به دهن عرببچه ريخت. عرببچه دست او را تا ساعد ليسيد و دواها را بخورد. بعد از آن برخاست و به جاي خود بنشست كه يك مرتبه دلش در جوش آمد و گفت:
مغل دخترحبيب مه بـه درد دل طبيب مه
خـداكرده نصيب مه بيـا نـازك مغـل من
بيـا نـازك مغل من بـيـا خـرمنگـل من
(نسخة «ب»:
مغل دختـر هـوا داره بـــه درد دل دوا داره
به كـار مـا صفـا داره بـيـانـازك مغـل من
اگرخواستخدا باشه مغـل بيمن رضا باشه
مغلدختر ميبيند كه عرببچه مريض نبوده و بهانه كرده است. قهر ميشود و به دخترها ميگويد كه او را از باغ بكشند، وقتي كه او را از باغ بيرون ميكنند، ميخواند:
مغل دختر حشر كرده مـره ايباغ بـدر كرده
دلش ميل ديگـر كرده عرب را دربـدر كرده
بعد از خارج شدن عرببچه، مغلدختر خود به تعقيب او ميبرايد و ابياتي را ميخواند تا عرببچه برگردد:
عـرببچـه گـل ماشي بلنـد بـالا قلـم قاشي
بهيك لحظه نميباشي بيـا نـازك مغـل من
قـد بلنـد الف نـمــاتــه صدقـه دنـدان در صـدف نماتـه صدقـه
پيشچهكسيتوميرويخفهكنان جـاي قـدم و نشان پاتـه صدقه)
مغلدختر بعد از شنيدن بيتها با چهل دختر خانه، از باغ بيرون شد و به قصر مادر خود رفت. عرببچه هم به اتاق كل رفت. مغلدختر به مادر خود گفت: مدام به من ميگفتي كه عربها ماماخيل تو هستند، امروز يك كل بيتل مال آمده، هرچه ميخواند در بارة عربها است. مادرش گفت كه كجا رفت. مغلدختر گفت كه به اتاق يك كل داخل شد. مادرش كه اين گپ را شنيد فوراً نفر خدمت خود را صدا كرد و گفت: بدو نفري را كه به اتاق كل است با خود بيار. نفر خدمت دويده آمد و به عرببچه گفت: برخيز كه بيبي من ترا صدا ميكند. عرببچه كل را براي نفرخدمت، ضامن داد كه فردا ميآيم و خودش به خانة پيرزال آمد. لباس پادشاهانه را پوشيد و تا به صبح از شوق زياد، مار و مور را خواب برد اما او را خواب نبرد.
صبح كه آفتاب برامد و عالم روشني شد، اردلي(سرباز) دنبال عرببچه آمد و او را گرفته با خود به قصر برد. به مجرد كه چشم عمة آن به عرببچه افتاد، او را شناخت و همراه او خوشآمديي چسپي كرد، اما عرببچه بهرسو نگاه ميكرد كه مغلدختر را ببيند. وقتي كه مغلدختر از پشت پرده بچه را ديد، حيران ماند و با خود گفت: جوان همان جوان است اما امروز لباسهاي خود را اليش(بدل) كرده است. از پشت پرده بدر شد، حمايلهاي كه به گردن او بود، شرنگسكرد. عرببچهكه صداي شرنگس حمايلها را شنيد، دل آن به جوش آمد و گفت:
مغل دختر زجا خيزه حمايلهـا فـرو ريـزه
مگر خون عرب ريزه بـيـا نـازك مغـل من
بـيـا نـازك مغـل من بـيـا خـرمن گــل من
مغلدختر كه بيتها را شنيد، دست و پاچه شد. دست خود را درازكرد، گوشة گليم را گرفت و تكان ميداد. عرببچه كه اين صحنه را ديد، دل آن به جوش آمد وگفت:
مغلدختـر تهي خانه گليمبادست ميگلانه
عرب راكرده ديوانـه بيـا نـازك مغـل من
بيـا نـازك مغـل من بيـا خـرمنگــل من
چشم مغلدختر كه به عرببچه افتاد، تيرعشق بچه به صدفك سينة آن خورد كه از پشت آن بدرگرديد و به يك دل نه، صد دل عاشق آن شد. مادر دختر كه رموز فهم شد، عرببچه را گفت: سر پادشاه مغل همين است كه هركس چهل شتر دولت به يك قد وبه يك قامت، به يك چهره وبه يك اندام و به يك دندان بياره، دخترخودرا به او ميدهد. اگرتوهم عاشق دخترم هستي، بايد كه همين كاررا انجام بدهي. عرببچه از عمهاش پرسيد كه آيا تا به حال كدام شخص ديگري هم حاضرشده كه اين شرط را قبول كرده باشد؟ عمهاش گفت كه بلي. يك نفر بنام پلشتغه ( فرد زشت وبد قواره ) سه روزپيش شرط را قبول كرد وبه دنبال چهل شتر دولت رفت.
[نسخة «ب»: بچه پادشاه غجرآمده بود، و نسخة «م»: بچه پادشاه زنگبارآمده، مره نكاح كرده ميبره.عرببچه ميگويد:
دوصدگـلــه شـتــر دارم دوصد ساربان خوش دارم
اگـر امـر خـــدا بـاشــه صبايوش ميل جنگ دارم
بعد مغل ميگويد: توروق ماديانه مره سوارشو وبرو به 20 روز ميبره و20 روز مياره. ازين جا توروق ماديانه گرفت و برامد.
نسخة «ر»: براي مغلدخترخواستگارها از كافرستان ميآيد.آنان قلين يامهر فراوان وعده ميدهند.عرببچه هم خواستار مغلدختر ميشود و ميسرايد:
مغل جـانانگل هـاشم سراپـايـش از ابـريشم
خريدارشخودم ميشم بـيــا نـازك مغـل من
بـيـا نـازك مـغـل من بـيــا خـرمن گـل من]
عرببچه كه اين گپ را شنيد، دود ازدماغ او بيرون شد و از جاي خود برخاست. دعاي خيري از عمة خود گرفت و سر در بيابان گذاشت و خواري و مشقت ميكشيد و ميرفت، تا چهل شتر دولت بيارد و به پيشكش دختر بدهد و مغلدختر را ببرد.
كوتاهي گپ كه عرببچه، شب را شب ندانست و روز را روز، تا اينكه به شهر پدر خود رسيد و به پدرخود نامه نوشت كه اي پدر مهربان، بدان وآگاه باش كه من به نزديك شهر رسيدم. پدر آن كه واقف شد، فوري سپاه و لشكر را جمع كرد و توپهاي شاديانه زد و پسرخود را به شهر آورد.
شب هنگام نان خوردن پدرش پرسيد كه اي فرزند، گپ از چه قرار است؟ عرببچه موضوع را ازسر تاپا به پدرش قصه كرد. پدرش فوري چهل شتر دولت به يك قد، به يك چهره، به يك اندام وبه يك دندان باركردوبه دست داروغه داد كه به شهرمغلدختر ببرد. عرببچه هم همراه پدرخود به اسپها نشستند وراه قبله زمين را درپيش گرفتند وآمدند تا به سر دو راهي رسيدند. پادشاه عرب براي بچةخود گفت كه امشب را درهمين جا سپري ميكنيم وصبح حركت ميكنيم. هرچند عرببچه تاكيد كرد كه بايد حركت كنيم، پدرش قبول نكرد. شترها راخواب دادند و بار و بندل را پائين كردند و شب را در سر دوراهي سپريكردند. فردا كه آفتاب نيش زد و عالم روشن شد، عرببچه به پيش اسپ خودآمد وباخودنيت كرد كه اگر تادم چاي خوردن، اسپ من تمام علفهاي چهار طرف ميخ خود را خورد، مغلدختر را من ميبرم و اگر نخورد، مغلدختر را پلشتغه ميبرد.
عرببچه به چاي خوردن رفت ووقتي پس برگشت، ديدكه چند گرگ اسپ او را پاره پاره كرده است وهي استخوانهاي اسپ اورا ميكروچند (ميجوند). دود ازدماغهاي عرببچه بيرون شد ودل آن درجوش آمد وگفت:
از اي پشتـه بـه اي پشته كره ماديونهگرگكشته
مگـر بخت عرب گشته بـيـا نـازك مـغــل من
بـيـا نـازك مـغــل من بـيــا خــرمن گــل من
[نسخة «ب»:
ازي پشتـه بــه او پشتـه تروق ماديانهگرگكشته
نسخة «م»: عرببچه يك اسپه گرفته آمد، نزد اسپ گرگ خورده وگفت:
كجـاستي اي بـرار من خلل كردي بـه كارمن
كه كارمن به دورافتاد بـيـانـازك مغـل من]
پدر عرببچه كه از موضوع واقف شد به پسر خود گفت كه اي بابا! غم مخور كه بخت مرد همراه مرد است.
عرببچه گفت: حالا كه بخت من برگشته، بهتر است كه خودم تنها بروم. عرببچه تك و تنها با پاي پياده رو به صحرا گذاشت و به طرف قبلهزمين حركت كرد تا رسيد به شهر پادشاه مغل. وقتي كه عرببچه به شهر آمد واقف شد كه پيش از او پلشتغه، چهل شتر مال و دولت روان كرده و داروغهها مغلدختر را برده اند. اينجا بود كه دل عرب به جوش آمد و گفت:
مغلدختـر سحـر رفته بالي(بالا)اسپكهررفته
ازي مـنـرل بــدر رفته بـيـا نـازك مـغـل من
بـيـا نـازك مـغـل من بـيــا خـرمنگــل من
[نسخة «ر»: عرببچه زماني ميرسد كه كاروان عروسي مغلدختر جانب كافرستان درحركت است. وقتي ازين حادثه خبر ميشود ميسرايد:
مغل جانان بهشو رفته قتـياسپ بـيـدو رفته
ازي ملكـا بـدو رفتـه بـيــا نازك مغـل من
بـيـا خـرمن گــل من
مغل جانان سحر رفته قـتـي اسپ كهـر رفته
ازيملكــا بــدر رفته بـيـانـازك مـغـل من
بـيـا خـرمن گــل من
نسخة «م»: عرببچه وقتي ميرسد كه شب عروسي مغلدختر است.با كمپير به لباس زنانه به عروسي ميرود.براي اين كه دختر را پيداكند يك بيت ميخواند:
مغـل جـانـم گـل پنبـه چه خسپيده نمي جمبـه
عربخوب استيا دمبه بـيــا نـازك مـغـل من
همديگر را ميشناسند. بغل به بغل پرساني ميكنند.. مادر ميگويد: به حمام برويد. به حمام ميروند. همديگر را ميبوسند. مادرمغلدختر آمده، يك شپات ميزند وميگويد: هفت شب وهفت روزشد كه مردمه كر وكور كردي، بخيز كه زود تر ببرمت. مغلدختر جيغ ميزند وخود را به بغل عرببچه مياندازد. عرببچه ميسرايد:
مغل جانم گل زيره الهي مادروت ميره
عرببچه بغل گيره بيا نازك مغل من
ازحمام بيرون، سر زينه شدند، دختر زلفايشه شانه ميكرد.عرببچه گفت:
مغل جانم سر زينه به مثل كبك قم چينه
سرزلفش زده شانه عرببچـه شد ديـوانه
بيا نازك مغل من
درخانه داخل شدند وشاهدهاي نكاح آمدند، عرببچه ازپشت درگفت:
دو تــا شاهـد ديـوانـه يكيگرگاستدرخانه
مغـل جـانـم نميمـانـه بـيـا نـازك مغـل من]
عرببچه كه بيتها را بگفت مستقيم به اتاق كل رفت و گفت: اسلام و عليكم. كل گفت: وعليكم به سلام. عرببچه گفت كه اي لالا! مغلدختر را بردند، بهتر است كه من و تو هم برويم. هردو به دنبال مغلدختر روان شدند، تا رسيدند به سر دوراهي كه يك مرتبه دل عرببچه به جوش آمد و گفت:
رسيديم سـردوراهي مغلدختركدو راهي(كدامراههستي)
خـداونـدا تـو آگاهي بيـا نـازك مغـل من
بيـا نـازك مغـل من بيـا خـرمـن گـل من
[نسخة «ب»: مادرخوانش به عرببچه ميگويد:مغلدختر را پسر پادشاه قجربرده است. عرببچه به سوي قبله ميرود وبه يك جنگل ميرسد وباكاكا كوسه روبرو ميشود. باهم دوست ميشوند. كاكا كوسه به اووعدةهمكاري ميدهد وهر دو ازدنبا ل كاروان حركت ميكنند]
عرببچه و كل نيت كردند و يك راه را در پيش گرفتند تا رسيدند به قافلة مغلدختر. كل به عرببچه گفت كه اي برادر تو هيچ چرت نميزني، اما دست و پاي من از گرسنگي و تشنگي سست شده؛ چه بهتر كه يك بيتي بگويي تا مغلدختر يك قوت لايموتي براي ما بدهد كه بخوريم. دل عرببچه به جوش آمد و گفت:
مغـلدخـتــر در درگـوش سر دستم بگـيـر بفـروش
بهنيم منآرد وده سيرگوش بــيـــا نـازك مـغــل من
بــيـــا نــازك مغــل من بــيـــا خــرمـنگــل من
[درنسخة «ر» عرببچه بالباس ملنگي ازپي كاروان حركت ميكند. ميخواهند اورابگيرند. مغلدختر ميگويد:اوملنگ من است، رها ميكنند. عرب گرسنه ميشود وميخواند:
مغل جـانـان حرحـر گـوش مـرا بـرده بــازار بـفــروش
بهيكمنآرد و چارپاوگوش بــيـــا نــازك مـغـــل من
بــيـــا خــرمـن گــل من
نسخة «ب»: عرببچه فرياد زد اگر خوردني باشد بياورد.
مـغـلدخـتـر اطلـس پـوش مـره بـرده بـازار بـفـروش
بهيكتهنانويكسنگگوش بـيــانــازك مــغـــل من
بـيــا خـــرمــن گــل من
اگـر خواست خـدا باشـد مـغـل بـر مـن روا بـاشد]
مغلدختر كه صداي خواندن را شنيد دلش زنده گشت و باخود گفت كه عرببچه گرسنه است. روي خود را به دخترهاي خانه كرد و گفت كه چيزي خوردني و نان كه داريد براي همين مسافر بدهيد كه از دنبال ميآيد. دخترهاي خانه كه از موضوع واقف بودند، فوري كمي كيك و كلچه به دستمالي بسته كردند و در بالاي خاشهها انداختند. عرببچه و كل كيك و كلچهها را برداشتند و به دنبال مغلدختر به راه افتادند.
كوتاهي سخن كه مغلدختر به نزديك شهر پلشتغه رسيد، باخود گفت كهاگرمن را بهشهر ببرند،خدا ميداندكه عرببچه را ببينم يا نه. بهتر هميناست كه امشب همينجا تير كنيم. داروغههاي او كه يكي كر و ديگري گنگ بود، شترها را خواب دادندو تجيرها را برپاكردندو مغلدختر هم به تجيرخود رفت.
نيمههاي شب كه شد عرببچه خدا را ياد كرد و به طرف تجير دختر رفت. گوشة تجير را بالا ساخت و به درون تجير رفت. گنگ كه پيره داري تجير مغلدختر را ميكرد، عرببچه را كه ديد، به سوي رفيق ديگر خود كه كر بود اشاره كرد. كر خيال كرد كه گنگ برايش ميگويد كه بيا همراهت به درون تجير برويم. اعصاب كرخراب شد و مشت را بالا كرد و به دهن گنگزد. هردو رفيق به جان يكديگر افتادند و خود را آنقدر زدند كه ملخوني (پرخون) كردند و هركدام به گوشة رفتند. عرببچه تا نيش زدن آفتاب، همراه مغلدختر ميله و استراحت كرد. صبح كه شد عرببچه به پيش كل آمد، داروغهها تجيرها را كندند و به طرف شهر پلشتغه حركت كردند.
كل و عرببچه به دنبال مغلدختر روان شدند و چند قدمي كه رفتند، كل روي خود را به عرببچه كرد و گفت كه من و تو كه به شهر ميرويم هيچ پولي براي خرچ كردن نداريم بهتر است كه بيت بگويي تا مغلدختر براي ما پول روان كند. عرببچه گفت:
مـغـلدخـتــر گـل آلـــو پــدر نـالت كـج پـهـلــو
بيتوشهماند بچةخالو(ماما) بـيــا نـازك مـغــل مـن
بــيــا نــازك مغــل من بـيــا خـرمـن گــل مـن
[به خاطري پدردختر را لعنت ميكند كه مخالف عرببچه است. اما درنسخة«ر»: پدرمغل دختر مسلمان وطرفدار عرببچه است و مادرش صنم بيبي طرفدار كافران. ازهمين خاطر است كه عرببچه از رضايت خاطر صنم بي بي ميگويد:
دو اسپ دارم ويك تازي قتيخرگوش ميكرد بازي
صنم بي بـيـركنـم راضـي بـيــانــازك مـغــل من
بـيــا خــرمن گـل مـن]
مغلدختر كه گپ را فهميد، روي خود را به دخترهاي خانه كرد و گفت: اگر چيزي پول داريد به همين مسافرها كه از دنبال ميآيند بدهيد. دخترهاي خانه چيزي پول به دستمالي بسته كرده و به آنها انداختند. كل پول را به كيسه كرد و به شهر داخل شدند
[درنسخة «ر»: كاروان مغلدختر برسرپل كافرستان ميرسد. عرببچه خودرا زير پل ميرساندوميگويد:
مغـلدخـتــر ده سـر پــل عـرببـچـه ده زيــر پــل
عجبخوشخوانعجببلبل بـيــا نــازك مــغــل من
بــيــا خــرمـنگــل مـن
رسيدم برسر لنگـر به اسم پاك پيغمبر
بيا نـازك مغل من بيـا خرمن گل من]
مغلدختر به قصر خود رفت. [درنسخة «پ»: مغلدختر قبل ازرفتن به قصر از عرببچه ميخواهد كه يك شيشه زهر بياورد. عرببچه ميآورد و به دختر ميدهد].
عرببچه و كل هم حيران و پريشان هرسو ميگشتند. كل به عرببچه گفت: اي لالا. گفت: جان لالا. گفت: امشب به كجا برويم. عرببچه گفت: نميفهمم. كل گفت: بهتر اين است كه گاوهاي گاوچران را جمع كنيم، بلكه امشب ما را مهمان كند.
گاوهاي گاوچران را جمع كردند و به پيش گاوچران آمدند. به گاوچران گفتند: مهمان ميخواهي؟ گاوچران بيچاره هم كه كمي رو تنك بود گفت ميخواهم. كل گفت: پس گاوها را راهي كن كه به خانه برويم. گاوچران گفت كه هنوز روز بلند است. كل گفت: امشب مهمان داري، اگر وقت تر به خانه بروي قيامت نميشه. گاوچران گپ را قبول كرد و به طرف خانه رفتند.
مادر گاوچران كه بربر(صداي گاو) گاوها را شنيد، آتشكاو را از پاي تنور گرفت و خود را بيرون انداخت و ميخواست به سر گاوچران بزند كه يك مرتبه عرببچه پيش دويد و آتشكاو را بگرفت و گفت: چرا اين بيچاره را ميزني؟ مادر گاوچران گفت: اين لعنتي گاوهاي مردم را وقت آورده و شيرهاي جمعهگي من ميسوزد. عرببچه دست خود را به كيسه كرد و ده قران به پيرزال داد. پيرزال كه پولها را ديد گفت: گاوها را يله كن، بر پدر صاحبهاي آن لعنت، بياييد كه به خانه برويم. عرببچه و كل به خانة پيرزال رفتند و بعد از اينكه چاي و نان خوردند، عرببچه به پيرزال گفت: اي نهنه. گفت: جان نهنه. گفت: به اين شهر شما چگونه سروصداست؟ پيرزال گفت: معلوم است كه تو از اين سوال خود يك مقصدي داري. عرببچه ده قران ديگر به پيرزال داد و گفت: نه مادر من هيچ مقصدي ندارم. پيرزال ده قران را گرفت و گفت: امشب عروسي مغلدختر با پلشتغه است. عرببچه دوباره پرسيد كه اين مغلدختر و پلشتغه به كجا مينشينند؟ پيرزال گفت كه قصر آنها به پشت خانة ماست و رسم مردم ما اين است كه داماد تا چهل شب و روز به پيش عروس نرود و در شب چهل و يكم حق رفتن را دارد. عرببچه كه اين گپها را شنيد دلجمع شد. نيمههاي شب خدا را ياد كرد و تناب را برداشت و در پشت قصر مغلدختر آمد. سنگي را به سر تناب بسته كرد و در سر كنگرة قصر انداخت و به قصر بالا شد. هرچه كه گردش كرد، راهي نديد كه پايين شود، يك مرتبه چشم آن به روشني افتاد. از كاج خانه نگاه كرد ديد كه مغلدختر بالاي چپركت خود خواب است. عرببچه خدا را به يگانگي ياد كرد و سر تناب را به كمر بسته نمود و خود را از كاج آويزان كرد. تناب كوتاه بود و عرببچه در مابين خانه آويزان ماند. با خود گفت كه اي دل غافل، حالي به گير افتادي و راه خلاصي نداري، بهتر است كه بيتي بگويي يا دختر بيدار ميشود و ترا خلاص ميكند و يا مردم خبر ميشوند و ترا ميگيرند. همين بود كه دل آن به جوش آمد و گفت:
مغل دختـر گــل پمبه به خـو رفته نميخمبه
عربگرگو مغل دمبه بيـا نـازك مـغــل من
بـيــا نـازك مغـل من بيـا خـرمـن گــل من
مغلدختر از خواب بيدار شد و چشم خود را باز كرد، ديد كه عرببچه در مابين خانه آويزان مانده است. از جاي خود برخاست و عرببچه را پايين كرد. چهل شب و چهل روز باهم بودند و استراحت و ميله ميكردند. شب چهلم مغلدختر به عرببچه گفت: برخيز و به خانة خود برو كه فردا شب پلشتغه ميآيد. عرببچه با پريشاني زياد به بام قصر بالا شد و بـه خـانـة پيـرزال آمـد.
خبر از عرببچه بگذار و از پلشتغه گوش كن كه او دو زن ديگر هم داشت. روي خود را به زنان خود كرد و گفت: لباسهاي مرا تيار كنيد كه به ديدن مغلدختر ميروم و خودش به حمام رفت.
زنان پلشتغه باهم مصلحت كردند كه اگر پلشتغه به پيش مغلدختر برود، ديگر هيچ ما را ياد نميكند. بهتر همين است كه كمي نقل را به زهر آلوده كنيم و در كيسة پلشتغه كنيم. اگر پلشتغه خورد و مرد، ماهم ميرويم به دنبال كار خود و شوهر ميگيريم و اگر مغلدختر مرد كه چه بهتر. خلاصة كلام كه هردو زن اتفاق خود را يكي كردند و كمي نقل را به زهر آلوده نمودند و به كيسة پلشتغه ريختند. پلشتغه كه از حمام برگشت، لباسهاي خود رابه بر كرد و واسكت پوشيد و به طرف قصر دختر روان شد. در كمر راه زينههاي قصر كه بالا شد يك مرتبه ياد او آمد كه من به نامزدبازي ميروم و چيزي شبچره باخود نياورده ام. از قضاي فلكي دست خود را به كيسة خود كرد، ديد كه مابين كيسة او نقل است. چند دانه از نقلها گرفت و به دهن خود كرد، هنوز چند دانه بيشتر نخورده بود كه سر آن به چرخ افتاد و از كمر راهزينه لول خورد و جان را به حق تسليم كرد. خدمتيها و نوكرها كه خبر شدند بزن بزن را گرد كردند و به مادر پلشتغه خبر دادند.
[درنسخة «پ»:مغلدختر درشب اول ميگويد: ما رسم داريم كه درشب اول غذا را خود پخته ميخوريم. همان شب شهزاده را زهر ميدهد.درنسخة «ر» آمده است. وقتيعرببچه ازمرگ شوهرمغلدختر آگاه شد، اين سرود را خواند:
ازي شيـوه دهاي شيوه شتـرا ميكـنــه ليـوه
مغل جـانـم شده بيوه بـيـانـازك مغـل من
بـيـا خـرمنگـل من]
ازين بگذر و ازين گوش كن كه عرببچه از موضوع واقف شد. باز تناب را گرفت و به قصر مغلدختر بالا شد و از كاج خانه به پيش دختر آمد و تا صبح باهم ميله ميكردند.
صبح كه آفتاب نيش زد، مغلدختر به عرببچه گفت: ميفهمي كه گپ چيست؟ گفت: اگر بگويي ميفهمم. مغلدختر گفت: چتك(زود) ميروي و يك بز گوش بلندي را ميخري و به دم قصر پلشتغه ميبري و ميكشي و شيون و غالمغال را براه مياندازي. مادر پلشتغه، پيش تو ميآيد و از تو ميپرسد كه چه خبر است. تو به او بگو كه من و پلشتغه برادرخواندة هم بوديم و دوجان بوديم و يك نفس. حالا كه برادر من جوانمرگ شد، اين بز را آورده ام كه براي او خيرات كنم. مادر پلشتغه كه اين گپ را بشنود ترا به قصر و خانة خود ميبرد و به فرزندي قبول ميكند و بعد از آن براي تو پيشنهاد ميكند كه زنان پلشتغه و مغلدختر را به خود نكاح كن. تو به مادر پلشتغه بگو: من بلاره به رنگ مغلدختر ميكنم چرا كه چشم من به صورت او باز نميشود. بهتر همين است كه مغلدختر را به خانه و شهر پدر او روان كني. مادر پلشتغه چون هيچكس ندارد، من را به دست تو ميدهد كه به شهر پدرم ببري. آن وقت است كه من و تو هردو هي ميكنيم و باهم ميرويم.
عرببچه گپهاي دختر را شنيد، از او خدا حافظي كرد و به بازار آمد. يك بز گوش بلندي را خريد و به دم قصر پلشتغه آمد، بز را بكشت و غالمغال و گريه را به راه انداخت.