اصول خبرنگاری مطبوعاتی و پخش"

تعریف مطلب خبری: مطلب خبری ( News Story ) حاصل کار خبرنگاران است و از آنجا که به چنین مطالبی مطلب خبری گفته می شود که در خصوص افراد، مکانها، رویدادها و اشیاء واقعی سخن به میان می آورد. مطلب خبری متفاوت از مطالب سنتی مانند افسانه ها و داستانهاست. مطلب خبری چون باید مخاطب را جلب کند باید در اولین جملات جوهره اصلی مطلب آورده شود .

طبیعت خبر: برخورد و فوریت (Impact & Immediancy  ) مرکزیت و هسته اصلی خبر را تشکیل می دهد. اما تعریف خبر به دشواری کوبیدن سنجاقی به دیوار بتنی است این امر به خاطر آن است که ممکن است مطلبی برای فردی دارای ارزش خبری باشد در عین حال برای دیگری اصلاً اهمیت نداشته باشد. یعنی خبرنگاران باید به نمایندگی از مخاطبان، نیازهای خبری آنان را تشخیص دهند.

گزارشگری: گزارشگری اغلب با تحقیق و پژوهش مثل رفتن به کتابخانه ها و مطالعه ایده ها سرو کار دارد. مؤلف معتقد است که انترنت در این زمینه می تواند مفید واقع شود. در کتاب سه نوع گزارش از هم تفکیک شده است:

 1- گزارش تحلیلی ؛

 2- شرح حال اشخاص و

 3- مطلب پس زمینه

ارزشهای خبری: ارزشهای خبری معیار گزینش رویدادند. آنچه که باعث می شود یک رویداد از بین هزاران رویداد دیگر فرصت انتشار پیدا کند، نسبت آن با معیارهای قومی، فرهنگی، دینی، مصالح سیاسی، و عوامل دیگر است. گالتونگ و روژ 12 ارزش خبری را در سال 1965 شناسایی کرده اند که عبارتند از: تواتر frequency) ، آستانه خبرthreshold) )، فقدان ابهام (unambiguity)، معنی دار بودن (meaningfulness)، هماهنگی( onsonance)، غیر منتظره بودن(unexpectedness)، استمرار (continuity)، ترکیب(composition) ، ارجاع به ملل برگزیده(reference to elit nations)، ارجاع به اشخاص برگزیده(reference to elit persons) ، شخصیت سازی(personalization) ، و منفی گرایی negativity)) .

معیارهای دکتر والتر وارد: دربرگیری (impact)، بزرگی(magnitude) ، شهرتprominence))، استثناء و عجیب (oddity)، برخورد (conflict)، مجاورت (proximity)، زمان و تازگی خبر(timeliness) .

معیارهای فیلیپ گایار: به روز بودن، اثرگذاری و سودمندی.

معیاررهای شولز:

1- موقعیت اجتماعی: ملت برگزیده، نهادهای برگزیده و شخص برگزید .

2- تعیین هویت: مجاورت، قوم مداری، شخصیت سازی، و هیجانات .

3- ظرفیت: تجاوز، جدال، ارزشها و موفقیت .

4- هماهنگی: موضوع، کلیشه سازی، قابلیت پیش گویی.

5- وابستگی: نفوذ، و مرتبط بودن.

 6- پویایی ها: زمان و تازگی خبر، شک، غیر منتظره بودن.

معیارهای دکتر معتمد نژاد:

 1- معیارهای عینی: که جنبه منطقی و عقلانی دارند و از سازه هایی چون اهمیت ذاتی ، مجاورت و ندرت تشکیل شده اند.

2- معیارهای شخصی: معیارهایی اند که با احساسات، عواطف و جنبه های روانی وجود انسان سر و کار دارند.

از نظر نعیم بدیعی با وجود ارزشهای خبری در ماهیت هر رویداد عوامل جانبی دیگر در فرایند تبدیل رویداد به خبر نقش دارند که بطور کلی عبارتند از :

 1- عوامل درون سازمانی و

 2- عوامل برون سازمانی

عناصر خبری: خبر باید به تمام سؤالات احتمالی که در ذهن مخاطب نسبت به رویداد پیش می آید پاسخ گوید که در قالب عناصر خبری تعریف می شوند این عناصر عبارتند از: که ؟ کجا؟ کی؟ چه؟ چرا ؟ و چگونه ؟

ترکیب و سازمان مطلب خبری:

 مطالب خبری اغلب به روشهای مشابهی سازماندهی می شوند. اولین پاراگراف را در مقوله خبری لید (lead) می نامند. مابقی مطلب به عنوان بدنه (body) است و در نهایت پایان پر معنا ساختار یک مطلب خبری را تشکیل می دهد.

لیدها را مي توان به دو دسته کلی تقسیم کرد:

1-    لید سخت (hard lead) و لید نرم soft lead) . سخت لید برای رویدادهای ناگهانی و 2- نرم لیدها برای نگارش مطالب تحلیلی مورد استفاده قرار می گیرند.

انواع لیدهای سخت: لید از نظر محتوا، لید از نظر عناصر، و لید از نظر موضوع.

انواع لید از نظر محتوا: لید با محتوای زیاد، لید کم محتوا، و لید مناسب.

انواع لید ازنظر عناصر : لید که ، لید کجا ، لید کی ، لید چه ، لید چرا ، لید چگونه .

لید از نظر موضوع: لید تک موضوعی. لید چند موضوعی.

لید تک موضوعی: لید مستقیم، لید عمقی، لید تشریحی، لید سؤالی، لید نقلی، لید تمثیلی.

لید چند موضوعی: لید متراکم و لید فهرستی، لید مقایسه ای یا مرتبط و لید چند خبری

زاویه ورود به خبر: طرح و ایده اصلی مطلب خبری و لید را زاویه می نامند. در اتاقهای خبر این واژه قلاب (hook) اطلاق می شود چرا که از آن به عنوان جذب کردن، گرفتن یا تور انداختن توجه برای خواندن ادامه مطلب یاد می شود.

Whammy: حقیقتی است که مطلب روزنامه نگاری را به مقوله ای منحصر بفرد تبدیل می کند.

سبکهای خبری: سبک تاریخی، سبک هرم وارونه، سبک تازیخی همراه با لید، سبک پایان شگفت‌انگیز، سبک برگشت به عقب، سبک تشریحی، سبک سناریویی و سبک رئالیسم جادوئی.

ویژگیهای مطلب مناسب: یک مطلب مناسب باید دارای اطلاعات، اهمیت، تمرکز، گستره، شکل، بیرون بودن نویسنده و صوت باشد.

نگارش مطلب خبری: برای نگارش مطلب خبری قبل از هر چیز باید اطلاعات لازم را دانست برای کسب این اطلاعات 10 گام پیشنهاد شده است:

1-     انتخاب موضوع.

2-     متمرکز شدن روی ایده.

3-    تصمیم گیری در خصوص شکل مطلب.

4-     چهارمین مورد در کتاب از قلم افتاده است.

5-     بکارگیری صدا و تصویر.

6-     نوشتن طرح مقدماتی برای مطلب.

7-     استفاده از برنامه های مشاوره ای انترنتی.

8-     ویرایش مطلب و خوش آهنگ کردن آن.

9-     ارائه مطلب به دوست یا استاد برای بررسی بیشتر .

10- چاپ مطلب در سایتهای انترنتی.

تحلیل نویسی: تحلیل مقوله ای است که نگاه عمقی به فراسوی خبرها- از طریق بررسی علت و چگونگی رویداد- می اندازد. مقوله تحلیلی حتماً نباید به رویدادی تازه یا مقوله ای ناگهانی مرتبط باشد بلکه می تواند از مواردی که در اخبار گزارش شده نشأت بگیرد.

پوشش رویدادهای خبری: دراین قسمت مي توان از کنفرانس خبری، اسکرام و ملاقاتهای عمومی و طرز تهیه گزارش از آنها یاد کرد.

هنر مصاحبه: مصاحبه برخلاف یک گفتگوی معمولی، گفتگویی هدفمند برای بدست آوردن اطلاعات لازم، جالب و مورد علاقه عام و خاص است. انواع مصاحبه ها عبارتند از:

مصاحبه تخیلی، مصاحبه با متن، مصاحبه شفاهی، مصاحبه سطحی و عمقی، مصاحبه هدایت شده و آزاد، مصاحبه خبری و تفسیری، و مصاحبه های مطبوعاتی و رادیو و تلویزیونی؛ هدف از مصاحبه های رادیو و تلویزیونی بدست آوردن خبر نیست بلکه دادن یک پرداخت نمایشی و تزئینی به خبر حداقل به همان اندازه مورد توجه است.

گزارش: از طریق گزارش می توان پا را از روزنامه نگاری عینی فراتر نهاده و به وادی روزنامه نگاری تشریحی  تحقیقی، و انتقادی وارد شد عرصه ای که مستلزم توانائیها، ویژگیها و صلاحیتهای وسیعی است که برخی از آنها در طبیعت فرد و پاره ای نیز در جریان آموزش و تجربه بدست
می آید.

انواع گزارش: گزارش خبری، گزارش تحقیقی یا اجتماعی، گزارش از محل، گزارش از شخص، گزارش از سفر و خاطرات ، گزارش علمی تخصصی و گزارش مصور.

سبکهای گزارش نویسی: سبک رئالیسم جادوئی و سبک تنظیم موزائیکی .

جستجو در وب: انترنت یکی از امکانات مهم برای گزارشگران و حرفه ایهای رسانه ای محسوب می شود مواردی که می تواند جستجوی وب را آسانتر و مؤثرتر کند به شرح زیر است:

 1- از حروف کوچک در جستجو استفاده کنید؛

 2- برای تمرکز جستجو از علامت گیومه"  " استفاده نمایید؛

 3- از علامت + برای یافتن ترکیب واژه های خاص استفاده کنید؛

 4- از علامت - برای تصفیه بیشتر استفاده کنید؛

 5- از نماد * برای بدست آوردن گونه های یک کلمه استفاده کنید.

 مقوله تصویری: قبل از تولید یک برنامه تصویری باید گامهای اساسی برداشته شود این گامها عبارتند از: بسط ایده مطلب، تهیه استوری بورد، و فیلمنامه نویسی.

عناصر مقوله تصویری و تلویزیونی:

 1- stand up : به معنای حضور گزارشگر در صحنه گزارش خبری است.

2- voice-over : صدای گزارشگر روی تصویر.

3- گرافیک: شامل آمار و عکس به همراه توصیف یا بیان نوشتاری است.

4- صدای طبیعی.

5- بسته (pakage): گزارشی کاملی از ترکیب گرافیک، voice-over و stand up  است.

بسط ایده مطلب: پس از انتخاب عنوان باید در ذهن خود به اصطلاح "طوفان ذهنی" ایجاد کنید؛ از کجا اطلاعات را بدست آورم؟ از چه تصاویری بهره بگیرم ؟ و...

استوری بورد: استوری بورد حکم فیلمنامه مصور را دارد و راهنما یا نقشه ای است که مطلب خبری را هدایت می کند.

فیلمنامه نویسی برای تلویزیون:

الف. مطالب نیمه نوشتاری: شبیه به رئوس مطالب اساسی است که شاخص مکان مصاحبه ، مقدمه و مؤخره است.

ب. مطالب تمام نوشتاری: که صدا و تصویر کامل را برای هر دقیقه مطالب فهرست می کنند. صدا و تصویر باید هبستگی کاملی با هم داشته باشند.

نماهای دوربین:

 1- نمای long  یا wide .

 2- نمای medium .

 3- نمای کلوزآپ (close-up) .

 4- نمای ( over the sholder یا cutway ) .

 5- دو نما / سه نما (two shot / three shot) .

6-  سکانس ( sequence) .

زوایای نما:

 1- زاویه سطح چشم (eye-level).

 2- نمای زاویه پایین (low angle).

 3- نمای زاویه بالا (high angle).

حرکت نما:

 1- pan: نمای حرکت دوربین از راست به چپ .

 2- tilt: حرکت دوربین از بالا به پایین یا پایین به بالا .

 3- zoom: نزدیک آوردن سوژه.

 4- reverse zoom : زوم معکوس.

فورمتهای مطالب رادیویی:

 1- sounds capes: تزکیب بدیعی از صوت و نواست.

 2- mini-docs: ترکیب متمرکز متنو کلیپهای مصاحبه / نوا، با بستر صوتی است.

 3- commentaries: اجرای ضبطی متن مکتوب در خصوص تجربه شخصی سوژه.

 4- streetes: ترکیبی از کلیپهای نوا / مصاحبه (یکی بعد از دیگری) است.

 5- discussion: بحث گروهی ضبط شده در مورد موضوعی منتخب.

اصول 9 گانه روزنامه‌نگاری

در سال 1997 موسسه «پیو» برای تعیین و شناسایی اصولی برای روزنامه‌نگاری از شهروندان و اهالی خبر  تحقیقی انجام داد. از جمله نتایج این تحقیق گسترده انتشار 9 اصل برای روزنامه‌نگاری بود. این موارد مبنای تالیف کتاب «اصول روزنامه‌نگاری» بود که تام رزنستال (مدیر مرکز پیو) و بیل کواچ رییس کمیته دغدغه‌های روزنامه نگاران (CCJ) و معاون ارشد موسسه پیو آ‌ن‌را نوشتند. در اینجا این اصول به عنوان خطوط اصلی گزارش اولیه تحقیق ذکر می‌شود.

1) نخستین وظیفه روزنامه نگاری رسیدن به حقیقت است

دموکراسی به شهروندانی وابسته است که اطلاعات مطمئن و صحیح دارند. روزنامه‌نگاری، حقیقت را در خلاء و یا از منظر فلسفی دنبال نمی‌کند، بلکه می‌تواند - و باید- حقیقت را در یک فضای واقعی و عینی دنبال کند. حقیقت روزنامه‌نگاری فرایندی است که با مقررات حرفه ای، گرداوری اطلاعات و روایت واقعیت و اثبات حقیقت به دست می‌آید.

روزنامه‌نگاران تلاش می‌کنند گزارشی منصفانه و قابل اطمینان از موضوع مهم و ارزشمند ارائه دهند. منابع و روش‌های روزنامه‌نگاران باید تا حد امکان روشن باشد؛ تا مخاطبان بتوانند اطلاعات را ارزیابی کنند. حتی در دنیایی با عقاید گوناگون، درستی بنیاد همه چیز است: متن، تفسیر، اظهارنظر، انتقاد یا تحلیل.

 پس از آن حقیقت از این تبادل نظرها حاصل می‌شود. چنانچه شهروندان با جریان گسترده‌تری از اطلاعات مواجه شوند؛ نیاز بیشتری به منابع قابل قبول دارند، منابعی که برای تایید اطلاعات لازم است. 

2) باید به شهروندان وفادار بود

اگر چه سازمان‌های خبری به موسسات بسیاری از جمله آگهی دهندگان و سهام داران پاسخ می‌دهند؛ اما روزنامه نگاران بیش از هر چیزی باید وفاداری به شهروندان و منافع عمومی را در نظر داشته باشند. تعهد از نخستین اصول برای یک سازمان خبری است. قول و قرار تلویحی، که به مخاطبان می‌گوید، گزارش به نفع آگهی‌دهندگان تحریف نشده است. تعهد به شهروندان همچنین بدین معنی است که روزنامه‌نگاران باید تصویر منصفانه‌ای از همه اقشار جامعه ارائه دهند. نادیده گرفتن برخی از شهروندان موجب محرومیت از حق رای یا امتیاز آنان می‌شود. سازمانهای خبری مدرن بر این باورند که اعتبار رسانه، مخاطبان زیاد و وفادار به وجود می‌آورد و این موفقیت اقتصادی به دنبال دارد. در این رابطه یک سازمان خبری باید بیش از عوامل دیگر، از تعهدش نسبت به مخاطب حمایت کنند.

3)  اثبات حقایق، اساس کار است

روزنامه‌نگاران برای اثبات حقایق به مقررات حرفه‌ای تکیه می‌کنند. وقتی مفهوم عینیت مطرح می‌شود به این معنی نیست که روزنامه‌نگاران از جانبداری کاملا بری هستند بلکه این مفهوم به معنای روشی نسبتا منطقی و اصولی برای بررسی اطلاعات و به عبارت دیگر رویکردی صریح و صحیح به اسناد است. جستجوی چندین شاهد، تا حد امکان نشان دادن منابع مختلف و یا پرسیدن و بررسی جنبه‌های مختلف موضوع از اصول این روش هستند. اصل اهمیت تأیید و تصدیق مطالب، یکی از چیزهایی است که روزنامه‌نگاری را از دیگر روش‌های ارتباطی مثل تبلیغات، ادبیات داستانی و سرگرمی متمایز می‌کند. با این وجود نیاز به روش‌های حرفه‌ای همیشه کاملا شناخته شده و مشخص نیست. اگرچه روزنامه نگاری تکنیک‌های مختلفی را جهت مشخص کردن حقایق (facts) توسعه داده است اما به عنوان مثال کار چندانی در زمینه توسعه سیستمی برای بررسی قابل اطمینان بودن تفسیرهای ژورنالیستی انجام نشده است.

4) روزنامه نگاران باید با حفظ قواعد، مستقل بمانند

عدم وابستگی، از الزامات اولیه روزنامه‌نگاری است و امری اساسی برای «قابل اطمینان بودن» به شمار می‌رود. استقلال روح و ذهن به جای خنثی بودن، اصلی است که روزنامه‌نگاران باید به آن توجه داشته باشند. اگر چه سردبیران و مفسران کاملا بی‌طرف نیستند، اما هنوز منبع اعتبارشان درستی، بی‌طرفی عاقلانه و توانایی به‌دست آوردن اطلاعات است و نه وابستگی به گروه خاصی. این بسیار مهم است که ما در حفظ استقلالمان باید از منحرف شدن به خود پسندی، نخبه سالاری، انزواگرایی و یا پوچ گرایی بپرهیزیم.

5) باید به شکل نهادی مستقل از قدرت برخورد کرد

روزنامه‌نگاری قدرت بسیاری دارد برای ایستادن در برابر افرادی که قدرت و موقعیتشان روی مردم اثر می‌گذارد. بنیانگذاران روزنامه‌نگاری این قدرت را شناخته بودند که روزنامه‌نگاری وسیله دفاعی در مقابل استبداد است. هنگامی که آنها از مطبوعات مستقل حمایت می‌کنند به دلیل جلب اعتماد مردم است. به عنوان روزنامه‌نگار وظیفه داریم از این محافظ آزادی مراقبت کنیم. نباید با استفاده سطحی آن را سبک کنیم و یا در منافع تجاری از آن سوء استفاده کنیم.

6 ) باید زمینه بحث و تبادل نظر را برای نقد همگانی و قضاوت عمومی فراهم کرد

رسانه‌های خبری عرصه ارائه مباحث عمومی هستند و این مسئولیت، قواعدی را برای حرفه ما ایجاد می‌کند. با حقایق خبر سازی شود و نه با پیش داوری و پیش‌بینی، بهترین خدمت به جامعه شده است. همچنین باید به جای اینکه تنها اختلافات جذاب و حاشیه‌ای برجسته شود، تلاش کرد تا نقطه نظرات و علایق گوناگون جامعه را منصفانه ارائه داد. درستی و صداقت به عنوان چارچوب‌های کار روزنامه‌نگاری مورد نیاز است.

7)  باید تلاش کرد مطالب جذاب و مربوط به موضوع باشد

روزنامه‌نگاری قصه‌گویی هدفمند است. باید کاری بیش از جذب مخاطب و یا فهرست کردن مطالب مهم انجام داد. برای تداوم کار، باید میان چیزی که خوانندگان می‌دانند که می‌خواهند با چیزی که انتظارش را ندارند اما به آن نیازمندند، ارتباط برقرار کرد. به عبارت دیگر باید تلاش کرد تا مطالب مهم، جذاب و مربوط به موضوع باشد. تاثیرگذاری کار روزنامه نگاری را هم از میزان مخاطبانی که جلب کرده است می سنجند و هم کسانی که کارشان را توجیه کرده است. این بدان معنی است که روزنامه‌نگاران باید دائماً درباره اینکه چه مطلبی و در چه فرمی برای مخاطبان ارزشمندتر است تحقیق کنند. اگرچه روزنامه‌نگاران نباید تنها به موضوعاتی مهم مثل دولت و امنیت عمومی بپردازند اما در عین حال باید توجه داشت که روزنامه نگاری با مسائل پیش پا افتاده از بین می‌رود و در نهایت جامعه‌ای کم مایه را ایجاد می‌کند. 

8) خبر باید قابل فهم و متناسب باشد

متناسب نگاه داشتن اخبار و جا نینداختن مطالب مهم نیز از اصول صداقت است. خبرنگاری نوعی نقشه‌کشی است. روزنامه‌نگاری نقشه‌ای برای شهروندان تهیه کند تا مسیر جامعه را به آنان نشان دهد. اغراق در حوادث برای ایجاد هیجان، غفلت از دیگر رویدادها، نگرش کلیشه‌ای و همچنین ارائه نظرات کاملا منفی و بدبینانه این نقشه را غیر قابل اطمینان می‌سازد. نقشه باید شامل اخبار تمام جامعه باشد و نه اینکه فقط برای گروه اجتماعی خاصی گیرا باشد. این بهترین موفقیتی است که اتاق‌های خبری با ایجاد تنوع در پس زمینه‌ها و نماها به آن می‌رسند. نقشه تنها یک تشبیه است؛ متناسب و قابل فهم بودن مساله مهمی است که خبرنگاران باید به آن توجه کنند.

9) روزنامه‌نگاران باید اجازه داشته باشند تا از وجدان شخصی خود استفاده کنند

هر روزنامه‌نگاری باید برداشت و نظر شخصی خودش را از اخلاقیات و مسئولیت  داشته باشد. همه ما باید نسبت به این قضیه راغب باشیم، تا زمانی که به انصاف و درستی احتیاج است، اختلافات با همکاران‌‍مان را چه در اتاق‌های خبری و یا مجموعه‌های اجرایی به زبان بیاوریم. سازمان‌های خبری این استقلال بیان نظر مخالف را با تشویق افراد برای ابراز عقیده‌شان، به خوبی به دست می‌آورند. آزادی بیان نظر مخالف، اختلافات عقلانی لازم برای آگاهی را تحریک می‌کند و به روزنامه‌نگاری کمک می‌کند تا به خوبی تنوع رو به افزایش جامعه را نمایندگی و گزارش کند.

 

اساسات  روزنامه‌نگاری

وظيفه روزنامه نگاري چيست؟

 اين سوال به ندرت در ذهن روزنامه نگاران يا شهروندان خطور مي كند زيرا در عصر حاضر روزنامه نگاران دنیا گرفتار نوعي ركود اطلاعاتي و روزمرگي شده اند و آنچه به عنوان خبر در قالب نشريه به شهروندان ارائه مي دهند ، چيزي جز تكرار مكررات نيست .

بر اين اساس سرنوشت روزنامه نگاري و روزنامه نگار چيزي جز ناديده انگاشتن و مورد بي توجهي قرار گرفتن نخواهد بود. پاسخهاي روزنامه نگاران به سوال فوق حاكي از آن است كه آنها نيز اين بي توجهي را پذيرفته اند و از آن مهم تر اين كه قبول كرده اند كه شيوه و اصول روزنامه نگاري چيزي بيش از آنچه در عصر حاضر مشاهده مي شود ، نيست.

 روزنامه نگاري كاري است كه بايد خود بيانگر ماهيت خود باشد ، نه آنچه كه  ما در باره آن مي گوييم .

نبود اطلاعات كافي و صحيح ، طرز تلقي هاي نادرست ، تكرار مكررات و .... همه نمونه هايي از موانع پيشرفت و توسعه روزنامه گاري هستند.

 علاوه بر اين،  نمونه هايي از قبيل رويكردهاي فوق  دلايل اصلي فرار مردم از رسانه به سوي ديگر وسايل ارتباطي چون دوربين هاي شخصي ، ويديو ، كامپيوتر ، ماهواره و ... بحساب مي آيد.

وظيفه روزنامه نگاري ساختن اجتماع است.

روزنامه نگاري براي مردم و طرح مسائل آنهاست.

وظيفه روزنامه نگاري توسعه و تعميق دمكراسي است.

روزنامه نگاري با اطلاع رساني صحيح و آزادانه قدرت و جسارت مردم را براي مشاركت در سرنوشت كشور مانند: تغيير حكومت استبدادي حاكم ، ايجاد حكومت جديد ، وضع قوانين جديد ، ايجاد فضاي سالم اجتماعي، سياسي و اقتصادي افزايش مي دهد.

اين سوال مطرح مي شود كه:

آيا هدف روزنامه نگاري هميشه همين بوده است ؟يا اينكه اين هدف تنها به شرايط ، فضا و  دوره خاصي از زمان تعلق داشته است؟

 "هر چيز يكه براساس اصول صحيح و قواعد محكم پي ريزي نشود ، يقيناُ روزي از بين خوا هد رفت. روزنامه نگاري هم از اين اصل مستثني نيست".

براي كمك به پي ريزي نوعي روزنامه نگاري قاعده مند ،اصولي را كه فكر مي كنم پايه و اساس حرفه روزنامه نگاري و ضامن بقا و پيشرفت آن در جامعه است .

اصول مورد نظر بيل كوواچ و تام روزن استيل وضع كرده است. عبارتند از:

اولين وظيفه روزنامه نگاري صداقت است.

اولويت اول حفظ وفاداري به شهروندان است.

ماهيت آن  نظم دادن به تحقيق است.

بايد با حفظ استقلال آن چيز هايي را كه ديگران روي آن سر پوش مي گذارند، بر ملا كند.

به عنوان يك  قدرت ناظر بايد مستقل از هر نوع وابستگي گروهي باشد.

بايد عرصه اي براي حضور منتقدان و موافقان فراهم سازد.

بايد در راستاي  مصلحت مردم و جامعه حركت كند.

بايد در جهت ا طلا ع رساني جامع ، فراگير و متناسب با فضاي جامعه فعاليت كند.

روزنامه نگاران شاغل بايد در محيط كار شان مجاز به استفاده و بهره برداري از قوه ابتكار و عمل خود باشند.

اصول خبرنگاری

خبرنگارها هيچ‌گاه نبايد نظر خود را در خبرها، كليپ‌های ويدیويي، وبلاگ‌ها، يا ‏تالار گفت‌وگوهاي اينترنتي)چت روم) درباره كارشان بيان بكنند. هر گاه از اين اصل ‏اساسي پيروي نكنيد ممكن است آن اعتمادي كه نشريه شما در ذهن جامعه به وجود ‏آورده بر باد برود.‏

اين قاعده براي همه خبرها بايد رعايت شود. اما به آن معنا نيست كه نظرات جايي در ‏خبرهايي كه مي‌نويسيم ندارند. در بسياري از موارد نظرات براي فهم بهتر ماجرا يا ‏خبر ضروري هستند چون باعث می‌شود خواننده خبر را بفهمد و بهتر بتواند پيامدهاي ‏يك ماجرا را درك كند. براي اين منظور، بايد اظهارات را به صورت نقل قول بياوريد ‏و بگوييد چه كسي اين نقل قول را بيان كرده است.‏

اگر به نقل از يك منبع ناشناس بنويسيم، «من اعتقاد دارم كمپني (G.M) در مسير سود گام ‏نهاده و پيش‌بيني مي‌كنم كه سهامش ظرف شش ماه آينده 20 درصد بالا برود،» ممكن ‏است ما را محكوم كنند كه داريم از منافع يك شركت طرفداري مي‌كنيم. اگر ما را ‏محكوم بكنند كه داريم در جهت منافع منبعی کار می‌کنیم تا سهام شركتش را افزايش ‏بدهيم، راهي براي دفاع از خود نداريم.‏

اما اگر بنويسيم، « «من اعتقاد دارم كمپني ‏(G.M)‏ در مسير سود گام نهاده و پيش‌بيني ‏مي‌كنم كه سهامش ظرف شش ماه آينده 20 درصد بالا برود،» اين را جو مو تحليلگر ‏ارشد بازار سهام در موسسه سرمايه‌گذاري مان‌چاك گفت كه 7.3 درصد سهام كمپني ‏(G.M)‏ را دارد.» آن وقت راهي براي دفاع از خود باقي گذاشته‌ايم.‏

تحليل‌ بخشي ارزشمند از كاري است كه ما انجام مي‌دهيم. تحليل باعث می‌شود ‏خواننده عميق‌تر به اتقافات و قضايا نگاه کند. به علاوه، از زواياي جديدي روي ‏موضوعات نور می‌تاباند، بي‌آن كه اصول و استانداردهاي حرفه‌اي روزنامه‌نگاري را ‏زير پا بگذارد.‏

قضاوت حرفه‌اي نويسنده نقش بزرگی در تحليل خوب دارد، هر چند بايد حواسمان ‏جمع باشد پا به درون دنياي اظهار نظر نگذاريم. تحليل خوب بر مبناي اطلاعات ‏تثبيت شده و قوي استوار است، همین طور داده‌هايي كه در اختيار داريم و بايد بر بستر ‏شناخت خوب نويسنده از موضوع و همچنين استفاده مناسب از منابعي كه نام‌شان در ‏خبر ذكر مي‌شود نوشته شده باشد.‏

نکته:  تحليل نبايد منعكس كننده نظري باشد كه همه بر سر آن توافق دارند؛ اتفاقا ‏بسياري از تحليل‌هاي خوب همين اتفاق نظر همگاني را به چالش مي‌كشند. ‏
مطلبي كه عنوان «تحليل» را يدك مي‌كشد به عنوان مطلبي تخصصي با اطلاعات ‏عميق به درد گروهي خاص از خوانندگان می‌خورد.‏

علامت تعجب

از ویکی‌پدیا، دانشنامهٔ آزاد

پرش به: ناوبری, جستجو!

نشان‌گذاری

آپاستروف ( ’ ' )

پرانتزها (( )), ([ ]), ({ }), (< >)

دونقطه ( : )

ویرگول ( , )

خط فاصله ( ‒, –, —, ― )

سه نقطه ( …, ... )

علامت تعجب ( ! )

نقطه ( . )

گیومه ( « » )

خط فاصله ( -, ‐ )

علامت سوال ( ? )

علامت نقل‌قول ( ‘ ’, “ ” )

نقطه ویرگول ( ; )

خط مورب ( / )

solidus ( ⁄ )

جداکنندگان کلمات

فاصله‌ها ( ) ( ) ( ) ( ) (␠) (␢) (␣)

interpunct ( · )

عمومی

ampersand ( & )

ات ساین ( @ )

علامت ستاره ( * )

بک‌اسلش ( \ )

بولت ( • )

caret ( ^ )

واحد پول عمومی: ( ¤ )

ویژه: ฿, ¢, $, €, ₭, £, ₦, ¥, ₩, ₪

daggers ( †, ‡ )

درجه ( ° )

علامت تعجب برعکس ( ¡ )

علامت سوال برعکس ( ¿ )

نماد عدد/پوند ( # )

numero sign ( № )

ordinal indicator (º, ª)

درصد ( %, ‰, ‱ )

pilcrow ( ¶ )

پریم ( ′ )

بند ( • )

tilde/swung dash ( ~ )

umlaut/diaeresis ( ¨ )

underscore/understrike ( _ )

عمودی/پایپ/خط شکسته ( |, ¦

نشان‌های بی‌استفاده

asterism ( ⁂ )

index/fist ( ☞ )

therefore sign ( ∴ )

because sign ( ∵ )

interrobang ( ‽ )

irony mark ( ⸮ )

lozenge ( ◊ )

reference mark ( ※ )

ن . ب . و

 این مقاله به تمیزکاری نیاز دارد. لطفاً آن را تا جایی که ممکن است از نظر املا، انشا، چیدمان و درستی بهتر کنید. سپس این الگو را از بالای مقاله حذف کنید. محتویات این مقاله ممکن است غیرقابل اعتماد و نادرست یا جانبدارانه باشد یا قوانین حقوق پدیدآورندگان را نقض کرده باشد.

علامت تعجب یک نشانهٔ نوشتاری است. که معمولاً برای ابراز احساسات قوی یا شدت زیاد بکار می‌رود و معمولاً پایان جمله را نشان می‌دهد. جمله‌ای که آخرش علامت تعجب است یا یک حرف ندا («جون!»، «آخ!») یا یک فرمان («ایست!») و یا حیرت را نشان می‌دهد («روی زمین جای پای یک پاگندهٔ غول‌آسا بود!»).

در اصطلاحات برنامه‌نویسی رایانه، علامت تعجب «بنگ» نیز خوانده می‌شود.

علامت‌های تعجب ممکن است برای تاکید بیشتر تکرار شوند («معرکه‌است!!!»)، ولی این رویه در نوشتار رسمی غیرقابل‌قبول است.[۱]

علامت تعجب برای نخستین بار در ۱۴۰۰ به چاپ انگلیسی معرفی شد، و تا میانهٔ دههٔ ۱۶۰۰ به عنوان «علامت ستایش» شناخته می‌شد.[۲] در درست‌نگاری آلمانی، این علامت برای نخستین بار در انجیل لوتر در ۱۷۹۷ ظاهر شد.[۳].

علامت تعجب تا پیش از دههٔ ۱۹۷۰ در ماشین‌های تایپ دستی استاندارد گنجانده نشده بود. به جای آن باید یک نقطه (نشانهٔ نوشتاری) تایپ می‌کردید، با یک پس‌فاصله برمی‌گشتید و یک آپوستروف تایپ می‌کردید. [۴].

[ویرایش] هشدارها

علامات هشدار اغلب یک علامت تعجب درون قابی مثلثی استعلامات تعجب برای جلب توجه به هدارهای خطر، و مسائل پیش‌بینی نشده بکار می‌رود. این علامت‌ها در محیط‌های پرخطر و تجهیزات بالقوه خطرناک معمول هستند. یک نوع معمول این هشدار یک مثلث زرد با یک علامت تعجب است، ولی مثلث سفید با حاشیهٔ قرمز در علامت‌های خطر اروپایی معمول هستند.

[ویرایش] زبان‌های طبیعی

 برای این بخش از این مقاله منابع لازم نیامده‌است. لازم است بر طبق اصول اثبات‌پذیری و شیوه‌نامهٔ ارجاع به منابع منبعی برای آن ذکر شود. مطالب بی‌منبع احتمالاً در آینده حذف خواهند شد.

برای فاصله‌گذاری پس از علامت تعجب، بخش مربوطه را در نقطه ببینید.

[ویرایش] تبلیغات و ادبیات انگلیسی

استفادهٔ مکرر از علامت تعجب در نوشتار در تبلیغات رایج است. برخی نام‌های تجاری علامت تعجب دارند (مثال: موتور جستجوی یاهو و مسابقهٔ تلویزیونی جپاردی!. عنوان چندین کمدی موزیکال مانند اوکلاهوما! و اوه! کلکته! نیز علامت تعجب دارد.

استفادهٔ بیش از حد از علامت تعجب معمولاً نشانگر نویسندگی ضعیف است، زیرا معمولاً خواننده را منحرف می‌کند و از ارزش علامت را می‌کاهد. برخی نویسندگان، مانند تام ولف آمریکایی، هرچند، به استفادهٔ آزاد و بی‌شرمانه از علامت تعجب معروفند.

[ویرایش] نام اماکن

شهر انگلیسی وستوارد هو!، نامیده شده پس از رمان چارلز کینگزلی، تنها نام مکانی در پادشاهی متحده است که رسماً علامت تعجب دارد. شهری در کبک به نام سن-لویی-دو-ها! ها! وجود دارد که به طور رسمی در نامش دو علامت تعجب دارد

[ویرایش] زبان‌های شرقی

علامت تعجب همچنین در عربی، عبری، چینی، کره‌ای و ژاپنی (که از خط لاتین استفاده نمی‌کند) بکار می‌رود.

[ویرایش] فرانسوی

در فرانسوی علامت تعجب برای نشانه‌گذاری دستور یا تقاضا بکار می‌رود: viens ici ! (فارسی: «بیا اینجا»). مانند علامت سوال (؟)، دونقطه (:) و semi-colon (;)، قبل از علامت تعجب یک فاصله می‌گذارند.

[ویرایش] آلمانی

در آلمانی، علامت تعجب چندین استفاده‌ٔ خاص دارد که برایشان انگلیسی اشکال دیگری از نقطه‌گذاری را بکار می‌برد:

در قسمت سلام نامه که در انگلیسی آخرش ویرگول می‌گذارند: Lieber Hans! (انگلیسی: «Dear Hans,») در این صورت نخستین واژهٔ خط بعدی با یک حرف بزرگ شروع می‌شود. هرچند، استفاده از ویرگول، ماند انگلیسی، قابل‌قبول‌تر و رایج‌تر است.

در علامات، نه فقط علامات خطر که در پایین شرح داد می‌شوند، علامت تعجب برای تاکید محتوای علامت بکار می‌رود: Betreten verboten! (فارسی: «ورود غیرمجاز ممنوع!»)

در پایان یک جملهٔ امری: Ruf mich morgen an! (فارسی: «فردا با من تماس بگیر!»)

[ویرایش] اسپانیولی

در زبان اسپانیولی، جمله یا clauseی که آخرش علامت تعجب است همچنین باید با یک علامت تعجب وارونه شروع شود (این در مورد علامت سوال‌هم صدق می‌کند):

 

¿Estás loco? ¡Casi la mataste! (فارسی: «دیوونه شدی؟ داشتی می‌کشتیش!»)

برای مکاتبات غیررسمی، هرچند، استفاده از علامت تعجب و سوال وارونه کم کمتر رایج است.

[ویرایش] به عنوان یک حرف

در زبان‌های خویسان، و در الفبای آواشناسی بین‌المللی، علامت تعجب به عنوان یک حرف برای نشان دادن صدای کلیک postalveolar (که در درست‌نویسی زولو با q نشان داده می‌شود) بکار می‌رود. در یونیکد، این حرف به طور صحیح U+01C3 () و از نماد نقطه‌گذاری معمولی U+0021 (!) تمیز داده می‌شود تا نرم‌افزارها بتوانند بی‌مشکل مرز بین دو واژه را تشخیص دهند.

[ویرایش] آوانگاری

علامت تعجب گاهی به عنوان نشانهٔ آوانگاری برای نمایش اینکه یک مصوت دفعی است بکار می‌رود. این بیشتر توسط آپوستروف، یا نماد ایست نایی بالانویس شده () نمایش داده می‌شود.

[ویرایش] علامت سعجب

نوشتار اصلی: سعجب‎

یک نشانهٔ نقطه گذاری در انگلیسی وجود دارد که کار علامت سوال و علامت تعجب را ترکیب می‌کند. که شبیه برروی‌هم‌افتادهٔ آن دو نماد («») است ولی توالی «!؟» بیشتر بکار برده می‌شود.

[ویرایش] کنایه

در نوشتار و اغلب زیرنویس‌ها، به خصوص در انگلیسی بریتانیایی، یک نشانه‌ی (!) (یک علامت تعجب داخل پرانتز تلویحاً اشاره دارد که شخصی به طور واضح اظهار نظر کنایی کرده است مثل: «وای یه کنایه‌سنج. عجب اختراع مفیدی(!)»[۵]

[ویرایش] کاربرد در حوزه‌های گوناگون

[ویرایش] ریاضی

در ریاضی این علامت عمل فاکتوریل را نشان می‌دهد. گزارهٔ n! یعنی «حاصل اعداد صحیح از ۱ تا n»، ۴! (بخوانید چهار فاکتوریل) می‌شود ۴ × ۳ × ۲ × ۱ = ۲۴. (۰!، ۱ تعریف شده است که یک عامل بی‌اثر در ضرب است که حاصلضرب هیچ چیزی نیست.)

[ویرایش] رایانه

در کاربرد رایانه، علامت تعجب با کاراکتر ۳۳ اسکی (۲۱ در هگزادسیمال تظابق دارد. لذا در یونی‌کد در الگو:U+ یافت می‌شود. علامت تعجب وارو.نه در ISO-8859-1, 9 و 15 در مکان ۱۶۱ (A1HEX) و لذا در یونیکد در U+00A1 است.

زبان‌های رایانه‌ای متعددی از «!» برای معناهای مختلفی استفاده می‌کنند، که مهم‌ترینشان نفی منطقی است؛ برای مثال A != B یعنی «A برابر B نیست، و !A یعنی «نفی منطقی A» (که همچنین «not A» هم خوانده می‌شود. در این زمینه، نام علامت تعجب بنگ است؛ برنامه‌نویسان دیگر آن را shriek (جیغ) یا screech (جیغ ترمز) می‌خوانند. از آن‌جایی که در آمریکا اختراع شده‌است، ادعا می‌شود که بنگ از یونیکس و جیغ از استانقورد یا ام‌آی‌تی می‌آید. با وجود این، shriek در لغت‌نامه‌های آکسفورد از دهه‌ی ۱۸۶۰ به بعد یافت می‌شود. همچنین بنگ در حروف‌چینییا چاپ استفاده می‌شد بنابراین وقتی به طور شفاهای متنی را هجی می‌کنند علامت تعجب می‌تواند «screamer یا بنگ» گفته شوند. علامت تعجب در زبان برنامه‌نویسی بیسیک بی‌بی‌سی (و BCPL pling خوانده می‌شود و برای اشاره به یک کلمه‌ی ۳۲-بیتی به کار می‌رود.

پلینگ‌ها همچنین در RISC OS از شرکت آکورن برای اشاره به یک «appfolder (پوشه‌ی برنامه)» به کار می‌روند: پوشه‌ای که وقتی روی آن دابل کلیک بکنید پرونده‌ی برنامه‌ای را به نام !Run که درونش است،‌ اجرا می‌کند. بقیه‌ی پرونده‌ها در appfolder عموماً حاوی منابعی هستند که برنامه نیاز دارد تا اجرا شود. appfolder می‌تواند با نگه‌داشتن دکمه‌ی شیفت و دابل کلیک مشاهده شود. به علاوه، فایل‌های منبعی خص دیگر مانند !Boot (زمانی اجرا می‌شود که برنامه‌ای که شامل این پرونده است به دید مدیر پرونده برسد) و !Sprietes (آیکونی است که تعاریف آیکون‌ها را در بر دارد و زمانی بارگذاری می‌شود که !Boot پیدا نشود) هم با یک پلینگ شروع می‌شوند.

سامانه‌های پشت الکترونیکی هم از علامت تعجب به عنوان یک کاراکتر جدا ساز بین نام‌های میزبان‌ها برای اطلاعات مسیریابی استفاده می‌کنند که معمولاً بدان «نشان‌گذاری مسیر بنگی» اطلاق می‌شود.

در پروتوکل آی‌آرسی، لقب کاربر و آیدنت در هاست‌مسکی‌ که کارگزار به او اختصاص داده است، توسط یک علامت تعجب از هم جدا می‌شوند.

در الفبای رمزی نخبگان نسخه‌ی ۳، «!» قبل از یک حرف استفاده می‌شود تا بیان کند که نخبه از وارد شدن در حوزه‌ی عنوان مذکور خودداری می‌کند. ولی در بعضی موارد معنای دیگری دارد، مثل G! که یعنی نخبه‌ی بدون هیچ قابلیتی. !d یعنی بدون هیچ لباسی، و P! اشاره دارد به این که به نخبه‌ی مذکور اجازه‌ی استفاده از پرل داده نمی‌شود، و الخ. البته همه‌ی این‌ها دارای مقداری معنی ضمنی منفی هستند.

وقتی برنامه‌های کامپیوتر پیغام‌هایی نمایش می‌دهند که به کاربر هشدار می‌دهد، ممکن است یک علامت تعجب در کنارش نمایش داده شود تا خاطرنشان کند که پیغام مهم است و باید خوانده شود. این اغلب هنگامی اتفاق می‌افتد که یک خطا اتفاق بیافتد، یا از کاربر برای عملیات خطرناک مانند حذف داده‌ها رضایت گرفته شود.

در شل یونیکس و اسکریپت‌نویسی پرل، «!» معمولاً پس از یک «#» در خط اول اسکریپت درج می‌شود تا به سیستم عامل بگوید که از چه برنامه‌ای برای اجرای اسکریپت استفاده کند. به این معمولاً «هش‌بنگ» یا «شیبنگ» می‌گویند.

نشانه‌شناسی

از ویکی‌پدیا، دانشنامهٔ آزاد

پرش به: ناوبری, جستجو

نشانه شناسی (در انگلیسی semiology، همچنین Semiotics و یا Semeiotics از ریشهٔ فارسی «سیمیا» یا «سیما» در فارسی نوین و نیز در نظری دیگر از واژهٔ یونانی σημείον (سِمِئیون) به معنی نشانه) مطالعه نشانه‌ها و نمادها است.

این رشته با سخنرانی‌های زبانشناس سوئیسی فردینان دو سوسور در دانشگاه شهر ژنو آغاز گشت. تنها پس از مرگ او بود که به کوشش همکارانش اندیشه‌های او در کتابی با نام درس زبانشناسی عمومی (۱) درسال ۱۹۱۶ به چاپ رسید. او با رد انگاره ی سنتی که رابطهٔ میان واژه و شئ را یک رابطه حقیقی می‌دانست (به رساله کراتیلوس افلاطون رجوع کنید) برای نخستین بار به دلخواه بودن آن اشاره کرد. او هر پیوند ذاتی میان واژه و شئ و همچنین واژه و مفهوم را نادرست خواند و این پیوند را زادهٔ یک همگرایی و همرایی اجتماعی دانست.

او در "درس زبانشناسی عمومی" در توضیح نشانه شناسی می‌گوید: می‌توان علمی را تصور کرد که به مطالعه زندگی نشانه‌ها در یک جامعه بپردازد. این علم بخشی از روان شناسی اجتماعی و در نتیجه روشان شناسی عمومی خواهد بود. نشانه شناسی معلوم می‌کند که نشانه‌ها از چه تشکیل شده اند و چه قوانینی بر آن ها حکم فرماست.

او جستار خود را اینگونه می‌آغازد: در همهٔ دانش‌ها شئ مقدم‌ترین بخش یک پژوهش است در حالیکه در زبانشناسی هنگامی که به سراغ واژه می‌رویم متوجه می‌شویم که برای بررسی آن واژه نخست نیاز به شناختن دیدگاهمان داریم آیا ما واژه را از دید معنایی بررسی می‌کنیم یا ریشه یابی یا تاریخی یا جزاینها. پس استواری‌ای که دانش باید به دنبال بیاورد در گام نخست به خطر می‌افتد. پس سوسور به دنبال ساختاری استوار به ساختار زبان می‌رسد آنچه بنیاد نشانه‌شناسی را خواهد ساخت.

[ویرایش] پیشینه

برای نخستین بار جان لاک اصطلاح «نشانه‌شناخت» (۲) را در سال ۱۶۹۰ در نوشتار خود با نام "رساله‌ای در زمینه قدرت درک انسان" (۳) به کار برد. در دیدگاه لاک دانایی به سه دسته زیر تقسیم می‌شود:

فیزیک: "دانش شئ ها، آنگونه که هستند، با ساختار و ویژگیها و کارکرد آنها..."

ورزیدن: " توانایی بکارگیری درست نیروها و کارآمدی‌های خود..."

نشانه‌شناخت: "انگارهٔ نشانه ها; که بیشتر واژه‌ها هستند، و نام درخور آن منطق است: روندی که در آن طبیعت نشانه‌ها یی که مغز آدمی در جریان فهم چیزها یا رسانیدن آگاهی به دیگران به کار می‌برد، سنجیده می‌شود."

چارلز سندرز پرس پدر فلسفهٔ عملی و منطق‌دان برجسته آمریکایی, که از اندیشه‌های جان لاک بسیار اثر پذیرفته است، نشانه‌شناسی را شاخه‌ای از منطق می‌داند که در آن دانش نشانه‌ها بررسی می‌شود. از دید او نشانه‌شناسی روندی است که در آن ارتباطی به‌وسیلهٔ نشانه‌ها بر قرار می‌شود. او نشانه را هر چیزی می‌داند که برای کسی (گزارشگر) به گونه‌ای (در زمینه‌ای) چیز دیگری (موضوع) را به یاد آورد. به بیان ساده پرس پیوند میان ذهن آدمی و جهان خارج، یا فرایند دانستن را از سه راه می‌داند، یکم شمایلی, دوم نمایهای, و سوم نمادین.

فردیناند سوسور هم‌زمان با پرس در آمریکا، روش نشانه‌شناسی خود را در کشور سوئیس مطرح می‌کند. او اندیشه‌ای را پایه نهاد که در آن نشانه از دوگانهٔ نشانگر و نشانداده ساخته می‌شود.(دوگانه‌ای که در آینده مورد نقد پساساختارگرایان و ساختارشکنانی چون دریدا قرار گرفت.)

چارلز و. موریس بازشناختی از "شالوده‌های انگارهٔ نشانه ها" (۱۹۳۸) بدست آورد. او نشانه‌شناسی را به سه جنبهٔ نحوی, معنایی و عملی بخش می‌کند.

اومبرتو اکو (-۱۹۳۲) متفکر ایتالیایی که با کتاب "انگارهٔ نشانه‌شناسی" خوانندگان بسیاری را با این دانش آشنا ساخت. او به روش پرس گرایش داشت. یکی از رمان‌هایش به نام نام گل سرخ کنایه گونه‌ای پرمعنی در بارهٔ نشانه‌شناسی است.

آلگرداس گریماس روشی ساختارمند از نشانه‌شناسی را گسترش داد به نام نشانه‌شناسی زایا(مولد).او کوشید تا تمرکز را از نشانه به معنا بگرداند.

جی فارستر بر روی روشی کار می‌کرد که, برای بررسی سامانه‌های پیچیده‌ای که در ریشه یابی ناهنجاری‌های ذهنی فرد که او را در برقراری ارتباط در گروه با سختی روبرو می‌کرد, کاربرد داشت. برای نمونه او در نوشتهٔ خود به نام "رفتار ضد-شهودی نظام‌های اجتماعی" (۴) اشتباه‌هایی که در برقراری ارتباط در دسته‌های انسانی پدید می‌آیند را گزارش می‌دهد.

توماس آ. سبیوک (-۱۹۲۰) نشانه‌شناس پرکار و برجستهٔ آمریکایی است. او قلمرو نشانه‌شناسی را به نشانه‌ها و سامانه‌های نابشری نیز گستراند. برخی مطلب‌ها را پایه نهاد که امروزه به نام "فلسفه ذهن" شناخته می‌شوند و اصطلاح نشانه‌شناسی جانوری را آفرید. نشانه‌شناسی جانوری به بررسی ارتباطات و علائم ارتباطی میان جانوران می‌پردازد.

از دانشهایی که با نشانه‌شناسی در ارتباط هستند زبانشناسی, فلسفه, جامعه شناسی, روانشناسی و زیبایی‌شناسی را می‌توان نام برد.

عاشورا واشیای نمادین

[ویرایش] قبه و پنجه

قبه بر آمدگی هر چیز را گویند.(برهان) بارگاه بنای گرد برآورده. هر بنای بلند و گرد.

در ساخت قبه‌ها فقط از فلز برنج استفاده می‌شود و معمولاً در سر پرچمها و یا خیمه‌ها مورد استفاده قرار می‌گیرد. روش ساخت قبه‌ها درست شبیه به روش ساخت جام می‌باشد.

پنجه

گاسپاردروویل در سفرنامه اش می‌نویسد:

در عهد فتحعلیشاه بیرقهای بزرگ، سرخ و بالای آن دستی از نقره می‌باشد که دست علی است. بیرقهای کوچک کبود و بالای آن نیزه زرینی است.

کسانی که تا کنون در مراسم عزاداری ماه محرم شرکت جسته‌اند، یقیناً پنجه‌های فلزی را که در انتهای بیرقهای مختلف و به اندازه‌های متفاوت نصب شده‌است مشاهده کرده‌اند.

از اسطوره‌ها و نشانه‌هایی که شیعیان را با واقعه کربلا در ایام ماه محرم پیوند می‌دهد مشاهده پنجه می‌باشد که بنا به گفته آگاهان مذهبی، آن را سمبل دو دست بریده ابوالفضل می‌دانند که در راه یاری حسین پسر علی دو دستش را تقدیم حق کرد، بنا به قول دیگری آن را نشانه پنج تن آل عبا نیز می‌دانند که همان خاندان محمد پسر عبدالله می‌باشند(شامل: محمد پسر عبدالله، علی پسر ابوطالب، فاطمه دختر محمّد، حسن پسر علی و حسین پسر علی) البته این پنجه رااز فلز می‌سازند و غالباً جنس آن از فلز برنج و یا مس می‌باشد که برای براق کردن آن از آب نیکل استفاده می‌کنند.

پنجه کامل از سه قسمت تشکیل یافته‌است:

۱_ پنجه ۲_ اژدها ۳_ پایه

[ویرایش] زنجیر

یکی دیگر از ابزارها و وسایلی که در مراسم عاشورا مورد استفاده قرار می‌گیرد زنجیر است. زنجیر تشکیل شده‌است از مجموعه‌ای از حلقه‌های فلزی شبیه به خوشه انگور که به دسته‌ای چوبی منتهی می‌شود و در مراسم عاشورا و یا بعضی سوگواریهای خاص، گروهی معروف به زنجیر زن با وارد آوردن ضربه بر دو طرف کتف و بعضی اوقات بر سر از آن استفاده می‌کنند.

 

زنجیر را به تناسب سن افراد در اندازه‌های مختلف می‌سازند. زنجیر از چند رشته زنجیر که به صورت حلقه‌های بیضی مانند به هم متصل شده تشکیل شده‌است. هر چه اندازه حلقه زنجیر ریزتر باشد مرغوبیت آن بیشتر است.

بیشترین رشته زنجیر که مخصوص افراد بزرگسال می‌باشد به تعداد ده می‌باشد. یک رشته زنجیر، متشکل از سه یا چهار عدد حلقه زنجیر است که در انتهای حلقه چهارم زنجیر دو حلقه مجزا از هم قرار گرفته و باز در انتهای هر رشته دو تایی دو حلقه زنجیر اضافه شده‌است.

به همین ترتیب ادامه پیدا می‌کند تا حدودی ارتفاع زنجیر بین ۱۵ تا ۲۰ سانتیمتر می‌رسد. این اضافه شدن، شبیه شاخه درخت که هر چه به طرف نوک می‌رسد اندازه شاخه‌ها کوتاه ولی تعداد شاخه‌های آن زیاد می‌باشد. وزن زنجیرها از ۲۰۰ گرم تا یک کیلوگرم برآورد می‌شود.

[ویرایش] ظروف آبخوری، سقاخانه‌ها

مراسم و شعائر مربوط به آب که جوهر حیات است، متعدد می‌باشد و در این میان به ویژه باید (سقاخانه) را در نظر داشت. سقا خانه محلی است که به یاد امام حسین(ع) و خانواده تشنه لبش که درصحرای کربلا آب را از آنها مضایقه کردند، در مسیر بازار یا مسجد و یا در طول خیابان وقف می‌شود تا آب در دسترس مردم قرار گیرد.

سقاخانه‌ها غالباً به طور زیبایی از فلز یا سنگ ساخته شده‌اند و دارای شکلی مدورند و گنبدها و مناره‌هایی دارند که نمادی از قبر امام حسین(ع) درکربلا می‌باشند. دستی که در بالای مخزن آب وجود دارد اشاره به عباس دارد که دستهایش را هنگام تلاش برای رسیدن به شریعه فرات و آوردن آب برای امام حسین(ع) و خانواده اش قطع کردند. این دست نیز به پنج انگشتی که نماد(پنج تن) یا پنج قدیس مسلمانان شیعه هستند مربوط می‌شود که آنها عبارت‌اند از پیغمبر اسلام، فاطمه، علی و دو فرزندش حسن و حسین(ع).

یکی از چیزهایی که تکایا بدان مجهز می‌شد، (سقا خانه) بود که به یاد تشنگی شهیدان کربلا از آن آب می‌نوشیدند و اگر بانی به هزینه خود آن را می‌ساخت سفارش می‌کرد که در کنار مقبره اش به بنا اضافه کنند.

نمونه ابتدائی سقاخانه تکیه، منبع آبی بود از آن گونه که در استر آباد وجود داشت، که به گزارش ماسه(۱۷۹۸) م، شیعیان بر آن نوشته بودند: بنوش آب و شمر بدبخت و یزید نجس را لعنت کن، ۱۰۱۰(۱۶۰۱)م.

[ویرایش] جام چهل‌کلید

جام چهل کلید جام تفال و غیب گویی نیز نامیده شده‌است. این گونه جام برنجی که در سده ۱۵_۱۶ میلادی با نقوش و زمینه مشکی با دست کنده کاری می‌شد، در دوران پیش از سلسله صفویه وجود نداشت و ظاهراً پس از روی کار آمدن خاندان صفوی برای تفال و طالع بینی مورد استفاده غیب گویان و فالگیران قرار می‌گرفت. بر لبه باریک جام، سوراخ ریزی وجود داشت که چهل قطعه کوچک و باریک مستطیل شکل برنجی، منقش به کلمات (بسم الله الرحمن الرحیم) در بندی به صورت کلاف در این سوراخ قرار می‌گرفت. لبه سطح خارجی جام با نام چهارده معصوم(ع) به خط ثلث به صورت هشت کتیبه مجزا از یکدیگر که به وسیله سه خط موازی از سطح زیرین مجزا شده نقش بسته بود، بعلاوه هشت دایره کوچک مزین به خطوط اسلیمی، این کتیبه‌ها را از هم جدا ساخته. زمینه خارجی ظرف با اعداد و حروف سحر آمیز و طلسماتی که بر اسرار آن تنها ساحران و فالگیران آشنایی داشتند پوشیده شده و در میان هشت کتیبه مستطیلی شکل که در بین هشت دایره ترسیم شده(دعای نادعلی) به شرح زیر به خط نستعلیق نقش شده بود:

نادعلیاً مظهر العجایب تجده عونالک فی النوائب

کل هم و غم سینجلی بولایتک یا علی یاعلی یاعلی

نصرمن الله و فتح قریب و بشر المومنین

یا محمد یاعلی خیرالبشر یاالله یا رحمن

برسطح ۸ دایره بزرگ‌تر که برجدار خارجی خام نقش شده، سوره‌های فلق، اخلاص، الکافرون و بقره با خط نسخ کنده کاری و با شعارهای تشیع در مدح محمد وعلی به صورتی زیبا کنده کاری شده‌است. جام بر پایه‌ای مدور و باریکی قرار گرفته که روی آن با نقوشی هندسی پوشانیده‌اند.

از این جام غیب گویان و فالگیران در دوران صفویه در تفال و پیش گویی و اختیار وقت خوب و استخراج طالع و گشودن بخت و امثال آن استفاده کرده‌اند. نمونه این نوع جام که در پنج سده پیش در غرب ایران می‌ساختند و تصویر آن در جای خود آورده شده در موزه ویکتوریا آلبرت در لندن نگاهداری می‌شود.

[ویرایش] کاسه‌های آبخوری

حدود ۱۸ تا ۲۰ سال پیش کاسه‌های آبخوری به صورت یک پنجه که در داخل آن نصب بود و چهل کلید نیز معمولاً به آن اتصال داشت مورد استفاده قرار می‌گرفت.

جنس: این ظروف غالباً از برنج ساخته شده‌است و به علت داشتن این کلیدها معمولاً (چهل کلید) به آنها گفته می‌شد، همچنین به آنها جام یاتاس نیز می‌گفته‌اند.

شمالیها به این کاسه‌ها (چهل تاس) می‌گویند.

[ویرایش] نقوش و خطوط

در گذشته در داخل ظروف آیه الکرسی و آیه‌های قرآنی نوشته می‌شد، ولی به علت اینکه این ظروف گاهی به زمین می‌افتاد و یا دست ناپاک و کثیف داخل آن می‌خورد، امروزه تنها مدح علی داخل آن نوشته می‌شود.

در گذشته این خطوط به صورت قلمزنی روی ظروف منعکس بود، ولی امروزه به صورت پرسی مورد استفاده قرار می‌گیرد.

اعتقادات عامه در مورد چهل کلید در گذشته بر این بود که چون زائو دچار ترس می‌شود بنابراین با این کاسه‌هایی که داخل آن چهل کلید داشت یکبار آب می‌ریختند که جای چهل بار را می‌گرفت.

نقوش مورد استفاده بر روی جامها

در گذشته از آیه الکرسی و آیه‌های قرآنی و اسامی ائمه استفاده می‌کردند ولی امروزه به دلیل این که ممکن است ظرف به زمین بیفتد و یا دست ناپاک و کثیف به آن برسد، معمولاً از اشعار یا مدایح علی (ع) استفاده می‌شود و در گوشه‌ای از آن، طلسم نیز قرار می‌دهند که علت آن مشخص نیست و معمولاً اعدادی که در آن قرار می‌دهند از هر طرف جمعش باید عدد ۱۵ بشود.

[ویرایش] لوحه‌های دعا. زیارت عاشورا

در موزه آستان قدس رضوی نمونه‌هایی از زیارتنامه مختلف نگهداری می‌شود که عبارت‌اند از:

زیارتنامه مشبک فولادی. اصفهان. ۱۲۶۴ ه.ق. ایران، آستان قدس رضوی. اداره موزه ها(موزه مرکزی).

زیارتنامه سیدالشهداء روی چوب. قرن۱۳ ه.ق. موزه آستان قدس رضوی.

زیارتنامه دو روی برنجی (زیارت وارث) ۱۲۵۸ ه.ق موزه آستان قدس رضوی.

زیارتنامه فولادی زرکوب. اوایل قرن۱۴ ه.ق. موزه آستان قدس رضوی.

همچنین در موزه هنرهای تزیینی تهران نیز زیارتنامه حضرت سیدالشهداء به خط نسخ نگهداری می‌شود. این قطعه خط نسخ به خط احمد نیریزی درسده۱۲ ه.ق. نگاشته شده‌است.

[ویرایش] سنج

سنج یا ضنج, ساز کوبی مرکب از دو صفحه یا سینی مدور برنجی و هم اندازه که در وسط آنها قسمت فرو رفته نعلبکی مانندی وجود دارد. صفحات بعضی از انواع قدیمی آن که ممکن است مسطح یا پیاله‌ای شکل باشد, از سازهای باستانی بوده و اصلاً از مشرق زمین است که نزد مصریها و عاشوریها رواج داشته‌است. کاربرد سنج مخصوصاً تنظیم ریتم موسیقی و رقص است. این ساز را به طرق گوناگون می‌نوازند که معمول‌ترین آنها یکی برهم کوبیدن آرام سینی‌ها توام بالرزاندن و لغزاندن یکی بر دیگری است و طریق دیگر به صدا در آوردن یکی از سینی‌ها به کمک کوبه طبل یا تمبال است. طنین سنج آمرانه و پر قدرت می‌باشد.

[ویرایش] چشم زخم. طلسم

طلسم یا تلسما (Telesma) نقوش سحری یا تنجیمی یا شیء منقش به این نقوش که برای دفع آفتها یا چشم زخم یا حوادث مختلف دیگر تهیه می‌شود. از بعضی کتب دریافت شده که طلسم از اجزای ارضی وسماوی ساخته می‌شود, یعنی از بعضی ادویه و ساعت مخصوصه و گاهی این صورت از آبگینه نیز سازند. طلسم, عبارت از تمزیج قوای فعاله سماوی به قوای منفعله ارضی است به وسیله خطوط مخصوص که اهل این فن و همی به کار می‌برند تا بدان هر موذی را دفع کنند و چه بسا که این کلمه را برخود خطوط اطلاق می‌کنند(اقرب الموارد) قطعه فلزی که بر روی آن نقشهای چند در ساعات برای حوایج معین رسم کنند.

چشم زخم(Cesm Zaxm) چشم + زخم (= صدمه , آسیب)

مخفف آن چشزخم (Cas Zaxm) یا چشزخ (Cas Zax) در فرهنگ عامه, آزار و گزندی که گمان می‌رود از تأثیر نگاه کسی به انسان می‌رسد.

نظر دشمن, نظر حسود, و نظر کسی که فاقدو طالب چیزی است و گاه هر گونه نظر تحسین, در اعتقاد عامه ممکن است چنین تأثیری داشته باشد, اعتقاد به چشم زخم با این صورت مخصوص در ایران از تأثیر اسلام و اعراب وارد شده‌است.

پیشگویی و فالگیری و تعیین ساعات خجسته و ناخجسته کارهای گوناگون همیشه مورد استفاد و علاقه ایرانیان قدیمی مآب بوده‌است. طلسمهایی به صورت دست انسان و ماهی و شیر وجود دارند که بیشتر آنها کوچک هستند و زائر می‌تواند آنها را بر حسب رواج عامیانه هنگام استمداد از امام زادگان و اولیا به درون ضریح آنان بیندازد. جنس معمولی این طلسمها برنج است.

به روی این طلسمها انواع ادعیه و اوراد و نیز آرزوهای دارنده, نوشته می‌شد و چون این آرزوها جنبه شخصی داشت می‌کوشیدند تا معنای کلمات آن را از دیگران پنهان بماند و از این رو آنها را مطابق حساب حروف ابجد, به اعداد می‌نوشتند.

یک نکته را باید یاد آور شویم و آن این که عوام می‌پنداشتند که فلزها نیرویی ذاتی دارند. اثر بخش‌ترین فلز, فولاد و پس از آن نقره و سرانجام برنج شناخته می‌شد.

شگفت نیست که بیشتر علایم قربانیها و طلسمهایی که در ایران دیده شده, از فلز است. علاوه بر قفل, بسیاری از طلسمها مدورند, مانند سه طلسم نقره‌ای که در تصویر دیده می‌شود.

قدیمی‌ترین اینها متعلق به اوایل سده نوزدهم است که حاوی نوشته‌ای کتیبه مانند, مرکب از اعداد و حروف و کلمات است, به روی حاشیه بیرونی اش دعایی نوشته شده‌است. در دو سوی کتیبه, چهره یک زن و یک مرد بر بالای آن چهره خورشید بالدار یا خورشید خانم منقوش است.

در طلسم دیگر که شاید متعلق به اواخر سده نوزدهم باشد, خورشید در کنار شیرنمایان شده‌است.این طلسمها را به شیوه‌های گوناگون به خود می‌بستند, به این ترتیب که آنها حلقه‌هایی داشتند تا بتوان آنها را به بازوی یا جامه بست.

طلسم چهل بسم الله

برای اینکه بچه‌ای زنده بماند (در مورد خانواده‌هایی که بچه‌های آنها می‌مردند) این نوع طلسم مورد استفاده قرار می‌گرفت و همچنین در مورد بچه‌های که در روز عاشورا خود را به شکل سقا در می‌آوردند به کار می‌رفت. لباس این بچه‌ها عبارت بود از پیراهن سفید عربی, یک روسری سفید, چفیه و عگال.

(ارگال حلقه‌ای که معمولاً روی روسری قرار گرفته و جنس آن از ابریشم است), یک کشکول, تبرزین, یک جفت طلسم چهل بسم الله که به صورت ضربدری روی لباس کودک قرار می‌گرفت.

طلسم‌های مخصوص درد

به شکلهای سر, دست, پا و بدن از جنس نقره ساخته شده و فردی که مبتلا به یکی از این بیماریهاست آن را به داخل حرم امام رضا می‌اندازد تا از آن درد رهایی یابد.

 

جامعه مدني ،ماهيت ومؤلفه هاى آن

يكي از مفاهيمي كه امروز درجامعهْ ما كار برد فراوان دارد جامعهْ مدني است. جامعهْ مدني چيست، انگيزه هاي كه ظهور آن چه مي باشد، چه ويژه گيها هستي آنرا تسجيل مي كند وموْثريت ونقش آن دريك جامعه ونظام چگونه است؟ دراين جاجستاراين نكات را به تبيين خواهيم آورد، جامعهْ مدني به عنوان يك مفهوم ويك ساختار درجامعهْ ما ، تازگي دارد، درجامعهْ يي كه طي ساليان متمادي شاهد نهادهاي چون صندوق تعاوني ، كوپراتيف دهقاني، كميسيون آشتي ملي ، اتحاديهْ كارگري، جوانان ، زنان، نويسنده گان ،ژورناليستان وغيره بوديم،واز پيوند ووابستگي آن به دولت وتغذيه آن ازاين منبع آشنا هستيم، اينك درشرايطي جديد ونظام ديگر سخن ازجامعه مدني ونهادهاي مدني است. خوب است، بادرنظرداشت اوضاع واحوال نوين، اين نهاد را بيشتر به شناسايي آريم.

جامعهْ مدني Civil society     ازكلمهْ لاتيني Clvils گرفته شده كه به معني جامعهْ شهروندي به كار مي رفته است. معادل اين تركيب مفاهيم Civil Vightrحقوق مدني يا شهروندي وCivil ordevنظام مدني را داريم.

جامعه مدني ازقديم تا امروز معناي يكساني نداشته است. ارسطو ازجامعهْ مدني ، مفهوم دولت را درنظرداشت آدم سميت كه اقتصاد دان بود ميگفت:جامعهْ مدني بر محور اقتصاد تشكيل ميگردد. هگل ازجامعهْ مدني مفهومي رادرنظر داشت كه حد وسطي بود ميان خانواده ودولت . اما امروز ازجامعه مدني چنين تعريف به عمل مي آيد:

جامعهْ مدني معادل با نهادهاي واسطه وميانجي مردم ودولت است يعني نهادهاوساختارهاي كه مستقل ايجاد مي گردند، ازحقوق وآزادي هاي مردم دفاع مي كنند وميانجي وداوراند ميان مردم ودولت . امروز جامعهْ مدني به مهمترين آرمان جوامعي تبديل گرديده است كه براي ايجاد دموكراسي تلاش مينمايند.

درحقيقت جامعهْ مدني به حوزه اي ازروابط اجتماعي اطلاق مي شود كه فارغ ازدخالت قدرت سياسي حاكم است ومجموعهْ ازنهادها، موسسات، انجمنها وتشكل هاي خصوصي وغير خصوصي را شامل مي شود.چرا اينهمه به ايجاد جامعهْ مدني تاْكيد مي شود؟ علل آن درچيست؟ دانشمندان علوم سياسي عوامل هستي جامعهْ مدني را چنين برمي شمارند:

1-نخست اينكه تصور مي شود همه دولتها سركوب گراندوذاتاً به نابودي استقلال زندگي اجتماعي تمايل دارند. جامعه مدني مي تواند اين استبداد را لگام زند.

2- نااميدي ازمشاركت درساختار رسمي قدرت سياسي است، وقتي احزاب واتحاديه ها به قدرت مي رسند ، ازمردم وموْكلان خود فاصله مي گيرند. اينجا جامعهْ مدني است كه رابطه برقرار مي نمايد.

برخلاف گذشته ،امروز جامعهْ مدني ودولت دربرابر هم قرار دارند. دولت حوزهْ قهر واجبار است وجامعهْ مدني حوزهْ ساختارهاي حمايتي وهمبستگي.

جامعهْ مدني دريك سخن درزمان معاصر شامل حوزهْ ازروابط اجتماعي است دربرابر دولت كه حوزهْ روابط سياسي است.

موْلفه هاي جامعهْ مدني

قسمي كه ديديم جامعهْ مدني در معني امروزين خويش، زائيدهْ دوران مدرن است، ازآن رو مباني وموْلفه هاي با مباني ها مدرنيته ومدرنيسم يگانه است كه عبارت است از:

علم گرايي ، انسان گرايي، فرد گرايي ، عقل گرايي ، سكولاريسم، برابري طلبي، سرمايه داري ، آزاد انديشي وليبراليسم.

واما موْلفه هاي جامعهْ مدني را به عنوان نهاد هاي واسطه بين مردم ودولت ، چنين خلاصه نموده اند:

1-فرد مدني به اين معني كه افراد بايد داراي ويژگي " مدني بودن" وفرهنگ مدني باشند. به اين اساس يك پايه شكل گيري جامعهْ مدني ، فرد وياانسان مدني است.

2-اقتصاد آزاد ومالكيت خصوصي

3- ملازمت وپيوستگي آن باجامعهْ سرمايه داري.

4-آزادي لازم براي نهادهاي مدني كه هم خواست هاي مردم را به دولت برساند وهم بردولت نظارت داشته باشد.

5- حاكميت قانوني كه توسط مردم تدوين گرديده است.

درپيوند وهمسويي جامعهْ مدني باجامعه ديني نيز ديدگاه متفاوتي وجود دارد.

برخي قرائت هاي ديني به اين باوراست كه درزندگي عقل و وحي درسامان بخشي عرصه هاي مختلف حيا ت فردي واجتماعي مشترك عمل نمايد .اصل درجامعه تكليف انسان است نه  حقوق آنها .ودين دربرابر ارزشهاوسعادت جامعه نمي تواند خنثي باشد وبنيان هاي جامعه مدني راكه آزادي وبي طرفي قانون است نمي پذيرد.

اماقرائت ديگر مي گويد :انسان درتمدن سازي ،ايجاد نهادهاي عدالت واخلاق وسازندگي نهادهاي اجتماعي ازخرد وخلاقيت خويش استفاده مي كند .نقش كتاب وسنت اين است كه زندگي انسانهارامعني مي بخشد وازبي هودگي وبي معنايي  نجات مي بخشد كه اين باور بر وجود جامعهْ مدني صحه  مي گذارد.البته نظرياتي هم است كه درميان اين دوديدگاه سيلان دارد ،ازيك سوانسان راوجود  كمال جو وبااراده مي شناسد كه  با مولفهْ جامعهْ مدني همسوي دارد وازجانب ديگر مباني فلسفي جامعهْ مدني رانمي پذيرد كه ازين نگاه ،ازجامعهْ مدني فاصله مي گيرد. به هرحال جامعه مدني،ازنهادهاي اساسي نظام دموكراسي است كه درجهت پيوند ورابطهْ دولت ومردم عمل مي كند ونقش موثري درتقليل قدرت دولتهادارد كه هميشه ميلاني به سوي استبداد وزور گويي دارند.جامعه مدني حضور مردم رادرهمه عرصه هاتسجيل مي كند ،برموثريت نقش افراد وجامعهْ درامور صحه مي گذارد ومبين حقوق وآزادي انسان درجامعهْ مردم سالار است.

 

تصوف مکتب اعتراض وانسانیت

 نویسنده: دوكتورشمس الحق آريان فر

گسست ازپيشنهْ كرانستگ فرهنگي ومعنويت بي كرانهْ خويش ، مارا به روزي نشانده است كه تنها مايه هاي دانش نوين ، بلكه تفسير وتبين داشته ها وخواسته هاي انديشوي وذوقي خويش را نيز ازبيگانه گان به تگدي نشسته ايم.

 آشنايي باميراث سترگ وغنامند عرفان وتصوف كه سرمايهْ كم نظير نياكان فرهيختهْ ماست ،نيز ازهمين راستا مسير گرديده است . وچه بسا كه بنابه قول مستشرقان مغرض ،همه آفريده ها وايجادگري ها ي تبار خردمند خويش را خوشبينانه به ريشه هاي غرب گره زده وشادمان نشسته ايم ،كه مقلدان وپيروان خوش سليقه ْ بوده ايم.

 گفته اند عرفان اسلامي وتصوف مااز يونان وهند وبوديزم ،يهوديت ومسيحيت مايه بسته است كه اگر اين آيين ها وفرهنگ هانبود ،اين عرفان هم هستي نمي يافت ، وماپذيرفته ايم واما بايد دانست كه آنچه گفته شده بخشي ازواقعيت است نه همهْ آن، اصل اينست كه عرفان اسلامي فرزند بلافصلي زهدوتقواي آغاز ظهور اسلام وثمرهْ مستقيم قرآن وحديث پيامبر است كه اگر اينها نبود امروز عرفاني هم نداشتيم البته تصوف اسلامي، مكتبي است برخاسته ازيك نيازقلبي ونيرومند درجهت كشف وشناخت حقايق هستي وراز حيات آنگونه كه معروف كرخي گفته است: تصوف يعني تلاش براي كشف حقيقت بي اعتنايي به آنچه  غيرحقيقت است وعشق شورانگيز وناكرانه درخدا شناسي خودگذري، ورضاي يزدان. تصوف دانشكده ايست مالامال ايثار وانسانيت ،وعصيان اعتراض دربرابرآنچه انساني نيست ،باري درچگونگي مايه بندي اين شيوه شايد جرقه هاي ازفرهنگ هاي همسايه ومنطقه وجود داشته باشد، ولي نهاد راستين واساس بنيادين آن ،ناشي ازچگونگي ساختار سياسي واجتماعي مسلط درمحيط ما ،وباور هاي جاري درخطه وسرزمينمان بوده
است .

نمودهاي آغازين تصوف رااز سده هاي نخستين هجري ميتوان شناسايي كرد .واساسي ترين چراي ايجاد آن محبت پاك ،عشق راستين وتوصل به خالق ازراه مكاشفه وقلب واشراق است واما درپهلوي اين انگيز ه هاي معنوي وقلبي آنچه درشكل يابي تصوف موثر بود ،نحوهْ حكمروايي ،خلفا پس ازخلفاي راشدين وترويج عصبيت عربي وبرتري جويي اعراب بود كه باروحيه آيين جاوداني اسلام هيچگونه سازشي نداشت.

آري، آنگاه دوراني بود كه بيداد جامعه جاري ،وانواع مختلف بيعدالتي وريا حكمفرما بود ،و درين ميان بودند ،عالماني كه چنين شيوهْ راصحه ميگذاشتند .ولي مردان پاكباز ووارسته زير بار چنين بيدادي نرفتند ،وبرسبيل اعتراض حكمروايان مستبدوخوان يغما وسالوسان نواحي شان راترك كردند.

 انگيزهْ ديگر را درتشكل تصوف وسعت قلمرو دامنهْ هنر ( شعر ،موسيقي ،نقاشي و...) درروزگاران پيش ازاسلام دانسته اندوانسان بارور شده ومايه ور ازچنان فرهنگي به ساده گي نميتوانست دردايرهْ فشرده شود ،همان بودكه راهي براي خود جستجو كرد ، وباايجاد تصوف به بينش آزاد وهمه انساني دست يافت ،كه درين حالت ميشود تصوف راتبلور روح آريايي دراسلام خواند .وانگيزهْ ديگر ايجاد فرقه ها ومذهب هاي گوناگون بودكه عارفان آگاه بامشرب بزرگ انساني ،فقط انسانيت راملاك قراردادند وجنگ هفتاد ودوملت راعذر خواستند

گرايش به پول وخواسته وپرستش آن نيز باعث شد تاخدا جويان راستين راه فقر واستغنا را اختيار كنند كه خود حركتي بود درجهت تصوف.

تصوف ايجاد شدوازهمان آغاز باواكنش ،متفاوت وناهمسان مسلمانان همروز گار مواجه گرديد.

عدهْ آنرا مسلك وشيوه معرفي كردند ، پاسيف ،عقب گرا ،منفي وتسليم ماْبانه وبرخي ديگر آنرا باور انساني ،سازنده ومثبت معرفي كردند واما راستي تصوف چگونه
روشسيت ؟

ازاينكه تصوف دراوج بيد ادگري ها مايه بسته ودرچنين شرايطي دردوره هاي مختلف گسترش يافته است ،ميتوان آنرا شيوه ومسلك تسليم طلبانه ومنفعل خواند ،كه برخي از متصوفان راستي چنين شيوهْ رابرگزيده اند ،واما سيماي راستين اين شكل يابي به گونهْ ديگراست.

 صوفيان وراهيان جادهْ حقيقت وتوحيد ،ظلم رانپذيرفتند وازمعايب ومعاصي جامعهْ خويش راكنار كشيدند ، نه اينكه خودرا آسوده كنند ،بلكه اين گامي بود درجهت نكوهش وترديد آن .

 متصوفان دركنار زورگويان نايستادند و با بيزاري ازآنها احتراز كردند ،اين خود شد يدترين اعتراض بوددربرابر آنان كه هزاران عالم دانشمند مداح وثناگوي داشتند چنين طردي كه خوف جان وازدست رفتن مايه وعدم دسترسي به سرمايه راباخود داشت شهامتي بود كه جزاز صوفيان وارسته وآزاده ساخته نبود.

عارفان وارسته تنها به اين اكتفا نكردند ،بلكه هرآن وهرلحظه كه امكان يافتند درنهايت شهامت وازخويش گذري شاهان وفرمانروايان رامخاطب ساختند ،آنانرا به سوي داد وراستي فراخواندند وازظلم وبيداد برحذر داشتند.

گويند فرمانرواي صفاري عمروليث مريض بود ،به سهل تستري مراجعه كرد تامداوايش كند سهل دربرابر خواست اوگفت :

 " اي شهنشاه دعادرحق كسي مستجاب شود كه تو به كند وظلم نكند ، درحاليكه درزندان تو مظلومان فراوانند"

پيداست كه درين بيان عارف بزرگ ،شاه صفاري را متهم نموده است كه ظالم است وبايد توبه كند .

صوفي بزرگ (عمري) ،خليفهْ بزرگ عباسي هارون الرشيد راكه از او نصحيتي خواسته بود چنين مخاطب ساخت : " اي مردتو برخلق خدا گماشته شده اي... خويشتن رانگر وچيزي مكن كه سزاوارخشم آفريدگار شوي ."

وياسخنان عارف فرزانه ابن سماك كه پس  از نكته هاي تند وصريح خطاب به هارون الرشيد گفت:

... زود بفكر خود شو وبرخود رحم كن ... چون اميري عدالت كن وباخلق خدانيكي نما"

چنين سخناني رابرشاهي ،برخليفه وفرمانروايي ،هيچ عالم وانسان وابسته و طماعي عنوان نموده نميتواند جز آزادگاني كه هستي رادرراه خدا وخلق خدا گذاشته اند.

 حكايت شيخ نجم الدين كبرا راهمه شنيده ايم كه امان چنگيز رابراي جان خويش نپذيرفت ونخواست ازمردم جدا باشد وفقط خودرابخواهد تااينكه جنگيد و جان داد.

 درمناقب العارفين آمده است كه سلطان علاوالدين كيقباد بعد اتمام عمارت زيبايش درقونيه ازسلطان العلما خواست تاآنرا ببيند .عارف بزرگ آنرا ديد وخطاب به شاه گفت:

 براي دفع خيل ومنع سيل، نيكو بنيادي نهادي ،اما سير دعاي مظلومان راچه تواني كرد كه ازهزاران برج وبار ميگذرد ،جهدي كن تاحصار عدل واحسان رادرست بنيان كني .

 چه كسي دركدام زماني باچنين صراحتي حكمروايي را به داد ورعايت حال مظلومان فراخوانده است.

واگر ازهزاران نمود روشن وبيان رخشان عارفان كه نماد تابنا كيست ازراه جويي وتلاش وپويش آنهادرراستاي قسط ودادوسعادت همگاني مردم ،بگذريم ازنامهْ فرزانهْ نامور غزالي نميتوان گذشت آنجا كه خطاب به سلطان بزرگ سلجوقي سنجر مينويسد.

" برمردمان طوس رحمتي كن كه ظلم بسيار كشيده اند وغله از سر ما وبي آبي تباه شده ،درخت هاي صد ساله ازاصل خشك گشته ،وهر روستايي راهيچ نمانده مگر پوستين ومشت عيال گرسنه وبرهنه .واگر رضا دهد كه پوستين ازپشت بازكنند تازمستان برهنه درتنوري شوند ،باري رضا مده كه پوستشان بازكنند وبدان كه اگر ازدرويشان چيز ي خواهند همگان بگريزند ودرميان كوه ها هلاك شوند ،واين پوست بازكردن باشد.... واي پادشاه امروز حال بحدي رسيده است كه عدل يك ساعت برابر عبادت صد سال است.

 بااين ياد كردها وبويژه اين دادنامهْ كه به خامهْ دانشمندان وعارف بزرگ غزالي نگارش يافته است ،ديگر احدي رامجال آن نخواهد بود ،كه تصوف رايكسر منفعل  ومنفي ارزيابي كند وياروحيه سازندگي وداد خواهانهْ آنرا دربرابر حكمروايان واجتماع انكار نمايد.اين يك اعتراض ويك بعد اجتماعي .

صوفيان تنها برفرمانداران راهنما بوده اند كه همگان را به سوي آميزش ،كارو زندگي فراخوانده اند ،كه البته درهيچ حال بايد ازخدا غافل نبود.

اين ابوسعيد ابو الخير است كه ميگويد:

" مرد آنست كه درخلق داد وستد كند ، وزن خواهد وباخلق درآميز د و يك لحظه ازخداي غافل نباشد.

 ودرجاي ديگر مي بينيم كه صوفي جان شيرين را نثار يار ميكند واين نكته راتذكارميدهد كه يك دم دردنيا به ازهزارسال آخرت است ، نه اينكه دنيا رابي ارزش دانسته باشد ميگويندباري نزد خليفه ازصوفيه ورقص وسما ع آنها شكايت كردند.

 " خليفه فرمود" تاايشان راحاضر كردند، وايشان ابوحمزه وارقام وشبلي ونوري وجنيدبودند. پس خليفه فرمود تاايشان رابه قتل آرند ،سياف قصد كشتن ارقام كرد ، نوري بجست وخود را درپيش انداخت ،به صدق وبجاي ارقام بنشت وگفت: اول مرابقتل آر طرب كنان وخندان .سياف گفت: اي جوانمرد هنوز وقت تونيست كه بدان شتاب زدگي كنند. نوري گفت: بناً طريقت من برايثار است ومن اصحاب رابرايثار مي دارم وعزيزترين چيزها دردنيا زندگاني است ،ميخواهم تااين نفسي چند دركار اين برادركنم ، تاعمر نيز ايثار كرده باشم .باآنكه يك نفس دردنيا نزديك من دوست تر ازهزارسال آخرت ،ازآنكه اين سراي خدمت است وآن سراي قربت وقربت من بخدمت باشد."

بااين گفته پيداست كه صوفي دنيا گريز وتارك دنيا نيست .چه اودنيا راسراي خدمت ميداند وباخدمت بيشتر قربت بيشتر راخواهان است.

گفتيم تصوف شيوه وروشيست كه دربرابرفرقه گرايي انسانيت رااساس قرار داد .وبامعيار انسانيت افراد را ازهرگروه وفريق پذيرفت .تنها ملاك پاكي قلب است چه متصوفه به اين باور بودند كه قلب پاك تجليگاه بارقه نورا لهيست وازقلب هاي آلوده است كه دويي ها واختلافات مي زايد.

ابوسعيد خراز گفته است: صوفي آنست كه خداي قلب اورا صفا بخشيده وپر بود ازانوار ودرعين لذت بود ازذكرحق .

بشر حافي ميگويد: صوفي كسي است كه قلبش پاك باشد چرا اين همه دل واين همه ازدل؟چه دل معرفتگاه يزدان است وآنكه قلبش پاك است ،هرچه است وهركسي ميتواند به خداراه يابد كه گفته اند.

حق تعالي هيچ مكاني نيافريد ازعرش تاثري ازدل انسان عزيزتر ،ازبهر آنكه هيچ مطاعي نداد خلق راازمعرفت عزيزتر وعزيزترين عطاها درعزيزترين مكانها نهد .اگر درعالم ازدل انسان عزيز تر بودي معرفت خود آنجا نهادي .

ازابعاد ديگر انساني واجتماعي تصوف طرد غرور وخود بيني وتكبراست درهرشيوه ومسلكي به نحوي غرور وخودبيني راه مي يابد ،ولي تصوف بانظام وآييني كه دارد درنطفه آنرا نابود ميكند ،چه تااندك شائبه ازغرور خودستايي برجا مانده باشد سالك نميتواند راهي منزل مقصود گردد.

تاآنجا كه اگر متصوفه قصداً مصدر اعمالي مي شدند كه سخنان ناروايي رادرپي داشت ،تابد ينگونه بيشتر برنفس وخود بيني غالب شوند.

 متصوفان ميگفتند صوفي كسي است كه نه مالك چيزي باشد ونه مملوك كسي .

چه زيبا گفته است بايزيد بسطامي

 " غرور بدترين رذيلت است .معني تصوف بي اعتنايي به راحت طلبي وقبول رنج است عاشقان حق ، سخي ، مهربان ومتواضع هستند.

همينگونه غرور وتكبررامي زدايدوآن صفت خدايي وكبرياي را: ويژهْ آن ذات ميداند تواضع وشكسته نفسي پيوسته مورد نظر صوفيان بوده است .واما اين نكته راهم بياد داشته باشيم كه شكسته نفسي ،تملق وچاپلوسي نيست ويكي ازجنبه هاي كه تصوف مستقيماً دربرابر آن قراردارد ،چاپلوسي وتملق است.

 اين سخن پيامبر بزرگ اسلام را يقيناً درنظر دارند كه گفته است : همديگر رامستائيد وچون به چاپلوسان برخورديد خاك درروي ايشان افشا نيد.

 استغناوبي نيازي بعد ديگر يست كه عارفان را ، از شاْن بلندي درجامعه برخوردار ساخته است صوفي آزاده كه خودرا ازبند آز وحرص رهانيده است هيچگاه درپي آن نيست تابه دريوزه وياگونهْ ديگر مطاعي وياغذايي رابدست آرد.

درشرح حال محمد واسع درتذكره الاوليا آمده است .

دررياضت چنان بود كه نان خشك درآب ميزد وميخورد وميگفت هركه بدين قناعت كند ازهمه خلق بي نياز گردد.

چه بزرگ وبا ابهت اند فقر آشنايان مستغفي ،ازپرخواستگان وبيش داشتگان طماع وحريص.

 بعد ديگر تصوف كه سخت ارزشمند وبايسته است ،باور شديد متصوفان به نيكويي وخير رساني وفداكاري دراين راه است . درجايي ميخوانيم كه رعايت مقررات دهگانه خانقاه براي سالك ياد آوري شده وبعد چنين گفته ميشود.

 " بارعايت مقررات دهگانهْ فوق چنانچه فرا غتي دست دهد ،بايدصرف سه كار شود علم آموختن ،به وردي مشغول شدن ، كسي را راحتي ياچيزي رسانيدن "مي بينم كه تصوف همه زندگي وكاراست وخير رساني مردم متصوف كسيست كه هم بايد خودر ابه كمال برساند وهم ديگر آن راياري رساند.

 وهمينگونه تصوف هيچگاه به مفهوم عزلت گزيني ومفت خوري نيست ،نمونه همين بس، كه ابراهيم ادهم شاهزاده بلخي ،بافروش هيزم ،ميزيست وازآن به ديگر صوفيان ومستحقان كمك ميكرد .كه به اين حساب تصوف آزاد گيست ازقيد تعلق وبندگي خواسته ودنيا ،نه بردگي وعبوديت.

ارجمندي ديگرتصوف ما، در آنست كه تنها بند فرقه ومذهب رانمي پذيرد كه درقيد جنسيت نيست وچه بسا زنهاييكه درمقام معرفت وآشنايي مدارج والايي راسير نموده اند . از آن شماراست رابعهْ عدويه كه سراپا دربند انسانيت ووحدت است.

 "نقل است كه رابعه چهاردرم سيم بيكي داد كه مراگليمي بخركه برهنه ام . آن مرد برفت وباز گرديد ،گفت : ياسيده !چه رنگ بخرم ؟ رابعه گفت: چون رنگ درميان آمدبمن ده آن سيم بستد دردجله انداخت يعني كه هنوز گليم ناپوشيده تفرقه پديد آمد.

 تصوف خبرگان وآگاهان را با اشراق ، وصفا دل به معرفت آشنا كرد ،تادرراستاي رضا معبود ،همه درخدمت وايثار باشد وجز نيكويي نگويد
و نكند .وهمينگونه اين مكتب عوام ومردمان عادي رانيز دردايرهْ فتوت وجوانمردي درراه انسان وانسانيت سوق ميدهد ازهمين جا ست كه گفته ميشود:

" ازآغاز رواج طريقهْ تصوف .... بزرگان متصوفه ايران همواره تصوف رابراي خواص وجوانمردي رابراي عوام مي دانسته اند وهر دوراباهم ترويج ميكرده اند ،چنانكه سه تن از بزرگان مشايخ ايران ...خضرويه بلخي... حداد نيشاپوري ... ابن سهل يوشنگي ...نخست ازسران جوانمردان بوده اند.

بدينگونه مي بينيم كه تصوف همه اقشار اجتماع رادرنظر دارد وآنها رابه سوي رستگاري خداجويي ومردم دوستي فرا ميخواند.

واينجاست كه ميتوانيم ادعا كنيم تصوف مكتب ومدرسه تسليم وانزواگرايي نه ،بلكه اصول وشيوهْ اعتراض وانسانيت است.

اعتراض دربرابر زور گويي وظلم ،اعتراض دربرابر كوته نگري وتحديد انديشه اعتراض دربرابر اختلاف وتضاد وچند گونگي وتفرقه گرايي ، ودهها مورد ديگر وهمچنان تصوف مكتب انسانيت است ، از آنروكه مبلغ صفاي قلب وصدق است ،از آنجهت كه مروج نيكي وخيرخواهي سعادت است ، ازاين سبب كه مدرسه ايثار وفداكاري واز خود گذري است.

 ودريك سخن ازآن باعث كه دانشكدهْ عشق است ،عشق به داد  وعشق به انسان وانسانيت وعشق به اجتماع ومردم وعشق به خداتاسرحد فناونيستي فرد.

 بيدرنگ اين نكته راهم بايداذعان كنيم كه سيماي تصوف همه جا وهمه گاه چنين نبوده است. بوده اند صوفيان كه كاملاً درجهت مخالف آنچه گفتم جاداشته اند كه نميشود نمونه وملاك باشد.

 اصل آنست كه تصوف مسلك ومشرب اعتراض است ،دبرابرهمه نابايستگي ها ومكتب انسانيت است
واخلاق ، وزداينده هرچه ضد
 اخلاقي وضد
 انسانيست .

 

تساهل وتسامح

 بيدادي كه طي سه دهه برملت مارفته است دركنار ساير عوامل وانگيزه ها ،دريك جمع بندي كلي ناشي ازنبود تساهل وتسامع بوده است ، زماني به نام مخالفت باجمهوريت ،گاهي دشمني باسوسياليزم روزگاري دوري ازشريعت ،اصل تساهل رافراموش كرديم وبه خشونت ميدان داديم حتي همين امروز كه سخن ازپذيرش همگاني ،كسرت گرايي وتحمل وبر ده باري است ، بازهم باعنوان كردن ،كمونست ها ي سابق ،تفنگ سالار،غرب گراها ،وغيره شماري ازافراد وابسته به اين ياآن نهاد ياگروه ،آتش به اجاق خشونت مي اندازد واز تساهل وتسامح درعمل فاصله مي گيرندواين عناوين دورازتسامع بيشتر از جاهاي ناشي مي گردد ، كه ازمتن جامعه بريده اند وبه اصطلاح ازغندي خير سخن دارند نگرشي براين اصل ،ماهيت وپيشينه آن ،نياز وبايستگي آن رادرروزگار معاصر مبرهن مي سازد.

تساهل وتسامع كه درانگليسي تلرانس To l erance خوانده مي شود ،ازريشه لاتيني To  lero به معناي شكيبايي ،تحميل كردن ،ابقا نمودن وتجويز كردن گرفته شده است.

 اما مفهوم اصطلاحي اين واژه دركاربرد سياسي اش عبارت است از :

عدم ممانعت وعدم مداخله آگاهانه اختياري وقصدي ، باعقايد رفتاري كه مورد پذيرش ومورد علاقه نيست . ممكن اين عقايد ورفتار مذهبي باشد ياسياسي يااخلاقي وغيره دربرابر تساهل تسامع فقط يك تعبير كاربرد دارد وآن همانا واژه خشونت است.

برخي ها اين واژه رابه معناي پذيرش چيزي كه موردقبول نيست ترجمه كرده اند ، درحالي كي باپذيرش وقبولي ،ديگر به تساهل نيازي باقي نمي ماند بناً تساهل زماني هستي مي يابد كه اختلافي درميان است .

 درحقيقت وجود اختلاف وتنوع ،ناخشودي ونارضايي، وجود آگاهي واختيار وعدم ممانعت ومداخله باوجود قدرت وتوانايي ،چهار مولفهْ اساسي تساهل است.درفرهنگ غرب ،امروز تساهل نه يك رفتار شخصي كه روش عملكرد حكومت هاست ويكي ازعناصر مهم فلسفه ليبراليسم ورفتار ليبرالي .

 پيشينه تاريخي تساهل به يونان باستان مي پيوندد كه باوجود خدايان متعدد هرآئين رفتارغير مقبول آئين ديگر راتحمل مي كرد ، درقرون وسطي باحاكميت كليسا ، خشونت جاي آنرا گرفت وآن زماني بود كه تفتيش عقايد به شدد اعمال مي شد وشخصيت هاي چون قديس اگوستين اعدام مخالفان راجايزمي دانست.

 درنتيجه اين خشونت ها بودكه جامعه غرب ازاصل آزادي تساهل وغيره حمايت كرد كه بعدها درعصر روشنگري اين مفهوم بامباني انسانگرايي (اومانسيم) ، عقل گرايي (راسيوناليزم )وفردگرايي تيوريزه شد.

 باورمندان تساهل وتسامع درتبيين آراي خويش ،سه مبنارامشخص نموده برآن تسمك مي جويند .

1_ مبناي معرفت شناختي : براين مبنا گفته مي شود كه حقيقت نسبي است وحقيقت مطلق قابل دسترسي نيست تاآن جا كه پروتاگورس مي گفت: هرچيز همانست كه به نظر انسان مي رسد ، زيرا انسان معياراست ،حتي گفته شد: بيراهه وخطا ،مفاهيم واقعي نيست ،شايد موضوعي نسبت به ساير نگاه ها خط به نظر آيد ازين جاست كه نميشود درمورد درستي يانادرستي باورهاي فكري وروش هاي رفتاري ،ارزيابي نهايي ارايه كرد.

 سرتاسرفلسفه جديد غرب دكارت به بعد ،ملهم ازين گونه نسبي گرايي است كه مبناي تساهل مي باشد.

2- مبناي  "هستي شناختي" ، درين مبنا گفته مي شود كه خلقت وجهان مخلوقات مستلزم دوگانگي واختلاف است ، درجهان همه چيز ازطريق ضد خودش شناخته مي شود.

ارسطو مي  گفت: جهان سراسر دوگانگي وضديت است وعقل آدمي بايد آزاد باشد تامجال گزينش وانتخاب داشته باشد ،چرا كه سعادت اودرگروهمين امراست وتساهل ورزي ،حافظ وضامن اين انتخاب وگزينش اوست.

بناً لازمهْ انتخاب وگزينش وجودتنوع وتكثر است پيداست كه شخص نامتساهل وخشونت گرا ،اين تنوع رابرنمي تابد وجهاني مي خواهد يكدست ويك نواخت كه بااين رويكرد خويش هم باجهان واقع به ستيز برمي آيدوهم قدرت انتخاب ودرنتيجه سعادت آدمي رامحدود مي كند.

3-مبناي انسان گرايي وفرد گرايي : باور به اصالت فرد ومحوريت انسان درفلسفه اخلاق وفلسفه سياست غرب تحول بزرگ آورد،دانشمندان چون ويكتور هوگو ،گرد بيوس ،توماس هابز، جان لاك درقرن 17 ،مفهوم جديد "حقوق طبيعي" راعنوان كرد ندكه دربرابر "حقوق طبيعي وا لهي" قرارداشت براساس اين باور گفته شد . انسان صرفاً موجود مطالبه گرو ذيحقاست نه مسؤول ومكلف .به همين خاطر كسي حق نداردبه اوچيزي راتحميل وتكليف كند.

حوزه ها ي تساهل : درحوزه اخلاق درجوامع غربي باور براين است كه باور ها ورفتار هاي اخلاقي افراد وگروه هاي مختلف محترم دانسته شود واز آن جلوگيري وممانعت صورت نگيرد.

درهمين حوزه تساهل اخلاقي برخي از(نظام هاي) اخلاقي صحبت ميكنند كه به آن نسبت گرايي توصيفي مي گويندوبرخي ديگر ارزش ها ي اخلاقي رامطلقاً وابسته به ذهنيت افراد مي دانند وبه هيچ نظام اخلاقي معتقد نيستند وطرف دار تساهل دراين حوزه اند ،اين توجيه مبناي معرفت شناختي دارد.

رويكرد هاي ليبرالي بادرنظر داشت اصل معرفت شناختي وانسان گرايي وفرد گرايي وهمچنان نسبي دانستن ارزشهاي اخلاقي ،هميشه توجيه گرتساهل اخلاقي است ومخالف هرنوع ممانعت .البته منتقدان اين روش اعتقاد دارند، كساني كه مخالف اين تساهل واباحي گري اخلاقي اند ، نيزمي توانند برباورخود عمل كنند وبرمبناي اصل آزادي فردي كسي حق مخالفت بااينها راندارد.

حوزهْ دين: زمينهْ ديگر كار برد تساهل حوزهْ دين است .فلاسفهْ دين درتعريف ازدين باوجود اختلاف اّراْ به اين باوراند كه دين شبكهْ ازمعارف به هم پيوسته است  كه اعتقاد درايمان به اين امرقلبي وباطني است اكراه واجبار دردين راه ندارد.

حوزهْ سياست :

مهمترين عرصهْ كاربرد تساهل رادرعرصهْ سياست سياسي دانسته اندكه هم دولت ها وحكومت ها وهم شهروندان وگروه ها واحزاب سياسي بايد به اين پاي بند باشند.درفلسفهْ سياسي ،تساهل ومدارا يكي ازعلايم وملاكهاي عمده براي توسعه سياسي معرفي گرديده است وجامعه راتوسعه يافته ودموكراتيك مي دانند كه بيشتر اهل مدارا وتساهل است .

ارسطو برخلاف افلاطون درفلسفهْ سياسي خود وجود تكثررا لازمهْ سعادت مي دانست وباور داشت وجود گزينه هاي مختلف درجامعه ،گزينش وانتخاب را براي  افراد بيشتر ميسر مي گرداند وبه رشد عقلي منجر مي گردد.

همچنان تساهل راپيش شرط اساسي براي تحقق دموكراسي دانسته اند ،چه تمركز قدرت ايجاد گر استبداد است وتكثر وتنوع عامل بازدارندهْ استبداد.

نگرشي كلي برمبناهاي تساهل وتسامح نشان مي دهد كه واقعاً وجوداين اصل مايهْ رشد وتوسعه فردي ،اجتماعي سياسي وفرهنگي است .زيرا درنبود فضاي فراخ وگسترده رشد شعور شهروندان ومسؤوليت پذيري آنان امكان پذير نخواهد بود.

البته انديشمندان وباورمندان ديني نظر ياتي درين راستا دارند.

 اصل ويامبناي جهان شناختي تساهل مورد تائيد باور هاي دين نيزاست و درحقيقت اين ارادهْ خداوند است كه انسان درين جهان انباشته ازتضاد ها وتقابل ها موجود مختار وانتخابگر باشد .خداوند مي فرمايد.

 "ماراه رابه انسان نمايانديم  ،حال او مي تواند شاكر باشد ياكفر پيشه "راستي لازمه خردورزي ،آزادي است وآزادي واختيار ،شرط اساسي رسيدن به سعادت وخوشبختي ،گاهي هم اين نكته تاكيد مي شود كه همه چيز به آزادي وتساهل خلاصه نمي گردد وزماني هم ايجاد مي شود كه تساهل بامصالح جمع ومصالح اضطراري درتعارض واقع مي گردد ودولت ناگزير مي گردد به خاطر منافع علياي ملت وجمع ،تساهل راكنار گذارد وياكساني افكاري ويارفتاري درجامعه ،مانع سعادت وهدايت انسانها مي گردند ،تاجايي كه گزينش راه درست براي افراد ناممكن مي گردد ،درچنين موارد دساتير اديان تساهل راروانمي دانند.

 برمبناي معرفت شناختي تساهل هم اين نكته وارد مي آيد كه نسبي گرايي وشكاكيت سبب مي گردد كه هيچ حكم وارزيابي دقيق درراستاي شناخت غلط ازدرست ارايه نشود.

 وچه بسا كه حتي طرفداران خشونت وفاشيست ها هم عملكرد خشونت بارخودرابه گونهْ ساير باور هادرست قلمداد كنند.

 درمبناي فرد گرايي تساهل  نيز عنوان مي شود كه اشكالاتي براين باوروارد  است، مبني براينكه برسرشت اجتماعي انسان بي اعتنايي مي شود ،روحيه نوع

د وستي نابود مي گردد  ،خودمحوري ،خود خواهي و منفعت طلبي رشد مي يابد.

 باهمه اينها تساهل وتسامح ازاصول پذيرفته ْ فلسفه واجتماع امروزاست كه عمل به آن و توجه دقيق به آن جامعه رابه سوي سعادت ،صلح ،همزيستي رهنمون مي گردد.

 

 

 

هفت داستان عاشقانه(قسمت آخر)

بوي عشق و ناله‌هاي دل انگيز او، چون نافة آهو،‌ ختاي را گرفت. همه بي‌دردان گرد آمدند و به سر و روي ملنگ تاختند و او را از ده بيرون كشيدند. اين بار روزگار كار خود را كرد، آسمان از آهنگ ناله‌هاي ملنگ به تنگ آمده بود،‌ براي ابد ملنگ اين قريه را ترك كرد؛ ولي افسانة عشق او در پرده‌هاي ساز افتاد و سالها از آن روزگاران مي‌‌گذرد.

            آنگاه كه ليتان را برادران و وابستگانش در بدل يك مشت پول بي‌رحمانه به عبدالرحمن عقد بستند و به بيتابي‌ها خاتمه دادند، ملنگ در عمر اين عشق آتشين به خلوتخانه شد و بر بورياي فقر نشست. ليتان با چشمان اشك‌آلود اين رباعي را زمزمه مي‌‌كرد:

 

نگارينا زماني بي‌تـو مشكـل       به عالم زنـدگاني بي ‌تو مشكل

صفاوعشق‌بي‌‌تو سخت‌دشـوار    خوشي و كامراني بي‌تو مشكل

اين دوبيتي بيرون ازداستان به‌دست آمد كه نقل مي‌گردد.

بي‌بي ليتان اگر باشد رضايت             به‌ موي سر بروبم جاي پايت

حمايل دست من برگردن تـو                       زنم بوسي ‌ز روي پشت‌پايت

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

داستان عزيز و نازك

داستان عزيز ونازك نيزيكي ازداستان‌هاي عاشقانه ومحلي هرات است.البته به گستردگي داستان سياه‌موي وجلالي دركشورمشهورنيست‌،  شايد ازآن جهت كه زياد مورد توجه فلكلورشناسان قرارنگرفته است.

            بخش علي شاعرمحلي بادغيس كه درسال 1308تولد گرديده است وداستان اونيزدرين مجموعه خواهد آمد، درمورد داستان «عزيز ونازك‌»چنين شرح مي‌دهد:‌

            نام عزيز در سراسر ولايت هرات، شهر وقريه‌هاي اطراف آن مشهوراست‌. بخش علي مي‌گويد‌: عزيز عاشق دختري بنام نازك بود‌. شب وروزبه فكر او بود‌. در عشق او مي‌سوخت ودر وصفش شعر ميگفت‌.  عزيز هيچ گاه به محبويش نرسيد‌. از شدت عشق دلش تركيد ودر حين.بلاغت باناكامي از دنيا رفت‌. بخش علي مي‌گويد‌: عزيز در سال 1335 در يكي از قريه‌هاي ولايت هرات چشم ازجهان پوشيد‌. اشعار زيادي در عشق نازك سروده است‌.اوميگويد: عز يز تمام آفريدهايش را به شكل ديوان كتابت نموده بود كه يك نسخه آن‌را طوري يادگار براي من داده است‌.

بخش علي كه اين سخنان را حين دوره سربازي‌اش در سال‌هاي 1340،‌ 1343 براي دانشمند و فلكلورشناس تاجيك داداجان عابدوف ياد آور شده بود، تعدادي از دوبيتي‌هاي عاشقانه عزيز را بياد داشته، كه توسط عابدوف در همان زمان ثبت گرديده است كه اينك تقديم مي‌گردد‌. اين دوبيتيها بيانيست از عشق وداستان عزيزونازك كه اميد است روزي جزئيات بشتري از داستان عزيز و نازك‌: به‌دست آيد‌.    

 

دوبيتي‌هاي عزيز و نازك

مة‌ من روبـرو بـا نـاز بنشست             به نخلستان قدشمشادبشكست

غرض ازشيشتن نازك‌همين بود       رگ گل را به تارموي مي‌بست

 

الا نـازك توشيشتي روبـرويـم           نمي‌تانـم بـرايت چيـز يگويـم

سخن‌هاي‌كه دارم دردل ‌خويش                  نمي‌ دانـم بگـويـم يانـه گويـم

 

شدم حـالا گرفتـار تـو نـازك                      شدم باجـان خريدار تو نازك

كه ماه چهارده  شرمنـده كرده                      شعـاع بـرق رخسـار تو نازك

 

مه قربانت شوم ‌اي‌ نازك جان                      تمـام كوچـه را كردي چراغان

تمام كوچـه را من گل  بكـارم                     توگل‌باشي، عزيزت‌گل‌نگهبان

 

كجا باشد كه آنجـا گل نباشد                        بـه شهـر مشهد وكابـل نباشـد

به هرجا نغمه سازد نـازك من                       بـه آنجـا حاجت بلبـل نباشـد

 

اگـر ليلـي بـه ‌دوران تـو بـودي                  چومجنون‌مست‌وحيران‌توبودي

اگر خورشيد مي‌بودي زمين را                     طلـوعش از گريـبـان تـو بودي

 

منم وامق كه عذرايـم تو باشي                      منم يوسف زليخـايم تـوبـاشي

منم مجنون‌كه‌ دركويت بمردم                      الا  نازك كه ليلي ام تـوبـاشي

 

لبـانت پستة  شور است نازك                         دهانت آب  انگور است نازك

جمـال حسن تـو لب شكـر  من        به‌عالم‌جمله مشهور است ‌نازك

 

سحرباجفت‌خود مي‌گفت بلبل                      گل وگل لاله ونسرين وسنبل

بنفشه سوسن وريحان‌وشمع بن                       ندارد خوي و بويت نازك گل

 

سحردر باغ رفتم مثل جاسوس                       كه‌گل‌درفكر‌بودبلبل‌به‌افسوس

كه‌گل‌را بسته‌بردم ‌پيش‌ نازك           به مثلم پيش پايش‌مي‌كند‌بوس

 

لبـاس نقـره در بـرداري نازك                     چه‌بوي‌مشك‌وعنبرداري‌نازك

شفاعت كي كند زلف سمن سا                       زبان قنـد و شكـرداري نازك

 

قلـم گيـرم بـه‌يـاد روي نازك                     كشـم نقش‌خـم ابـروي نازك

الف چون قـامتت  بـالا كشيده                      به پيش قـامت دلجـوي نازك

 

شيرين‌حرف‌و شيرين‌گفتارباشي                     بـه گشتن آهـوي  تـاتـار باشي

بگشتـم درمـيـان كل خـوبـان                      تـونـازك با همـه سردارباشي

 

قدت باشد به هر توصيف لايق                      بـود رخسـار تـو بـا گل موافق

به‌شب‌گر واكني‌‌ چاك‌گريبان                       نمايـان مي‌شود ‌صد صبح صادق

 

به بـازار هـرات سوداي نازك                      فتـاده در جهـان غوغاي نازك

بگيـرم اتـلس سلطـان زري را           بپـوشـانـم‌ زسر تـاپـاي نازك

 

جهـان باشد بهـاي موي نازك                      همـه عالـم بـه گفتگوي نازك

فرشتـه در هـوا تعليـم بگيـرد                        زخلـق وخصلت نيكوي نازك

 

خـداونـدا مرا سردار غـم كرد                     دريـن دنيـا گـرفتـار صنم كرد

به‌اين‌خوبي‌ وخصلت نازك‌ من                    گرفتـه‌ حلقة برگوش من كرد

 

به جانم لشكر غم او نهادست               به عالم پرتو حسنش فتادست

توگويي‌نازكت‌اصلش ‌‌زنور‌است                    بني آدم چنـيـن آدم  نـزادست

 

عزيزان جان من قربان نازك                        سرم چون كاه درميدان نازك

عزيز بنويس‌خطي‌دردامن‌خاك                    كه‌:  صيد كشتة‌ مژگان نازك

 

عزيزان گشته ام شيداي نازك                      دلـم پيوستـه در سوداي نازك

نه من تنها به اين سودا گرفتـار                      جهان پـرشور ازغوغاي نازك

 

عجب قـد بلنـدي داري نـازك                   به زيـر پا سمندي داري نازك

عزيز از درد عشق تو‌خزان شد                       چه‌حسني‌‌دلپسندي ‌داري‌نازك

 

الا نـازك زعشقت هو زنم من                       چو بلبل‌ ناله درهر سو زنم من

چوقمري طوق بر گردن نهادي                    بـه بـازار  غمت كوكو زنم من

 

زعشقت جرعة بانوش من كن                        سلامت اين تن بي‌هوش من كن

غـلام  تـو منـم اي نـازك گـل                   بيا يك حلقة بر گوش من كن

 

سرم  سودا، دلـم غـوغا گرفتـه                      غـم نــازك مـرا تنهـا گرفتـه

غم نيستي ره نـالـم يـا غـم يـار                     مـرا كشتــه غـم يـار وفــادار

 

همه‌عالم سراسر كامياب است             عزيز ازحسرت‌رويت‌كباب‌است

حجاب از روي آزادي بر افتـاد                     هنوزم‌نازك‌من‌در‌حجاب ‌است

 

فلك آلوده  بـا‌درد و غمم كرد                      جدا از نازك و از همدمم‌كرد

برات‌ غم ‌نوشت‌‌ودست من داد                      كه سرگردان به‌كل عالمم‌كرد

 

رسيدم بـر سر دريـاي ‌هلمنـد                       كنـم زاري بـه درگـاه خداوند

چطور از‌ نازك‌خود‌ دور‌گشتم                       هزاران‌ دل ‌بيك موي تو پيوند

 

بـيــا اي دلـبـــر فهمـيــدة مـن                نظر كـن بـر دل ‌رنجـيـدة مـن

قدم را رنجه‌كن اي نازك‌جان                     بـه روي سيـنـة غمـديـدة مـن

 

بيا نازك مكن تو مهر‌خود كم                        به جـان من مـزن  از آتش غم

نه‌هندويم كه بر من مي‌زني تير                     مسمانم بـه ديـن  تـو شريكـم

 

عزيزان  بر دلم انديشـه از غـم                      درخت‌وبرگ‌و‌شاخ‌و ريشه ازغم

رسيد نجـار غـم از نـازك من                       به‌ دستش‌ اره ‌از غم تيشه ازغم

 

غمم از موي سـر گشتـه زياده                        پـريشانـي بـه حالـم رو نهـاده

به دل‌گفتم: زدست دل گريزم                      غمم‌چابك‌ سوار‌است‌ من‌پياده

 

تو بر سر شال ابلق داري‌ نازك                     بـه دل مهـر معلـق داري نازك

بـراي كشتـن بيـچـاره عـاشـق                     دواي خـون نـاحق داري نازك

 

مه قربـان خـرامـان گشتن تـو                      مه قـربـان همان خنديـدن تـو

به من‌رحمي‌نكردي نازك‌جان                     بميرم خـون من در گـردن تـو

 

الا نـازك خـبـر‌ داري  نـداري                   به سوي  مـا سفـر داري نـداري

مه كـه مردم زدست  دوري تـو                    سر خاكـم گـذر  داري نـداري

 

عرقچين زرنگار اي‌سو ‌نگاه‌كن                      دو چشمان‌خماراي سو نگاه‌ كن

عـزيـز مستمـنـدي طـالـب زار                    ستـاده انتظـار اي سو نگـاه كن

 

دم محزون وسرگـردان نـازك                     دل ‌وجان مايل و قربـان نازك

وجودم‌چون ‌سمك‌گرديده‌بريان                  ز تــاب آتـش ســوزان نـازك

 

دماغ از پادشاه داري تـو نازك                    سرم بازيـر پـا داري تو نـازك

سرم بـا زيـر پـاي كل عـالـم                        كـه دل بـا كج داري تو نـازك

 

بيـا نـازك من دلـدار من بـاش                   انيس خـاطـر افگـار من بـاش

سرت‌گردم به‌صدشيرين‌زبانـي                      طبيب ايـن دل بيمـار من بـاش

 

دولب داري بمثـل نـقـرة‌ خـام                    دوچشمانت به مثل كاسة جام

عزيزچون‌ورقه‌سرگردان‌ عشقت        كجايي اي تو گلشاي گل اندام

 

به‌ نيمي‌شب‌كشيدم آه پر سوز                        خدايا اين شبم كي مي‌شود روز

سر شب تـا سحر در انتظـارم              بــراي روي نــازك  دلـفـروز

 

زعشق نـازكـم تنـهـا بمـانـدم                       چوبيد‌خشك‌درصحرا بماندم

قد نازك عصاي دست  من‌‌ بود                     عصا بشكست ومن تنها بماندم

 

چـرا نـازك پيغـامت نيـامـد                        به كار من سرانجـامت نيامـد

عزيز بنوشت ‌شرحي ‌ازجدايي                       كه يـاد ازعهد وپيمانت نيامـد

 

نسيم صبحدم عـزم سفـر كـو                         برو جـانـانــة‌ مـا را خبـركن

بگوبا نـازك شيريـن زبـانـم              پس از مردن سرقبرم گـذركن

 

مسـافـر آمـدم از راه هـجـران                    بـه اميـد وصــال نـازك جـان

گـل رويت بـود بـاقتـل بلبـل                      شكوفـه كرده  در قعرگلستان

 

دوچشمت‌را سياه‌كن‌نازك من                      زكلكين‌يك ‌نگاه‌كن‌نازك من

مسـافـرآمــدم پيش سـرايـت                      بيـا خـيـر خـدا كن ‌نازك من

بخش علي و بي‌بي ‌راز

داستان «بخش علي وبي‌بي‌راز‌»، ‌سروده‌ها وعاشقانه‌هاي اين داستان تاهنوزثبت نگرديده است‌. شايد درولايات بادغيس وهرات افرادزيادي دوبيتي‌ها  ويا داستان دلدادگي بخش علي را با بي‌بي‌راز بدانند و زمزمه كنند‌، اما ازرمز وراز حيات بخش علي آگاهي فراوني ندارند‌. و اين ياد داشتها به‌استناد روايتي كه يادآورخواهيم شد‌، شايد نخستين ياد كردي باشد ازاين شاعر وعاشق محلي و سروده‌هايش كه به‌تحرير ومطالعه همگان آمده است‌.  

            بخش علي درسال 1308 درقادس ولايت بادغيس به دنيا آمد‌.  مكتب راتادورة ابتدايي خواند وپس ازآن به‌دهقاني مصروف گرديد. مدتي دردهكدة خود به‌پاده باني مصرف بود تااين كه به‌عسكري سوق گرديد.بخش علي دورة خدمت عسكري را درولايت ننگرهار ودرپروژة وادي ننگرهاردرسالهاي 1340 تا 1343 سپري نمود.

            پروژة‌ وادي ننگرار توسط متخصصان شوروي وقت پيش برده مي‌شد. همراه بامتخصصان‌، تعدادي ترجمان نيزكارمي‌كردند. داداجان عابدوف دانشمند تاجيك يكي ازآن ترجمان‌ها است. بخش علي كه همرازديگري براي بيان درد‌هاي عاشقانه‌اش نداشته‌، براي اين كار بناي دوستي با اين ترجمان‌ها به‌خصوص عابدوف رامي‌گذارد‌، تا شنوندة درد‌هاي او باشد‌.  به‌اين اساس بخش علي ازطريق اين دانشمند تاجيك است كه  بما معرفي مي‌گردد.

            دكتورداداجان عابدوف كه درسالهاي 1340 تا1344 درپروژة وادي ننگرهار به‌جيث ترجمان ايفاي وظيفه نموده است، جريان آشناي‌اش با بخش علي را چين روايت مي‌كند‌: ‌

            «ازسالهاي 1340 تا 1343 بخش علي در شهر جلال‌آباد در ساختمان پروژة‌ وادي ننگرهار در خدمت عسكري بود. درآن سالها كه من در ساختمان كانال مذكور به‌حيث ترجمان ايفاي وظيفه مي‌نمودم با بخش علي شناسايي پيداكردم. او در قصبة‌ درونته وظيفة پهره داري را انجام مي‌داد. درطي دوسال من و بخش علي به‌همديگر بسيار نزديك شده بوديم».

            عابدوف معلوماتش را در مورد زندگي خصوصي بخش با‌شنيده‌هايش از شخص بخش علي چنين بيان مي‌كند:‌

            بخش علي بعد از وفات خانم اولش، عاشق دختري بنام «بي‌بي‌راز» مي‌شود. از شدت عشق او به‌شعرگفتن مي‌پردازدو دراين مورد ازقول بخش علي چين نقل مي‌كند:‌ «من قبلا شعرنمي‌گفتم و در فكر شعر گفتن هم نبودم اما عشق بي‌بي‌راز بدلم زد و شاعرم ساخت و حالاكم كم در وصف او شعر مي‌گويم».

            همچنان دكتور عابدوف به‌عنوان يك فلكلورشناس و دانشمند تاجيك كه اهميت مهر و سروده‌هاي عاشقانة او را خوب مي‌دانسته است، از نخستن روزهاي آشنايي‌اش با بخش علي اين گونه سخن مي‌گويد:‌

            «روزي وقتي كه من و يك ترجمان ديگر بنام حامدجان قليچ اف بعد از ختم وظيفه در اتاق نشسته بوديم، بخش علي وارد اتاق شد. ما با او شناسايي نداشتيم. بعد از سلام عليك نشست و كاغذي را به‌من داد كه در آن اين پارچه شعر نوشته شده بود:‌

كجـايـي دلـبــر شيـريـن، خريدار تو ام امشب  

 جبينت‌گل‌‌رخت‌ رنگيـن، خريدار تو ام امشب

زجورت اي صنم صدداد، زعشقت مي‌كنم فرياد

بيا اي زيـرك استـاد، خـريـدار تـو ام امشب

چـو مرغ بي سر و بي پـا، درين‌جـا آمدم تنهـا

زهجرروي تو اي مـاه، خـريـدار تـو ام امشب

رخت‌شرمنده‌كرد‌گل‌را، سراسربرگ ‌سنبل را

بسوختي خانـة دل را‌، خـريـدار تـو ام امشب

به حـال خويش حيرانم، چو زلفانت پريشانم

نباشـد هيچ درمـانـم، خـريـدار تـو ام امشب

نمـايـان كـن جبينت را،‌ جـمــال نـازنينت را

دو زلف عنبـرينت را، خـريـدار تـو ام امشب

نظر بـرحال زارم كن، به ‌چشم خونفشانم كن

به‌‌ پيش خود به ‌دارم‌كن، خريدار تو ام امشب

كه‌بخشي‌حزين‌حيران،‌وجودش‌چون ‌سمك‌بريان

زهجران تو اي‌ جانـان، خـريـدار تـو ام امشب

همين كه شعر را به‌آواز بلند خواندم مورد پسندم قرارگرفت، اما ترجمان قليچ اف بالحن كنايه آميزي گفت باور ندارم اين شعر را خودت گفته باشي. باشنيدن اين حرفها بخش علي متأثرگرديده كاغذش را پس گرفت و باخاطرآزرده اطاق را ترك نمود». (عابدوف درصحبت مستقيمي كه بامن داشت ياد آورگرديد: و قتي قليچ اف شعر بخش علي را ترديد نمود، بخش علي باتأثر و افسوس سوي او ديد و با قهرگفت: ‌تو كجا و شعركجا و از اتاق خارج شد)

            عابدوف مي‌گويد: «بعد ازآن برخورد، روز ديگر وقتي كه من ازكار برمي‌گشتم، بخش علي راديدم كه در سر راه من منتظر است. همين كه نزديكش رسيدم، شعري را به‌من داد و خواهش كرد كه آن را به‌قليچ اف بدهم. آن پارچه شعر كه براي قليچ نوشته شده بود، اين است:‌

بديدم يك جوان خوب رخسار         دوچشمانش‌بودچون‌جام‌سرشار

قليچ نـامش در اصـل تـاجيـك         مرابردل بزد يك روزچون خار

 

كميـنـه آمـدم در پيش چشمش        نمي‌دانست زحالـم‌آن نكو كـار

به ‌من‌گفت اين قدرقدرت نداري                سخن شايسته گويي ‌از لب يـار ‌

 

درآندم‌نطق من‌چون‌بسته‌گرديـد     كه‌گفت‌اين‌حرف‌را‌آن‌مرد‌هوشيار

چوحرفش را سراسرگوش‌كـردم                  همي‌آمـد مرا از اين سخـن عـار

 

جـوابش را چنين تحريـر كردم                    بلي هستم بيك شوخي گرفتـار

چنين ناليدنـم از هجـر آن است                   به‌من دارد جـفـا و جـور بسيـار

 

غمش گـرديـد پيـراهـن برايـم       دراين غم ‌شكرمي‌آرم‌ دوصد بار

نمـي‌گـيـرد دلــم در سينه آرام                   زعشقش مي‌كنم‌هرلحظه تكرار

 

سر از مـابين ‌عشـاقــان بــرارم                    اگربينم‌رخش‌را روزي يك بار

گرفتـارم بـه‌حسن آن بي‌بي ‌راز                   ازآن‌ يك شمه چون‌كردم اظهار

 

منـم بخشي بـه‌‌حـالش مبتلايـم          كـه عشقش مي‌كند دايم سرشار

(يك دوبيتي نيزدرمورد اين رويداد درميان دوبيتي هاي بخش علي بدست آمد كه چنين است:

دل پـرخـون چشـم زار نـالــم                    عـزيــزان از فـراق يـار نـالــم

قليچ گفتا سخن گويي چه داني        وجـودم  سوختـه نـاچـار نالم)

عابدوف مي‌گويد: ‌بعد ازآن روابط ما با بخش بسيار خوب شد. او تمام سروده‌هايش در جلال‌آباد را در دو كتابچة‌ صد ورقه نوشته بمن داد كه در حدود (50)‌غزل، (15)مخمس و850 دوبيتي مي‌باشد. تعدادي از آن در مجموعة بنام «سخني ازدهني» در سال 1972 به‌حروف روسي چاپ گرديده است.

عابدوف مي‌گويد بعد از چهار سال كار، من دو باره به‌تاجيكستان آمدم و ديگر از بخش علي اطلاعي نداشتم تا اين كه درسالهاي 1360 الي 1364 بارديگر و اين بار در وزارت زراعت بحيث ترجمان به‌افغانستان رفتم. در جستجوي بخش علي شدم. سمينار رئيس‌هاي زراعت ولايات دركابل داير شد من از رئيس زراعت هرات بخش علي را پرسيدم. گفت:‌ من نمي‌شناسم، اما كوشش مي‌كنم پيدايش نمايم. بار ديگر به‌كابل آمد و برايم احوال آورد كه بخش علي اكنون در شهر هرات زندگي مي‌نمايد و يك مغازه دارد. از اين كه راه‌ها نا امن بود و به‌آساني نمي‌توانستيم به‌همديگر برسيم، نتوانستم او را ببينم.

            نگاهي به‌آثار و سروده‌هاي بخش علي نشان مي‌دهد كه همه ناله و فرياد او در عشق «بي‌بي‌راز» است. و چنان صميمانه عشقش را به‌بي‌بي‌راز باشكوه و زاري بيان مي‌كند كه رقت انگيز است. شايد درآينده‌ها قصة عشق «بي‌بي‌راز و بخش علي» به‌گونة‌ ديگر داستان‌هاي عاشقانة مردمي، سراسري گردد. برخي ازآن عاشقانه‌ها را كه خطاب به‌بي‌بي‌راز سروده است مي‌آوريم.

            در غزلي مي‌گويد:

نظر اي دوست‌كن برحال زارم                     بـه درگـاهت همين امـيـد دارم

تـرحـم كن بـه‌ حـال دردمنـدم                  بغيـر از تـو ديگـر ياري ندارم

گرفته گرد غـم چـون دامنـم را                   هميشـه وقت، سـوداي تـو دارم

كه تا روزم رسد اينجـا بميـرم                       سر از سـوداي جـانـان برندارم

كفن بر من كه دوزد اي عزيزان                   چه‌خواهد ‌گشت‌ آخر‌روزگارم

اگـر آيـي در آنـدم اي دل آرام                ببين آنجـا‌كـه سوداي تـو دارم

منم بخش و احوالـم پـريشـان                       بغير از‌گفتگويت نيست كارم

 

در غزلي ديگر چگونگي مقابل شدن با يار و نام او را معرفي مي‌كند:

بـديـدم يـك نگـــار سـرخ پـوش              بــرآوردم ســرش را انــدر آغوش

به‌ او گفتم‌كـه نـام خـويش بـرگـو              به‌ من گفتـا برو بر كار خود كوش

به ‌دستـم داد چون يك جام شربت               بگفت اي بي‌خبر اين جام كن نوش

چو جامش را تمـامـاً نـوش كـردم               مـرا قلـب‌حـزيـن افـتـاد در جوش

سـرود عـشــق را آغـــاز كـــردم              درآندم ‌رفت از من ‌عقل وهم هوش

در آندم گفت بي‌بي‌راز است نامـم              گرفت‌دستار‌خود انداخت بر دوش

بـرفـت از پـيش مـن آن نـازنينـم               بگفتـا هوشـدار، ايـن سـرّ را پوش

تو بخشي حـزين حيـران به ‌رويش               نمي ‌سـازي رخش هـرگز فراموش

            در غزلي ديگر بازهم ياد او را مي‌كند:

روي خـود دارد بي‌بـي‌راز در نـقـاب                  زين سبب دارم دو چشم خون فشان

            و در توصيف يارش چنين زيبا مي‌سرايد:

گر بسـازم اندكـي اظهـار از وصف تـو من

اين دل مجروح را چـون غنچـة گل وا‌كنـم

زار نـالـنـد بلبلان انـدرچمـن از هجـر گل

مـن رخـت را يـاد دارم قلب را بـرنـا كنـم

ديگران‌گل مي‌فروشند، بخشي‌گل‌را‌مي‌خرد

ناكسـان باشند و من گلدسته را يكجا كنم

            و اما درد و سوزي صميمانة بخش علي بيشتر در دوبيتي‌هايش انعكاس يافته است كه به‌گونة دوبيتي‌هاي «سياه‌موي و جلالي»،‌ از عشق بخش علي و بي‌بي‌راز سخن مي‌گويد:

دلم خواهد روم سوي وطن باز                     ببينم قوم و خويشان سرافراز

در آنجا چندروز آسوده باشم             كنـم تحريـر اوصاف بي‌بي‌راز

 

بي‌بي‌راز است يـار نـازنيـنـم                        ز عشقش من ببين اندوهگينم

وجودش است مثل خرمن گل                      بـه‌‌دور خرمن‌گل‌خوشه چينم

 

الا دلـبـر بـرفـتــي از بـر مـن                     ز غمهايت بسوختـه پيكر من

كنم اظهـار مـن نـام شـريفش                       بي‌بي‌راز است نـام دلـبــر من

 

شدم‌مايل‌به‌روي‌شوخ‌ سركش                        مرا انـداخـتـه در قـعـر آتش

كـنـم نـام شـريفش آشكـارا              بي‌بي ‌راز است نام آن پريوش

 

بي‌بي‌رازم اگر در خنده گردد                      ستـاره در هـوا شرمنده گردد

اگر شمس‌ و قمر رويش ببيند              در‌آن‌ساعت ‌به‌نزدش‌بنده‌گردد

 

شدم عاشق به‌چشمان بي‌بي‌راز                      دلـم در كـار هجران بي‌بي‌راز

كه بلبل هرزمان آيد به‌گلزار             كند خود را به ‌قربان بي‌بي‌راز

 

شـدم آخـر گـرفتـار بي‌بي‌راز                      به‌چشم مست خمـار بي‌بي‌راز

كه‌بخشي‌حزين‌عاشق‌به ‌رويش                       كه‌عاشق‌كشتن‌است‌كاربي‌بي‌راز

 

شـدم‌ مشتـاق‌ ديـدار بي‌بي‌‌راز                      كنـم سودا بـه ‌بـازار بي‌بي‌راز

كه‌بلبل‌شورو افغان‌دارد از گل                       هزاران گل به ‌گلزار بي‌بي‌راز

 

شدم مايل به ‌ابـروي بي‌بي‌راز                      مرا‌كشت‌چشم‌جادوي‌بي‌بي‌راز

كه‌بخشي‌حزين‌را‌جان‌بود صد                        فدا سازد به‌يك موي بي‌بي‌راز

 

دلــم در قـد دلجـوي بي‌بي‌راز                   شدم‌سرمست‌ از‌ ابروي‌ بي‌بي‌راز

پري رويان عالـم  در نـزاكت                        نمي‌ارزند‌به‌يك ‌موي بي‌بي‌راز

 

كنم توصيف اوصاف جمـالش                        هميشـه آرزو دارم  وصـالـش

نگنجد در ورق ‌وصف بي‌بي‌راز                      زصد‌يك‌گويم  ازخط‌‌وخالش

 

ز پيش دلبر خود دور گشتم                در اينجـا آمدم  رنجور گشتم

بيامـد نامـه از نـزد بي‌بي ‌راز                        به‌چشم‌خود‌كشيدم‌جور‌گشتم

 

چومن‌مايل ‌به ‌روي بي‌بي‌رازم                      از اين‌رو من هميشه سرفرازم

اگر سجده‌ روا باشد به ‌عشاق              رخ زيبـاي او را سجده سازم

 

نـدارم طـاقت هجـر بي‌بي‌راز                      شدم ناجور در فكـر بي‌بي‌راز

به‌روزپنهان‌كنم ‌از‌شرم ‌مخلوق                        كنم‌ شب‌ تاسحر ذكر بي‌بي‌راز

 

زدستت زهر غم‌را‌كرده‌ام‌ نوش                     دلم‌ هردم ‌زعشقت‌مي‌زند‌جوش

كه زهر غم دلم را پـاره سـازد                       بي‌بي‌راز را اگر سازم ‌فراموش

 

ز هجران توبخشي‌گشته بيمـار                       نـدارد انـدرينجا بـاز غمخـوار

رود بــاد  صبــا صبــح صــادق                   بي‌بي‌راز مـرا ســازد خـبـردار

 

بودشش‌ بافت‌ هرموي بي‌بي‌راز                    قمر‌مي‌تافت زگيسوي بي‌بي‌راز

همان‌خورشيد‌كه‌اندرآسمان‌است                  تجـلي ‌يـافـت از روي بي‌بي‌راز

 

شـده قلبـم ثـنـاگـوي بي‌بي‌راز                   دهم‌جان‌گر بينم روي بي‌بي‌راز

ز صدق دل دمادم سجده سازم                      مـيـان طــاق ابــروي بي‌بي‌راز

 

چو گل اندر چمن زار بي‌بي‌راز                   چوسنبل‌گرد رخسار بي‌بي‌راز

كه‌بخشي‌از سرشب تاسحرگاه             كنـد سـودا بـه ‌بـازار بي‌بي‌راز

 

كه‌نام بي‌بي‌راز درآسمان است                      به‌پيش‌چشم‌من‌ايندم‌عيان است

به‌آساني نه بگريزد ز من رنج             كه‌اين‌ ناجوريم‌ازهجرآن است

 

به‌هرجـا نـام بي‌بي‌راز شيرين                       اگر گويـد سخن از ناز شيرين

به‌هرجا نغمه ساز و مثل بلبل               ره و رفتـار آن شهبـاز شيرين

 

بي‌بي‌رازم بـود نـام تـو شيرين                     به‌روي دل دو بـادام تـو شيرين

ز قند مصر وخرماي‌چخانسور             بـود نـازكتـر اندام تـو شيرين

 

اول از چشـم جـادوي بي‌بي‌راز                   دوم از قــد دلـجــوي بي‌بي‌راز

سوم سيمرغ دل را قيـد كـرده                     چهارم خـال هنـدوي بي‌بي‌راز

 

شدم رنجور ز غمهاي بي‌بي‌راز                      ز بيـم چشـم شيـداي بي‌بي‌راز

الف از قد خود شرمنـده گردد                     كه ‌چون‌ديد قدوبالاي بي‌بي‌راز

 

چو بخشي حزين انـدر هوايت                     كند ‌خورشيد بوسه ‌پشت پايت

تـمـام مـوجـودات كـل عـالـم                   گويـد ازجان‌ودل‌ حمدو ثنايت

 

بـه‌ ناگه از جفاي چـرخ دوران                     شدم پامـال در غمهاي هجـران

به‌غيـر از ديـدن روي بي‌بي‌راز                    دواي نيست بـر من هيچ درمان

 

از آن روزي دلم ميل سفر كرد                      در آندم‌عشق تو بر من اثر كرد

غم‌ و درد و فراقت اي بي‌بي‌راز                    مرا ازخاك‌راه پژمرده تر كرد

 

ز جور و ظلم تو بنگركه‌چونم                        خزان گرديد رنگ لالـه‌گونـم

به‌تير تيـز مژگـان اي بي‌بي‌راز                     به‌ صيادي بكـردي سـرنگونـم

 

سرشكم كشته حيران از جدايي                      مثـال ابـر نيسـان از جـدايـي

تـرحم كن ببين بخشي خـود را                    چنين‌با درد وهجران از جدايي

 

دلـم پـر آه و افـغـان از جدايـي                  ز هجر مـاه تـابـان از جدايي

شب‌و روزخون‌بگريدبخشي‌زار                       مـثــال ابـر نيسـان از جدايي

 

رخ زيبـاي تـو مهـتـاب بـاشـد                     دلـم از هجـر تـو بيتاب باشد

خـم ابـروي تـو بـر بخشي زار                      به‌مسجد مي‌رود محراب باشد

 

شـدم مشـتـاق ابـروي بي‌بي‌راز                   چنان‌ سرمست‌ازبوي بي‌بي‌راز

ببين بخشي‌كه‌آن‌ خورشيد عالم                     بـود شرمنده از روي بي‌بي‌راز

 

دمـادم آتش هجــر تـو دلـبــر                   همي‌ سوزد وجـودم را سراسر

ببين ايـن قلب بخشي حـزين را                   دو ابرويت خليده مثل خنجر

 

عزيـزان عشق بخشي را بدانيـد                     پيـام از دلـبـرش بـر او رسانيد

شودمحروم‌اگر يكدم‌ ز وصلش                      يقين‌ وي‌ را شهيـد عشق خوانيد

 

منم بخشي به‌حسنت مبتـلايـم                        كنـد گوش فلك را كر صدايم

درخت عيش مـن از بيخ كنـدي                  نـهـال غـم نشــانـي از بـرايـم

 

ببين عـالـم همـه دارد شكـايت                     محبت را هـمـي‌ سـازد روايـت

تو ‌اي‌بخشي‌قلم‌بردست‌خود‌ گير                    بيان كن از محبت يك‌ حكايت

 

مرا اين نـالـه و شـور از محبت                     مـرا ايـن‌جسم رنجـور ازمحبت

ببين ايـن قلب بخشي حزيـن را                   شده چون بيت زنبور از محبت

 

مرا اين دل بـه ‌هرسو از محبت                     شدم مجنون در كـوه از محبت

ز قلب خـود بـرارد بخشـي زار                     دمـادم ذكــر يـاهــو از محبت

 

اگر شوريست در سر از محبت                        بـه‌عالـم نيست بهتـر از محبت

ببين بـا ديـدة گـريـان بخشـي                     چنين‌گـرديـده مهتـر از محبت

 

محبـت قـلب را دارد درخشـان                    محبت است اندر وصل خوبان

تو اي بخشي قلم را گير به‌كاغذ                    بكن تحرير وصف روي جانان

 

شود خالـي دلـم كـي از محبت                    بنـوشـم شـربت مي‌ از محبت

دمـادم نـالــه دارد بخشــي زار                   چو‌تار وغيژك و ني از محبت

 

دلم پـر درد و پـرغـم از محبت                     دوچشمم‌هست پرنم از محبت

كنـم سجـده خـم ابـروي دلبـر                    ز صــدق‌ دل دمــادم از محبت

هفت داستان عاشقانه(قسمت ششم)

 مريم و حسينا

داستان عشق مريم و حسينا و دوبيتي‌هاي مربوط به‌آن مورد توجه تعدادي از دانشمندان و فلكلورشناسان كشور ما قرار گرفته است.

در سال 1346 استاد مايل هروي سه داستان عاشقانه و مردمي «سياموي و جلالي»، «ليتان» و «مريم و حسينا»، را به‌دست نشر سپرد. به‌دنبال اين كار كه شايد نخستين باشد، كتابي ترانه‌هاي نيمروز چند دوبيتي را كه به‌داستان «مريم و حسينا» اختصاص دارد ‌نشر نمود و در حاشية كتاب، «‌حسينا» شاعر محلي را نيز معرفي كرد.(1)

همچنان فولكلورشناس برجسته دوكتور اسدالله شعور نيز در كتاب «ترانه‌هاي كوهسار» زير عنوان «دوبيتي‌هاي قصه‌ها»، تعدادي از دوبيتي‌هاي مربوط به‌داستان «مريم و حسينا» را ثبت نموده كه در دنبال اين بحث  مي‌آوريم.

روايات و دوبيتي‌هاي متعدد نشان مي‌دهد كه حسينا و مريم و قصة دلباختگي‌شان زبانزد مردم فوشنج كه امروز زنده جان خوانده مي‌شود، مي‌باشد. در حاشية يك نوشته در مجلة «فلكلور» پيرامون داستان «مريم و حسينا» چنين آمده است:

«در «رباط پي» كه در حاشية منطقة فوشنج موقعيت دارد، سالها پيش عشقـي قلبهـا را بـه‌طپش درآورد و مـردم را بـه‌خـود لـرزانـد. ايـن منطقـه كـه

سنگريزه‌هاي عجيبي به‌شكل مرغ دارد و دكانداران هرات هريك دانة از اين سنگريزه‌ها را به‌غليدانها و دخلهاي خويش به‌رسم تبرك و علامة بركت نگاه مي‌دارند، در همين درة خيال انگيز جواني بنام حسينا در نخستين برخورد دل به‌دختري مي‌دهد كه نامش مريم است.

او از فراق هرطرف ناله سر مي داد و غم عشق خود را در قالب دوبيتي‌ها به‌ديگران ابراز مي‌داشت. چون زندگي خود را پر ادبار و پر از فقر مي‌ديد، به‌وصال معشوقة كه از دل و جان دوستش مي‌داشت، اميدوار نبود.

 ناگهان آوازة نامزدي مريم روح او را جريحه‌دار ساخته دلش را مي‌شكند. قيامتي بالايش برپاشده درماني نمي‌يابد. به‌مزارات زنده جان و غوريان پناه برده و تا آخر عمر از فراق منبع آمال و آرزوهاي برباد شدة خود ناله سر مي‌دهد. هنرمندان محلي زنده‌‌جان و غوريان تا هنوز دوبيتي‌هاي پرسوز اين عشق آتشين و ناكام را با نغمه‌هاي پرسوز دوتار مي‌سرايند.

شترهـا سوي‌كابل‌ ميـره يارجـان      غم مريم كي از دل ميـره يارجـان

غم مريم بـه‌دل گشتـه شتـرخـار       شتر‌منزل به‌منزل‌ميره‌يارجان»(2)

اما استاد مايل هروي داستان«‌مريم و حسينا» را درثبت و بازنگاري خويش چنين  آورده است:

 داستان مريم و حسينا

            در حاشية فوشنج كه باغستان‌هاي پرميوه افتاده و از دور به‌چشم سبز مي‌شود، دوشيزة بنام مريم چون ميوة رسيده رنگ گرفت. مانند سرو ناز قدافراشت و روستا جواني از دهكده‌هاي دوردست بر او دل باخت. بركنارة دورتر اين دهكدة‌ شاداب كوه‌ها و دره‌هاي زيبايي است كه چشم انداز وسيعي دارد. آنجا را «رباط‌پي» گويند؛ زيرا پاي پهلوانان و زورمندان در سنگهاي آنجا نقش بديع گرفته و عوام را به‌حيرت اندر ساخته است. چشمه ساران دره، آبي سيمين دارد و دست به‌هم داده از پيشاپيش درة باشكوه كه سنگهاي عظيمي را از فراز لاخها در گاه سيل به‌زير آورده، سرازير مي‌شود.

            در تموز چون مار سپيد كج و پيچ مي‌خزد و از سنگي به‌سنگي مي‌خورد. سرسر دامنه دار هو مي‌زند و ريگهاي نرم در پناهگاه به‌هم مي‌ريزند. در تابستان از شهر و از گوشه و اكناف دسته دسته مردمان با ساز و سرود مي‌آيند و در آنجا شب‌ها مي‌آسايند.

            در رباط‌پي سنگ‌هاي شگفت‌آور و حيرت انگيزي‌سرهم جوشيده كه ديدني است. سنگريزه‌هاي كوچكي مانند مرغان زرين بال و منقار دارد.

            اولين برخورد حسينا و مريم در سينة همين درة خيال انگيز و عشق پرور صورت گرفته است. مريم كه با چادر سرخ زلفان سيه تاب را پيچيده بود باري بي‌پروا چادر حريرش را به‌هوا كرد. آنگاه گيسوي تابدارش نمودار شد و چون ماري بر دل حسينا حلقه زد و از آن حسينا را آشفتگي نصيب آمد. كارواني كه مريم همراي آن بود در سمت فوشنج به‌ راه افتاد و حسينا دنبال اين كاروان را سايه ‌وار گرفت.

            حسينا چاربيتي خوان بود. اشعار محلي در آسمان خيالش پر مي‌زد. آنگاه كه دل به‌مريم بي‌پروا سپرد، طبع خودش روشني گرفت و امواج فغانش در عشق پيچيد. از درد عشق و سوز آرزوها و آرمانها مي‌ناليد و خويشتن را از وصال مريم نااميد مي‌پنداشت زيرا ساز و برگ زندگي او خيلي حقير بود.

حسينا گفت حسين لاغرم من             حسين سنگچل و سوداگرم من

همي را بد نگو بيچـاره عاشق                        ميـان صد جوان بيت آورم من

            حسينا سالها چشم مريم را بر آسمان خيال مي‌ديد و زلف او را در شب تماشا مي‌كرد. او در خيالش عشق‌بازي مي‌كرد. آنگاه كه شنيد مريم را كابين نمودند عظيم گريست و تا دامن شب بي‌قراري مي‌كرد، آتش دل را با ناله مي‌نشاند.

خداوندا مـرا كن مـوي مريـم                     زنم حلقه به‌دور روي مريم

خداوندا به‌عشقش مردم آخـر                       شوم زنده مگر از بوي‌مريم

            آنگاه كه سينة حسينا از داغ مالامال است،‌ از بهاران فيضي مي‌خواهد. عاشق شكست يافته در مزارات زنده‌جان و غوريان پناه مي‌برد و باز فرياد مي‌كند و گاه لاله‌ها را بر ديده مي‌‌مالد.

حسينا گفت كه بركوه و مزارم                       مـيـان لالــه كـاي  صد هـزارم

بگيرم لاله كار بـر ديـده مـالـم                     كـه مي‌مانند بـر رخسـار يارم

            حسينا ياد «رباط‌پي» مي‌كند. باد خشمگين آشوبي در دشت انداخته، سرمه ريگها به‌آسمان پرواز مي‌كند. درختها به‌هم مي‌خورند و او آهنگ آنجا كرده است. آنجايي كه يك نگاه، سرنوشت او را واژگون كرد. در «رباط‌‌پي» مي‌رسد، در زير ساية دراز آن كوي با شكوه و بزرگ مي‌نالد:

الا مريـم ربـاط‌پـي بـيـايــم             همه سالـه و پي درپي بيـايـم

كه‌تاسازم‌كه تا سوزم برايت               به ‌همـراه دوتـار و ني بـيـام

            در دل سنگهاي مرغ چهره از عشق مريم زمزمه ايست و دوتار نوازان زنده‌جان و غوريان دوبيتي‌هاي محلي حسينا را هنوز با نغمة‌ تار پر سوز مي‌‌خوانند».(3)

            اين هم دوبيتي‌هاي مربوط به‌داستان مريم و حسينا كه از زبان مردم گردآوري شده و در كتاب ترانه‌هاي كهسار و برخي نوشته‌ها و مقالات ديگر آمده است كه اين جا نقل مي‌گردد:‌

الا مريم زهجرت چشم من نم                        نـمودي و بدي افـروختي، غم

خدا كاشكي ترا پيدا نمي‌كرد           نمي‌ديدم نمي‌سوختم من ازغم

 الا  مريم الا دهسالـه مــريـم             دوچشمانم‌به‌راهت‌كاله(4)مريم

زعشقت زارنالـم بـي مـروت             به‌دور هر دو ‌لـب تبخاله مريم

 خــداوندا خـداي هردوعـالم         مرا ساختـي‌دچـار عشق مريم

همي‌سوزم‌همي‌سوزم‌زهجرش          چـرا كـردي مرا با نالـه مريم

 الا مريم دوچشمم خون ببارد             نمي‌دانـي‌كه از دل چون ببارد

كه دل پرناله وقلبم پــر ازغم                        كه درد عـاشقي درمـان ندارد

 سر راه مـــرا صحرا نــمودي           دل پــردرد  مـا دريـا نمـودي

دوچشم خونفشان دادي‌خدايا          كه مريم را جـدا ازما نمودي

 حسيناگفت:‌كه‌من‌دل‌خسته‌بودم                    چـودل بايارجاني بسته بودم

ندانستم كه ظالم بي وفـا بود             سر راهش‌مدام بنشسته‌ بودم

 همان ساعت‌كه‌عشقه آفريدي            خدايا ازمــن حيران چه ديدي

بدل پيدانــمودي مهر مــريم                      زمريم چشم‌من‌چون يم نمودي

 حسينا را بديدم‌كاله درپشت               تفنگش‌نقره ‌و تيرا دوانگشت‌

زگفتار خوبش ميرزا حسينا                 چو‌ماهي‌درلب‌درياشدم‌خشك

 حسينـا مي ‌روي راة‌ تـو دوره            حسينـا سوختـة‌ بـاد سمـوره

حسينـا ميل نـان گـرم كرده              برآن سبزه كه درپـاي تنـوره

 حسينا مي‌روي ‌باشي سلامت               زدي بـرگردنـم طوق سلامت

شما‌خويشان‌وقومان‌هم‌بدانيد                         كه مـن يار حسينا تا  قيامت

 حسينا‌را بگو بي ‌توشه ماندي              چو‌گندم برگلوي‌خوشه ‌ماندي

چو‌گندم‌برگلوي‌خوشه‌خوشه           زمستان‌آمد ويك‌گوشه‌ماندي

 اول دادي كـه آخـر وانهـادي                     حسينا را خـلاف وعـده دادي

حسينـا تشنـة‌ لــعل لب تـو                غلط‌كردي‌كه‌آب‌ازكوزه دادي

 حسيناگفت‌به‌يار«بد‌نرالاغم»               كه بوي‌كشتنم خورد بردماغم

بدل‌ گفتم‌‌كه‌ كابل را بگيـرم                         به‌شمشير‌كج‌ودست‌چولاغم‌(5)

­­­­­­­­­ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

1 مجلة فلكلور شمارة 2، سال 1353 ص 7

2 - مجلة فلكلور شمارة 2، سال 1353،  ص 6

3- مايل هروي، «سياه‌موي، ليتان. مريم»‌، 1346، كابل

4- كاله ابلق

5- دكتوراسدالله شعور، ترانه‌هاي كهسار‌، جلد اول‌،  سال 1353

   ليتان و ملنگ

(داستان ليتان براي نخستين بارتوسط استاد مايل هروي نشرگرديده است‌.  بعد ازآن داستان وترانه‌هاي ليتان دركتاب «ترانه‌هاي كهسار» توسط دكتوراسدالله شعورثبت گرديد.ودربعضي يادداشت‌هاومجموعه‌هاي ديگر نيز دوبيتي‌هاي ليتان به صورت پراگنده آمده است.ماهمه اين موارد را درنظر داشته‌، تلاش نموديم تاهيچ مفهوم ويادوبيتي، بيرون نماند. البته اساس كارنوشتة استاد مايل هروي است‌).

درپشتة نور نزديك سفيد كوه غوغايي زعشق درگرفت كه شبان بچه‌ها اين شور را درگلوي ني ريخته اند و بنام  ليتان دركوه و پشته‌هاي سبز دوبيتي‌ها مي‌سرايند.

            اين افسانه از سفيدكوه تا سرپل پيچيده است. عبدالصمد به‌اثر شكست از عشق، نام خود را ملنگ گذاشت. ديوانه وار در كوهپايه‌ها ناله مي‌كرد و رازهاي دل را شب به‌ستارگان مي‌گفت.

            ليتان كه نام اصلي او كيميا است به‌چشم ملنگ كيمياي جان گرديد. او به‌كردار پريان ده مست واربرون ‌خراميد آتش به‌خرمن هستي ملنگ زد. طبيعت شوريده ملنگ را عظيم به‌شور آورد. او كه در مكتب خانه ده جز پنج كتاب و حافظ را نخوانده بود، همان سواد محلي او را سرود ساز محلي ساخت.

ملنگ به‌خواب ديده بود كه بهشتي پيكري او را بي پروا نشان گرفته، عشق آتشيني به‌سر وقتش مي‌رسد. وقتي از خواب شوق پريد در خيالات دورادوري فرورفت.

            صبا هنگام به‌نغمة مرغان دستان زن ازمشكوه خودبيرون شد. چشمان سياه ليتان با بخت او بازي كرد و همان لحظه سرنوشت او را آسمان به‌كف ليتان سپرد. ملنگ در اولين برخورد هيجان آشوب دار از سينه‌اش ريخت دگر زندگي او عوض شد و خانة دلش وارونه گرديد.

            تنها گردي او آغاز يافت. گاه با مرغان كوهي الفت مي‌گرفت و گاه بر لب جويي اشك مي‌ريخت. جوبياران مست افسانة‌ او را كوبكو مي‌بردند و به دلشد‌گان مي‌سپردند.

            همواره اشعار حافظ و حسن را زمزمه داشت. او در شعر پناه آورده بود و چون شوريدگان به ساية هنر مي‌زيست. او هيجانات دروني خود را با اشعار سادة جلوه مي‌داد. روزي آواره و شيدا در مرغزاران مي‌گذشت آشنايان بر او حقله بستند. از زندگي و آواره گردي او پرسيدند. گفت چه مي‌پرسيد‌ كه من اشعار خود را مي‌خوانم و شما آمين بگوئيد:

مـرا درديست انـدر دل نـهـانـي                  شده چنـدي بـرادرهـاي جـانـي

نه‌آسايش نه‌خورد و ‌خواب دارم                   نمي ‌آيـد خـوشـم از زندگـانـي

 خداوندي‌ كـه عـالـم را بنـا كرد     زمين و آسمـان از هم جدا كرد

يـقـيــن روح مـــرا از روز اول      بـه‌ليـتـان شكـرلب آشنـا كرد

 بـرادرهـا اگـر خوابـم بـه‌بستـر        همـي‌گـردم بـه مـاننـد قلـنـدر

عصا در دست‌و‌كجكولي ‌به‌گردن                   روم تـا پيش ليـتــان ستمگــر

 برادرهـا اگـر خوابـم بـه بالـيـن     ببينـم خواب آن ليتـان شيريـن

چه بودي صبح اگـر طالـع نمودي   كه‌مي‌ماندم‌همي‌درخواب‌دوشين

دوستان سر پل از هم جدا شدند و تنها برادر او بجا ماند. از او پرسيد «ليتان» كيست؟ به كجاست،‌ اين اشعار از كيست؟

چشمان ملنگ بر چشم برادر خيره ماند، آي كشيد و صفحة‌ دل را ورق زده زار زار گريست:

بــرادر چــارة  درد مـرا كــن                    رهايـم از غـم و درد و بلا كن

و يـا شمشير براني به‌ كف‌گير             سرم از تن، تنم از سر‌جدا كن

 زبـس درد  فــراق يــار  دارم                      بــرادر نــالـــة بسـيـار دارم

كه چشم نرگس ليتان  مهوش             ببـرده طاقت و صبر و قرارم

 دلـم را بـرده ليتـان  از بـر من                     بت نـازك بدن مـه‌ پيكر من

به‌ قـانون ادب گويـم سخن را                      نرنجد تا كه‌ آن سيمين بر من

            برادرش بر او بسوخت و همشيرة خود را به خانة مطلوب فرستاد. ليتان برافروخت و جواب نيكو نداد.

            ملنگ چون شمع گداخت. بي‌قراري او طغيان كرد. به كوي ليتان شتافت، او را با شال سرخ پيچيده ديد. از زبان چشم باهم لحظة گفتگوي شيرين كردند. با ديوان حافظ عهد بستند، تا از امروز باهم سر الفت گيرند. روزگار ملنگ از ليتان دور بماند،‌ دلش تاب نياورد خود را به نزديك خانة‌ او كه كوچة‌ دل او بود رساند. بي‌دريغ از حنجره‌اش نالش برامد:

 بدر شو از سـرا بنمـا جبين را             كـه تـا بينـم جـمـال نـازنين را

نظر كن بـر ملنگ غم كشيده             گـرفتـه نـالـه‌اش روي زمين را

 بدر شو از سرا گرد تو گـردم                        بـه‌سـوي من بيـا گرد تو گردم

بغل واكن ملنگ را گير دربـر                        بيـا  بـهـر خــدا گرد تو گردم

 بيا نـازك بـدن جـانـم فدايت                     به قـد سرو چمن جانم فدايت

بـه صد نـاز و ادا، بگذار باري                       قدم در چشم من، جانم فدايت

 بـيـا ليـتـان بـيـا اي نـازنيـنـم                      نقاب از رخ كشـاي اي نازنينم

بكن سويم نگـاهي تـا نمـايـم                        دل و جـان را فــدا اي نازنينم

 بيـا ليـتـان من جـانـم فـدايت                     مـة تـابــان من جـانـم فدايت

درين دنيـاي بي ‌بنيـاد و فـانـي                    توئي ارمـان من جـانـم فدايت

            ملنگ با چشمان سياه زاغ و ‎آواز خوش ناله‌هاي عاشقانة خود را خواند و اشك‌هاي او به دامن فرو مي‌غلتيد. ناگهان ليتان چون نگين انگشتري در حلقة دختركان ده، به چشم ملنگ سبز شد. ملنگ خود را گرفته نتوانست، بي‌اختيار ناله سركرد.

عجب سرو خرامـانـي تـو دلبـر                    عجب شمع شبستـانـي تـو دلبـر

چه‌كارآيد توباشي روح و جانم                     به من شيرين‌تر از جاني تو دلبر

 ملنگت زار و حيـران تـو دلبـر                      شـده قـربـان چشمـان تـو دلبـر

كمند گردنـم بـودي چـه بـودي                 دو زلفـيـن  پـريشــان‌ تـو دلبـر

 عجب‌خورشيد رخساري‌گل ‌من                     عجب مـاه  ده و چـاري گل من

عجب قـد و عجب رفتـار داري                     عجـب شوخ ستمكـاري دل من

 عجب شوخ است عينين تو دلبر                     دلـم در بـنـد زلفـيـن تـو دلـبـر

نمـايـم تـوتيـاي چشم خـود را                    ز خـاك زيـر نعليـن تـو دلبـر

 عجب تيغ است ابرويت نگارا             دلــم ديـوانــة رويت نگـــارا

خجل باشد هميشه اختر صبح             به‌ پيش چشم جادويت نگـارا

            ليتان از زينه فرا به بام شد. دوشيزگان همسايه در پيرامونش جمع بودند. چشم ملنگ بر ليتان بي‌تاب افتاد، در سينه را گشود:

گل من بـر سر قصرش نشسته              كجك‌ها دور رويش‌حلقه‌بسته

خـدنگ عشق ليتـان شكـرلب                       به‌  سينه خورده از پشتم‌گذشته

 به‌كلك‌انگشترت‌ياچاروياپنج              حمايل در بـرت ياچار و ياپنج

بكن چند بوسـه‌ تو نذرملنگت                       ز لعل شكـرت يا چار و يا پنج

 شمـار خـال ابـرو چـار يـا پنج                      قـطــار زلـف گيسـو چارياپنج

به‌گـرد روي ليتـان حلقه‌حلقـه                     كجكها هرسو هرسو چارياپنج

 به هر برج جگر ياچار و ياپنج             زدي داغ ديـگـر يا چار و ياپنج

ملنگت جان خود را مي‌سپـارد                      اگـر سـازي نظر ياچار و ياپنج

            ملنگ كه از قرية تاريك سرپل بود،‌ سه روزه راه پياده پيموده بود تا به ده پشتة نور كه اميدگاه او بود فرارسيد. ليتان را اين ناله‌هاي محلي كه از دل و عشق آب گرفته و با لحن سحرآميز سروده مي‌شد، به تأثر فروبرد و لحظة چون ماري به خود پيچيد، چادر را آزرمگين به رخسار كشيد و سوي خانه ره‌ سپرد. عارفانه تجاهل نموده، قدم شمرده، در زاوية نگاهش نزديك مي‌شد. در اين‌جا باز غوغاي دلش از حنجره افتاد:

ببين بـر غـمـزه و رفتـار ليتـان                     خرامان كـرده مـي‌آيـد خرامـان

دو زلف عنبرين خـود به‌هرسـو                     پريشـان كرده مي‌آيـد پريشـان

 گرفته يك لب چادر به يك رو                      كجكها را پريشان‌كرده يك‌ سو

ببرده صبـرو طـاقت از ملنگش                       دو زلفين و دوچشمان و دو ابرو

 بيـا ليتـان بيـا پيشـم بيـا پيش             ز هجرانت شدم دلريش دلريش

كه‌چندي‌ سوختم‌در نار‌ عشقت                      مسوزاني‌از اين بيشم از اين بيش

            دختران مست دة «پشتة نور» از ملنگ پرسيدند: آخر ليتان كيست؟ ليتان كه از رنگ مهتابي شرم خود را پنهان مي‌‌كرد،‌ زير لب به فسوني گفت: راست مي‌‌‌گويند ليتان كيست؟ ولي از گوشة چشم لب لعل را به درد دندان اذيت مي‌داد و به ابرو اشاره مي‌داد كه راز عشقش افشا نگردد.

            ملنگ كه مقناطيس شخصي خود را به پاي‌سوز دروني محو ساخته بود و نمي‌توانست از رسوائي خود جلوگيري كند، آنچه در شعورش در طغيان بود به هيجانات خاص بيرون افتاد. ليتان را مخاطب كرد ولي به رنگ گمان گفت:

دلـم ديـوانـة روي تـو بـاشد                        كمند‌گردنـم موي تـو بـاشد

زتيغي‌خورده قلبم ‌زخم‌كاري                        گمانـم تيغ ابـروي‌ تـو بـاشد

 به دام عشقت اي‌ماه ده وچار             گرفتـارم گرفتـارم گرفتار

پذير از اين‌ملنگ‌خود سوالي                        بده‌گاهي‌به‌كوي‌خويشتن بار

            دوشيزگان باز به آئين مستان خندة قهقه نمودند و همه چشمان را بر ليتان دور دادند. ليتان را آزرم گرفت، چهرة بهشتي او سرخ و زرد شد و به نگاهان دلدوزي، ملنگ را تهديد مي‌كرد؛ زيرا حق داشت. پرده از عشق مخفيي كه سه سال در پشتة نور خوابيده بود، برداشته مي‌شود. بر دختران ده خشم گرفت كه اين ديوانه است، سروصداي او را ببينيد. اين از جن و پري آسيب ديده است. ملنگ بداهتاً دل به دريا انداخت و گفت:

نه‌‌ازجن‌ديده است‌آسيب‌جانم                       نه از ديو و پري عمر جـوانم

تويي منظور من ليتان مهوش             تويـي غارتگر روح و روانم

            ليتان از اين فغان ملنگ، عظيم رنجيده، چهره‌اش گرفت و به خانه شد. ملنگ چون سايه به دنبالش بي‌قرار مي‌رفت و ديگ دلش به جوش آمد:

به من ليتان شيرين كم ستم كن                     بت زيبـاي سيمين كم ستم كن

به حال اين ملنگت دل بسوزان                     پري ‌و ماه و پروين‌كم ستم كن

            ليتان به كردار آهوان روي گردانيد، تبسمي را به چشم ملنگ زد. باز ملنگ چون سيلي احساسات خود را فروريخت:

بيا تا چشم بر چشمت گـذارم             شود روشن چو چشم اشكبارم

مرا ليتان به چشمان تو سوگند                       اميـد از چشم تـو بسيـار دارم

            اين ناله‌هاي گيرنده ليتان را به خانه برد و مردم روستايي زن و مرد باهم بر سر و رويش ريختند. طفلكان بر او سنگ ملامت مي‌زدند و او چون ديوانه مشاعر خود را پاك باخته بود.

            او خموش و آرام حركت مي‌كرد و حلقه‌هاي مردم آهسته آهسته از كنارش دور شدند. هركه به فهم خود چيزي مي‌گفت. در اينجا عشق ملنگ و ليتان بي‌پروا از پرده بيرون افتاد و در سر زبانها افسانه گرديد.

            در پشتة نور كسي نبود كه پرتو عشق اين هردو را در دل نگرفته باشد. شب آمد و ملنگ را به خود پيچيد. مردم همه به خانه‌ها رفتند. پدر ملنگ از اين آواره گرد عشق خبر يافت. او را از صحرا به خانه آورد (زير نصيحت گرفت) اظهار عشق و دوستي گناهي تلقي مي‌شد و پدر ملنگ روي پرورش روستايي نمي‌خواست اين گناه عظيم را فرزندش مرتكب شود. عشق را ننگين مي‌پنداشتند در ازدواج حتي در تمام شئون زندگي بايست يك فرزند جوان پير و پدر شود و سرنوشت خود را بدون قيد و شرط به پدر خود سپارد، تا پدر به صفحة حيات او از فكر خود رقم زند.

            ملنگ را مقيد كردند (و او ناله‌هاي خود را مي‌‌كشيد و از خورد و خواب ماند) هر لحظه ليتان با تمام زيبائي و افسوني كه به كار او برده بود به چشم ملنگ مي‌آمد و هر بند ملنگ دلشكسته را چون ني به نوا مي‌آورد. نيمه شبي ناله‌اش بر گوش پدرش به صدا آمد كه مغزش را تكان داد. پدرش برآن شد تا با وابستگان‌خود درد دل‌كند وراهي در پيش‌گيرد‌كه به سعادت ملنگ‌ خاتمه ‌يابد.

            بامگاهان كه دامن افق را شفق زيب مي‌بخشيد،‌ چشمان خونبار ملنگ برآن افق كه به‌سوي ديار يارش بود، خيره مي‌ماند. آهنگ شبان بچه‌ها را مي‌شنيد و در لابلاي آن سرودها خيالهاي دل انگيز و حسن ليتان را مي‌يافت.

            شبي كه در مشكوي خود جز به يك خيال بيش نگرائيده بود، از پدر خود شنيد كه از خوشي زياد اشك شوق از چشمان او فرو ريخت. پدر با مشورة نزديكان بر آن شد تا دختر خود را به برادر ليتان دهد و ليتان را به ملنگ كابين نمايد.

            پدر ليتان «طلب‌شاه باي» به اين امر تن در داد. در اين‌جا آسمان كار خود را كرد. طلب‌شاه باي به يك مرگ ناگهاني به ابديت پيوست. اين حادثة نابهنگام بر ملنگ ناگوار افتاد و جهان چون حلقه بر گردنش شد. خانوادة ليتان آهنگ پيوند را، دو ماه بعد موعد گذاشتند. ليتان هوا خواهان با نفوذ ديگري داشت زيرا مدعيان بحلوا طمع كنند و از دولت سرشار پدرش مردم بيشتر تطميع شدند و سنگ دوستي و پيوند را به سينه مي‌زدند.

            عبدالرحمن به ملك ده، اسبي برسم روز داد كه  تا بازدواج ليتان نقشه طرح سازد. ملك‌هاي قريه با نفوذ ترين مردمي هستند در قلمرو خود، ساز و برگ حيات مردم را مهيا سازند او به برادر ليتان گفت:

            پدرت در هنگام حيات دختر خود را به عبدالرحمن داد و در بدل پيشكش هنگفت ستد. برادر ليتان را اندوه عظيم گرفت و اين ماجرا تا سه سال در حاشية ده در گرفت. ملنگ قلندروار با ناله‌هاي پرسوز خود افسانة عشق را به هر گوشه بسط مي‌داد.

            محمد رسول پسر كاكاي ليتان از دورة سربازي فارغ شد. ملنگ دست به دامن او انداخت، تا گره زندگي‌اش به ناخن او باز شود. اما محمد رسول نقشة به نفع خود ريخت و آرزوي وصال ليتان را به خيال خود مي‌پخت. با تمام بي‌پروايي با عبدالرحمن و ملك ده به جنگ سرد آغاز كرد. در انجام،‌ همه كشيدگي‌ها به مصالحت آمد. قرار بر آن شد تا محمد رسول همشيرة خود را به عبدالرحمن دهد و عبدالرحمن از كشيدگي بگذرد و ليتان به عقد محمد رسول درآيد. اين تجويز را در يك حلقة قومي ريختند. ملنگ از ريا و رنگ محمدرسول سخت بيتاب بود و از طرفي ليتان محمدرسول را دوست نمي‌داشت. ملنگ همان شب را در مسجد معتكف بود،‌ جز ابديت پناهي نداشت. ليتان در مجلس نكاح نفرت خود را به محمدرسول اظهار نمود.

            از اينجا اختلاف بيشتري در بين خويشاوندان شان درگرفت. دستة بر ليتان پيوند گرفتند و عدة بر محمدرسول. سرها و پاها شكست، عهد بسته نشد و شيرازة عقدها گسست.   اين افسانه به حكومت محلي رسيد،‌ محمدرسول در بند افتاد و بعد از چندي از حبس فرار كرد و در سرپل مسكن گرفت.

              ليتان يك دوشيزة آشوبگر دعوايي تا نه سال چون غنچه در شاخسار بماند و كسي را جرئت آن نبود تا نامي از آن برد، جز شبانان كه نام او را در بندهاي ني مي‌ريختند و ملنگ پنهان و پيدا ناله سر مي‌‌كرد. پدر ملنگ از ملنگ عميق رنجيد و ملنگ در پشتة‌نور در ساية عشق‌هاي آتشين خود بي‌‌‌قرار پناه گرفت. گاهي به نم اشك لب جوي گفتگو داشت، وقتي به چشمان غزالان گم‌شده خود را سراغ مي‌‌گرفت و گاهي با شبان بچه‌ها افسانة‌ عشق خود را مي‌خواند. گاهي به كوي ليتان مي‌رفت و مي‌‌‌گريست. ليتان هم با ناسازگاري فلك و بخت، سرشك از ديدگان فرو مي‌باريد. او ديگر با طبيعت زيبا و مزارع همراه بودو به آهوان و مرغكان صحرا خوي و بوي داشت.

            مردم گرد او جمع مي‌شدند و از پريشانحالي او حظ مي‌گرفتند زيرا به آنهااز ليتان مي‌‌خواند. پدرش بعد از نه سال از رنجش خود فرو نشست،‌ آمد و او را با لطايف‌الحيل به خانه برد. ملنگ گاه گاه مي‌آمد، ناله مي‌‌كرد و رنجش مي‌ديد و مي‌رفت.

سفر باپشتة نورجان است مارا             اراده  سـوي لـيـتــان است مارا

نگـاه و ديـدن ليـتـان شيـريـن                     به درد و رنج درمـان است مارا

آتش اندوه بي‌پايان ملنگ، ملك را چون موم ساخت. ملك با ملنگ هم داستان شد، به شرط آنكه در محضر جمع ليتان رضايت پيوند خود را با ملنگ اظهار نمايد و آنگاه هردو دلداده را باهم عقد نمايند. ليتان در منزلي كه جگر ملنگ فرش ره بود حاضر شد و از طرف وابسته‌گان و مردمي كه بر او چشم داشتند، تهديد به قتل مي‌شد. وقتي از او پرسيده شد ملنگ را به شوهري مي‌پذيري؟ هيچ نگفت. مردم بي‌دردي كه آمده بودند،‌ با لهجة استهزا آميزي گفتند:

اين دختر اصلاً اين ديوانه را قبول نمي‌كند. مجلس در ميان اين سخن دسته جمعي و خنده‌هاي سرد منجمد شد و به خاموشي رفت. ليتان را شرم عظيم فرا گرفت، به ديدار ملنگ آمد و ملنگ پنجرة دل را به ناخن غم كشود‌.

بـه من عهد و قسم بسياركردي                       دلـم بـردي مــرا بيـمـار كردي

نظر كردم بـه گلزار تـو ليتـان                      تـو ظالـم دامنـم پـرخار كردي

 بگيريد اي ‌عزيزان ‌عبرت ازمن                     نسـازيـد آشنـايـي گـاه بـا زن

بـه آخـر مثـل ليـتـان ستمگـر                      كند ‌‌خوارت‌ ميان‌دوست‌و‌دشمن

 دريغـا دل كـه دادم در هـوايت                   ديغـا دل كـه من كـردم فدايت

دريغا دل كه با تو كرد سوگند                       كجا شد وعده و عهد و وفايت

 دريغ آن‌دل‌كه در ‌ننگ‌‌ تو افتاد                    دريغ آن‌جان‌كه‌در‌چنگ‌تو‌افتاد

دريـغ از سـادگـي ‌هـاي دل من                 كه اندر رنگ‌ونيرنگ‌تو افتاد

            ناله‌هاي جگرخراش ملنگ در سينة‌ ليتان، خلش سخت انداخت و فرداي آن روز بر آن شدند تا قريه را ترك كنند و فرار اختيار نمايند. رازشان بيرون افتاد. مردم بي‌رحمانه بر ملنگ تاختند و او را كشان كشان از كوچة‌ دل او به‌دور كردند. قدم شمار مي‌رفت و تير خورده به عقب مي‌نگريست، ليتان ليتان مي‌گفت:

شدم مانند مجنـون از جـدايـي                    دل من  نـالـه خـون از جـدايـي

بـه امـيـد  وصــال قـد ليـتــان                   قدم شد خـانة نون  از جـدايـي

 جدايي آتش سوزانه اي دوست                    جدايي درد بي‌درمانه ‌اي دوست

هرآنكس كو جدايي را بديـده                     به‌مثل من‌جگر بريانه‌اي‌دوست

            ليتان خطي داشت چون زلف خود پريشان مي‌نوشت. سه سال ليتان مسلسل نامه‌هاي عاشقانه تسويد مي‌كرد،‌ خاطرات و گزارش‌هاي خود را به ملنگ آگهي مي‌داد؛ ولي ملنگ نامه‌هاي او را در گوشة خاطرات خود مي‌انباشت و جوابي جز آه نمي‌داد.

            نامة مشتعل ديگري بر او رسيد و اين آتشي بود كه بر سينه‌اش افتاد. صبر و حوصله از او فرار كرد، چون بادي به راه افتاد و به كردار مجنون برهنه‌پاي،‌ در رواق خانة‌ ليتان سبز شد. ديد دختري را اندوه پيچيده و با دختركان ديگر حلقه بسته، كلاه مي‌دوزد. بي‌اختيار ناله‌هايش چون شهاب از آسمان دلش شراره بست:

 در و ديــوار را بكشـاي امروز                       ملنگـم روي خـود بنماي امروز

به سرحد نيست مانند تو دلبر              غــم و درد دلــم بــزداي امروز

 دل ديوانة من هست در جوش                      نگردد نـامت از يـادم فـراموش

لب لعـل تـو ليـتـان شكـرلب                        شكربارد شكرريزد شكرنوش

 به‌ من ليتان نظاره‌كن‌ گل ‌ اي‌گل                 محبت را دوباره كن گل اي‌‌گل

به‌قلبم‌داغ‌هجرت‌بي‌حساب‌است                    بيـا ظالـم  شماره كن گل اي‌گل

             ليتان نگاهي لطف كرد،‌ ازجا برخاست و از پريشان احوال گرفت. ملنگ با نظم جواب داد:

 به من ليتـان وفا كي مي‌كني كي                 نظـر سـوي گدا كي مي‌كني كي

بـه هـمـراه ملنگ غــم‌كشيـده        دمـي ذوق‌و صفـا كي‌مي‌كني كي

 سفر سوي وطن كي‌ مي‌كني‌ كي                  تو گل ميل‌چمن كي مي‌‌كني كي

بمـردم  از غـم و درد تـو ليـتـان                  مرا غسل و ‌كفن كي‌ مي‌كني كي

 دوباره  مهربان كي مي‌شوي كي                   به من آرام جان كي‌ مي‌شوي كي

كمر بسته بـه سوي مـا، مسافـر                       بگو سرو روان كي مي‌شوي كي

 صف دشمن بهـم كي مي‌زني كي                 بـه سوي من قدم كي مي‌زني كي

خداونـدا تـو ليتـان و ملنگ را                     بهـم يكجـا قلـم كي مي‌زني كي

هفت داستان عاشقانه(قسمت بنجم)

 سياه ‌موي و جلالي

داستان سياه‌موي و جلالي يكي از داستان‌هاي عاشقانه، محلي و واقعي كشور ماست كه در سراسركشور، مشهور و شناخته شده است. نخستين بار داستان سياه‌موي وجلالي توسط استاد مايل هروي ثبت و نگاشته شد كه از طرف موسسه چاپ كتاب در سال1346 چاپ گرديده است. استاد عبدالحق‌ واله رئيس موسسه چاپ كتاب در مقدمة كوتاه خود برآن داستان‌ها، پيرامون سياه‌موي و جلالي  نگاشته است:

            «‌از ميان اين سه داستان واقعي، «سياه‌موي وجلالي» سرگذشت زندة‌ دو‌ دلداده است كه كمتر افغان آن ‌‌را ازوراي امواج راديو يا از زبان هموطنانش نشنيده باشد. دلچسپ تر اين‌كه تا زمان چاپ شدن داستان( 1346)، خود سياه‌موي زنده بود و ما توانستيم عكسي از او به‌دست آريم».

            به استناد اين ثبت و يادداشت‌هاي ديگر، ‌سناريويي هم توسط لطيف نشاط نويسنده خوب كشور درآن زمان نوشته شده بود كه در جريدة‌ انيس به‌گونة‌ مسلسل و در حدود تقريباً چهل شماره نشر گرديده است. اگر مجالي ميسر شد، اين سناريوي زيبا را نيز غرض تماميت بخشيدن در معرفي سياه‌موي وجلالي، تقديم خواهيم كرد. اثر ديگري كه از داستان سياه‌موي و جلالي به‌گونة فشرده سخن دارد «ترانه‌هاي كهسسار» است. قبل از اين كه داستان سياه‌موي و جلالي را از ثبت استاد مايل ارائه نمائيم، يادداشت‌هاي دكتور شعور دركتاب ترانه انه‌هاي كهسار را، درين زمينه، ذكر مي‌نمايم:

            «‌مي‌گويند در حدود . . . پيش از امروز غوغايي ازيك عشق آتشين سرتاسر غوروهري را فراگرفت كه آوازة آن به تمام اطراف و اكناف كشور پخش شد، اين آوازه. آوازة‌ عشق سياه‌موي و جلالي بود.

            جلال‌الدين معروف به جلالي پسر محمديوسف مسكين متولد سال 1281 شمسي در «ده گزك» شهر «ارمان» مربوط حكومت قادس در سن 12 سالگي درآرزوي زيارت حضرت گندمعلي صاحب «سياه سوار» به پشتة‌ زرغون رفت تا تحصيل كند. شبي دختري را در خواب مي‌بيند كه در لب جوي نشسته و با ديدن جلالي‌، با خواندن دوبيتي‌هايي خود را معرفي مي‌كند. جلالي عاشق آن دختر گرديده در بيداري نيز حالتي به وي دست مي‌دهد كه گويا در واقع عاشق آن دختر شده است. سرانجام خواب جلالي به آن قسمي كه ديده بود، حقيقت پيدا مي‌كند و عاشق دلباختة‌ سياه‌موي مي‌گردد.

وي چندين بار خواستگار وصال سياه‌موي مي‌شود، اما از طرف پدر سياه‌موي مخالفت نشان داده مي‌شود. تا اينكه وي با ماندن شرايط سنگيني كه جلالي‌از عهدة آن بدر شده نمي‌تواند،‌ حاضر مي‌گردد سياه‌موي را به جلالي بدهد.

جلالي اين شرايط را قبول كرده، آوارة ملك‌هاي ديگر مي‌شود تا پولي را كه پدر محبوبش خواسته بود، تهيه كند . . .

سرانجام پدر سياه‌موي مي‌ميرد و جلالي بعد از چهارده سال رنج كشنده كه برايش حكم چهارده هزار سال را داشت، به وصال دختر دلخواه خود مي‌رسد. ولي داعية اجل مهلتش نمي‌دهد كه مدتي در كنار محبوبش بسر برد.‌ او هشت ماه را با سياه‌موي گذشتانده چشم از جهان مي‌پوشد و سياه‌موي را داغ‌دار مي‌سازد. جلالي در هنگام مردن بيست و پنج سال داشت و با يك جهان آرزو و آرمان از دنيا رفت.

سياه‌موي تا كنون (1353) زنده است و از جلالي پسري بنام بهاوالدين دارد. جلالي در زمان هجران معشوقش اشعار زيادي گفته و به قول خودش كه در چندين دوبيتي مذكور است هزار و هفتصد و هفت دوبيتي سروده كه تعدادي زياد از آن در اذهان مردم موجود بوده،‌ آن را ضمن قصة عشق اين دو دلداده به آهنگ خاصي مي‌‌خوانند». (ترانه‌هاي كهسار، 1353، صفحة 360 361)

 داستان سياه‌موي و جلالي

(با ثبت و نگارش استاد مايل هروي)

جلالـي عـاشق روي سياه‌مو               اسير چشـم جادوي سياه‌مو

كند‌ سجده‌‌جلالي‌از‌ سرصدق             به محراب دو ابروي سياه‌مو

            هنوز در صخره‌هاي كوه‌هاي پر مهابت غور غوغايي از عشق برپاست. نام سياه‌موي و جلالي بر خاطره‌ها نقش جاويد بسته ماجراي اين دو دلداده را از ستيغ كوه، آبشاران مست بر كوه و كمر پيچيده است.

            اين خاطرة رنگين از هر وادي كه گذشت از سينة سنگزارها، لاله‌ها روئيد. شبانان غور در مرغزاران همراه با نالة سوزناك ني آوا كشند:

گل لالـه ز رويت منفعـل شـد                       ز لطف بلبل شيـدا خجـل شد

زبان بر حرف بكشادي سياه‌مو                        زگفتار تو طوطي غم به دل شد

 

به كشك افتاد غـوغـاي جلالي                     بـه هـر بـازار سـوداي جـلالي

دو زلفين سياه‌مو حلقـه حلقـه                       بـود زنجـيـر در پـاي جـلالي

            جلالي در بحبوحة شكست از عشق،‌ ناله‌هاي آتشين كشيد. در روزگاري كه حرمانها او را دنبال مي‌كرد و دلش از ارمانهاي عشقي لبريز بود،‌ جمال سياه‌موي را در آئينة دل مي‌ديد. با آب و رنگي كه مخصوص ترانه‌هاي آتشين محلي است،‌ عشق و هيجان را بهم آميخته و به زادگاه خود سپرده است. اگر دوبيتي‌هاي شوريدة جلالي نمي‌بود او هم بسان صدها دلدادة ديگر كه عشق را خموش در سينه ريخته و بيصدا رفتند، جهان يادي از او نمي‌كرد و در كوهپايه‌هاي غور ناله‌اش محو مي‌شد.

            فلك چشم آن را ندارد تا همه آشوبگران عشق روي آفتاب آيند؛ زيرا جهان رستاخيز گردد. درد و داغ شعر و شور و عشقي كه جلالي از پديدة جمال سياه‌موي در دل گرفت آن قدر فريفتة وديعت حسن و زيبايي گرديد كه تار زلف سياه‌مو را به دنيا برابر نمي‌دانست:

 

سياه‌مـو آفت جـان جلالي    ضياء‌ هردو چشمان جلالي

گرفته‌سربسرملك‌هري را       نوا و شور و افغـان جلالي

            جلالي با تمام برخوردهاي خود با سياه‌مو بر كوه‌هاي عشق پرور و خيال‌انگيز بسر مي‌برد.

            در آغاز بازديد لب بام سياه‌مو چون ماه تمامي در برابر جلالي طلوع كرد اين طليعه پر ماجرائي بود كه مي‌توانست بيداد محبت را پيدا سازد و نگة آشوبگر بااو آويخت  [آتش مهر]از دل افروختند و هر دو قشلاق خود را كه همجوار هم بودند از درد و فغان در دادند. شراريكه در كانون دلهاي شان افروخته شد در خاطرهاي مردم آنجا اثر تلخ و شيرين گذاشت عشق هردو مانند طبله عطار از تاق افتاد و بوي آن به همه رسيد، پدران‌شان به آنها سخت گرفتند ديگر نتوانستند دو فريفته با فراغت خاطر روبرو شوند و مغازله در گيرد الهاماتي كه جلالي شوريده از ستارگان در دل شب مي‌گرفت آن را در قالب ترانه‌هاي كه از درد آب گرفته بود مي‌ريخت كمتر كسي در ديار هري بدان پايه ادب محلي را پرورش داده است ناله‌هايش بر دل مي‌نشيند و ما را به‌حاشيه زندگي احساسي ما راه مي‌برد جلالي را شوق ديدار از زندگي كشيد روانه (تربلاق) آشيانة سياه موشد سياه‌مو را ديد و جامة‌ فراق دريد احساسات تندي كه در دل و دماغ او مشتعل بود اين ناله‌ها را برون آورد:

خدا را شكر كه رويت بديدم             بصد خواري‌به‌پابوست رسيدم

سيـاه‌مويم بكن رحمي به حالم                      كه محنت‌هاي بي‌پايان‌كشيدم

 

بيا اي ‌ماه تابان راست مي‌گوي                     پـدر نـام تـرا كـرده سياه‌موي

اگر وصلت به من گردد ميسر             ترا چون‌گل دمادم مي‌كنم بوي

 

كه‌امشب‌عيد‌نوروزه سياه‌موي                        جلالي بـا تـو مهمانه سياه‌موي

تـمـام بـنـديــان آزاد گشتـه                       جلالـي پـا ‌به زولانه سياه‌موي

            عشق‌‌ جـلالـي‌ و ‌لطف‌ سياه‌مو داستــان‌هايي‌ را‌ به ياد‌ آورده است ‌كـه ‌رقت‌آور ‌است.

            خانة مامايش تاقي داشت جلالي هر نيمه شب آن ديوار خام را به ناخن پنجه مي‌تراشيد گوئي به سياه‌مو الهام شده بود و اوهم از آن سوي ديوار را با انگشتان نفيس مي‌خراشيد و در روزنه اين عشق بي‌شائبه كه ساعت‌ها رنج بردند فروغ محبت تابيد در نيمه شبي‌كه همه به‌خواب اندر بودند روزنه روشن گرديد و دو انگشت بهم رسيد شرارة‌ آن به هردو تسكين خوش بخشيد انجم اين منظره را نكوديد و راز داري كرد شبي بيش نرفت و حرف عشق آن سوي پرده افتاد زيرا ماماي جلالي روزنه را بست و جلالي را نكوهش عظيم نمود جلالي برخود نگرفت تا به خانة خود مي‌رفت اشك در آستين و ستاره به دامن مي‌ريخت سرشك گرم و سرد جلالي عقده مي‌بست.

چو‌لعل‌از‌سنگ‌خارا مي‌زند سر                       صدف از موج دريـا مي‌زند سر

طلـوع صبحـدم روي سيـاه‌مـو                     ز بـرج آشكــارا مـي‌زنـد سر

            روزي در باغستاني دو دلداده چون گل و شبنم روبرو شدند جلالي از بي‌سرانجامي و شيدائي سر از پا نشناخت سياه‌مو تبسمي در لب شكست گفت اكنون فرصت توفيق است تا از زيبائي باغستان حظ و كيف بگيريم جلالي به زبان مرتعش مي‌گويد: گل روي تو باغستان من است.

             در پايان آوازه اين دو دلداده فاش تر گرديد و درين گاه پدر سياه‌مو وفات يافت اقوام و نزديكان‌شان براي جبران هياهو و جنجالي كه مردم كوه نشين از بي‌ذوقي براه انداخته بودند آنها را به حبالة‌ نكاح در آوردند و اين سروصدائي كه عشق براه انداخته بود يكسره از جوش افتاد.

            سازو سرود شب حنا آغاز يافت و شش ماه باهم به خوشي بسر بردند لهيب عشق سيـاه‌مـو بيحـد زبانـه كشيـده بـود كه لحظات خوش جلالي را درهـم پيچيـد.

بت سيمين سياه ‌موي خمـاري                       مرا بـادرد و غـم تاكي گذاري

اگر مردم درين دشت و بيابان                       به‌دست‌ خويش‌درخاكم‌سپاري

            جلالي آشفته روزگار از درد و داغ پيشين مرد، سياه‌موي را سيه روزي فراگرفت. زلفان تابيده‌اش به رخسارش آويخت. مژگان سايه دارش بهم افتاد،‌ نعش جلالي با كاروان اشك سياه‌موي تا خوابگاه جلالي همراه رفت.

اگـــر مردم سياه‌مـــوي وفـادار     به خاكم كن به كس محتاج مگذار

به خاكم كن مرا غسل و كفن ده                   طــريق عــاشقي اين اســت اي يار

اينك ترانه‌هاي آن شوريده سر:

كه امشب‌عيدمشهوره سياه‌موي                      خلايق جمله مسروره سياه‌موي

دو زلفينـت تـنـاب دار بـاشــد                     جلالي همچو منصوره سياه‌موي

 سياه‌موي ازغمت‌ چه چاره سازم                    چـو شمع از اشتياقت مي‌گـدازم

اگر لطفت شـود بـا من مددگـار                  كـه در دنيـا و عقبـي سـرفرازم

 دلم مايل بـه‌چشمان تـو باشـد                       اسير زلـف پيچــان تـو باشـد

سر و تن و دل و ايمان و جانم                        همه يكسر بـه‌قربان تو باشـد

 بـيــا اي ســرو آزاد جـلالــي                     طبـيـب جــان  نـاشـاد جلالي

شده‌ عمـري ز هجرت يارجاني                     بـه‌ گردون رفتـه فرياد جلالي

 ز شفقت‌رخ نمايان‌كن به‌باغيس                     دوگيسورا پريشان‌كن به‌باغيس

نشين‌بر زورق‌چشمانم‌اي‌دوست                      تماشا موج‌ طوفان‌ كن به باغيس

 مة‌ ابـرو كمـان من سياه‌مـوي                       بـود ورد  زبـان من سياه‌مـوي

سياه‌موي‌گويم وتا روزمحشر              حيـات‌جـاودان من سياه‌مـوي

 خدايا‌سنگ غلتان‌كردي مارا             گذر برشهر ارمان‌كردي مارا

سياه‌مو را به من‌ كـردي بهانه                        به‌آتش‌هاي سوزان‌كردي مارا

 سياه‌موي غـارت جـان جلالي                       ضيـاء هـردو چشمـان جلالي

گرفته سربسر ملك هري را                فغـان و شور و افغـان جلالي

 سياه‌مويم‌چو‌كبكي‌‌كرده‌پرواز                        ميـان‌كوه و صحرا‌كرده آواز

جلالـي بـود دايـم در‌ كمينش                      بـه‌چنگ‌آورد‌ اورا‌مثل‌شهباز

 سياه‌ مو آي به وقت مردن مه                        گـذاري ‌دست‌ خود با‌گردن مه

بمـالـم لب بـا لبـهـاي نـازك                       خـدا آسان  ‌كند جان‌كندن مه

 سياه‌مويا مـريـزان آب ديـده                        بسي عشـاق خون دل چشيده

صبوري‌كن‌كه‌حل‌مشكلات‌است                     ز صبر  ايوب بر مقصد رسيده

 اگر مـردم سيـاه‌ موي خماري                      تودست خود به ‌تابوتم‌‌گذاري

سر تابوت من بر شانه بردار                تن مـرده‌ كنـد يكـدم سواري

 سيـاه‌موي سيـاه‌ خـال جلالي                        يقين دورگشتـه اقبـال جلالي

نفس بالا مده بـر لب رسيده               فـروريختـه پـر و بال جلالي

 قـرار دل نمي‌آيـد ازين بيش                       اميدزنـدگاني‌كندم ازخويش

تو رحمي‌كن به‌حالم‌ يارجاني                       دلم‌را عقـرب‌ زلفت زده نيش

 محبت‌گر فتد برسنگ‌ خارا                 كند ‌آن ‌سنگ‌را‌چون‌آب‌دريا

جلالي بـا محبت آشنـا شـد               ز يمـن همـت استـاد دانـــا

 سياه‌مويـم سفيـدرو نـام دارد                        بـه ملك تـربــلاق آرام دارد

هرآنكو شد خريدارسياه‌مـوي                       دمـار از خانمـانش‌حـق برارد

 زبان خامه را از غم شكستـم                بـه دل نقش جمـال يار بستم

منم‌صنعان‌سياه‌موي‌همچو‌ترسا                        اگرفرمان ‌دهد بت‌ مي‌‌پرستم

 دو ابرويت هلال شام عيـده               رخت‌چون‌خون‌برف‌سرخ‌سفيده

زيارت كن فراز كشتة عشق                كه‌بيچاره‌غريب‌است‌وشهيده

 جلالـي عاشـق زار سيـاه‌مـو              ز جان و دل خريدار سياه‌مو

بهرجايي‌كه‌ باشد زنده باشد               خدا بـاشـد نگهـدار سياه‌مو

 كه‌رنگ‌ سيب ‌‌به‌رنگ ‌يارماند            بهـي بـر عـاشقـان زار ماند

عجب رعنا و زيبا مي‌نمـايـد               ز غيرت بلبل از گفتار ماند

 سياه‌موي زلف تو غارتگر من             فتاده شور عشقت بر سر من

نوشتم باز دفتـرهـاي بسيـار               كسي واقف نشد از دفتر يـار

 امام‌شش‌نور زيارت‌كرده‌ام‌ من                      نظر با آن عمـارت‌كرده‌ام من

بديدم تاقهـايش را يكـايك               به‌ ابروي  تونسبت‌كرده‌‌ام من

 چه بودي مه بجاي شانه بودي                      به‌دست نازك جانانـه بودي

زدي بوسه به‌دست و پاي دلبر                       سياه‌موشمع ومه‌پروانـه بودي

 مـه نـو نقش ابـروي سيـاه ‌مو                       پيـالـه چشم‌  جـادوي سيـاه‌مو

جلالي را سياه ماري گـزيـده                        فـتــاده بـا بــر روي سيـاه‌مو

 نه‌بيمارم نه‌رنجورم نه مضطر              به ‌دل ‌افگارم از هجران دلبـر

سياه‌‌مو رفت و مه تنها بماندم              كـه در راه وفـا بنهـاده ‌ام سر

 لبت‌ چون‌غنچه‌خندانه سياه‌مو                       دهانت آب حيـوانـه سياه‌مو

جلالي همچـو بلبل در فراقت                       بهـر گلـزار نـالانـه سياه‌مو

 خدنگ‌ غمزه‌ات‌از‌جان‌گذشته                       سنـان از سينة بريان گذشته

طبيب آمد پـي درمان و گفتم                       برو درد من ‌از درمان ‌گدشته

 تبسـم بـا لـب  در وار لايــق                         بـه عاشق ديـدة خونبار لايق

يكي بوسه ز رخسار سيـاه‌مو                جلالي را بــود بسـيـار لايق

 شبي‌درخواب ديدم من سياه‌مو                     بـه طرف بوستاني در لب جو

تبسم مي‌كند سوي من از نـاز                        گلي در دست داره مي‌كند بو

 بنوشيدم من از ميخانة عشق               شراب‌ وحدت از پيمانة عشق

روان شد خامه بر نام سياه‌مو              شدم منشي‌به دفترخانة عشق

 بحمدالله كه دولت يارمن شد                        سيـاه ‌مو رهنماي كار من شد

ديگر ديـدم تمـام روي عالـم                        بسي ‌صاحبدلان‌ دچار من ‌شد

 گل‌ازطرف‌گلستان‌مي‌زند سر             زصنعت‌هاي‌يزدان ‌مي‌زند سر

فغان و ناله‌هـاي زارم امشب              سياه‌مو تا به‌كيوان مي‌زند سر

 چه سازم چارة درد دل ريش             به‌كي‌گويم‌سياه‌مومشكل‌خويش

سيه ماري‌كه بر رويت فتاده               جلالي را بهـردم مي ‌زنه نيش

 هرآنكس‌عكس‌رخسارتو ديده                        زليـخـاوار پيـراهــن ‌دريــده

سياه‌مويم گذشته دور مجنون             كه‌ نوبت بر من‌ حيران‌رسيده

 عجب ترك وفاكردي سياه‌مو                        قيـامت را بپـا كـردي سياه‌‌مو

شميم زلف عنبر بوي خود را              به‌ جـان من بلا‌كردي سياه‌مو

 به‌ سر سوداي تو دارم سياه‌مو                        بـه‌ دل مـأواي تو دارم سياه‌مو

مراد مـن بـديـن دنيـا نـدادي                    غـم عقـبـاي تـو دارم سياه‌‌مو

 شب آدينـه دلــدار مـن آمـد                      مة خورشيد رخسار من آمد

زده از نـوك مژگان‌بردلم‌‌تيغ                       همي‌گويـد گـرفتـار من آمد

 شب آديـنـه آمـد مـاه تـابـان                      بـه بـالين من بيـدل خـرامـان

بگفـتـا اي جلالـي ‌وا دريـغــا                       نـدارد آتش‌ عشق تـو پـايــان

 به كوهستان گل رعنا سياه‌مو              بـود غـارتگـر دلـهــا سياه‌مو

به نخلستـان خـوبـان دل آرا                        ببين از جملگـي بـالا سياه‌مو

 سمرقنـد صيقـل روي زمينـه             بخـارا زينت اسلام و ديـنـه

سياه‌موي دلارام نـكـو خـوي                       به چـار ايماق يكدانه نگينه

 شبيخون‌زد به‌جانم‌لشكرعشق              فتـادم در ميـان كشـور عشق

روان شد خامه بر نام سياه‌مو              نويسم‌ روز تا‌شب دفتر عشق

 سياه‌موي سمن‌  بـوي پـري رو                     گل انـدام دلارام و نكـو خـو

ربوده صبـر و آرام از جلالـي                        به ‌سودايش ‌همي‌دارم‌تك‌و ‌پو

 غمت‌هرلحظـه ‌افزون‌ مي‌شود يار                  دوچشم‌از‌كاسه‌بيرون‌مي‌شود يار

تو ليلي شو كه اين كافر دل من                    به آخر مثل مجنون مي‌‌شود يار

 شب تاريك آمد يار من‌ كـو              سياه‌مو همدم‌وغمخوار من‌كو

خدايـا تاب مهجـوري نـدارم                       كــه آرام دل افـگــار من‌كو

 شدم عاشق به ديدار سيـاه ‌مو                        منم از جـان خريـدار سياه‌مو

به‌چشم‌من‌ز ماهتوخوشترآيد              شعـاع بـرق رخسـار سياه‌مو

 به‌كشك افتاده غوغاي ‌‌جلالي                        بـه ‌هـر بـازار سـوداي جلالي

دو زلفين سياه‌مو حلقه‌ ‌حلقـه             شـده زنجـيـر در پـاي جلالي

            اما اين دوبيتي‌ها در كتاب ترانه‌هاي كهسار آمده است كه در ديگر منابع وجود ندارد. «ترانه‌هاي كهسار ص 370 - 361»

ز يـمـن همـت صـبـر جميـلا                       رسي اي دل به مقصدهاي اعلي

صبوري‌كن به غمهاي سياه‌موي                     يحب‌الصابرين گفت‌حق تعالي

 سياه‌مويم سياه پوشيده امشب             ز غمهايش دلم‌جوشيده امشب

مرا كي درنظـر دارد سياه‌موي                      مي‌ازجام‌ ديگرنوشيده امشب

 گل‌ لالـه ز رويت منفعـل شد             ز زلفانت شب يلدا خجل شد

چنان‌وصفت‌نمودم ‌اي‌سياه‌موي                    كه‌ خوبان زمانه غم به‌‌دل شد

 محبت از محبـان مي‌زنـد سر                        كرامت‌از بزرگان مي‌زند سر

به ‌آتش‌هـاي هجران سياه‌موي                     زمن صدآه وافغان مي‌زند سر

 سياه‌مويي خـوده دلـدار گويم                     جمالش را‌گل و گلزار گويم

نخـواهـم بي‌‌‌‌جمالش زندگاني                      من او را فـاعل مختـار گويم

 نسيـم مي‌آر بـه بـغـداد معظم                       بـه نـزد آستـان غوث الاعظم

بگـو عـرض جلالي ‌حـزين را                       به‌آن مشكل‌كشاي‌جمله‌عالم

 جلالي منزلت شـد در بيابـان          كه‌عرش‌ازناله‌ات‌گرديد‌جنبان

ببند دل را به‌تقـديـر خداوند                       مدد مي ‌‌‌خواه از جمع بزرگان

 سياه‌ مو را ببـردنـد از بـر من                        بلمبد‌كوه «گزك» بر سر من

مسلمـانـا نمـي‌دانيـد بـدانيـد                      سيـاه‌مـوي نـام دارد دلبـر من

خليفـه درد عـاشق بـي‌دوايـه                       اميـد مـن بـه درگـاه خـدايـه

بكن رحمي به‌حال زار عاشق             مبـادا جـان مـن از  تن بـرايـه

 دلم را بـردي دلـداري نكردي                     غمم ‌دادي‌ و غمخواري نكردي

توخود‌گفتي‌ وفادارم سياه‌موي                      جفـا كردي وفـاداري نكردي

 چه‌ بودي‌‌خاك ‌صحراي‌ تو ‌‌بودي                بـه فـرق سـر قـدمهـاي تو بودي

جلالي‌بودي‌يك‌وحشي ‌به‌كويت                   كه‌شايد صيد سگ‌هاي تو بودي

 سيـاه‌مويـم سيـاه‌مـوي خمـاري                   مقـام و مـنـزلـت ملك بهـاري

هزارو هفتصدوهفت بيت ‌گفتم                      بمـانـه بـر زمـانـه يـادگــاري

 جـلالـي تـابكـي عشق مجـازي                    ره عقبـي نـبـاشـد كـار بــازي

ز آب ديـده ات غسلـي بجـا آر                     وجـود خويشتن را كن نمـازي

 اسيـرم من بـه دربـار سياه‌موي                     شدم با جان خريدار سياه‌موي

هزاروهفصدوهفت بيت گفتـم                      نمـي‌ارزد بـه‌ گفـتـار سياه‌موي

 دو چشم‌خونفشان‌دارم‌سياه‌موي                     به دل راز نهـان دارم سيـاه‌موي

چو لاله دل پر ازخونم توكردي                   بسي آه و فـغـان دارم سياه‌موي

 كه امشب عيد قربانه سياه‌موي                       جلالي بـا تـو مهمـانه سياه‌موي

اگر امشب به پهلويش بخوابي                        همي‌ امشب‌ گلستـانه سياه‌موي

 سرم افتـاد بـه سوداي سياه‌موي                    دلـــم دارد تـمـنـــاي سياه‌موي

سياه‌مويان عالم‌خيل‌خيل است                       نمي‌‌گيرد يكـي‌ جـاي سياه‌موي

 مزار و ميمنه تا ملك اندخوي                        سمرقند و بخارا تابه‌چارجوي

هرات و قندهار تا شهر بغـداد                        نمي‌ارزد به‌يك موي سياه‌‌موي

هفت داستان عاشقانه (قسمت جهارم)

 ملامحمدجان

داستان ملامحمد جان درسراسر افغانستان ازشهرت ومعروفيت خاصي برخوردار است. داستان وسرود آن با جشن نوروز، جشن آغاز سال پيوند عميقي دارد وآن داستان دلدادگي ملامحمد جان طالب مدرسه گوهرشاد هرات وعايشه دختر يكي ازافسران دربار تيموري مي‌باشد. جريان اين داستان با كميت‌هاي متفاوت اززبان‌ها نقل گرديده ودرنشريات كشور به چاپ رسيده است كه جهت آگاهي خوانندگان فشرده يي ازآن نگاشته ها،درمحوريت به  نگارش شمس الدين ظريف صديقي هراتي، ارائه مي‌گردد:

http://www.nanjoon.com

فشردة داستان: ‌روزنوروزبود‌. همه اركان دولت تيموري دربارگاه سلطان گرد آمده بودند

سلطان حسين بايقرا حضوريافت‌.حضرت مولانا جامي با قرائت شعري، نوروز را به سلطان تبريك گفت وشاعران ديگر، سروده‌هاي خودرا خواندند.

            بعد ازمراسم تبريك نوروز، عبدالله مرواريد به عرض سلطان رساند كه فارغان مدرسة گوهرشاد انتظارشرف يابي دارند. حين توزيع خلعت به شاگردان، توجه شاه را جواني جلب نمود. پرسيد: چه نام داري‌؟

            گفت‌:‌ محمد جان‌.

            شاه گفت:‌ توديگر ملا شدي‌، ملامحمدجان!

            بعد مولانا جامي عرض كرد، شاگردش مولانا عبدالغفورلاري رسالة نوشته و مي‌خواهد خدمت سلطان تقديم نمايد‌.شاه اجازه داد.عبدالغفور لاري شرف ياب گرديد وبا ارائه كتابش به سلطان گفت:‌

            - ازروزگاري كه شما درزمان وزارت دربلخ، درقريه خواجه خيران مزارحضرت علي (رض)‌ را يافتيد‌، هميشه درتلاش بودم، تاريخ انتقال جسد آن حضرت را بنويسم‌. خوشبختانه امروزكه نوروز و روز تخت نشيني شير خداست، اين آرزو براورده گرديد كه خدمت تقديم است‌.

            سلطان مولانا بنايي را وظيفه داد تاسال آينده مرقد حضرت علي را درمزارشريف اعماروتكميل نمايد.همچنان هدايت داد براي آگاهي مردم، آغاز سسال جشن شود، وكاروان‌ها جهت انجام جشن وزيارت درآغازسال جانب بلخ حركت نمايد.

ملا محمدجان كه شاهد اين صحنه بود، شادمان روانه خانه شد وجريان ختم درس وخلعت شاه را به پدرحكايت كرد. پدرش شاد شد وگفت‌:‌ اكنون كه 23 سال داري‌، آرزودارم عروسي ترا نيز ببينم‌. ملامحمدجان گفت:‌ پدر ماوشما فقير هستيم چه‌ كسي بما دختر خود را مي‌دهد، اما پدر او را دلداري داد‌.

ملامحمدجان در مدرسه گوهرشاد به تدريس آغاز كرد و هر روز و يا گاه به گاه به چشمة‌ قرنفل مي‌رفت‌، وضو و نماز مي‌كرد و در فضاي باز غم‌هاي ناداري و بيچارگي‌هاي خود را، مي‌شمرد و آه مي‌كشيد. روزي در همان چشمه با دختري مقابل شد كه دريك نگاه عاشق آن گرديد. روزها گذشت‌، بارديگر آن دختر كه چادري داشت به اوسلام كرد‌. محمدجان مي‌خواست چيزي بگويد، دخترگفت‌: اينجا جاي گپ نيست‌، فردا در زيارت خواجه غلتان ولي مي‌بينم‌. قرار وعده باهم ديدند. آن گاه جلالي دريافت كه محبوبش دختر جمال‌الدين اسحق يكي از افسران دولت تيموري است و دختر آگاه شدكه مرد مورد نظرش، مدرس مدرسة‌ گوهر شاد است و ازين امر شاد شد.

جلالي موضوع را به پدرگفت وخواستگار فرستاد. پدر دختر، آنها را با تحقير رخصت نمود و براي ختم اين موضوع خواست‌، دخترش را با فرزند يكي از افسران نامزد نمايد و به گشت و گذار عايشه نيز محدويت وضع نمود.

اين‌رويداد مصادف با زماني بود‌كه امير علي‌شير نوايي‌كاروان مزارشريف را ترتيب مي‌داد وهزاران شاعر وعالم و افسر‌ علاقمند ‌همراهي ‌با اين‌ كاروان بودند. دختران وپسراني كه نامزد بودند مي‌توانستند بدون هيچ مانعي دركاروان شريك شوند وهم قراربود مصارف عروسي جوانان نامزد را سلطان بپردازد.

پدرعايشه كه مي‌خواست‌، ‌اورا با پسر يك افسر نامزد نمايد، براي دلجويي دختر براي اومحفل‌هاي شادي مي‌گرفت‌. روزي عايشه با شماري ازدختران به چشمة قرنفل رفتند.عايشه هميشه حالت غمگين داشت.دختر‌هابه خاطر تغيير حالت از اوخواستند آهنگي بخواند.درنتيجه تقاضاي دختران عايشه آهنگي را كه قبلا ساخته بود، چنين زمزمه كرد:‌

بيا كه بريم به مزار ملامحمد جان

سيل گـل ‌لالـه زار وا وا دلبـر جان

آهنگ ادامه يافت ودختر‌ها بعد ازدوبيتي‌ها اوراهمراهي مي‌كردند.صداي آنها به بيرون باغ رسيد وامير علي شير نوايي باشنيدن آن به داخل باغ رفت وازعايشه پرسيد‌:‌ملا محمد جان كيست‌؟‌

عايشه قصه را به امير نمود‌.اميركه ازدواج عايشه ومحمد جان و تشويق آهنگ آنها را وسيلة‌ خوب براي تبليغ كاروان مي‌دانست، تصميم گرفت آنها را به هم رساند. فرداملامحمد جان را خواست. محمد جان وارخطا بود.امير گفت: ‌اين روزها كمتر به مدرسه مي‌روي؟ محمد جان ترسيده گفت‌: من به خيرات امير مصروف خدمت هستم‌. امير او را انتظار نگذاشت و گفت:

-‌ بگو ازعايشه چه خبر داري‌؟ محمدجان سكوت كرد‌.امير گفت:‌ بگو من ازهمه چيز خبردارم واورا دررسيدن به عايشه اطمينان داد. نوايي ازپدرعايشه خواستگاري كرد.پدرعايشه نتنها دختر را داد كه مصارف عروسي را هم به دوش گرفت.آن دوباهم ازدواج كردندوباكاروان نوروزي اميرجانب بلخ حركت نمودند،‌ درحالي كه مطربان آهنگ«‌بياكه بريم به مزار ملامحمد‌» راكه ازعايشه قبـلا گرفتـه بودنـد، زمزمه مي‌كردنـد. آنگاه بـود كـه ملامحمد جـان به قدرت عشق پي برد.

 

سرود ملامحمد جان

در بين سرودو ترانه‌هاي ‌دري، ترانه‌هاي موسمي و مراسمي جاي به‌خصوصي دارد وازآن شماراست ترانة‌ نوروزكه درواريانت‌هاي مختلف برجامانده است. دكتور اسدالله شعورفلكلورشناس زماني درآرشيف راديو افغانستان كار مي‌كرد، مذكور درآن روزگارتمام نسخه‌هاي ثبت شدة ترانه ملا محمد جان را ديده وچهارگونة‌ آن‌را دريافته است كه اينك خدمت ارائه مي‌گردد:‌

            سرود ملامحمد جان (1):  ترانة نوروز - روز نوروز است خداجان

            ترانة‌ ملامحمدجان كه بيش از 80 سال عمر دارد. بعد از 1348 به زبان‌ها افتاد و ترانه‌هاي نوروزي شد. برخي به آن تاريخي قايل شده و برخي مي‌گويند نوشته‌هاي نويسندگان،‌ به مرور فلكلوري مي‌شود. مقدار واريانت‌هاي او 80 سالگي را نشان مي‌دهد. در پروان،‌كاپيسا، هرات، غور و بادغيس حضور دارد.

            ساختمان اين سرود در غرب عبارت از سربيت و دوبيتي‌هاست، در پروان و كاپيسا از سربيت و متن سه مصراع كوتا تشكيل گرديده. آهنگ آن در هردو حوزه تفاوت ندارد. قديمي ترين نسخة‌ آن در قالب آهنگ پروان و كاپيسا است كه در حدود 60 سال قبل به آواز استاد غلام حسين ثبت گرديده است.

سر سرك پـل بـودي             ملا محمد جان

چون غنچة‌ گل بودي                        ملا محمد جان

نـمـود كـابـل بـودي                       ملا محمد جان

 

از قره باغ كوچ كدي                        ملا محمد جان

زلفه پس گوش كدي             ملا محمد جان

ماره فرامـوش كردي                        ملا محمد جان

 

بيا بريم ريگ روان                 ملا محمد جان

غنچـة‌ گـل ارغـوان              ملا محمد جان

بكن‌دركالايت بمان                ملا محمد جان

 

سرسر سنگ  كبود                   ملا محمد جان

نماز خواندي ‌به زود              ملا محمد جان

آخر مدعايت‌چه‌بود               ملا محمد جان

 

بيا كه بريم به   دكو                ملا محمد جان

جـوره  بگي كراكو                ملا محمد جان

ماره گفتي  صبر كو                ملا محمد جان

 

 

 

ملامحمدجان (2): واريانت دوم  ترانة ملامحمدجان سال 1346 توسط ثريا مژگان و شوهرش در راديو افغانستان ثبت شده متشكل شده از سربيت و متن دوبيتي‌هاست كه در آن به سير گلرخ نيز اشاره رفته و متن كامل آن مي‌باشد. (تاريخ ثبت 22/6/1346) (آرشيف راديوي افغانستان شمارة‌  1151).

بيـا بريم بـه‌‌مـزار                    ملا محـمـد جـان

سيـل گـل لاله‌زار                   ملا محـمـد جـان

گريه كنم زار زار                    ملا محـمـد جـان

بگرديم‌ازدل‌وجان                  ملا محـمـد جـان

سرشكـم لاله گون مي‌آمـد امشب           بـه‌جاي اشك خون مي‌آمد امشب

ز ‌هجرانت به‌دل خونها ‌كه‌ خوردم         ز مـژگانـم بـرون مـي‌آيـد امشب

بيـا بريم بـه‌‌مـزار                    ملا محـمـد جـان

سيـل گـل لاله‌زار                   ملا محـمـد جـان

گريه كنم زار زار                    ملا محـمـد جـان

بگرديم‌ازدل‌وجان                  ملا محـمـد جـان

هميشـه يـاد رويت مـي‌كنـم يـار          گلاب باشي مه بـويت مي‌كنم يـار

هـزاران يـار ديگر داشته من يـار          فـداي تـار مـويت مي‌كنم من يـار

بيـا بريم بـه‌‌مـزار                    ملا محـمـد جـان

سيـل گـل لاله‌زار                   ملا محـمـد جـان

گريه كنم زار زار                    ملا محـمـد جـان

بگرديم ‌ازدل‌وجان                 ملا محـمـد جـان

 

 

 

ملامحمدجان (3): نسخة سوم ترانه در سال 1348 به آواز سلما ثبت شده و همين آهنگ سلما بود كـه ترانـة‌ ملامحمدجـان را بـه سر زبانهـا انداخت،‌ آن را به يك آهنگ نوروزي تبديل ساخته‌كه متن كامل آن اين (19/11/1348آرشيف راديو شمارة‌  1431)

بيـا بريم بـه‌‌مـزار                    ملا محـمـد جـان

سيـر گـل لاله‌زار                    ملا محـمـد جـان

بيـا بريم بـه‌‌مـزار                    ملا محـمـد جـان

سيـر گـل لاله‌زار                    ملا محـمـد جـان

بـرو بايـار بگـو يـار تـو آمد  گل نرگس خريـدار تـو آمـد

برو بايار بگو چشم تو روشن    هـمـان يـار وفـادار تـو آمـد

بيـا بريم بـه‌‌مـزار                     ملا محـمـد جـان

سيـر گـل لاله‌زار                      ملا محـمـد جـان

بيـا بريم بـه‌‌مـزار                     ملا محـمـد جـان

سيـر گـل لاله‌زار                    ملا محـمـد جـان

بيا اي ياركه مجنون تو هستم خراب لعل مي‌گون تـو هستم

نمي‌بـوسـم لـب پيمـانـة‌ مي      پريشان و دگرگون  تو هستم

بيـا بريم بـه‌‌مـزار                     ملا محـمـد جـان

سيـر گـل لاله‌زار                    ملا محـمـد جـان

بيـا بريم بـه‌‌مـزار                     ملا محـمـد جـان

سيـر گـل لاله‌زار                     ملا محـمـد جـان

 

 

 

ملامحمدجان (4): چهارمين نسخة ثبت شدة‌ ملامحمدجان‌ در قالب ‌نسخة ‌‌اوليست‌ در ‌سال ‌1349 (8/10/1349 آرشيف راديوشمارة‌   1579)

از بـالا آمـد‌گـلـم                  ملا محـمـد جـان

كنده شد بنـد‌ دلـم                ملا محـمـد جـان

به‌رنگ‌‌زارت‌مرم                     ملا محـمـد جـان

بياكه بريم به مزار واه‌واه دلبرجان          گريـه ‌كنـم زارزار واه‌واه دلبرجان

جان بچة چترالـي                  ملا محـمـد جـان

چتركاكل‌مرواري                   ملا محـمـد جـان

مي‌روي يا مي‌‌ماني                 ملا محـمـد جـان

بياكه بريم به مزار واه‌واه دلبرجان          گريـه ‌كنـم زارزار واه‌واه دلبرجان

درپايت پاي‌پيج‌كدي ملا محـمـد جـان

واسكت سيم‌پيج‌كدي ملا محـمـد جـان

گفت مره هيچ‌كدي               ملا محـمـد جـان

بياكه بريم به مزار واه‌واه دلبرجان          گريـه ‌كنـم زارزار واه‌واه دلبرجان

آمــــدم از راه دور ملا محـمـد جـان

خيمه‌يم درباغ غفور   ملا محـمـد جـان

بيا‌كه ‌بخوريم‌انگور     ملا محـمـد جـان

آخر گناهم چه‌‌  بود    ملا محـمـد جـان

بياكه بريم به مزار واه‌واه دلبرجان                   گريـه ‌كنـم زارزار واه‌واه دلبرجان

 

قـدكت‌ است‌خـرمني                        مـلامحـمــدجــان

موي‌هايت‌است‌روغني                       مـلامحـمــدجــان

ارمان‌كه‌نيست‌بي‌غمي                        مـلامحـمــد جـان

بياكه بريم به مزار واه‌واه دلبرجان          گريـه ‌كنـم زارزار واه‌واه دلبرجان

آخرين وكاملترين شكل ترانة ملا محمد جان در سال 1352 به آوازاستاد مهوش ثبت گرديده است.اين ترانه كه دوبيتي‌ها ي آن دقيقاً انتخاب گرديده بود، باآوازمهوش به اوج خودرسيد.

                                                                 (شماره ثبت آرشيف راديو 2187 تاريخ 12/12/1352 )

بياكه بريم به مزار ملا محمد جان         سيل گل لاله زارملامحمد جان

بياكه بريم به مزار ملا محمد جان         سيل گل لاله زارملامحمد جان

سركوه بلند فـــرياد كردم         علي شيرخدا را ياد كردم

علي شير خدا يا شاه مردان         دل ناشاد ما را شاد گردان

بياكه بريم به مزار ملا محمد جان       

 سيــل گل لالـه زارملا محمد جان

سخي شــير خـــدا دردم دوا كن         مــناجــات مــرا پيــش خدا كن

چراغ هـاي  روغني نذريته ميتم          به هر جا عاشق اس دردش دواكن

بياكه بريم به مزار ملا محمد جان       

 سـيل گل لالــه زارملا محمد جان

نظـــرگاه گر روم  با تو  نگارم        بگـــيرم دامـــن شيـــر خــدا را

بگيرم تا خــــدا رحمش بيايــد         نهم بر چشم  خود قلف طـــلا را

بياكه بريم به مزار ملا محمد جان

سـيل گـل لالــه زارملامحمد جان

اين ترانه قسمي كه ديده مي‌شود،مضمون ومتن واحد يافته كه درسربيت و دردوبيتي‌ها،همه به حضرت علي(رض) اشاره شده است، ‌ازاين رو ترانة مذكور، كاملاً به ترانة‌ نوروزي تبديل گرديده است.زيرا تجليل ازنوروز با افراشتن جهنده وياعلم شيرخدا حضرت علي( رض ) در ولايت بلخ باستاني، پيوند دارد.

هفت داستان عاشقانه (قسمت سوم)

 مادر پلشتغه كه از موضوع خبرشد، به پيش عرب‌بچه آمد و او را به خانة خود برد و به فرزندي قبول كرد. چند مدتي كه تير شد،‌ مادر پلشتغه به عرب‌بچه مشوره كرد كه مغل‌دختر را چه كار كنيم. عرب‌بچه گفت كه بهتر است او را به شهر پدرش روان كني. مادر پلشتغه گفت: بايد تو او را ببري عرب‌بچه هم قبول كرد. فوري شترها را باربندي كردند و مغل‌دختر را به شتر نشاندند و به دست عرب‌بچه دادند كه به شهر پدرش ببرد. عرب‌بچه به پيش كل آمد و او را با خود گرفت. چند فرسخي كه رفتند يك مرتبه دل عرب‌بچه به جوش آمد و گفت:

ازي‌شيله به زي شيله(نشيبي)              شترا  مي‌كنه ليوه (نشخوار)

مـغــل‌دخـتــر نــو بـيــــوه                      بــيــا نــازك  مـغــل مـن

بــيـــا نــازك مــغـــل من                       بــيــا خــرمــن ‌گــل مـن

[نسخة‌ «ب»: باخواندن اين بيت مغل‌دختر قهر مي‌كند وبا اسپ خود فرار مي‌نمايد كه كاكا كوسه به مشكل خود را به او مي‌رساند واو را از راه مي‌گردند].

عرب‌بچه كه اين بيت‌ها را گفت، به مغل‌دختر بد آمد و از او قهر شد و با خود گفت كه من كي به خانه داري رسيدم كه اين نوبيوه‌گي را به من طعنه مي‌زند. عرب‌بچه كه گپ را فهميد يك مرتبه دل آن به جوش آمد و گفت:

ازي‌شنغر(تپه‌يا‌تيغه)به‌زي‌شنغر                         شترا مي‌خوره گلغر(بتة تر)

مـغــل جـانـم بـه مـا بنـگـر             بـيــا نـازك مــغــل مــن

بـيــا نــازك مــغـــل مــن                   بـيــا خــرمـن ‌گــل  مــن

            مغل‌‌‌دختر با شنيدن اين بيت خوش شد و به عرب‌بچه گفت: من را در شهر پدرم مي‌بري و يا در شهر پدر خود؟ عرب‌بچه گفت ترا به شهر پدر تو مي‌برم و من به شهر پدر خود مي‌روم. مال و دولت گرفته مي‌آيم و از پدر تو خواستگاري مي‌كنم. مغل‌دختر گفت: تو چه مال و دولت داري كه به پدرم پيشكش‌بدهي؟‌ عرب‌بچه‌كه‌اين‌گپ‌را شنيد‌يك‌ مرتبه‌دل‌آن در‌جوش‌آمد و گفت:

سه صـد گـلــه ميش دارم     سه‌صد چوپون ‌خويش دارم

اگـر خـواست خــدا‌باشد     عروسي‌تور(ترا)به‌پيش‌دارم

بـيــا نــازك مـغــل مـن    بـيــا خــرمـن گــل  مــن

سـه ‌صـد گـلــة بـز  دارم     سـه‌‌ صـد چـوپـون دز دارم

اگر خواست خـدا بـاشـد      عروسي تـور بـه روز دارم

بـيــانــازك مـغــل مـن                 بـيــا خــرمــن گــل مـن

سه‌ صـد  گـلــة گاو دارم              سـه ‌صد اسپ بـيـد و دارم

اگـر خـواست خدا باشـد      عـروسـي تـور بـه دو دارم

بـيــانـازك مـغــل مــن                 بـيــا خــرمـن گــل مــن

سـه‌صـد گــلـــه شتـر دارم سه‌صدلكي‌بغر(شترمست)دارم

اگر خواست خـدا بـاشـد      عروسي تـور به زور دارم

بـيــا نـازك مـغــل  مـن     بـيــا خــرمــن گـل مـن

سـه ‌صـد گـلــة‌خـر دارم                 سه ‌صـد كـــوزة زر دارم

اگـر خـواست خـداباشـد     هــمــه از دل بــدر دارم

بـيــا نــازك مـغـل‌ مــن                بـيــا خـرمـن‌گــل مــن

[ نسخة‌«ب»‌:

سه صـد رمـة‌ ميـش دارم      سه صد‌چوپان‌خويش‌دارم

سه صـد گــلــة بـز دارم      دوصـد چـوپــان دز دارم

سه صـد گله ماديان  دارم      سـه اسپ نــريــان دارم

سه صـد گـلـــة خـردارم     دوصـد خــروار زر دارم

اين‌ها همـه پيشكش دارم      بـيــا نـازك مغـل مـن]

 

            مغل‌دختر كه فهميد گپ از چه قرار است، فوري به عرب‌بچه گفت:‌ بهتر است كه من را راست به شهر پدر خود ببري. عرب‌بچه به كل گفت شترها را به شهر پدرم هي كن. به نزديك شهر پدرش كه رسيد، نامة به پدر خود نوشته كرد كه اي پدر مهربان! بدان و آگاه باش كه من مغل‌دختر را همراه مال و دولت آوردم. پدر كه خبردار شد لشكر و سپاه را جمع كرد و به جلو پسرش توپ‌هاي شاديانه زد و آنها را به شهر آورد. قاضي و مفتي را صدا كرد و مغل‌دختر را براي عرب‌بچه نكاح نمود و هفت شب شهر را چراغان كرد، هندو را خام داد و مسلمان را پخته داد و به من كه اين اوسانه را مي‌گويم نرسيد يك ارزن ته ديگي سوخته. پادشاه عرب كه از غم پسر خود فارغ شد،‌ تخت و پادشاهي را به پسرش داد و خودش پوستين را گرفته و در كنج مسجد پنج وقت نماز مي‌خواند و در حق بچة خود دعا مي‌كرد. آنها در پادشاهي خود بودند، نبي بينوا در روي گادي خود اسپ مي‌تازاند در بازارها.

پانويس‌ها‌:

1- نسخه‌هاي:‌ پ‌، ر،‌ م، ب، اين آغاز مفصل را ندارد‌. نسخة‌ «پ‌»  آغازي چنين دارد‌:‌ بودنبود يك پادشاهي بود درسرزمين مغلستان‌. پادشاه دختري داشت‌ . . . و «م‌» چنين آغـاز مي‌شـود‌:‌ بـود نبـود يك پادشـاه بود، ‌پـادشـاه مـا و شمـا. پادشـاه يك بچـه داشت‌ . . .

2- نسخه‌هاي پ، ‌ر، ب، م، اين بخش را ندارد و ازين كه مادر مغول دختر عرب بوده است‌، در اين نسخه‌ها چيزي نيامده است‌.

3- درنسخه «م» داستان باپسر پادشاه آغاز مي‌گردد، اما به گونة‌ كه پسر به سن 15 و 16 سالگي رسيده است و از پدر مي‌خواهد كه او را زن بدهد‌. با همين خيال در قصر مي‌خوابد و در خواب مي‌بيند كه عاشق مغل‌دختر گرديده و عكس‌هاي خود را به هم داده اند. وقتي بيدار مي‌شود، عكس را دركنارخود مي‌بيند و از هوش مي‌رود. وقتي او را پيدا مي‌كنند‌، از پدر مي‌خواهد كه صاحب آن عكس را پيدا كند‌. پدر تلاش مي‌كند  اما يافت نمي‌شود و به پسر مي‌گويد اكنون خودت مي‌داني وكارت‌. پسرچهل مرد را با خود مي‌گيرد و از خانه بيرون مي‌شود.

            اما نسخة‌ «پ» آغاز ديگرگونه دارد‌. در اين نسخه داستان با آرزوهاي دختر پادشاه مغلستان به حركت مي‌افتد‌. قسمي كه دختر يك روز به دايه‌اش مي‌گويد‌:‌ دلم يار مي‌خواهد. دايه وعدة‌ همكاري مي‌كند‌. بعد دختر دوربين را مي‌گيرد و 6 ساله، 5 ساله، 4 ساله، 3 ساله، 2 ساله، 1 ساله و شش ماهه راه را ديد  ولي جوان دلخواه خود را نيافت‌. دايه او را اميد مي‌داد و مي‌گفت‌:‌ اميد داشته باش هرچيز با اميد ميشه. بارديگر مي‌بيند و درسه ماهه راه يك شاهزاده را مي‌بيند و از حال مي‌رود. وقتي هوشيار مي‌شود رسامها را مي‌خواهد عكس زيبايي از خود آماده مي‌كند، آن‌را در يك صندوقچه جواهرنشان مي‌گذارد و به شاطري مي‌دهد‌. شاطر سه ماهه راه مي‌رود و در شهر عربستان آن‌را در راه شاهزاده عرب مي‌گذارد. پسر شاه وقتي به باغ خود مي‌رفت، ‌آن را دريافت. به قصرخود رفت و با ديدن عكس از خود بي‌خود شد. از پدرخواست صاحب آن عكس را پيداكند اما پدر او را نصيحت مي‌كرد كه فايده نداشت. بلاخره شاهزاده خود تصميم مي‌گيرد.كره ماديان را سوار مي‌شود و به سوي مغلستان قمچين مي‌نمايد. اسپ پرواز مي‌كند و سه ماهه راه را در سه روز به پايان مي‌رساند و شاهزاده به شهر مغلستان پياده مي شود.

            4- در نسخه «پ» ديده مي‌شود كه عرب‌بچه درخانة يك پير زن مسكن مي‌گيرد كه او دايه مغل‌دختر است و توسط او به لباس دخترانه به قصر مغل‌دختر مي‌رود. دختر كه با دوربين موضوع را زير نظر داشت و عرب‌بچه را مي‌شناخت با ديدن او دلباخته هم مي‌شوند. بازي گرگ و بره را آغاز مي‌كنند و در بازي عرب‌بچه كه گرگ است دختر را مي‌ربايد و دور مي‌برد و باهم عشق مي‌كنند و دختر اول قهر مي‌شود و بعد عذرخواهي مي‌كند مغل‌دختر فكر مي‌كند كه اگر اين وضع زياد دوام كند، افشاخواهد شد، مي‌گويد بياييد دعاكنيم يكي ازميان ما مرد شود و خدمت كند. دعا مي‌كنند و دختر كمپير (عرب‌بچه) مرد مي‌گردد. كنيز‌هارا  رخصت مي‌كند و باهم مدتي مي‌مانند.

            البته نسخة‌ «ر» رويداد تغيير جنسيت را ندارد و هردو تا آمدن خواستگار از كافرستان در قصر مصروف عشق بازي مي‌باشند.

            در نسخه «م» عرب‌بچه به شكل يك سوداگر و بنجاره فروش دردهات به جستجوي مغل‌دختر مي‌رود‌. در باغي داخل مي‌شود و مي‌خواند:

مغـال‌جانم دراين باغي           سـر زلفـش پـر زاغي

عرب‌بچه به‌روش‌راغي           بيـا نـازك مغـل مـن‌

            اما  نسخه «ر‌» هنگام انجام بازي گرگ وبره اين ابيات را آورده است:‌

مغل جانان گل پنبـه               بـه خومشه نمي‌جنبه

عرب‌گرگ‌ومغل‌دنبه              بيـا نـازك مغول من

بيـا نـازك مغل مـن              بيـا خـرمن‌ گـل مـن

وزماني كه مغل‌دختر ازعرب‌بچه عذرخواهي مي‌كند اين ابيات  را آورده است:

مغل‌جانان به ‌او بـاغــه             سـر زلفش سيـاه زاغــه

بـه‌ ‌ميـن دختـرا  تـاغـه            بـيـا نـازك مسغـل مـن

بيـا نــازك مغـل مــن            بـيــا خـرمـن گـل  مـن

مغل‌جانان‌حوراي‌حوري         بـه زيـر تـاك  انگوري

عرب را مي‌بينـي‌كـوري         بـيـا نــازك مـغـل‌ مـن

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

منابع :

1-:‌مجلة فلكلور، سال دوم ، شمارة‌ اول،‌ جوزا وسرطان 1353، صفحة   60

2-فرهنگ مردم، سال ششم، شمارة‌ چهارم، ميزان وعقرب 1361،ص 26

3-فرهنگ مردم، سال  پنجم، شمارة‌ دوم،‌ صفحة‌  54-78

4- آهنگ مغل دختر به آواز بازگل بدخشي ثبت شده دركست .

5- نسخة‌ ناشناخته كه بدون مآخذ دردست داريم

هفت داستان عاشقانه (قسمت دوم)

 مغل‌دختر

نبي گاديوان افسانه‌اش را اين گونه آغاز مي‌كند:

دست برزلفش زدم شب بود و چشمش مست خواب

در بـــغل تنگـــش گــــرفتم تا بــرامــــد آفتاب

گفتمش خـورشيد ســـرزد ماه مــن بــيدار شـــو

گفـــــت تـــا مــن بر نخيزم كي بـرايـــد آفتـاب

            گفت اسلام و عليكم اي دل افروز من، بهار رخت صبح نوروز من. قسم مي‌خورد بنده بعد از سلام زياد به جان تو اي دلبر خوش كلام كه

اگر خاك سازد فلك پيكرم    ‌ز عشقت اگـر بگذرم كافرم

 گفت:

طوطي صفت همه شب خواب ندارم

من بيمـار تو ام شربت عناب ندارم

در پشت‌كتاب‌ تو هركسي‌نام‌نويسد

اما من ديوانـة عشق تـوام نام ندارم

            گفت: اي بچه بدان و آگاه باش و دانا باش كه به زير نيم‌كاسه‌، گاوسبدي هم پيدا مي‌‌شود. گفت:‌ پير زني داشتيم به سن هفتاد سال بود. مگلار(بقه‌ها را) دنبال مي‌كرد و از همگي دنبال بود. در نشان پيرگاو پشت كمرش قدال بود، كلاغ‌ها خش خش مي‌كرد و عكه‌‌ها را سوار بود. سي خروار نمك به پشت گاو ما هموار بود، سي سير كاه را مي‌خورد، هنوز گاو ما نهار بود. از بسكه پيرگاو چاق بود، گوشت به موچينك نداشت و روغن مالامال بود.

            گفت: اما بيابان هي، بيابان طي، سنگ سلامت، ناخون ملامت، مي‌زد و مي‌آمد. خرخر دستاس، جرجر كرباس، تلخي تنباكو، شيريني خرما، پهني آسمان، درازي ريسمان. گفت به برجها قطار قطار، به كنگره‌ها حصار حصار. پدر موش، مشله (چرخ كه بدان تار پيچند) مي‌كرد، مادر موش توته (نيچة تارپيچي) مي‌كرد و چوچه موشك روده مي‌كرد. كيك صرافي مي‌كرد، پشه خياطي مي‌كرد و گرگ خراطي مي‌كرد.

            گفت:‌ رفتم به حوض كرباس، به خانة ملاعباس، خوردم نان و ماست، امشب دروغ گفتن نوبت ماست.

            گفت:‌ پادشاهي بود در يمن، دختر خود داد به من، من شدم داماد او، او شد خسر من.

            گفت: رفتـم بـه سيستـان، پـدر لعـنـت         دختر خود از  من پس ستاند.

            گفت: چند چيز است كـه مـي‌آرد بــار       نـارنج و تـرنج و بهـي‌و انـار  

            گفت: چند چيز است كه نـمـي‌آرد بـار       بيد و پـده و سرو و سفيـدار

            گفت: چند چـيـز است بـه نزد‌ گشـنـه         فطـيـر گــرم و ‌آب چشـمـه

            گفت:‌ چندچيزاست‌كه‌مردرا‌ مي‌كندرنجور              آب آفـتـابـه و گـرد انگـور

            گفت: چند چيز است‌كه ‌مي‌كنـد نـارو       كل‌كردن‌‌و‌‌پل‌كردن‌‌وكافردرو

            گفت: چند چيز است بـه نـزد بـنـگـي         كشمش سبـز ونقل فـرنگـي

            گفت: چند چيز است بـه نــزد گـــدا         كچكـول گدايي ونان درسرا

            گفت: چند چيز است كه دل را مي‌كند بيمار

كاوكاوسك، عرعر خروجرت وفرت قرضدار

گفت‌:چند‌چيزاست‌كه‌دل‌را مي‌كندرشيد      گوشت‌شيشك‌،محبوب‌خوب‌وسايه‌بيد

گفت: چندچيز است‌كـه نمـي‌آرد بـار    

   در سـايـة زلف يارتنبـاكـو بـه كـار

گفت هروعده كه ميـل چلـم كـردي           

  چهـچـه زن كه زود زود چلـم بـيـار

گفت سخني مي‌رود زمن كـن گـوش           

  اگـرعـقـل داري زود بكـن خـاموش

سـرهــر بــاغ را تــويــي غنـچــه           

    سـرهـر گنـج را تـويـي سـر پـوش

گفت‌: اما‌سال وماه تنگ وننگ آمد وتنبان شتر به پاي كره خرتنگ آمد

عكه مي‌گفت:‌ زاغچي‌،‌ گوساله درقفس پيش نيايي كه تو را شاخ مي‌زند.

اما راويان اخباروناقلان آثار ومحدثان شيرين وشكر گفتار، چنين روايت كردند كه درايام قديم يك پادشاهي بود كه اورا پادشاه عرب مي‌گفتند.(1) خواهرصاحب صورتي و صاحب جمالي داشت( صنم بي‌بي) (‌ثبت كننده مي‌گويد در روايت نبي گاديوان اين نام نيست و من آن‌را از روايت مادرم به استناد اين ابيات آورده ام‌:‌  

صنم بـي‌بـي نـومـي يـو       سي‌سير نقره‌خزوني يو

عرب‌بچه غـلـومـي يـو          بـيـا نـازك مغـل مـن)

و يك قصرتنهايي داشت كه چهل دختر خونه (در) خدمت آن بود. روز از بين روزها، روي خود را به دخترهاي خانه كرد وگفت:‌ برخيزيد و عكس‌هاي خود را بگيريد‌كه من عكس‌هاي شما را تماشا مي‌كنم. دخترها برخاستند و در پشت پرده رفتند و عكس‌هاي خود را گرفته آوردند و به سر زانوي بي‌بي خود بگذاشتند و او عكس‌ها را تماشا كرد.

            دخترهاي خانه گفتند كه اي بي‌بي چه مي‌شود كه شما هم عكس خود را بگيريد كه ماهم تماشا كنيم. دختر از جاي خود برخاست و در پشت پرده رفت و عكس خود را بگرفت و به دست دخترهاي خانه داد و آنها عكس او را تماشا كردند و به سر زانوي بي‌بي خود بگذاشتند. يكرون (يك مرتبه) باد گردپيچ كرد و عكس دختر را در هوا بلند نمودو در بين راه در پيش‌روي يك سوداگر باشي انداخت. سوداگرباشي كه عكس را ديد، از اسپ خود پياده گشت،‌ ديد كه عكس خواهر پادشاه عرب است. فوري عكس را در جيب بغل خود پنهان كرد و اسپ خود را سوار شد و سر در بيابان گذاشت. خواري و مشقت مي‌‌كشيد تا رسيد به شهر پادشاه مغل.

            سوداگرباشي شترها را بر شترخانه برد و مالهاي خود را در اتاقها چيد، يك بار نفري از طرف پادشاه مغل آمد و گفت: اي سوداگرباشي برخيز كه تو را پادشاه خواسته است. سوداگرباشي از جاي خود حركت كرد و در حضور پادشاه مغل آمد و دست به‌ سينه‌كرنش‌كرد و خود را به خاك انداخت و گفت:‌

- اي پادشاه قبلة عالم! چه مي‌خواستي؟ پادشاه مغل گفت كه در شهر ما سد(رسم و عرف) است كه هر سوداگري كه به شهر ما بيايد،‌ براي ما چيزي تحفه مي‌دهد،‌ حالا تو چه براي ما آورده اي؟ سوداگر باشي گفت:

            - اي قبلة عالم مه چيزي لايق پادشاه نمي‌بينم، اين مال من و اين شما. هرچه مي‌خواهيد به‌دست خود بگيريد. پادشاه گفت: هرچه كه مي‌دهي، بايد به‌دست خودت بدهي. سوداگرباشي به چرت شد كه يك مرتبه عكس به يادش آمد. عكس را از بغل خود كشيد و به سر زانوي پادشاه گذاشت و گفت كه برگ سبز است و تحفة درويش. عكس را كه پادشاه ديد،‌ به يك دل نه به صد دل به آن عاشق شد. پادشاه گفت كه اي سوداگرباشي! گفت: بلي. گفت كه عكس را براي من دادي بايد صاحب آن را براي من پيدا كني و بياوري.

            سوداگرباشي گفت كه اي قبلة عالم،‌ اين عكس خواهر پادشاه عرب است. امروز تو پادشاهي و سپاه داري و لشكر داري و زور و قوت داري، مي‌‌تواني خواهر او را بگيري. پادشاه با خود گفت كه راست مي‌گويد. وزير را طلب كرد و گفت:

- اي وزير! سپاه و لشكر را لكه (جمع) كن كه به شهر پادشاه عرب مي‌رويم. وزير فوراً‌ طبل‌چي را طلب كرد و سپاه و لشكر را جمع نمود و راه شهر عرب را در پيش گرفتند و خواري و مشقت مي‌كشيدند و مي‌‌رفتند،‌ تا چند شبانه روز راه رفتند تا به نزديك شهر پادشاه عرب رسيدند. در شهر پادشاه عرب، ديده‌بانها در سر دروازه نشسته بودند و راه را نگاه مي‌كردند. ديدند كه از طرف قبله زمين گرد و خاك به هوا بالا شده و سپاه و لشكر زيادي به طرف شهر مي‌آيد. ديده‌بانها دويده پيش پادشاه آمدند،‌ او را خبر كردند و گفتند:

- اي پادشاه بدان و آگاه باش كه از طرف قبله يك سپاه گراني مي‌آيد. پادشاه امر كرد كه بدويد و دروازه‌ها را بسته كنيد و خندق‌ها را آب پر كنيد. خدمتي‌ها دويده رفتند، دروازه‌ها را بسته كرده و خندق‌ها را پرآب كردند كه يك مرتبه سپاه و لشكر پادشاه مغل به مثل مور و ملخ گرداگرد شهر را گرفتند و تجيرهاي خود را برپا كردند. پادشاه مغل نامه نوشت كه اي پادشاه عرب بدان و آگاه باش كه منم پادشاه مغل و به خواستگاري خواهر تو آمده ام. اگر به رضا و رغبت به من بدهي خوب تا خوب و اگر نمي‌دهي، تا خاك شهر تو را به توبره نكشم، نمي‌روم.

پادشاه عرب كه نامه را خواند، تمام لشكر و سپاه را طلب كرد و گفت: اي برادرها شما چه مي‌گوئيد؟ لشكر و سپاه گفتند: ما هستيم عرب و او است مغل. ما خوش نيستيم كه دختر را مغل‌ها ببرند. تا يك چكه خون داشته باشيم، در ركاب تو مي‌دهيم. پادشاه عرب كه اين گپ را شنيد، دل‌جمع شد و امر كرد كه دروازه‌ها را،‌ باز كنند و خندق‌ها را خشك سازند. دروازه‌ها را وا كردند و خندق‌ها را خشك ساختند،‌ ميدان‌هاي جنگ را آراسته كردند و چند شب و روز جنگ و مقدمه بود و از كشته پشته مي‌ساختند. خون به مثل آب به هر طرف روان بـود تـا آخر لشكر و سپاه عرب شكست خورد و رو به گريز نهاد. خواهر پادشاه عرب كه دم كلكين نشسته بود و تماشا مي‌كرد، با خود گفت:

- اي دل غافل! اين دم و اين ساعت لشكر مغل به شهر مي‌ريزد،‌ برادرم را مي‌كشد و مرا هم مي‌برد. بهتر همين است كه خودم برخيزم و بروم. چادر را به سر كرد و آمد به در تجير پادشاه مغل ايستاد و گفت: اي پادشاه مغل از يك چكه خون برادرم چه مي‌شوي؟‌ اگر پادشاهي مي‌خواهي، پادشاهي. اگر دولت مي‌خواهي، دولت. پادشاه مغل گفت:

- من نه پادشاهي مي‌خواهم و نه هم دولت، من ترا بكار دارم. دختر گفت: مرا كه بكار داري،‌ جلو شو كه برويم. فوراً دختر را به كجاوه سوار كردند و طبل بازگشتن را زدند و پس گشتند، تا رسيدند به شهر خود. پادشاه مغل قاضي و مفتي را طلبيد و دختر را به خود نكاح كرد و قصر باصفايي به او ساخت. دختر از پادشاه حامله شد و نه ماه و نه ساعت و نه دقيقه آن تكميل شد تا اينكه خدا براي او دختري داد. دختر يك روزه شد و دو روزه شد و دوساله شد تا رسيد به سن دوازده سالگي. (2)

يك شب كه پادشاه مغل به قصر خود آمد دخترش گفت: اي بابا! گفت: بلي. گفت: بايد به مثل قصر خود براي من هم يك قصر بسازيد. پادشاه گفت: به‌چشم. صبح كه آفتاب سرزد پادشاه نقشه‌‌كش‌ها را طلبيد، نقشة آن قصر را آماده كردند و قصري ‌بـراي ‌او ساختند. قصر كه تكميل شد، پادشاه به دختر خود گفت:

- اي بابا قصر تو را ساختم، مي‌روي خوب تا خوب و اگر نمي‌روي خوب تا خوب. دختر از جاي خود حركت كرد، آمد در قصر خود گردش كرد و ديد كه قصر تكميل شده و تمام مأكولات كه بكار است، در آن موجود است. دختر مغل همراي چهل دختر خانه به قصر جابجا شدند، هر روز جمعه دايره را مي‌چلافت (مي‌گرفت) و دايره زده، رقصيده در باغ گردش مي‌كرد. چند وقت كه گذشت آوازة مقبولي دختر به تمام دولت و ولايت‌ها تنك(پهن، منتشر) گرديد و از هر طرف كه شاهزاده‌ها خبر مي‌شدند، با دولت بي‌اندازه به خواستگاري مي‌آمدند و از دم قصر تا دم باغ، دو رخه به مثل يك رسته كپه‌هاي(خانه‌هاي) از ني براي خود مي‌ساختند و يكجا چرس و قمار و ترياك خود را مي‌زدند و منتظر بودندكه روز جمعه مغل‌دختر تير شود و او را ببينند.

            خبر از اينها بگذار و از مغل‌دختر بشنو كه يك روز در قصر خود نشسته بود، روي خود را به كنيزها كرد و گفت: اي كنيزها برخيزيد و عكس‌هاي خود را بگيريد كه من عكس‌هاي شما را تماشا كنم.

            كنيزها برخاستند و عكس‌هاي خود را بگرفتند و به سر زانوي بي‌بي خود بگذاشتند. دختر كه عكس‌ها را تماشا كرد، به دست كنيزها داد. دخترهاي خانه گفتند كه اي بي‌بي جان چه مي‌شود كه شما هم عكس‌هاي خود را بگيريد كه ما هم عكس‌هاي شما را تماشا كنيم. دختر از جاي خود برخاست و عكس خود را گرفت و به دست كنيزها داد. كنيزها كه عكس را تماشا كردند، در سر زانوي بي‌بي خود گذاشتند كه يك مرتبه باد عكس او را حركت داد و آورد در كوهي انداخت.

            از كجا كه يك پيرمرد خميده قامت، دوتا چاروا(چهارپا) را همراه دو تناب برداشت و به كوه رفت كه براي خود هيزم بيارد.

            بابه پيرمرد كه به كوه رفت،‌ چشم آن به عكس افتاد. از خر پياده گرديد و عكس را برداشت و تماشا كرد كه يك مرتبه تير عشق مغل‌دختر در صدف سينة او خورد و از پشت آن بدر گرديد.

            پيرمرد خر و تناب را رها كرد و گفت: هو يا من هو و در كوه سربالا گرديد و رفت. هر زماني كه پيرمرد را گرسنگي غلبه مي‌كرد، عكس را از بغل مي‌كشيد و تماشا مي‌‌نمود و تا يك هفتة ديگر ميل آن به غذا نمي‌شد.

            پيرمرد را در گردش بگذاريد و چند كلمه از پادشاه عرب گوش كن كه ديقيت براي آن رخ داد و رو به وزير خود كرد و گفت: اي وزير! گفت: بلي.

            - لشكر و سپاه را لكه (جمع) كو كه به شكار مي‌‌‌رويم. فوراً لشكر و سپاه را جمع كردند و خيمه و خرگاه بكندند و به ميدان شكارگاه آمدند و تجيرهاي خود را به پا ساختند. پادشاه هرچه كه گردش كرد يك گنجشك به گير آن نيامد، روي ناآميد پس گشت و تمام وزيران و وكيلان هم به دنبال او مي‌آمدند. زمان برگشتن يك مرتبه چشم پادشاه به بغل كوه افتاد، ديد كه سياهي در بغل كوه جل‌جل مي‌زند. پادشاه روي خود را به وزير كرد و گفت:‌ اي وزير! گفت: بلي. گفت: تو اينجا سپاه و لشكر را نگهدار كه من در بغل كوه يك سياهي مي‌‌بينم و آنجا مي‌روم، بلكه يك آهويي يا نخجيري به گير ما بيافتد كه دست خالي به شهر نرويم. وزير گفت: به چشم. سپاه و لشكر را  نگاه داشتند و پادشاه همراه تمام كرسي نشينان به بغل كوه آمدند. پادشاه ديد كه پيرمردي در بغل كوه بالا مي‌شود. نزد او كه رسيد از او پرسيد:‌ اينجا چه مي‌‌كني؟

پيرمرد گفت:‌ من آدمي هستم شير خام خورده ام و همه جا مي‌‌گردم.

پادشاه گفت: به اين كوه كه تنها مي‌گردي، بي مطلب نمي‌گردي. پيرمرد گفت: نه هيچ مطلبي ندارم. پادشاه امركرد كه پيرمرد را بپالند. چون پاليدند، عكس را از بغل او بيرون كردند و به دست پادشاه دادند. پادشاه كه عكس را ديد گفت: اي بابا اگر همين عكس را به من بدهي يك جفت گاو زمين (معادل صد جريب زمين) همراه يك جفت گاوبند براي تو بخشش مي‌دهم. پيرمرد گفت: اگر تمام عالم را به من بدهي عكس خود را به تو نمي‌دهم. پادشاه غضب شد و خود را معرفي كرد،‌ پيرمرد كه گپ را فهميد دست و پاچه شد و از پادشاه معذرت خواست.

پادشاه عكس را گرفت و به اسپ خود سوارشد و همراه لشكر و سپاه به شهر آمد به قصرخود رفت.

عكس را ازجيب خود بيرون آورد و نگاه مي‌كرد كه يك مرتبه بچة‌ آن از در درامد. چشم پسرپادشاه كه به عكس افتاد، عكس را از پدر گرفت و تير عشق مغل‌دختر برصدفك سينه آن خوردكه از پشت آن بدرگرديد.

عرب‌بچه به پدرخود گفت كه اي بابا بايد اين عكس را به من بدهي. پادشاه گفت: اين عكس به‌دست يك پير مردي بود و دركوه مثل غول بياباني مي‌گشت. من هم نمي‌دانم كه صاحب آن كيست و دركجاست.

عرب‌بچه گفت: اگر صاحب آن را پيدا مي‌كني خوب تاخوب و اگر نمي‌كني، خودم دنبال صاحب آن مي‌روم.(3)

پادشاه گفت‌:‌ اختيار خودرا داري. عرب‌بچه كه اين گپ را شنيد به طويلة‌ اسپها آمد ويك اسپ جانانه را گرفت وتنگ اسپ  رامحكم كرد وخورجيني را برداشت وپاي درركاب اسپ گذاشت وخداي را به يگانگي ياد كرد و راة‌ قبله زمين را درپيش گرفت‌.خواري ومشقت مي‌كشيد تا اين كه اسپ ازپا افتاد ودست وپاي عرب‌بچه ازگرسنگي وتشنگي به لرزه افتاد و قوت زندگي ازجان او رفت‌.

عرب‌بچه با خود گفت: اي دل غافل بهتر است كه به سر بلندي بالا شوي.بلكه يك كوچ مالداري ويا آبداني بيني‌. به صد خواري  به سر كوه بالا شد‌، اما نگاه كرد هيچ آبداني نديد. چون قدرت پايان شدن را نداشت، مجبور شده خورجين را بر سر دل خود بسته كرد و خود را از سر كوه لول داد و در بين يك جر بي هوش افتاد‌.

از قضاي فلك چوپاني رمه را ازآن سو مي‌آورد. چشمش در بين جر افتاد،‌ ديد كه يك چيز سفيد مي‌زند‌. دويده آمد، ديد كه جواني در ميان جرافتاده و خورجيني سر دل آن بسته است‌. چوپان دست خود را در خورجين زد كه پر از لعل و جواهر است‌. چوپان باخود گفت كه يك تياق (چوب دست چوپان) چوپاني به نيم سر آن مي‌زنم و نفس نيم كالة‌ آن‌را خلاص نموده‌، خورجين را گرفته مي‌روم و براي خود دهقاني مي‌گيرم‌. تياق را بالا نمود كه بزند كه يك مرتبه رحم خدا بر دل آن افتاد و باخود گفت كه اي دل غافل به خاطر دو قران جيفة ‌دنيايي تو چگونه جواني را ازپا مي‌اندازي‌؟ فوراً عرب‌بچه را به شانة‌ خود كرد و به نزد مادر خود آمد و گفت: اي نه‌نه! مادرش گفت:‌ جان نه‌نه. گفت:‌ هر دوستيي كه داري به حق من نكن و به حق برادر من بكن. به مادر خود هدايت داد كه اگر برادر من دوتاري مي‌خواست و يا دايره اي فوراً براي او آماده كني. پيرزال چيزي آماده كرد و در حلق آن ريخت،‌ همين كه بوي طعام به عرب‌بچه رسيد از جا برخاست و نشست و شكم را سير كرد. پيرزال به عرب‌بچه گفت كه اي مادر برادر تو به من تأكيد كرد كه هرچه خواسته باشي به تو بياورم. حالا براي تو چه بياورم؟ عرب‌بچه گفت:‌ من به همين عكس عاشقم،‌ اگر صاحب آن را به من نشان بدهي خوب مي‌شود. پيرزال گفت كه من زن هستم و در خانه،‌ چي مي‌دانم كه صاحب اين عكس كيست. برادر تو در كوه‌ها و ملك‌ها زياد گشته،‌ شايد كه خبر داشته باشد. عرب‌بچه كه اين گپ را شنيد، فوراً‌ لباس پادشاهانه را كشيد و لباسي چوپاني را به بر كرد و پيش چوپان آمد.

عرب‌بچه براي چوپان گفت:‌ اي لالا! گفت:‌ جان لالا. گفت:‌ اگر صاحب همين عكس را به من نشان بدهي خوب است. چوپان كه عكس را ديد گفت: صاحب آن عكس همين‌جاست و آن قصر از صاحب اين عكس است و اين عكس هم از مغل‌دختر مي‌باشد. عرب‌بچه كه اين گپ را شنيد بسيار خوش شد و شكمبة‌ گوسفند را گرفت و سر چشمه آورد و پاك كرد و شست و چپه كرد و به سر خود كشيد و دستار خود را محكم بسته كرد.

عرب‌بچه راه قصر دختر را در پيش گرفت. به مقابل قصر آمده ديد كه تمام شهزاده‌ها براي خود كپه‌هايي(خانه‌هايي خسي) ساخته اند و يك بيروبار و غالمغالي است كه خدا مي‌داند. عرب‌بچه كه اين صحنه را ديد به چرت رفت كه چه كار كنم. يك مرتبه نظر آن به يك كل افتاد كه براي خود كپه يي ساخته است،‌ با خود گفت كه جاي من هم در اتاق همين كـل است. آمـد بـه در اتاق كل و گفت: اسلام و عليكم. كل گفت: وعليكم. گفت: مانـده نباشي؟ گفت:‌ زنده باشي.

عرب‌‌بچه گفت كه مهمان مي‌خواهي؟ كل گفت: مي‌خواهم. عرب‌بچه به كپة كل داخل شد و تا نيمه‌هاي شب باهم نشستند. آخر عرب‌بچه روي خود را به كل كرد و گفت: بخيز قوت لايموتي داري بيار كه بخوريم. كل گفت كه امشب هيچ چيزي نمانده كه به تو بدهم، فردا انشاءالله ترا سير مي‌كنم. عرب‌بچه گفت:‌ البته غذاي صبح تو از يك طرفي مي‌آيد؟‌ كل گفت:‌ همين جوانهاي را كه قمار مي‌زنند و غالمغال مي‌كنند مي‌بيني. گفت: بلي. گفت: صبا جمعه است و مغل‌دختر مي‌آيد كه به باغ خود برود و گردش كند. چشم جوانان كه به دختر بيفتد همگي بي‌هوش‌ مي‌شوند و ديگهاي گوشت و پلو آنها مي‌ماند و من همة‌ آنها را مي‌آورم و در تغارة مي‌اندازم و تا هفتة‌ ديگر خوراك من همين است. هرچه كه مي‌خواهي صبا بخور. عرب‌بچه شب را با گشنگي به صبح رساند و سر صبح كه آفتاب نيش زد مغل‌دختر همراه چهل دختر خانه از قصر خود بيرون شده، دايره زده و رقصيده آمد و به باغ خود رفت. جوانان كه مغل‌دختر را ديدند،‌ همه بي‌هوش افتادند. كل روي خود را به عرب‌بچه كرده و گفت: بخيز. گفت: چه كار كنيم؟ گفت:‌ ديگهاي گوشت و برنج را بياوريم. عرب‌بچه فوراً‌ ازجاي خود بلند شد و همراه كل چند ديگ گوشت و برنج را آورد و به خوردن مشغول شدند. عرب‌بچه كه چند لقمه خورد روي خود را به‌طرف كل كرد كه اي كل. گفت: چه مي‌گويي؟ گفت:‌ بيا كه همراه به باغ مغل‌دختر برويم. كل گفت:‌ برو مردكة‌ بيكاره به رد كار خود. اين باغ از مغل‌دختر است، پرنده نمي‌تواند كه پر بزند. عرب‌بچه گفت:  اگر نمي‌روي من خودم مي‌روم. كل گفت:‌ تو كه مي‌روي اختيار خود را داري. عرب‌بچه از اتاق كل برامد،‌ به پشت باغ آمد و از ديوار باغ بالا شد و آنجا نشست.(4) ديد كه مغل‌دختر بالاي چپركت لنگ بالاي لنگ انداخته و چهل دختر خانه در كنار آن بازي مي‌كنند. دل عرب‌بچه در جوش آمد و گفت:‌

مغل دختر تهي باغه    سر زلف‌ها پـر زاغه

ميـان دخـتـرا تـاقه   بيـا نازك ‌مـغـل من

بيـا نازك مغـل من    بيـا خـرمـن‌ گل من

(نسخه «ب» درديدار مغل‌دختر و عرب‌بچه درباغ اين ابيات را آورده است:

مغل دختر ميان باغه    سر و زلـفش پـرزاغه

عرب بچه به او داغه   مـيــان دخـتـرا طاقه

بيـا نـازك مغـل من بيـا خـرمـن‌گـل من

اگر‌خواست‌خداباشه               مغل بيمن‌رضاباشد‌.)

عرب‌بچه كه بيت‌ها را گفت،‌ يك مرتبه نظر مغل‌‌دختر به آن افتاد و ديد كه كسي سر ديوار باغ نشسته است و بيت مي‌خواند. دختر روي خود را به كنيزها كرد و گفت: بدويد و شخصي را كه سر ديوار بيت مي‌خواند كش كرده بياوريد. چندتا از كنيزها خيز كردند كه او را بگيرند و بياورند.(درنسخة «م»چنين است‌:‌وقتي عرب‌بچه درباغ بيت مي‌خواند‌، كنيز خبر را به مغل  دختر مي‌برد ومي‌گويد كسي بيت مي‌خواند ونام تو را مي‌برد‌.مغل‌دختر مي‌گويد‌:‌بياوريد.كنيزصدايش كرد‌.بچه هرچندكرد‌، راه قصر را نيافت واين بيت را خواند:‌

مـغـل جـانــم گـل زنـبـق  به دورباغوت هست خندق

عرب‌بچه‌كه‌كاروش سخت      بـيــا نــازك مـغـــل من

            دختر به كنيز گفت بدو كه راه را نيافت)

عرب‌بچه خود را از ديوار پايين انداخت و آنسوتر رفت و باز دوباره به سر ديوار بالا شد دل آن در جوش آمد و گفت:

مغل ‌دختر هيكل  دار              تكيه‌كرده به‌آن ديوار

عرب‌را ميگه‌بيتل مال              بيـا نـازك مـغـل من

بيـا نـازك مـغـل من                         بـيـا خـرمـن‌گـل من

            عرب‌بچه كه اين بيت‌ها را گفت،‌ باز نظر مغل‌دختر افتاد كه همان شخص بيت مي‌خواند. چهل دختر خانه را گفت: خيز كنيد و او را بياوريد. باز عرب‌بچه دورتر رفت و دل آن در جوش آمد و گفت:

مغل دختـر حكـم كرده                     كه چل دره روون كرده

به‌جون عرب‌ندول كرده                   بـيـا نـازك مـغــل من

بـيـا نـازك  مـغــل من                    بـيـــا خـرمن‌ گــل من

            مغل‌دختر كه بيت‌ها را شنيد با خود گفت كه مادرم هميشه مي‌گفت كه عربها ماماخيل تو اند، نكند كه همين هم از قومهاي مادرم باشد. چراكه هرچه مي‌خواند دربارة من است. كنيزها را گفت كه او را صدا كيند. هرچند صدا كردند،‌ عرب از جاي خود حركت نكرد. مغل‌دختر دست خود را به سوي عرب‌بچه اشاره كرد، كه يك مرتبه عرب خود را به كله ته انداخت و دويده به پيش مغل‌دختر آمد. مغل‌دختر روي خود را به كنيزها كرد و گفت كه اين بيچارة‌ بينوا،‌ انگور نخورده برويد كمي انگور براي آن بياريد. كنيزها رفتند و انگور آوردند و در پيش عرب‌بچه گذاشتند. عرب‌بچه يك دانه انگور به دهن خود كرد و دل آن در جوش آمد و گفت:

مغل دختر گل گلي                ميـان بـاغ انگـوري

مغل دخترتومقبولي    بيـا نازك مغـل من

بيـا نازك مغل من      بيـا خـرمن‌ گـل من

(نسخة «ب»:

مغل دختركه مغروري                 به زيـر تـاك انگوري

عرب‌ره ميگه توكوري                بـيـا نـازك مغـل من)

عرب‌بچه كه اين بيت را گفت، مغل‌دختر روي خود را به كنيزها كرد كه برخيزيد، نان را تيار كنيد كه اين بينوا هم گرسنه است. كنيزها ديگ پلو را تيار كردند و به پيش عرب‌بچه آوردند. عرب‌بچه كه يك لقمه برنج به دهن خود كرد، دل آن در جوش آمد و گفت:

مغل دختـر الـو داره  تهي ديگچه پلو داره

عرب‌بچه به‌خو داره   بيـا نـازك مغل من

بيـا نـازك مغل من    بـيـا خرمن گـل من

مغل‌دختر كه بيت‌ها را شنيد به خود آمده كنيزها را گفت‌ كه ديگ و كاسه را جمع كنيد كه اگر صداي خواندن به گوش پدرم برسد يك موي به سر من و شما نمي‌گذارد. كنيزها فوراً‌ ديگ و كاسه را جمع كردند و مي‌خواستند بروند كه يك مرتبه دل عرب‌بچه به جوش آمد و گفت:

مغل‌دخترحشركرده    مرا از باغ بدر كرده

مگر ميل ديگركرده    بـيـانـازك مغل من

بيـا نـازك مغل من    بيـا خـرمن گـل من

وقتي كه مغل‌دختر بيت‌ها را شنيد با خود گفت:‌ حالي بهتر. من كي به او دل دادم كه باز ميل‌ديگر كسي كرده باشم. روي خود را به كنيزها كرده گفت: بياييد برويم كه اينجا جاي من و شما نيست. عرب‌بچه ديد كه دختر مي‌خواهد برود، با خود گفت كه اي دل غافل حالا چاره بساز. به چرت رفت كه يك مرتبه فكري به كله‌اش پيدا شد،‌ دل خود را محكم گرفت و شروع كرد به جيغ كشيدن كه دلم درد مي‌كند.

            مغل‌دختر به دنبال  خود سيل كرد كه عرب‌بچه غلت مي‌زند و دل خود را محكم گرفته است. زياد هولكي شد و براي كنيزها گفت: برويد از علفهاي سبز و سغلي كه مي‌شناسيد جمع كنيد، جوش بدهيد كه در حلق آن بريزانيم كه مبادا بميرد و ما به بلا بيفتيم. كنيزها قدري علف را جوش دادند و مي‌خواستند كه به دهن  عرب‌بچه بريزانند،‌ اما عرب‌بچه دوا را قورت نمي‌كرد. مغل‌دختر برافروخته شد و دست خود را در بين كاسة دوا برد و قدري دوا گرفت و به دهن عرب‌بچه ريخت. عرب‌بچه دست او را تا ساعد ليسيد و دواها را بخورد. بعد از آن برخاست و به جاي خود بنشست كه يك مرتبه دلش در جوش آمد و گفت:

مغل دخترحبيب مه     بـه درد دل طبيب مه

خـدا‌كرده نصيب مه  بيـا‌ نـازك مغـل من

بيـا نـازك مغل من    بـيـا خـرمن‌گـل من

(نسخة «ب»:

مغل دختـر هـوا داره            بـــه درد دل دوا داره

به كـار مـا صفـا داره             بـيـانـازك مغـل من

اگرخواست‌خدا ‌باشه  مغـل بيمن رضا باشه

مغل‌دختر مي‌بيند كه عرب‌بچه مريض نبوده و بهانه كرده است‌. قهر مي‌شود و به دختر‌ها مي‌گويد كه او را از باغ بكشند‌، وقتي كه او را از باغ بيرون مي‌كنند، ‌مي‌خواند:

مغل دختر حشر كرده                مـره‌ اي‌باغ بـدر كرده

دلش ميل ديگـر كرده               عرب را دربـدر كرده

بعد از خارج شدن عرب‌بچه‌، مغل‌دختر خود به تعقيب او مي‌برايد و ابياتي را مي‌خواند تا عرب‌بچه برگردد:

عـرب‌بچـه گـل ماشي                بلنـد بـالا قلـم قاشي

به‌يك لحظه نمي‌باشي                 بيـا نـازك مغـل من

قـد بلنـد الف  نـمــاتــه صدقـه                  دنـدان در صـدف نماتـه صدقـه

پيش‌چه‌كسي‌تو‌مي‌روي‌خفه‌كنان      جـاي قـدم و نشان پاتـه صدقه)

مغل‌دختر بعد از شنيدن بيت‌‌ها با چهل دختر خانه، از باغ بيرون شد و به قصر مادر خود رفت. عرب‌بچه هم به اتاق كل رفت. مغل‌دختر به مادر خود گفت: مدام به من ‌مي‌گفتي كه عرب‌ها ماماخيل تو هستند،‌ امروز يك كل بيتل مال آمده،‌ هرچه مي‌خواند در بارة عرب‌ها است. مادرش گفت كه كجا رفت. مغل‌دختر گفت كه به اتاق يك كل داخل شد. مادرش كه اين گپ را شنيد فوراً  نفر خدمت خود را صدا كرد و گفت: بدو نفري را كه به اتاق كل است با خود بيار. نفر خدمت دويده آمد و به عرب‌بچه گفت: برخيز كه بي‌بي من ترا صدا مي‌كند. عرب‌بچه كل را براي نفرخدمت، ضامن داد كه فردا مي‌آيم و خودش به خانة‌ پيرزال آمد. لباس پادشاهانه را پوشيد و تا به صبح از شوق زياد،‌ مار و مور را خواب برد اما او را خواب نبرد.

            صبح كه آفتاب برامد و عالم روشني شد، اردلي(سرباز) دنبال عرب‌بچه آمد و او را گرفته با خود به قصر برد. به مجرد كه چشم عمة آن به عرب‌بچه افتاد، او را شناخت و همراه او خوش‌آمديي چسپي كرد، اما عرب‌بچه بهرسو نگاه مي‌كرد كه مغل‌دختر را ببيند. وقتي كه مغل‌دختر از پشت پرده بچه را ديد، حيران ماند و با خود گفت: جوان همان جوان است اما امروز لباسهاي خود را اليش(بدل) كرده است. از پشت پرده بدر شد، حمايل‌هاي كه به گردن او بود، شرنگس‌كرد. عرب‌بچه‌كه صداي‌ شرنگس‌ حمايل‌ها را شنيد، دل آن به جوش آمد و گفت:

مغل دختر زجا خيزه      حمايل‌هـا فـرو ريـزه

مگر خون عرب ريزه     بـيـا نـازك مغـل من

بـيـا نـازك مغـل من    بـيـا خـرمن‌ گــل من

مغل‌دختر كه بيت‌ها را شنيد، دست و پاچه شد. دست خود را درازكرد، گوشة گليم را گرفت و تكان مي‌داد. عرب‌بچه كه اين صحنه را ديد، دل آن به جوش آمد وگفت:‌

مغل‌دختـر تهي خانه               گليم‌بادست ميگلانه

عرب راكرده ديوانـه             بيـا نـازك مغـل من

بيـا نـازك مغـل من  بيـا خـرمن‌گــل من

چشم مغل‌دختر كه به عرب‌بچه افتاد، تيرعشق بچه به صدفك سينة‌ آن خورد كه از پشت آن بدرگرديد و به يك دل نه، ‌صد دل عاشق آن شد. مادر دختر كه رموز فهم شد، عرب‌بچه را گفت‌:‌ سر پادشاه مغل همين است كه هركس چهل شتر دولت به يك قد وبه يك قامت،‌ به يك چهره وبه يك اندام و به يك دندان بياره‌، دخترخودرا به او مي‌دهد‌. اگرتوهم عاشق دخترم هستي‌، بايد كه  همين كاررا انجام بدهي‌. عرب‌بچه از عمه‌اش پرسيد كه آيا تا به حال كدام شخص ديگري هم حاضرشده كه اين شرط را قبول كرده باشد؟ عمه‌اش گفت كه بلي. يك نفر بنام پلشتغه ( فرد زشت وبد قواره ) سه روزپيش شرط را قبول كرد وبه دنبال چهل شتر دولت رفت.

[نسخة‌ «ب»‌: ‌بچه پادشاه غجرآمده بود‌، و نسخة «م»: بچه پادشاه زنگبارآمده‌، مره نكاح كرده مي‌بره‌.عرب‌بچه مي‌گويد:‌

دوصد‌گـلــه شـتــر دارم      دوصد ساربان خوش دارم

اگـر امـر خـــدا بـاشــه      صبايوش ميل جنگ دارم

بعد مغل مي‌گويد‌: ‌توروق ماديانه مره سوارشو وبرو به 20 روز مي‌بره و20 روز مياره‌. ازين جا توروق ماديانه گرفت و برامد‌.

نسخة‌ «ر»: براي مغل‌دخترخواستگارها از كافرستان مي‌آيد.آنان قلين يامهر فراوان وعده مي‌دهند.عرب‌بچه هم خواستار مغل‌دختر مي‌شود و مي‌سرايد:

مغل جـانان‌گل هـاشم                       سراپـايـش از ابـريشم

خريدارش‌‌خودم مي‌شم                     بـيــا نـازك مغـل من

بـيـا نـازك مـغـل من                       بـيــا خـرمن گـل من]

            عرب‌بچه كه اين گپ را شنيد، دود ازدماغ او بيرون شد و از جاي خود برخاست. دعاي خيري از عمة خود گرفت و سر در بيابان گذاشت و خواري و مشقت مي‌كشيد و مي‌رفت، تا چهل شتر دولت بيارد و به پيشكش دختر بدهد و مغل‌دختر را ببرد‌.

            كوتاهي گپ كه عرب‌بچه‌، شب را شب ندانست و روز را روز، تا اين‌كه به شهر پدر خود رسيد و به پدرخود نامه نوشت كه اي پدر مهربان‌، بدان وآگاه باش كه من به نزديك شهر رسيدم. پدر آن كه واقف شد، فوري سپاه و لشكر را جمع كرد و توپ‌هاي شاديانه زد و پسرخود را به شهر آورد.

شب هنگام نان خوردن پدرش پرسيد كه اي فرزند، گپ از چه قرار است؟ عرب‌بچه موضوع را ازسر تاپا به پدرش قصه كرد. پدرش فوري چهل شتر دولت به يك قد‌، به يك چهره‌، به يك اندام وبه يك دندان باركردوبه دست داروغه داد كه به شهرمغل‌دختر ببرد‌. عرب‌بچه هم همراه پدرخود به اسپها نشستند وراه قبله زمين را درپيش گرفتند وآمدند تا به سر دو راهي رسيدند. پادشاه عرب براي بچة‌خود گفت كه  امشب را درهمين جا سپري مي‌كنيم وصبح حركت مي‌كنيم. هرچند عرب‌بچه تاكيد كرد كه بايد حركت كنيم، پدرش قبول نكرد. شترها راخواب دادند و بار و بندل را پائين كردند و شب را در سر دوراهي سپري‌كردند. فردا كه آفتاب نيش زد و عالم روشن شد، عرب‌بچه به پيش اسپ خودآمد وباخودنيت كرد كه اگر تادم چاي خوردن‌، ‌اسپ من تمام علف‌هاي چهار طرف ميخ خود را خورد، مغل‌دختر را من مي‌برم و اگر نخورد‌، مغل‌دختر را پلشتغه مي‌برد.

عرب‌بچه به چاي خوردن رفت ووقتي پس برگشت‌،‌ ديدكه چند گرگ اسپ او را پاره پاره كرده است وهي استخوان‌هاي اسپ اورا مي‌كروچند (مي‌جوند). دود ازدماغهاي عرب‌بچه بيرون شد ودل آن درجوش آمد وگفت:‌ 

 

از اي پشتـه بـه اي ‌پشته                     كره ماديونه‌گرگ‌كشته

مگـر بخت عرب گشته                        بـيـا نـازك مـغــل من

بـيـا نـازك مـغــل من                     بـيــا خــرمن ‌گــل من

[نسخة «ب»:‌

ازي پشتـه بــه او پشتـه                     تروق ماديانه‌گرگ‌كشته

نسخة‌ «م»‌: عرب‌بچه يك اسپه گرفته آمد‌، نزد اسپ گرگ خورده وگفت:

كجـاستي اي بـرار من                      خلل كردي بـه كارمن

كه كارمن به دورافتاد                        بـيـانـازك مغـل من]

پدر عرب‌بچه كه از موضوع واقف شد به پسر خود گفت كه اي بابا! غم مخور كه بخت مرد همراه مرد است.

            عرب‌بچه گفت: حالا كه بخت من برگشته،‌ بهتر است كه خودم تنها بروم. عرب‌بچه تك و تنها با پاي پياده رو به صحرا گذاشت و به طرف قبله‌زمين حركت كرد تا رسيد به شهر پادشاه مغل. وقتي كه عرب‌بچه به شهر آمد واقف شد كه پيش از او پلشتغه،‌ چهل شتر مال و دولت روان كرده و داروغه‌ها مغل‌دختر را برده اند. اينجا بود كه دل عرب به جوش آمد و گفت:

 

مغل‌دختـر سحـر رفته     بالي(بالا)اسپ‌كهر‌رفته

ازي مـنـرل‌ بــدر‌ رفته             بـيـا نـازك مـغـل من

بـيـا نـازك مـغـل من               بـيــا خـرمن‌گــل من

 

[نسخة‌ «ر»‌: عرب‌بچه زماني مي‌رسد كه كاروان عروسي مغل‌دختر جانب كافرستان درحركت است‌. وقتي ازين حادثه خبر مي‌شود مي‌سرايد:‌

مغل جانان به‌شو رفته    قتـي‌اسپ بـيـدو رفته

ازي ملكـا بـدو رفتـه                بـيــا نازك مغـل من

بـيـا خـرمن ‌گــل من

مغل جانان سحر رفته    قـتـي اسپ كهـر رفته

ازي‌‌ملكــا‌ بــدر رفته               بـيـانـازك مـغـل من

بـيـا خـرمن‌  گــل من

نسخة‌ «م»‌: عرب‌بچه وقتي مي‌رسد كه شب عروسي مغل‌دختر است‌.با كمپير به لباس زنانه به عروسي مي‌رود‌.براي اين كه دختر را پيداكند يك بيت مي‌خواند:‌

مغـل جـانـم گـل پنبـه                      چه خسپيده نمي ‌جمبـه

عرب‌خوب است‌يا دمبه                      بـيــا نـازك مـغـل من

همديگر را مي‌شناسند‌. بغل به بغل پرساني مي‌كنند.. مادر مي‌گويد:‌ به حمام برويد‌. به حمام مي‌روند‌. همديگر را مي‌بوسند‌. مادرمغل‌دختر آمده، يك شپات مي‌زند ومي‌گويد‌: هفت شب وهفت روزشد كه مردمه كر وكور كردي‌، بخيز كه زود تر ببرمت. مغل‌دختر جيغ مي‌زند وخود را به بغل عرب‌بچه مي‌اندازد. عرب‌بچه مي‌سرايد:‌

مغل جانم گل زيره      الهي مادروت ميره

عرب‌بچه بغل گيره      بيا نازك مغل من

ازحمام بيرون‌، ‌سر زينه شدند‌،‌ دختر زلفايشه شانه مي‌كرد‌.عرب‌بچه گفت‌:‌

مغل جانم سر زينه       به مثل كبك قم چينه

سرزلفش زده شانه       عرب‌بچـه شد ديـوانه

بيا نازك مغل من

درخانه داخل شدند وشاهد‌هاي نكاح آمدند‌، ‌عرب‌بچه ازپشت درگفت‌:‌

دو تــا شاهـد ديـوانـه               يكي‌گرگ‌است‌درخانه

مغـل جـانـم نمي‌مـانـه              بـيـا نـازك مغـل من]

عرب‌بچه كه بيت‌ها را بگفت مستقيم به اتاق كل رفت و گفت: اسلام و عليكم. كل گفت: وعليكم به سلام. عرب‌بچه گفت كه اي لالا! مغل‌دختر را بردند،‌ بهتر است كه من و تو هم برويم. هردو به دنبال مغل‌دختر روان شدند،‌ تا رسيدند به سر دوراهي كه يك مرتبه دل عرب‌بچه به جوش آمد و گفت:

                 رسيديم‌ سـر‌دوراهي               مغل‌دختركدو راهي(كدام‌راه‌هستي)

خـداونـدا تـو آگاهي                   بيـا نـازك مغـل من

بيـا نـازك مغـل من                       بيـا خـرمـن‌ گـل من

[نسخة‌ «ب»‌: مادرخوانش به عرب‌بچه مي‌گويد‌:‌مغل‌دختر را پسر پادشاه قجربرده است‌. عرب‌بچه به سوي قبله مي‌رود وبه يك جنگل مي‌رسد وباكاكا كوسه روبرو مي‌شود. باهم دوست مي‌شوند. كاكا كوسه به اووعدة‌همكاري مي‌دهد وهر دو ازدنبا ل كاروان حركت مي‌كنند]

            عرب‌بچه و كل نيت كردند و يك راه را در پيش گرفتند تا رسيدند به قافلة‌ مغل‌دختر. كل به عرب‌بچه گفت كه اي برادر تو هيچ چرت نمي‌زني،‌ اما دست و پاي من از گرسنگي و تشنگي سست شده؛ چه بهتر كه يك بيتي بگويي تا مغل‌دختر يك قوت لايموتي براي ما بدهد كه بخوريم. دل عرب‌بچه به جوش آمد و گفت:

مغـل‌دخـتــر در درگـوش    سر دستم ‌ بگـيـر بفـروش

به‌نيم ‌من‌آرد وده سيرگوش   بــيـــا نـازك مـغــل من

بــيـــا نــازك مغــل من    بــيـــا خــرمـن‌گــل من

[درنسخة‌ «ر» عرب‌بچه بالباس ملنگي ازپي كاروان حركت مي‌كند‌. مي‌خواهند اورابگيرند. مغل‌دختر مي‌گويد‌:‌اوملنگ من است‌، رها مي‌كنند. عرب گرسنه مي‌شود ومي‌خواند:‌

مغل جـانـان حرحـر گـوش                 مـرا بـرده بــازار بـفــروش

به‌يك‌من‌آرد و چارپاو‌گوش     بــيـــا نــازك  مـغـــل من

بــيـــا خــرمـن گــل  من

نسخة «ب»‌: عرب‌بچه فرياد زد اگر خوردني باشد بياورد‌.

مـغـل‌دخـتـر اطلـس پـوش مـره بـرده بـازار بـفـروش

به‌يك‌ته‌نان‌ويك‌سنگ‌گوش  بـيــانــازك مــغـــل من

بـيــا خـــرمــن گــل من

اگـر خواست خـدا باشـد      مـغـل بـر مـن روا بـاشد]

            مغل‌دختر كه صداي خواندن را شنيد دلش زنده گشت و باخود گفت كه عرب‌بچه گرسنه است. روي خود را به دخترهاي خانه كرد و گفت كه چيزي خوردني و نان كه داريد براي همين مسافر بدهيد كه از دنبال مي‌آيد. دخترهاي خانه كه از موضوع واقف بودند، فوري كمي كيك و كلچه به دستمالي بسته كردند و در بالاي خاشه‌ها انداختند. عرب‌بچه و كل كيك و كلچه‌ها را برداشتند و به دنبال مغل‌دختر به راه افتادند.

            كوتاهي سخن كه مغل‌دختر به نزديك شهر پلشتغه رسيد، باخود گفت كه‌اگر‌من را به‌شهر ببرند،‌خدا مي‌داند‌كه عرب‌بچه را ببينم يا‌ نه. بهتر همين‌است ‌كه امشب همين‌جا تير كنيم. داروغه‌هاي او كه يكي كر و ديگري گنگ بود،‌ شترها ‌را ‌خواب دادند‌و تجيرها را برپا‌كردند‌و مغل‌‌دختر هم ‌به ‌تجير‌خود ‌رفت.

            نيمه‌هاي شب كه شد عرب‌بچه خدا را ياد كرد و به طرف تجير دختر رفت. گوشة تجير را بالا ساخت و به درون تجير رفت. گنگ كه پيره داري تجير مغل‌دختر را مي‌كرد، عرب‌بچه را كه ديد، به سوي رفيق ديگر خود كه كر بود اشاره كرد. كر خيال كرد كه گنگ برايش مي‌گويد كه بيا همراهت به درون تجير برويم. اعصاب‌ كرخراب شد و مشت را بالا كرد و به دهن گنگ‌زد. هردو رفيق به جان يكديگر افتادند و خود را آنقدر زدند كه مل‌خوني (پرخون) كردند و هركدام به گوشة رفتند. عرب‌بچه تا نيش زدن آفتاب،‌ همراه مغل‌دختر ميله و استراحت كرد. صبح كه شد عرب‌بچه به پيش كل آمد،‌ داروغه‌ها تجيرها را كندند و به طرف شهر پلشتغه حركت كردند.

            كل و عرب‌بچه به دنبال مغل‌دختر روان شدند و چند قدمي كه رفتند، كل روي خود را به عرب‌بچه كرد و گفت كه من و تو كه به شهر مي‌‌رويم هيچ پولي براي خرچ كردن نداريم بهتر است كه بيت بگويي تا مغل‌دختر براي ما پول روان كند. عرب‌بچه گفت:

مـغـل‌دخـتــر گـل آلـــو   پــدر نـالت كـج پـهـلــو

بي‌توشه‌ماند بچة‌خالو(ماما)                بـيــا نـازك مـغــل مـن

بــيــا نــازك مغــل من      بـيــا خـرمـن گــل مـن

[به خاطري پدردختر را لعنت مي‌كند كه مخالف عرب‌بچه است‌. اما درنسخة«ر»‌:  پدرمغل دختر مسلمان وطرفدار عرب‌بچه است و مادرش صنم بي‌بي طرفدار كافران. ازهمين خاطر است كه عرب‌بچه از رضايت خاطر صنم بي بي مي‌گويد‌:‌

دو اسپ دارم ويك تازي                   قتي‌خرگوش مي‌كرد بازي

صنم بي‌ بـيـركنـم راضـي                 بـيــانــازك مـغــل من

بـيــا خــرمن گـل مـن]

            مغل‌دختر كه گپ را فهميد،‌ روي خود را به دخترهاي خانه كرد و گفت: اگر چيزي پول داريد به همين مسافرها كه از دنبال مي‌آيند بدهيد. دخترهاي خانه  چيزي پول به دستمالي بسته كرده و به آنها انداختند. كل پول را به كيسه كرد و به شهر داخل شدند

[درنسخة‌ «ر»: كاروان مغل‌دختر برسرپل كافرستان مي‌رسد. عرب‌بچه خودرا زير پل مي‌رساندومي‌گويد:‌

مغـل‌دخـتــر ده سـر پــل    عـرب‌بـچـه ده زيــر پــل

عجب‌خوشخوان‌عجب‌بلبل    بـيــا نــازك مــغــل من

بــيــا خــرمـن‌گــل مـن

رسيدم برسر لنگـر       به اسم پاك پيغمبر

بيا نـازك مغل من      بيـا خرمن‌ گل من]

مغل‌دختر به قصر خود رفت. [درنسخة «پ»: مغل‌دختر قبل ازرفتن به قصر از عرب‌بچه مي‌خواهد كه يك شيشه زهر بياورد‌. عرب‌بچه مي‌آورد و به دختر مي‌دهد].

            عرب‌بچه و كل هم حيران و پريشان هرسو مي‌گشتند. كل به عرب‌بچه گفت: اي لالا. گفت: جان لالا. گفت: امشب به كجا برويم. عرب‌بچه گفت: نمي‌فهمم. كل گفت: بهتر اين است كه گاوهاي گاوچران را جمع كنيم،‌ بلكه امشب ما را مهمان كند.

            گاوهاي گاوچران را جمع كردند و به پيش گاوچران آمدند. به گاوچران گفتند: مهمان مي‌خواهي؟ گاوچران بيچاره هم كه كمي رو تنك بود گفت مي‌خواهم. كل گفت:‌ پس گاوها را راهي كن كه به خانه برويم. گاوچران گفت كه هنوز روز بلند است. كل گفت: امشب مهمان داري، اگر وقت تر به خانه بروي قيامت نمي‌شه. گاوچران گپ را قبول كرد و به طرف خانه رفتند.

مادر گاوچران كه بربر(صداي گاو) گاوها را شنيد،‌ آتشكاو را از پاي تنور گرفت و خود را بيرون انداخت و مي‌خواست به سر گاوچران بزند كه يك مرتبه عرب‌بچه پيش دويد و آتشكاو را بگرفت و گفت: چرا اين بيچاره را مي‌زني؟ مادر گاوچران گفت:‌ اين لعنتي گاوهاي مردم را وقت آورده و شيرهاي جمعه‌گي من مي‌سوزد. عرب‌بچه دست خود را به كيسه كرد و ده قران به پيرزال داد. پيرزال كه پولها را ديد گفت:‌ گاوها را يله كن، بر پدر صاحب‌هاي آن لعنت، بياييد كه به خانه برويم. عرب‌بچه و كل به خانة پيرزال رفتند و بعد از اينكه چاي و نان خوردند، عرب‌بچه به پيرزال گفت: اي نه‌نه. گفت: جان نه‌نه. گفت:‌ به اين شهر شما چگونه سروصداست؟ پيرزال گفت: معلوم است كه تو از اين سوال خود يك مقصدي داري. عرب‌بچه ده قران ديگر به پيرزال داد و گفت: نه مادر من هيچ مقصدي ندارم. پيرزال ده قران را گرفت و گفت:‌ امشب عروسي مغل‌دختر با پلشتغه است. عرب‌بچه دوباره پرسيد كه اين مغل‌دختر و پلشتغه به كجا مي‌نشينند؟ پيرزال گفت كه قصر آنها به پشت خانة ماست و رسم مردم ما اين است كه داماد تا چهل شب و روز به پيش عروس نرود و در شب چهل و يكم حق رفتن را دارد. عرب‌بچه كه اين گپها را شنيد دل‌جمع شد. نيمه‌هاي شب خدا را ياد كرد و تناب را برداشت و در پشت قصر مغل‌دختر آمد. سنگي را به سر تناب بسته كرد و در سر كنگرة قصر انداخت و به قصر بالا شد. هرچه كه گردش كرد، راهي نديد كه پايين شود،‌ يك مرتبه چشم آن به روشني افتاد. از كاج خانه نگاه كرد ديد كه مغل‌دختر بالاي چپركت خود خواب است. عرب‌بچه خدا را به يگانگي ياد كرد و سر تناب را به كمر بسته نمود و خود را از كاج آويزان كرد. تناب كوتاه بود و عرب‌بچه در مابين خانه آويزان ماند. با خود گفت كه اي دل غافل،‌ حالي به گير افتادي و راه خلاصي نداري، بهتر است كه بيتي بگويي يا دختر بيدار مي‌شود و ترا خلاص مي‌كند و يا مردم خبر‌ مي‌شوند و ترا مي‌گيرند. همين بود كه دل آن به جوش آمد و گفت:

مغل ‌دختـر گــل پمبه               به خـو رفته نمي‌خمبه

عرب‌گرگ‌و مغل ‌دمبه               بيـا نـازك مـغــل من

بـيــا نـازك مغـل من               بيـا خـرمـن گــل من

مغل‌دختر از خواب بيدار شد و چشم خود را باز كرد،‌ ديد كه عرب‌بچه در مابين خانه آويزان مانده است. از جاي خود برخاست و عرب‌بچه را پايين كرد. چهل شب و چهل روز باهم بودند و استراحت و ميله مي‌كردند. شب چهلم مغل‌دختر به عرب‌بچه گفت: برخيز و به خانة‌ خود برو كه  فردا شب پلشتغه مي‌آيد. عرب‌بچه با پريشاني زياد به بام قصر بالا شد و بـه خـانـة‌ پيـرزال آمـد.

خبر از عرب‌بچه بگذار و از پلشتغه گوش كن كه او دو زن ديگر هم داشت. روي خود را به زنان خود كرد و گفت: لباسهاي مرا تيار كنيد كه به ديدن مغل‌دختر مي‌روم و خودش به حمام رفت.

زنان پلشتغه باهم مصلحت كردند كه اگر پلشتغه به پيش مغل‌دختر برود، ديگر هيچ ما را ياد نمي‌كند. بهتر همين است كه كمي نقل را به زهر آلوده كنيم و در كيسة‌ پلشتغه كنيم. اگر پلشتغه خورد و مرد،‌ ماهم مي‌رويم به دنبال كار خود و شوهر مي‌گيريم و اگر مغل‌دختر مرد كه چه بهتر. خلاصة‌ كلام كه هردو زن اتفاق خود را يكي كردند و كمي نقل را به زهر آلوده نمودند و به كيسة پلشتغه ريختند. پلشتغه كه از حمام برگشت، لباس‌هاي خود رابه بر كرد و واسكت پوشيد و به طرف قصر دختر روان شد. در كمر راه زينه‌هاي قصر كه بالا شد يك مرتبه ياد او آمد كه من به نامزدبازي مي‌روم و چيزي شبچره باخود نياورده ام. از قضاي فلكي دست خود را به كيسة‌ خود كرد،‌ ديد كه مابين كيسة او نقل است. چند دانه از نقل‌ها گرفت و به دهن خود كرد، هنوز چند دانه بيشتر نخورده بود‌ كه سر آن به چرخ افتاد و از كمر راهزينه لول خورد و جان را به حق تسليم كرد. خدمتي‌ها و نوكرها كه خبر شدند بزن بزن را گرد كردند و به مادر پلشتغه خبر دادند.

[درنسخة «پ»‌:مغل‌دختر درشب اول مي‌گويد‌: ما رسم داريم كه درشب اول غذا را خود پخته مي‌خوريم‌. همان شب شهزاده را زهر مي‌دهد‌.درنسخة «ر» آمده است‌. وقتي‌عرب‌بچه ازمرگ شوهرمغل‌دختر آگاه شد‌، اين سرود را خواند:‌

ازي شيـوه ده‌اي شيوه               شتـرا مي‌كـنــه ليـوه

مغل جـانـم شده بيوه                 بـيـانـازك مغـل من

بـيـا خـرمن‌گـل من]

ازين بگذر و ازين گوش كن كه عرب‌بچه از موضوع واقف شد. باز تناب را گرفت و به قصر مغل‌دختر بالا شد و از كاج خانه به پيش دختر آمد و تا صبح باهم ميله مي‌كردند.

صبح كه آفتاب نيش زد،‌ مغل‌دختر به عرب‌بچه گفت: مي‌فهمي كه گپ چيست؟‌ گفت:‌ اگر بگويي مي‌فهمم. مغل‌دختر گفت: چتك(زود) مي‌روي و يك بز گوش بلندي را مي‌خري و به دم قصر پلشتغه مي‌بري و مي‌كشي و شيون و غالمغال را براه مي‌اندازي. مادر پلشتغه، پيش تو مي‌آيد و از تو مي‌پرسد كه چه خبر است. تو به او بگو كه من و پلشتغه برادرخواندة هم بوديم و دوجان بوديم و يك نفس. حالا كه برادر من جوانمرگ شد،‌ اين بز را آورده ام كه براي او خيرات كنم. مادر پلشتغه كه اين گپ را بشنود ترا به قصر و خانة خود مي‌برد و به فرزندي قبول مي‌كند و بعد از آن براي تو پيشنهاد مي‌كند كه زنان پلشتغه و مغل‌دختر را به خود نكاح كن. تو به مادر پلشتغه بگو: من بلاره به رنگ مغل‌دختر مي‌كنم چرا كه چشم من به صورت او باز نمي‌شود. بهتر همين است كه مغل‌دختر را به خانه و شهر پدر او روان كني. مادر پلشتغه چون هيچ‌كس ندارد، من را به دست تو مي‌دهد كه به شهر پدرم ببري. آن وقت است كه من و تو هردو هي مي‌كنيم و باهم مي‌رويم.

عرب‌بچه گپ‌هاي دختر را شنيد،‌ از او خدا حافظي كرد و به بازار آمد. يك بز گوش بلندي را خريد و به دم قصر پلشتغه آمد، بز را بكشت و غالمغال و گريه را به راه انداخت.