بیران سخن
قصة انگشتر
ابو علي هنگامي كه ازمادرتولد شد ،داية غواص بحرولادت( يعني مادرش ) اورا در تشت (تغاره ) شست و شو نمود , درهمين وقت انگشترين مادرش كه نگين وي فيروزة پر قيمت بود , غايب شد .
نزديكان ابوعلي از كنيزكي بد گمان شده اورا بسيار زدند وآن بيگناه را مانند حلقة انگشترين دركورة عقوبت انداختند و بد نش رااز ضرب چوب چون نگين فيروزة انگشترين كبود ساختند .
درين وقت حالت عجيبي رخ داد: هرگاهي كه به جفا وايزاي كنيزك مشغول مي شدند , ابوعلي فرياد كشيده به گريه مي درامد و بي آرام مي گرديد.هنگامي كه از جفاي كنيزك دست نگاه مي داشتند ,ابوعلي از گريه باز ايستاده , خاموش مي شد .
نزديكان ابوعلي اين حال را ديده درتعجب افتادند , مجبوراٌ دست از آزار كنيزك نگاه داشته انگشترين راگمشده حساب كردند.آن زماني بود كه لعل درخشان ابو علي درتكلم آمد , يعني سر كرده به گپ درامد , اولين سخني كه به زبان آورد اين بود :
-شما,- گفت اوبه نزديكان خود نگاه كرده,-درحق آن كيزك عجب ستمي نموديد .وقتي كه مرا مادرم شست و شو مي كرد, ديدم كه انگشترين وي درتغاره افتاد , من سخن كرده نمي توانستم كه شمارا خبر دار گردانم .
پس فرمود كه آنجاي آب تغاره ريخته شده راكافته , جستجو نمايند .درحقيقت انگشترين گمشده از آنجا بدست درامد .
فراست ابن سيناي يكساله
… گويند فراست ابوعلي سينا به مرتبة بود كه درعهد يك سالگي لعلي از مادرش گم شد . چنانكه درجايي نهاده فراموش كرده بود . تا چند وقت براي آن لعل افسوس خوردند . بعد ازيك چند سال كه ابو علي گپ زني راياد گرفت, روزي مادرش ازآن لعل ياد كرده وباز افسوس خورد.
بو علي گفت: “شما در فلان جاي لعل را مانديد كه آن روز مرا قوت گويايي نبود، وگرنه نشان ميدادم.”
مادر او شادان شده او را در بر گرفته نوازش مادرانة بسيار نمود و آن لعل را از آنجاي برداشت.
طفل كوچك و هوش بزرگ
شيخ الرئيس ابوعلي ابن سينا يك روز در دكان آهنگرپسري را ديد كه از آهنگر آتش مي طلبيد و چيزي كه آتش را در آن بگذارد همراه خود نداشت.
آهنگر از آن طفل پرسيد:
- آتش هست، اما چه گونه آنرا ميبري؟
طفل قدري تأمل كرد و سپس خم شد و مشتي خاك خشك بر كف دست خود گسترد و آنگاه همان دست را به طرف آهنگر دراز كرد و گفت:
- آتش را در اينجا بگذار.
ابن سينا از هوش آن كودك متعجب شد و در صدد تربيت او بر آمد و به تعليم وي همت گماشت
تا اينكه يكي از فاضلترين شاگردان او به شمار رفت و در جملة فلسفة اسلام شهرت يافت. اين طفل ابوالحسين بن مرزبان ديلمي بود كه در سال 458 وفات يافت.
گردنبند
ميگويند كه بوعلي چون پا به جهان گذاشت، ماه ها او را زير سبد ميگذاشتند تا پناهگاهي براي او باشد و او گاهي در جواني ميگفت كه به ياد دارم در كودكي آسمان را طوري ديگر ميديدم كه داراي روزن هاي كوچكي (خرد-خرد) بود و در جائي بودم كه بالاي آن سوراخ سوراخ بود. و نيز به ياد دارم كه مادرم در كودكي من درگذشت، خاله ام از رنج خواهر خود بر سر و جانم ميكوفت و من از سوراخ هاي سبد به بيرون نگاه ميكردم.
ديدم در رفت و آمد و گريه و زاري و بر سر زدنش چيزي در چاه افتاد. پس از دوازده سال كه روزي دائيزه (خاله) براي من گزارش مرگ مادرم و گم كردن گردنبند خود را ميگفت، گفتم:
- . . . من ميدانم گردنبند تو كجاست، زيرا آن روز از سوراخ هاي سبدبه بيرون نگاه مي كردم و ديدم كه گردنبند تو در چاه افتاد”.
چون اينرا گفتم، بيدرنگ بر سر چاه رفتند و گردنبند را يافتند.
طفل زيرك
نقل ميكنند كه يك روز، وقتي كه ابوعلي سينا در گهواره با روي گشاده ميخوابيده است، مادرش انگشترين طلائي اش را گم كرده است. وي از كنيزك خانة خود بد گمان شده او را با دشنام و ملامت زير ضرب كلتك گرفته است. هر دفعه كه مادر كنيزك را ميزده است، طفل بي طاقت و بيقرار ميشده است و با آواز بلند گريه مي كرده است.
از بين يكچند وقت گذشته است. در اين مدت ابو علي ابن سينا را هروك شده زبان براورده است. يك بيگاه وي به مادرش كه در خانه همراهش رو برو نشسته بود است، گفته است:
آچه جان، در وقت هاي گهوارگي من شما انگشترينتان را گم كرده بوديد و گمان داشتيد كه اين كار كنيزك است. با اين گمان بد هرگاه كه شما كنيزك بيچاره را عذاب ميداديد، من ناآرام ميشدم و داد زده گريه ميكردم. زبان نداشتم كه عيان را به شما بيان كنم. كنيزك بيگناه است و انگشترين شما را او نگرفته است. حقيقت حال اينطور مي باشد: روزي من در گهواره با روي كشاد مي خوابيدم كه شما نزد آبريز دست مي شستيد. خود همان وقت انگشترين از دستتان برامد به آبريز افتاده بود. اما شما ازين واقعه خبر نداشتيد و بعد از آن كه با خبر شديد، به كنيزك درافتاديد و او را ناحق گنهكار كرديد.
مادر از سخنان كودكش حيران مانده است و به خدمتگار فرموده است كه او لاي آبريز را بيرون كند.
خدمتكار اين امر را فوراً بجا آورده است. بعد مادر لاي را از غربال گذرانيده است و انگشترينش را يافته است.
از همان روز اعتباراً پدر و مادر به فرزندشان توجه مخصوص ظاهر ميكردگي شده اند و به تعليم و تربية او عازم گشته اند.
قوت حافظه در عهد طفوليت
ميگويند كه ابن سينا گفته بود:
من به ياد دارم كه بسيار خرد سال بودم و به و روايتي تازه قدم به جهان گذاشته بودم. يك روز مادرم مرا بر روي زمين خوابانيده بود. من در آن روز آسمان را سوراخ سوراخ ديدم.
اين حرف ها را براي مادر ابن سينا نقل كردند و او گفتة پسرش را بدين گونه تصحيح و تصديق كرد:
- وقتي كه حسين (ابن سينا) به دنيا آمد، بنا بر رسمي كه در شهر ما رايج است او را به روي زمين، در زير آسمان مي خوابانيدم و غربال را روي او مي گذاشتم تا حيواناتي از قبيل گربه و مرغ و غيره به او آسيب نرسانند و خود به كارهاي خانه سرگرم ميشدم. اينكه او آسمان را سوراخ سوراخ ديده است، بنابر آن است كه چشمه هاي غربال را ميديده است.
كودكي كه دانشمند بزرگ را به هراس انداخت
گويند در بين سنين ده سيزده سالگي ابن سينا سفري در پيش داشت. نزد يكي از همسفران وي كتاب بزرگ و پر محتوائي بود كه آنرا به حيث يك اثر بكر و بديع به اسم تحفه به پادشاهي ميبرد. پور سينا كتابرا از او طلب كرد، نخست آن مرد از دادن كتاب هراس نمود و امتناع ورزيد. اما اصرار بوعلي سينا كارگر افتاد و صاحب كتاب به خواست او رضا داد.
استعداد و ذكاوت پور سينا تا بدان جا بود كه با يك بار خواندن در طول راه همه مطالب آنرا حفظ و كتاب را به صاحبش مسترد كرد.
آن شخص كتاب را نزد پادشاه تقديم نمود، از تازگي و بي بدل بودن آن سخنها گفت وصلة فاخر كسب كرد. پس از مدت كوتاهي آن شخص در محضر پادشاه از دانش و فضل ابن سيناي كودك يادآور شد. و به احضار بوعلي سينا امر داد و چون حاضر آمد، پادشاه از وجود كتاب با چنان اوصافي كه ذكر رفت، سخن به ميان كشيد. پور سينا في الفورهي بر همه مطالب كتاب و رموز و پيچيدگي هاي آن روشني انداخت. اين امر نويسندة كتاب را مورد غضب پادشاه قرار داد. چه مخالف وعده مبني بر بديع بودن اثرش ,طفل خورد سال بر فهم همه مطالب آن قادر و از محتوياتش آگاه بود.
نويسنده جهت رفع غضب سلطان و هم اثبات ادعايش از برخورد با طفلي كوچكي در راه و جريان گرفتن كتاب و خواندن آن در فرصت كوتاه به پادشاه نقل كرد. بعدي كه روشن گرديد كه آن طفل همين ابن سينا بوده است، هم پادشاه و هم نويسنده هردو بر نبوغ و استعداد او تحسين و آفرين كردند.
حادثة اعجاب انگيز
مشهور است كه هنگام طفوليت آن گاه كه ابن سينا كودك گهواره اي بيش نبود، گهواره پوش او دزديده شد. قافلة زمان پي هم در حركت بود. روزها، ماه ها و سال ها يكي بعد ديگري سپري ميشد. آن كودك گهواره اي به مرد كامل و معروف مبدل گرديد و به سير و سفر پرداخت، از شهري به شهر ديگر طي طريق ميكرد تا ائيكه در يكي از شهرها شخص همان گهواره پوش دزديده را بشناخت و گفت:
- اين گهواره پوش از آن من است كه در ايام طفوليتم دزديده بودي و اكنون كه آنرا ديدم، شناختم. گهواره پوشم را بده!
دزد گفت:
- اين حادثه اعجاب انگيز است.
در يتيم
نقل مي كنند كه ابو علي از پدر خود يكساله يتيم ماند . . . روزي كنيزكي او را به روي كتفش برداشته براي سير و گشت به طرف بازار روان شد. در راه گذارش بدر مدرسة افتاد كه طاق ايوانش مانند ابروي خوبان طاق وخشت فرش صفحة عالي مقامش مانند نيراعظم در صفا و نور شهرة آفاق . . .
بيت:
چنان ز هيبت آن طاق آمدي به خيال
كه سر به يكديگر آورده بر فلك دوهلال
در داخل آن مدرسه جمعي از طلبه گان علم و ارباب گفت و شنود به مباحثه و مناظره مشغول بودند. آواز غلغله و بحث و مجادلة آنها تا درجة بلند بود كه گويا گنبد افلاك را به لرزه مي انداخت.
وقتي كه ابوعلي آواز آن جماعت را شنيد، به طرف مدرسه ميل كرده در حركت افتاد. كنيزك ميل كودك را به نظر گرفته به مدرسه داخل شد و نظاره كنان قدم نهاده به پيش آن جماعتي كه مشغول درس خواني بودند، رفته ايستاد.
نگاه چشم مدرس به روي ابوعلي افتاد و با دقت نگاه كرد. آثار دقيق فهمي، فراست، هوش سرشار و ذكاوت از رخسارة كودك نمودار شده مي ايستاد. مدرس تحمل نموده در تفكر افتيده خود گفت " آن چيزي كه من از ادراك اين كودك تصور كرده ام، اگر به اين جماعت اظهار نمايم، زبان به منع اين مقدمه كشايند، باور نكرده مقابل برايند و در مجلس ها نقل نمايند.
وقتي كه طلبه گان استاد خود را اين طريق به حيرت و انديشه دريافتند، سوال نمودند كه " مخدوما . . . مدت زياد است كه شما به اين كودك نگاه كرده نشسته ايد. ما آثار تعجب از احوال شما مشاهده مي كنيم".
مدرس گفت:
- اي دوستان موافق و اي خوش طبعان مدقق“ آنچه من از سيماي اين كودك مشاهده كرده ام“ اگر به شمايان اظهار نمايم، قبول نخواهيد كرد و آنرا دروغ خواهيد پنداشت . . . بنابر آن چگونه من حقيقت اين معني را گفته، اين سر را بگشايم؟
همه گفتند:
- عنايت نموده اظهار نمائيد از جانب فقيران بغير از تسليم و قبول شيوة ديگر نخواهد بود.
بيت:
خلاف رأي شما نيست غير سخا و خطا
چرا كه رأي شما عين حكمت است و صواب
مدرس گفت:
- من از احوال اين كودك چنان دريافته ام و حس كرده ام كه وي همة مباحثه و مناظره هاي ما را دانسته ايستاده است و از تمام موضوع هاي بحث و مذاكره هاي ما خبردار مي باشد.
وقتي كه طلبگان از معلم خود اين سخن را شنيدند، با خود گفتند كه استاد ما پير شده است. اين سخن ها فقط نتيجة پيري است. همه تبسم نموده در زير لب مي گفتند:
پيري بود و هزار علت
علت چه صد هزار ذلت
هرچند كه پير ذوالفنون است
در پيش جوان بسي زبون است
مدرس دانست كه طلبه گان سخن او را خطا پنداشته ويرا تمسخر كرده ايستاده اند، بنابر آن براي اثبات سخن خود فوراً آن كودك را طلبيده به روي زانوي خود نشاند و شاگردان را فرمود كه به مباحثه سر كرده موضوع مباحثوي گذشته را به ميان آورند. مدرس به يكي از شاگردان خود گفت كه سخن هاي بيرون از موضوع هاي علمي را به ميان انداخته، گپ هاي نا معقول گفتن گيرد.
او چنان كرد. هنگامي كه طلبگان از قانون مناظره و مباحثة علمي بيرون شدند، ابو علي رويش را ترش كرد و آثار تنفر از او ظاهر گرديد.
مدرس باز امر نمود كه كتاب ها را باز ورق گردانيده گفت و گو را با طرز علمي دوام دهند. طلبگان همين طريق كردند، روي ابو علي گشاده شد و دم به دم شادي و نشاط وي افزوني گرفت. هنگامي كه يك چند دفعه امتحان نموده همين حالت را مشاهده نمودند، طلبگان باوري حاصل كردند كه سخن معلمشان بي اساس نبوده است.
همة طلبگان عذرگويان سر عجز بر زمين خم كردند و گفتند:
- ما را ببخشيد كه ما هرگز مثل اين واقعه را نديده و نشنويده ايم . . .
مدرس عذر طلبگان را قبول كرد و روي به كنيزك گردانيده پرسيد:
- اي كنيزك اين فرزند جگربند كيست و نور ديده از سرور سينة كي ميباشد؟
كنيزك به گريه در آمده گفت:
بيت
- اين در يتيم ابن سيناست
كز طلعت او دو ديده بيناست
اي عزيز اين فرزند ارجمند سيناست. او سه ماه مي شود كه وفات كرده است.
وقتي كه مدرس اين سخن شنيد، گريان شد . . . و قطره هاي به روي و رخساره اش روان گردانيد. پس به طلبگان نگاه كرده گفت:
- اي عزيزان، ما را در اين گريه معذور داريد كه در ميان من و سينا از كودكي يك دوستي و محبت تمام دوام كرده ميآمد.
القصه، مدرس اعيان و اشراف بخارا را دعوت نموده و مجلسي ساخت و موافق رسم زمان براي سينا تعزيت گرفت، بعد به تربية ابوعلي مشغول شده مادر او را نيز به عقد خود در آورد.
كودكي
ابن سيناي يكساله را كنيزك در بغل گرفته از مكتبخانه مي گذشته است. سيناي كودك آواز مكتب بچه ها را شنيده به مكتب رو آورده قناتك زده است. كنيزك او را به مكتبخانه برده است. مكتبدار ديده است كه كودك درس او را با دقت گوش مي كند. بعد در اين خصوص به شاگردانش گفته است: آنها باور نكرده اند. مكتبدار ابن سينا را به دستش گرفته يك شاگردش را نزدش جيغ زده با وي در خصوص حادثه هاي بي معني و بي هوده بحث كرده است. ابن سينا افتش را ترش كرده از مكتبدار رو گردانده است. مكتبدار يك شاگرد ديگرش را جيغ زده با وي بحث علمي كرده است. ابن سينا صحبت آنها را با دقت گوش كرده چهره اش گشاده شده است.
مكتب بچه ها حق بودن معلمشان را فهميده از او عذر خواسته اند.
بانگ مسكوبـــي
بوعلي روزي در اصفهان به نزد پادشاه رفت و گفت:
- مسگران كاشان پيش از بامداد كه من سرگرم خوانـدنم، مس همـي كوبند و رنج و درد سر مرا فراهم مي كنند.
پادشاه در حيرت ماند كه از كاشان تا اصفهان بيست فرسخ راه است، چگونه مي شود كسي بانگ مسكوبي را از اين راه دور بشنود؟
گفت:
- فرمان مي دهم كه در شب ها مس نكوبند. چون آفتاب درايد، به مسكوبي بپردازند.
پس پيكي به كاشان فرستاد و فرمان داد در اين هفته مسگران از شام تا بام مس بكوبند و چنين كردند.
بوعلي فريادش بلند شد و به نزد پادشاه به دادخواهي رفت كه در اين هفته مسگران مرا از كار خواندن بازداشتند.
پادشاه راستي گفتار او را گواهي داد و فرمان داد كه مسگران كاشان در شب كار نكنند.
صداي كدونگ
روزي ابوعلي سينا به امير ساماني گفت كه وقتي مطالعة علمي او سحر است. ليكن عيناً در همين وقت جماعة رنگريزان بخارا به واسطة آواز كدونگ به او خلل مي رسانند و تشويش مي دهند.
امير ساماني امر كرد كه رنگريز ها بعد از اين در وقت سحر اين كار را نكنند. بعد از چندي ابوعلي گفت كه كدونگ گران سمرقند به او خلل رسانيده خاطرش را مشوش كرده ايستاده اند.
امير ساماني در تعجب افتاد و به خود گفت اين چه نوع بوده است كه كس در بخارا ايستاده آواز كدونگ گران سمرقنـد را شنـود؟ اما در اين بـاره به ابوعلي چيزي را اظهار نكرد.
ابوعلي دانست كه امير ساماني اين سخن او را دروغ پنداشت، ولي او نيز چيزي نگفت.
هنگامي كه يكچند وقت گذشت، ابوعلي به پيش امير ساماني آمده گفت:
ا - مشب آواز كدونگ مرا بي آرام نكرد.
ا مير ساماني فرمود كه درحال همان تـاريخ را نويسنـد. پـس كس بـه سمـرقنـد فرستاده امر نمود كه حقيقت مسئله را سنجيده به او خبر دهند. كس فرستاده شده باز آمد و خبر رساند كه در همان شب اشاره كردة ابوعلي كلانترين كدونگ گران سمرقند وفات نموده بوده است. و بنابر آن آنها همان شب كدونگ نزده بوده اند.
هنگامي اميرساماني اين حالت را مشاهده نمود اعتقاد او نسبت به ابوعلي خيلي افزود.
پاداش نانواي مهمان نواز
پور سينا به شهري سفر كرد. چون گرسنه بود راه دكان در پيش گرفت. ظاهر موزون و مؤقر او مورد پسند مرد نانوا واقع گرديد. به منزل خود مهمانش كرد و احترام و اكرام زياد در حق او روا داشت. در پايان مهماني به پاس قدر داني از مروت آن مرد ابن سينا خطاب به وي گفت:
- چه خدمتي برايت انجام داده مي توانم؟
چون مرد نانوا از پذيرفتن هر نوع خدمت امتنان ورزيد.
پور سينا برايش گفت:
- حالا كه خدمت و كمك از من نپذيرفتي، پس بنابه خواهش من از فلان تـاريخ الا مدت هفت روز نان بپز و در دوكانت را ببند. پس از روز هفتم دكان را باز كن و نان را به فروش برسان. البته منفعت زيادي نصيبت خواهد شد.
مرد نانوا به گفتة او عمل كرد در روز هشتم هرقدر مردم مي كوشيدند، در سراسر شهر آتش روشن نمي شد و بنابر اين هيچ نانوائي نتوانست نان پخته كند. همة اهالي به دوكان اين مرد رو آوردند و او منفعت سرشاري به دست آورد.
جريان به پادشاه گزارش داده شد. وي مرد نانوا را احضار نموده جوياي راز كار گرديد. او از جريان برخورد و مهمان ساختن مرد ناشناس و توصية او درين مورد سخن گفت. به هر گوشه و كنار به دنبال او نفر فرستادند تا اينكه در گوشة از خارج شهر در حالي پيدايش كردند كه دستگاهي ايجاد كرده بود و بعد معلوم شد از همين دستگاه مركباتي در فضا توليد مي شود كه مانع روشن شدن آتش مي گردد.
او را نزد پادشاه آورده و جريان را حكايت كردند. پادشاه خشم و غضبش را در مورد او فرو خورده به خاطر دانش و حكمتش بوعلي را نوازش كرد و مقربش ساخت.
اصول خاص
نقل مي كنند كه باري زن دولتمندي كسل شده است. او را براي طبابت به نزد سينا آورده اند. سينا كه طبيب زور بوده است، از روي عادتش خواسته است كه اول بيمار را ديده كسلي اش را معين كند و بعد به او چه داروئي كه لازم باشد، همان دارو را فرمايد. اما مرد دولتمند كه در نزد زن بيمارش ايستاده بوده است، به سينا رو آروده گفته است:
- من نميخواهم كه شما روي زن مرا بيبينيد و به هر جاي بدن او دست رسانيد. آيا نميدانيد كه شريعت طبابت زنان را به مردان منع كرده است. اگر شما طبيب باشيد، دوايتان را به بيمار از روي گفت ما تعيين كرده گيريد.
سينا در جواب چيزي نگفته است و ريسمان گرفته يك نوكش را خودش داشته است و نوك ديگرش را به شوهر زن داده، گفته است:
- درامده اين نوك ريسمان را به بيمار دهيد و فرمائيد كه سخت داشته ايستد، من به همين واسطه كسلي او را معين مي كنم.
مرد گفت سينا را نكرده، به پيش زنش درامده نوك ريسمان را خودش داشته ايستاده است. سينا اين را فهميده است و شاگردش را به نزدش جيغ زده گفته است:
- برو، به آن مرد بگو كه نوك ريسمان را به بيمار دهد.
مرد حيران شده به خود گفته است:
- “ وي از بيرون در دست كي بودن نوك ريسمان را چه خيل معين كرده است؟ ”.
عزت نفس
شيخ الرئيس ابو علي ابن سينا هنگامي كه در همدان اقامت داشت، يك روز از بازاري عبور مي كرد. مرد كناسي را با لباس چركين و قيافة نفرت آور ديد كه مضمون اين شعر را با خود زمزمه مي كرد:
گرامي داشتم اي نفس از آنت
كه آسان بگذرد بر دل جهانت
شيخ الرئيس تعجب كرد و با لهجة ملامت آميز به او گفت:
- آفرين به اين عزت نفس! خود را به يك چنين كار پست مشغول كرده اي، باز هم ادعا مي كني كه “ نفس را گرامي داشته ام”.
كناس لبخندي از آن لبخندها كه هزار معني دارد، زد و گفت:
- من به يك چنين شغلي خسيس از آنرو تن داده ام كه بار منت شيخ الرئيس و امثال او را نكشم. آيا عزت نفس غير از اين است؟
ابن سينا بر وي آفرين گفت و خاموش شد.
بوعلي و كناسي
در نامة دانشوران نوشته اند؛ بو علي سينا در وقتي كه شغل وزارت همدان را داشت روزي با دبدبه و كبكبة وزارت از راهي مي گذشت اتفاقاً ديد كناسي در كنار ديواري مشغول خالي كردن چاه است. كناس ضمن كار، اين شعر را با خود زمزمه مي كرد:
گرامي داشتم اي نفس از آنت
كه آسان بگذارد بر دل جهانت
بو علي از ديدن وضع كناس و شعري كه مي خواند به خنده افتاد و با خود فكر كرد اين بابا با اين شغل پستي كه براي خودش انتخاب كرده تازه هنوز سر نفس خود منت ميگذارد كه من ترا محترم شمردم. دستور داد كناس را به حضورش بياورند. بعد رو به او كرد و گفت: انصاف اين است كه هيچ كس در دنيا به اندازة تو نفس خودش را گرامي نداشته است. كناس نگاهي به دبدبه و كبكبة بوعلي كرد، فهميد كه او وزير است جواب داد: شغل من با همه پستي كه دارد به مراتب شريفتر از شغل توست. تو ناچاري هر روز كه پيش پادشاه مي روي تا به حد ركوع در جلوي او خم شوي، حال آن كه من آزادم و نياز به بندگي ندارم. نوشته اند بوعلي از كناس جدا شد و رفت.
مصلحت
خسيسي به ابو علي جوان و اخورده، عرض حال مي كند:
- محترم ابو علي، زن و فرزندانم تماماً خراب و لاغرند، دواي بگوئيد كه از لاغري رهانم.
- از چارپا چها داريد؟
- از گوسفند رمه اي.
- تا اعضاي بدن عائله اتان گوشت گيرد از گوسفندان فربه گشته خوراندن گيريد.
طبابت درد چشم
چشمان پادشاه درد مي كند. بسيار طبيب ها دارو و درمان مي كنند، نتيجه نمي دهد. به وي مي گويند كه در كدام يك گوشة بخارا ابن سينا نام حكيمي زندگي مي كند. با امر پادشاه، ابن سينا را به دربار گرفته مي آرند. وي به نزد پادشاه درآمده، به روي او مي نگرد و نبض او را سنجيده در حال مي كويد:
- پادشاهم، در شكم شما جانداري پيدا شده است، درد چشمانتان هم از همين سبب است.
- أ ؟ چه ؟ اين شرمندگي كو! اكنون چه مي شود؟ علاجش چه؟ گفته مي پرسد پادشاه در تهلوكه افتاده.
- علاجش در دست خود شما. جواب مي دهد ابن سينا.
پادشاه ابن سينا را تولا مي كند:
التماس، زود بكوئيد، علاجش چه؟
علاجش همين كه مدت دو هفته شكمتان را با هر دو دستتان مي ماليد، ماليدن كه گرفتيد، جاندار در شكمتان آب شده نيست مي شود. بعد از دو هفته من باز آمده شما را مي بينم، مي گويد ابن سينا و با پادشاه خير و خوش كرده از نزد او بر آمده ميرود.
پادشاه در دوام دوهفته بي ايست شكمش را مي مالد و مي بيند كه درد چشمانش آهسته آهسته برهم مي خورد.
ابن سينا موافق وعده اش پس از دو هفته به پيش پادشاه آمده به چشمان او مي نگرد و مي گويد:
- شما اكنون صحت شده ايد، چشمانتان در نتيجة بسيار دست رسانيدن و بسيار ماليدن خود شما درد كرده بودند. براي آنكه اين كار را ديگر تكرار نكنيد و از اين درد خلاصي يابيد، من دستان شما را در ماليدن شكمتان بند و اندرمان كردم. اگر اين عادت تان را ترك نكنيد، باز به همين درد گرفتار مي شويد.
سنجش
روزي ابـن سينـا را به مهمـاني دعـوت كردنـد. بعـد ضيافت و صحبت ابن سينا رفتني شده به دهليز برامد. وي در دهليز كفشش را پوشيده يك به بالا و يك به پايان نگاه كرد و با تعجب كتف درهم كشيد. دوستانش پرسيدند:
- چرا تعجب مي كنيد؟
- يا قد من بلند شده است يا سقف خانه پائين فرامده است، - جواب داد ابن سينا.
- به چه اندازه؟ – باز پرسيدند دوستانش.
- به اندازة يك قبت (لا) داكه.
- دوستانش به ابن سينا تحسين خواندند و گفتند:
- ما هنگام به خانه درامده نشستن تان به زير پتك كفشتان يك قبت داكه جاي كرده فهميدني شديم كه شما حس مي كنيد يا نه؟ آفرين به شما كه با عقل و ذكاوت خود ما را اين دفعه هم به حيرت آورديد.
دواي خون مردار و مرض گوش
ابو علي ابن سينا بعد پير شدنش سخت بيمار شده است. وي پيش از مردنش دواي هر يك درد را به شاگردانش نشان داده است و اما فقط دواي خون مردار و مرض گوش را هنوز نگفته از زبان مانده است.
روزي ابو علي ابن سينا شاگردانش را به نزد خود خواسته با دستش به طرف يك كاغذپاره اشاره كردن گرفته است. شاگردانش كاغذ پاره را گرفته ديده اند كه در روي آن اينطور نوشته شده است:
“ در آسمان زنبور و در زمين شلوك”. اين را خوانده شاگردان فهميده اند كه شلوك به خون مردار و عسل به مرض گوش دوا بوده است.
اختراع پلو
يك وقت ها آش پلو وجود نداشته است و پختن آن را كسي فكر نكرده است. مي گويند كه ابوعلي سينا اولين كسي است كه پلو را اختراع كرده است. تنها بعد از اختراع ابوعلي ابن سينا پختن پلو در بين خلق هاي تاجيك و ازبك رسم گرديده است.
الحذر! الحذر!
پيشوايان شريعت ابن سينا را شرمنده كردن خواسته, روزي يكي از مخلصان خودشان رابه تابوت انداختند و فرياد و واويلا كنان نزد ابن سينا برده به او:
اينرا بينيد! – گفتند.
ابن سينا تابوت را، شخص در تابوت خوابيده را اول به پاهايش نگرست، ديد كه پاهاي او دراز و زانوانش راست، بعد پلك چشم او را كشاده ديد، در گوهرك چشمش چيزي عكس نمود. سينا بعد به سوي مرشد- سرور ملاها نگاه كرده گفت:
- اين آدم مرده است، به قبرستان بريدش.
ملاها قاه قاه زده خنديدند و به او “توقلابي” ، “ توكذابي” گويان زهر طعنه و ملامت پاشيدند. بعد از اين مرشد به نوك عصايش مرده را نيخته كرده:
- خيز، به اين نادان خود را نشان ده كه تو زنده اي! – گفت. از درون تابوت صدائي نبرآمد، آن شخص آثار حيات ظاهر نكرد. او از هيبت تابوت و داد و فرياد و هم انگيز تابوت بران ترسيده كيها مرده بود.
ابن سينا غضب كرده به مرشد گفت:
- شريعت پناها! دروغ گفتن و قلابي سفتن از معرفت هيولائي نبود. اين پيشه خاص طبيعت شما و شما برين كسان است كه جملگي با همين راه زندگي مي كنيد. الحذر! الحذر از اينگونه زندگي!
فريبگران فريب خورده
روزي گروهي از ملايان سله كلان به اطراف دسترخوان ضيافت نشسته كيف و صفا مي كردند. در اين وقت گدائي پيدا شده از آنها صدقه طلبيد. ملائي از گدا پرسيد:
- پول كلان كار كردن مي خواهي؟
- البته مي خواهم! – جواب داد گدا تعظيم كنان.
- اينطور باشد، كاري فرمائيم مي كني؟ گفت ملاي ديگر.
- مجبورم.
- ترا ما همچون مرده به تابوت انداخته به نزد ابو علي سينا مي بريم. ما از وي مي پرسيم كه همين مردة درتابوت بوده با كدام كسلي وفات كرده است. بعد آن كه او به سوال ما جواب مي دهد، ما او را شرمنده مي سازيم، فهميدي؟
- فهميدم. اما به عوض اين به من چه مي دهيد؟ – پرسيد گدا.
- يك نان و يك كاسه آش.
- گدا راضي شد و ترسيده و لرزيده به درون تابوت درامد و خوابيد. ملاها تابوت را برداشته گريه كنان به نزد ابو علي سينا رفتند و تابوت را گذاشتند.
- طبيب بزرگوار، - گفت يكي از ملايان سله كلان كه ساخته كارانه گريه مي كرد.
- برادر بيچارة من يكباره وفات كرده ماند. ما نمي دانيم كه به مرگ بي محل او چه سبب شده باشد؟
ابو علي سينا به تابوت نزديك شده داكة به روي “مرده” پوشيده را آهسته برداشت و يك نگاه كرد و باز روي او را پوشيده ماند.
- بيچاره دلكف شده مرده است، - مقرر كرد ابو علي سينا.
ملايان قاه قاه زده مسخره كنان خنديدند.
- خيز احمـق، شرمنـدگـي طبيـب عـالم را تمـاشـا كـن! هنـوز حتـي زنده و مرده را فـرق كرده نمي توانـد، - گويان ملائي گدا را يك لگد زد.
ولي گدا در حقيقت از واهمة تابوت و داد و فرياد “ عزا داران” دلكف شده كيها مرده بوده است. خنده ملايان به شرمندگي آنها تبديل يافت. ابو علي سينا مثل پيشتره به ملايان تمسخر آميز خنديد.
بو سعيد و بو علي
اين داستان معروف است و در كتابها هم نوشته اند كه بو علي سينا در اواخر قرن چهارم و اوائل قرن پنجم مي زيسته و وفاتش در 428 بوده است – اين حكيم بسيار بزرگ مشائي و عقلي و خشك با يك عارف خيلي خيلي مهم و برزگ معاصر است و آن ابو سعيد الوالخير است. بو علي در همان مولد خودش؛ يعني“ ماورا النهر” در بلخ و بخارا بود و بعد از ترس سلطان محمود كه مي خواست او را به دربار خويش ببرد مجبور شد فرار كند و او نمي خواست برود. بوعلي آمد در نيشابور با ابو سعيد ابوالخير ملاقات كرد. نوشته اند اينها سه شبانه روز با يكديگر خلوت كردند و جز براي نماز و جماعت بيرون نمي آمدند و حرف هايشان را با همديگر مي زدند. بعد كه از هم جدا شدند و بوعلي سينا رفت. از او سوال كردند: ابوسعيد را چگونه ديدي؟ گفت: آنچه كه ما مي دانيم او مي بيند. از ابوسعيد هم پرسيدند: بوعلي را چگونه ديدي. گفت: آنچه ما مي بينيم آن كور مي بيند و هرجا ما رفتيم اين كور با عصاي خودش دنبال ما آمد.درروايت ديگرآمده است كه ابوسعيد گفت : آنچه ما مي بينيم او مي داند .
كرده چو كرده . . .
روزي شيخ الرئيس ابو علي ابن سينا به مجلس ابو سعيد ابوالخير درامد. بر زبان ابو سعيد سخن از طاعت و معصيت گذشت. شيخ الرئيس اين رباعي را انشأ نمود:
مائيم به عفو تو تولا كرده
وز طاعت و معصيت تبري كرده
آنجا كه عنايت تو باشد باشد
ناكرده چو كرده، كرده چو ناكرده
ابوسعيد اين رباعي را بديهتاً در جواب گفت:
اي نيك نكرده و بدي ها كرده
وانگه به خلاص خود تمني كرده
به عفو مكن تكيه كه هرگز نبود
ناكرده چو كرده، كرده چو ناكرده
چهار شرط سلامتي
روزي در كوچه پسرخوانده ابو علي سينا با پسر همسايه در وقت بازي بحث كرده ماند.
- خيـر، مي بينيـم. يگـان بـار كـارت افتـاده بـه نـزد پـدرم مـي آيـي. بعـد حـق بـودن كـي معـلـوم مي شود، - گفت پسرخوانده سينا.
- خود من پدر دارم و به نزد پدر تو نمي آيم، - گفت بچة همسايه.
- تو نيائي پدرت يا يگان خويش و تبارت ميايد.
- هيچ كس از عائلة ما احتياج به نزد پدر تو رفتن را ندارد.
- در شهر ما كسي نيست كه بيمار نشود و به پدر من مراجعت نكند. پس چرا تو نمي آمدي؟ –
گفت با فخر پسرخواند سينا.
- ما همة چهار شرط سلامتي را نغز مي دانيم و محتاج طبيب نيستيم، - گويان بچة همسايه راه حويلي اش را به پيش گرفت.
پسرخواند سينا از اين سخن به خيال افتاده او به خانه برگشت و ديد كه پدرش كتاب مطالعه مي كند. آهسته آهسته قدم مانده آمد و در رو بروي او نشست. ابوعلي سينا از كتاب سر برداشته به پسرش رو آورد:
- چرا پسرم غمگين مينمائي؟ مگر با يگان بچه جنگ كردي؟
- نه، با هيچ كس جنگ نكرده ام.
- به تو دروغ گفتن نمي زيبد، - گفت ابو علي سينا.
پسر مجبور شد واقعه را بيان كند و چهار شرط سلامتي را از پدرش پرسد. ابوعلي سينا با تبسم گفت:
- بلي پسرم، آنها محتاج طبيب نيستند.
- براي چه؟ – حيران شد پسر.
- براي آنكه، - گفت سينا، - آنها منتظم با كار جسماني مشغولند، هفتة يك بار به حمام مي روند و ناخون دست و پا را مي گيرند، هر روز در وقتش خوراك مي خورند. هفتة دو بار لباس تازه مي پوشند كه اين گرو سلامتي آدم است. شخصي كه اين قاعده ها را رعايه كند، عمر دراز مي بيند.





