بیران سخن

 

قصة‌ انگشتر

                ابو علي هنگامي كه ازمادرتولد شد ،داية غواص بحرولادت( يعني مادرش ) اورا در تشت (تغاره ) شست و شو نمود , درهمين وقت انگشترين مادرش كه نگين وي فيروزة پر قيمت بود , غايب شد .

                نزديكان ابوعلي از كنيزكي بد گمان شده اورا بسيار زدند وآن بيگناه را مانند حلقة انگشترين دركورة عقوبت انداختند و بد نش رااز ضرب چوب چون نگين فيروزة انگشترين كبود ساختند .

                درين وقت حالت عجيبي رخ داد: هرگاهي كه به جفا وايزاي كنيزك مشغول مي شدند , ابوعلي فرياد كشيده به گريه مي درامد و بي آرام مي گرديد.هنگامي كه از جفاي كنيزك دست نگاه مي داشتند ,‌ابوعلي از گريه باز ايستاده , خاموش مي شد .

                نزديكان ابوعلي اين حال را ديده درتعجب افتادند , مجبوراٌ دست از آزار كنيزك نگاه داشته انگشترين راگمشده حساب كردند.آن زماني بود كه لعل درخشان ابو علي درتكلم آمد , يعني سر كرده به گپ درامد , اولين سخني كه به زبان آورد اين بود :‌

                -شما,- گفت اوبه نزديكان خود نگاه كرده,-درحق آن كيزك عجب  ستمي نموديد .وقتي كه مرا مادرم شست و شو مي كرد, ديدم كه انگشترين وي درتغاره افتاد , من سخن كرده نمي توانستم كه شمارا خبر دار گردانم .

                پس فرمود كه آنجاي آب تغاره ريخته شده راكافته , جستجو نمايند .درحقيقت انگشترين گمشده از آنجا بدست درامد .

فراست ابن سيناي يكساله

                گويند فراست ابوعلي سينا به مرتبة بود كه درعهد يك سالگي لعلي از مادرش گم شد . چنانكه درجايي نهاده فراموش كرده بود . تا چند وقت براي آن لعل افسوس خوردند . بعد ازيك چند سال كه ابو علي گپ زني راياد گرفت, روزي مادرش ازآن لعل ياد كرده وباز افسوس خورد.

                بو علي گفت: “شما در فلان جاي لعل را مانديد كه آن روز مرا قوت گويايي نبود، وگرنه نشان ميدادم.”

                مادر او شادان شده او را در بر گرفته نوازش مادرانة بسيار نمود و آن لعل را از آنجاي برداشت.

طفل كوچك و هوش بزرگ

                شيخ الرئيس ابوعلي ابن سينا يك روز در دكان آهنگرپسري را ديد كه از آهنگر آتش مي طلبيد و چيزي كه آتش را در آن بگذارد همراه خود نداشت.

                آهنگر از آن طفل پرسيد:

-          آتش هست، اما چه گونه آنرا ميبري؟

طفل قدري تأمل كرد و سپس خم شد و مشتي خاك خشك بر كف دست خود گسترد و آنگاه همان دست را به طرف آهنگر دراز كرد و گفت:

-          آتش را در اينجا بگذار.

ابن سينا از هوش آن كودك متعجب شد و در صدد تربيت او بر آمد و به تعليم وي همت گماشت

تا اينكه يكي از فاضلترين شاگردان او به شمار رفت و در جملة فلسفة اسلام شهرت يافت. اين طفل ابوالحسين  بن مرزبان ديلمي بود كه در سال 458 وفات يافت.

گردنبند

                ميگويند كه بوعلي چون پا به جهان گذاشت، ماه ها او را زير سبد ميگذاشتند تا پناهگاهي براي او باشد و او گاهي در جواني ميگفت كه به ياد دارم در كودكي آسمان را طوري ديگر ميديدم كه داراي روزن هاي كوچكي (خرد-خرد) بود و در جائي بودم كه بالاي آن سوراخ سوراخ بود. و نيز به ياد دارم كه مادرم در كودكي من درگذشت، خاله ام از رنج خواهر خود بر سر و جانم ميكوفت و من از سوراخ هاي سبد به بيرون نگاه ميكردم.

                ديدم در رفت و آمد و گريه و زاري و بر سر زدنش چيزي در چاه افتاد. پس از دوازده سال كه روزي دائيزه (خاله) براي من گزارش مرگ مادرم و گم كردن گردنبند خود را ميگفت، گفتم:

                - . . . من ميدانم گردنبند تو كجاست، زيرا آن روز از سوراخ هاي سبدبه بيرون نگاه مي كردم و ديدم كه گردنبند تو در چاه افتاد”.

                چون اينرا گفتم، بيدرنگ بر سر چاه رفتند و گردنبند را يافتند.

طفل زيرك

                نقل ميكنند كه يك روز، وقتي كه ابوعلي سينا در گهواره با روي گشاده ميخوابيده است، مادرش انگشترين طلائي اش را گم كرده است. وي از كنيزك خانة خود بد گمان شده او را با دشنام و ملامت زير ضرب كلتك گرفته است. هر دفعه كه مادر كنيزك را ميزده است، طفل بي طاقت و بيقرار ميشده است و با آواز بلند گريه مي كرده است.

                از بين يكچند وقت گذشته است. در اين مدت ابو علي ابن سينا را هروك شده زبان براورده است. يك بيگاه وي به مادرش كه در خانه همراهش رو برو نشسته بود است، گفته است:

آچه جان، در وقت هاي گهوارگي من شما انگشترينتان را گم كرده بوديد و گمان داشتيد كه اين كار كنيزك است. با اين گمان بد هرگاه كه شما كنيزك بيچاره را عذاب ميداديد، من ناآرام ميشدم و داد زده گريه ميكردم. زبان نداشتم كه عيان را به شما بيان كنم. كنيزك بيگناه است و انگشترين شما را او نگرفته است. حقيقت حال اينطور مي باشد: روزي من در گهواره با روي كشاد مي خوابيدم كه شما نزد آبريز دست مي شستيد. خود همان وقت انگشترين از دستتان برامد به آبريز افتاده بود. اما شما ازين واقعه خبر نداشتيد و بعد از آن كه با خبر شديد، به كنيزك درافتاديد و او را ناحق گنهكار كرديد.

                مادر از سخنان كودكش حيران مانده است  و به خدمتگار فرموده است كه او لاي آبريز را بيرون كند.

                خدمتكار اين امر را فوراً بجا آورده است. بعد مادر لاي را از غربال گذرانيده است و انگشترينش را يافته است.

                از همان روز اعتباراً پدر و مادر به فرزندشان توجه مخصوص ظاهر ميكردگي شده اند و به تعليم و تربية او عازم گشته اند.

قوت حافظه در عهد طفوليت

                ميگويند كه ابن سينا گفته بود:

من به ياد دارم كه بسيار خرد سال بودم و به و روايتي تازه قدم به جهان گذاشته بودم. يك روز مادرم مرا بر روي زمين خوابانيده بود. من در آن روز آسمان را سوراخ سوراخ ديدم.

اين حرف ها را براي مادر ابن سينا نقل كردند و او گفتة پسرش را بدين گونه تصحيح و تصديق كرد:

- وقتي كه حسين (ابن سينا) به دنيا آمد، بنا بر رسمي كه در شهر ما رايج است او را به روي زمين، در زير آسمان مي خوابانيدم و غربال را روي او مي گذاشتم تا حيواناتي از قبيل گربه و مرغ و غيره به او آسيب نرسانند و خود به كارهاي خانه سرگرم ميشدم. اينكه او آسمان را سوراخ سوراخ ديده است، بنابر آن است كه چشمه هاي غربال را ميديده است.

 

 

كودكي كه دانشمند بزرگ را به هراس انداخت

                گويند در بين سنين ده سيزده سالگي ابن سينا سفري در پيش داشت. نزد يكي از همسفران وي كتاب بزرگ و پر محتوائي بود كه آنرا به حيث يك اثر بكر و بديع به اسم تحفه به پادشاهي ميبرد. پور سينا كتابرا از او طلب كرد، نخست آن مرد از دادن كتاب هراس نمود و امتناع ورزيد. اما اصرار بوعلي سينا كارگر افتاد و صاحب كتاب به خواست او رضا داد.

                استعداد و ذكاوت پور سينا تا بدان جا بود كه با يك بار خواندن در طول راه همه مطالب آنرا حفظ و كتاب را به صاحبش مسترد كرد.

                آن شخص كتاب را نزد پادشاه تقديم نمود، از تازگي و بي بدل بودن آن سخنها گفت وصلة فاخر كسب كرد. پس از مدت كوتاهي آن شخص در محضر پادشاه از دانش و فضل ابن سيناي كودك يادآور شد. و به احضار بوعلي سينا امر داد و چون حاضر آمد، پادشاه از وجود كتاب با چنان اوصافي كه ذكر رفت، سخن به ميان كشيد. پور سينا في الفورهي بر همه مطالب كتاب و رموز و پيچيدگي هاي آن روشني انداخت. اين امر نويسندة كتاب را مورد غضب پادشاه قرار داد. چه مخالف وعده  مبني بر بديع بودن اثرش ,طفل خورد سال بر فهم همه مطالب آن قادر و از محتوياتش آگاه بود.

                نويسنده جهت رفع غضب سلطان و هم اثبات ادعايش از برخورد با طفلي كوچكي در راه و جريان گرفتن كتاب و خواندن آن در فرصت كوتاه به پادشاه نقل كرد. بعدي كه روشن گرديد كه آن طفل همين ابن سينا بوده است، هم پادشاه و هم نويسنده هردو بر نبوغ و استعداد او تحسين و آفرين كردند.

حادثة اعجاب انگيز

                مشهور است كه هنگام طفوليت آن گاه كه ابن سينا كودك گهواره اي بيش نبود، گهواره پوش او دزديده شد. قافلة زمان پي هم در حركت بود. روزها، ماه ها و سال ها يكي بعد ديگري سپري ميشد. آن كودك گهواره اي به مرد كامل و معروف مبدل گرديد و به سير و سفر پرداخت، از شهري به شهر ديگر طي طريق ميكرد تا ائيكه در يكي از شهرها شخص همان گهواره پوش دزديده را بشناخت و گفت:

-          اين گهواره پوش از آن من است كه در ايام طفوليتم دزديده بودي و اكنون كه آنرا ديدم، شناختم. گهواره پوشم را بده!

دزد گفت:

-          اين حادثه اعجاب انگيز است.

در يتيم

                نقل مي كنند كه ابو علي از پدر خود يكساله يتيم ماند . . . روزي كنيزكي او را به روي كتفش برداشته براي سير و گشت به طرف بازار روان شد. در راه گذارش بدر مدرسة افتاد كه طاق ايوانش مانند ابروي خوبان طاق وخشت فرش صفحة عالي مقامش مانند نيراعظم در صفا و نور شهرة آفاق . . .

                بيت:

                چنان ز هيبت آن طاق آمدي به خيال

                كه سر به يكديگر آورده بر فلك دوهلال

                در داخل آن مدرسه جمعي از طلبه گان علم و ارباب گفت و شنود به مباحثه و مناظره مشغول بودند. آواز غلغله و بحث و مجادلة آنها تا درجة بلند بود كه گويا گنبد افلاك را به لرزه مي انداخت.

                وقتي كه ابوعلي آواز آن جماعت را شنيد، به طرف مدرسه ميل كرده در حركت افتاد. كنيزك ميل كودك را به نظر گرفته به مدرسه داخل شد و نظاره كنان قدم نهاده به پيش آن جماعتي كه مشغول درس خواني بودند، رفته ايستاد.

                نگاه چشم مدرس به روي ابوعلي افتاد و با دقت نگاه كرد. آثار دقيق فهمي، فراست، هوش سرشار و ذكاوت از رخسارة كودك نمودار شده مي ايستاد. مدرس تحمل نموده در تفكر افتيده خود گفت " آن چيزي كه من از ادراك اين كودك تصور كرده ام، اگر به اين جماعت اظهار نمايم، زبان به منع اين مقدمه كشايند، باور نكرده مقابل برايند و در مجلس ها نقل نمايند.

                وقتي كه طلبه گان استاد خود را اين طريق به حيرت و انديشه دريافتند، سوال نمودند كه " مخدوما . . . مدت زياد است كه شما به اين كودك نگاه كرده نشسته ايد. ما آثار تعجب از احوال شما مشاهده مي كنيم".

                مدرس گفت:

- اي دوستان موافق و اي خوش طبعان مدقق“ آنچه من از سيماي اين كودك مشاهده كرده ام“ اگر به شمايان اظهار نمايم، قبول نخواهيد كرد و آنرا دروغ خواهيد پنداشت . . . بنابر آن چگونه من حقيقت اين معني را گفته، اين سر را بگشايم؟

همه گفتند:

-          عنايت نموده اظهار نمائيد از جانب فقيران بغير از تسليم و قبول شيوة ديگر نخواهد بود.

بيت:

خلاف ر‏أي شما نيست غير سخا و خطا

چرا كه رأي شما عين حكمت است و صواب

مدرس گفت:

- من از احوال اين كودك چنان دريافته ام و حس كرده ام كه وي همة مباحثه و مناظره هاي ما را دانسته ايستاده است و از تمام موضوع هاي بحث و مذاكره هاي ما خبردار مي باشد.

                وقتي كه طلبگان از معلم خود اين سخن را شنيدند، با خود گفتند كه استاد ما پير شده است. اين سخن ها فقط نتيجة پيري است. همه تبسم نموده در زير لب مي گفتند:

                پيري بود و هزار علت

                علت چه صد هزار ذلت

                هرچند كه پير ذوالفنون است

                در پيش جوان بسي زبون است

                مدرس دانست كه طلبه گان سخن او را خطا پنداشته ويرا تمسخر كرده ايستاده اند، بنابر آن براي اثبات سخن خود فوراً آن كودك را طلبيده به روي زانوي خود نشاند و شاگردان را فرمود كه به مباحثه سر كرده موضوع مباحثوي گذشته را به ميان آورند. مدرس به يكي از شاگردان خود گفت كه سخن هاي بيرون از موضوع هاي علمي را به ميان انداخته، گپ هاي نا معقول گفتن گيرد.

او چنان كرد. هنگامي كه طلبگان از قانون مناظره و مباحثة علمي بيرون شدند، ابو علي رويش را ترش كرد و آثار تنفر از او ظاهر گرديد.

                مدرس باز امر نمود كه كتاب ها را باز ورق گردانيده گفت و گو را با طرز علمي دوام دهند. طلبگان همين طريق كردند، روي ابو علي گشاده شد و دم به دم شادي و نشاط وي افزوني گرفت. هنگامي كه يك چند دفعه امتحان نموده همين حالت را مشاهده نمودند، طلبگان باوري حاصل كردند كه سخن معلمشان بي اساس نبوده است.

                همة طلبگان عذرگويان سر عجز بر زمين خم كردند و گفتند:

- ما را ببخشيد كه ما هرگز مثل اين واقعه را نديده و نشنويده ايم . . .

مدرس عذر طلبگان را قبول كرد و روي به كنيزك گردانيده پرسيد:

                - اي كنيزك اين فرزند جگربند كيست و نور  ديده از سرور سينة كي ميباشد؟

                كنيزك به گريه در آمده گفت:

                بيت

                - اين در يتيم ابن سيناست

                كز طلعت او دو ديده بيناست

                اي عزيز اين فرزند ارجمند سيناست. او سه ماه مي شود كه وفات كرده است.

                وقتي كه مدرس اين سخن شنيد، گريان شد . . . و  قطره هاي به روي و رخساره اش  روان گردانيد. پس به طلبگان نگاه كرده گفت:

                - اي عزيزان، ما را در اين گريه معذور داريد كه در ميان من و سينا از كودكي يك دوستي و محبت تمام دوام كرده ميآمد.

                القصه، مدرس اعيان و اشراف بخارا را دعوت نموده و مجلسي ساخت و موافق رسم زمان براي سينا تعزيت گرفت، بعد به تربية ابوعلي مشغول شده مادر او را نيز به عقد خود در آورد.

كودكي

                ابن سيناي يكساله را كنيزك در بغل گرفته از مكتبخانه مي گذشته است. سيناي كودك آواز مكتب بچه  ها را شنيده به مكتب رو آورده قناتك زده است. كنيزك او را به مكتبخانه برده است. مكتبدار ديده است كه كودك درس او را با دقت گوش مي كند. بعد در اين خصوص به شاگردانش گفته است: آنها باور نكرده اند. مكتبدار ابن سينا را به دستش گرفته يك شاگردش را نزدش جيغ زده با وي در خصوص حادثه هاي بي معني   و بي هوده بحث كرده است. ابن سينا افتش را ترش كرده از مكتبدار رو گردانده است. مكتبدار يك شاگرد ديگرش را جيغ زده با وي بحث علمي كرده است. ابن سينا صحبت آنها را با دقت گوش كرده چهره اش گشاده شده است.

                مكتب بچه ها حق بودن معلمشان را فهميده از او عذر خواسته اند.

بانگ مسكوبـــي

بوعلي روزي در اصفهان به نزد پادشاه رفت و گفت:

- مسگران كاشان پيش از بامداد كه من سرگرم خوانـدنم، مس همـي كوبند و رنج و درد سر مرا فراهم مي كنند.

                پادشاه در حيرت ماند كه از كاشان تا اصفهان بيست فرسخ راه است، چگونه مي شود كسي بانگ مسكوبي را از اين راه دور بشنود؟

                گفت:

- فرمان مي دهم كه در شب ها مس نكوبند. چون آفتاب درايد، به مسكوبي بپردازند.

پس پيكي به كاشان فرستاد و فرمان داد در اين هفته مسگران از شام تا بام مس بكوبند و چنين كردند.

                بوعلي فريادش بلند شد و به نزد پادشاه به دادخواهي رفت كه در اين هفته مسگران مرا از كار خواندن بازداشتند.

                پادشاه راستي گفتار او را گواهي داد و فرمان داد كه مسگران كاشان در شب كار نكنند.

صداي كدونگ

                روزي ابوعلي سينا به امير ساماني گفت كه وقتي مطالعة علمي او سحر است. ليكن عيناً در همين وقت جماعة رنگريزان بخارا به واسطة آواز كدونگ به او خلل مي رسانند و تشويش مي دهند.

                امير ساماني امر كرد كه رنگريز ها بعد از اين در وقت سحر اين كار را نكنند. بعد از چندي ابوعلي گفت كه كدونگ گران سمرقند به او خلل رسانيده خاطرش را مشوش كرده ايستاده اند.

                امير ساماني در تعجب افتاد و به خود گفت اين چه نوع بوده است كه كس در بخارا ايستاده آواز كدونگ گران سمرقنـد را شنـود؟ اما  در  اين بـاره به ابوعلي چيزي را اظهار نكرد.

                ابوعلي دانست كه امير ساماني اين سخن او را دروغ پنداشت، ولي او نيز چيزي نگفت.

                هنگامي كه يكچند وقت گذشت، ابوعلي به پيش امير ساماني آمده گفت:

ا               - مشب آواز كدونگ مرا بي آرام نكرد.

ا               مير ساماني فرمود كه درحال همان تـاريخ را نويسنـد. پـس كس بـه سمـرقنـد فرستاده امر نمود كه حقيقت مسئله را سنجيده به او خبر دهند. كس فرستاده شده باز آمد و خبر رساند كه در همان شب اشاره كردة ابوعلي كلانترين كدونگ گران سمرقند وفات نموده بوده است. و بنابر آن آنها همان شب كدونگ نزده بوده اند.

                هنگامي اميرساماني اين حالت را مشاهده نمود اعتقاد او نسبت به ابوعلي خيلي افزود.

پاداش نانواي مهمان نواز

                پور سينا به شهري سفر كرد. چون گرسنه بود راه دكان در پيش گرفت. ظاهر موزون و مؤقر او مورد پسند مرد نانوا واقع گرديد. به منزل خود مهمانش كرد و احترام و اكرام زياد در حق او روا داشت. در پايان مهماني به پاس قدر داني از مروت آن مرد ابن سينا خطاب به وي گفت:

-          چه خدمتي برايت انجام داده مي توانم؟

چون مرد نانوا از پذيرفتن هر نوع خدمت امتنان ورزيد.

پور سينا برايش گفت:

- حالا كه خدمت و كمك از من نپذيرفتي، پس بنابه خواهش من از فلان تـاريخ الا مدت هفت روز نان بپز و در دوكانت را ببند. پس از روز هفتم دكان را باز كن و نان را به فروش برسان. البته منفعت زيادي نصيبت خواهد شد.

مرد نانوا به گفتة او عمل كرد در روز هشتم هرقدر مردم مي كوشيدند، در سراسر شهر آتش روشن نمي شد و بنابر اين هيچ نانوائي نتوانست نان پخته كند. همة اهالي به دوكان اين مرد رو آوردند و او منفعت سرشاري به دست آورد.

                جريان به پادشاه گزارش داده شد. وي مرد نانوا را احضار نموده جوياي راز كار گرديد. او از جريان برخورد و مهمان ساختن مرد ناشناس و توصية او درين مورد سخن گفت. به هر گوشه و كنار به دنبال او نفر فرستادند تا اينكه در گوشة از خارج شهر در حالي پيدايش كردند كه دستگاهي ايجاد كرده بود و بعد معلوم شد از همين دستگاه مركباتي در فضا توليد مي شود كه مانع روشن شدن آتش مي گردد.

                او را نزد پادشاه آورده و جريان را حكايت كردند. پادشاه خشم و غضبش را در مورد او فرو خورده به خاطر دانش و حكمتش بوعلي را نوازش كرد و مقربش ساخت.

اصول خاص

                نقل مي كنند كه باري زن دولتمندي كسل شده است. او را براي طبابت به نزد سينا آورده اند. سينا كه طبيب زور بوده است، از روي عادتش خواسته است كه اول بيمار را ديده كسلي اش را معين كند و بعد به او چه داروئي كه لازم باشد، همان دارو را فرمايد. اما مرد دولتمند كه در نزد زن بيمارش ايستاده بوده است، به سينا رو آروده گفته است:

- من نميخواهم كه شما روي زن مرا بيبينيد و به هر جاي بدن او دست رسانيد. آيا نميدانيد كه شريعت طبابت زنان را به مردان منع كرده است. اگر شما طبيب باشيد، دوايتان را به بيمار از روي گفت ما تعيين كرده گيريد.

                سينا در جواب چيزي نگفته است و ريسمان گرفته يك نوكش را خودش داشته است و نوك ديگرش را به شوهر زن داده، گفته است:

- درامده اين نوك ريسمان را به بيمار دهيد و فرمائيد كه سخت داشته ايستد، من به همين واسطه كسلي او را معين مي كنم.

مرد گفت سينا را نكرده، به پيش زنش درامده نوك ريسمان را خودش داشته ايستاده است. سينا اين را فهميده است و شاگردش را به نزدش جيغ زده گفته است:

-          برو، به آن مرد بگو كه نوك ريسمان را به بيمار دهد.

  مرد حيران شده به خود گفته است:

-          “ وي از بيرون در دست كي بودن نوك ريسمان را چه خيل معين كرده است؟ ”.

عزت نفس

                شيخ الرئيس ابو علي ابن سينا هنگامي كه در همدان اقامت داشت، يك روز از بازاري عبور مي كرد. مرد كناسي را با لباس چركين و قيافة نفرت آور ديد كه مضمون اين شعر را با خود زمزمه مي كرد:

                گرامي داشتم اي نفس از آنت

                 كه آسان بگذرد بر دل جهانت

                شيخ الرئيس تعجب كرد و با لهجة ملامت آميز به او گفت:

- آفرين به اين عزت نفس! خود را به يك چنين كار پست مشغول كرده اي، باز هم ادعا مي كني كه “ نفس را گرامي داشته ام”.

كناس لبخندي از آن لبخندها كه هزار معني دارد،‌ زد و گفت:

-  من به يك چنين شغلي خسيس از آنرو تن داده ام كه بار منت شيخ الرئيس و امثال او را نكشم. آيا عزت نفس غير از اين است؟

                ابن سينا بر وي آفرين گفت و خاموش شد.

بوعلي و كناسي

                در نامة دانشوران نوشته اند؛ بو علي سينا در وقتي كه شغل وزارت همدان را داشت روزي با دبدبه و كبكبة وزارت از راهي مي گذشت اتفاقاً ديد كناسي در كنار ديواري مشغول خالي كردن چاه است. كناس ضمن كار، اين شعر را با خود زمزمه مي كرد:

                                گرامي داشتم اي نفس از آنت

                                كه آسان بگذارد بر دل جهانت

بو علي از ديدن وضع كناس و شعري كه مي خواند به خنده افتاد و با خود فكر كرد اين بابا با اين شغل پستي كه براي خودش انتخاب كرده تازه هنوز سر نفس خود منت ميگذارد كه من ترا محترم شمردم. دستور داد كناس را به حضورش بياورند. بعد رو به او كرد و گفت: انصاف اين است كه هيچ كس در دنيا به اندازة تو نفس خودش را گرامي نداشته است. كناس نگاهي به دبدبه و كبكبة بوعلي كرد، فهميد كه او وزير است جواب داد: شغل من با همه پستي كه دارد به مراتب شريفتر از شغل توست. تو ناچاري هر روز كه پيش پادشاه مي روي تا به حد ركوع در جلوي او خم شوي، حال آن كه من آزادم و نياز به بندگي ندارم. نوشته اند بوعلي از كناس جدا شد و رفت.

مصلحت

                خسيسي به ابو علي جوان و اخورده، عرض حال مي كند:

- محترم ابو علي، زن و فرزندانم تماماً خراب و لاغرند، دواي بگوئيد كه از لاغري رهانم.

-          از چارپا چها داريد؟

-          از گوسفند رمه اي.

-          تا اعضاي بدن عائله اتان گوشت گيرد از گوسفندان فربه گشته خوراندن گيريد.

طبابت درد چشم

                چشمان پادشاه درد مي كند. بسيار طبيب ها دارو و درمان مي كنند، نتيجه نمي دهد. به وي مي گويند كه در كدام يك گوشة بخارا ابن سينا نام حكيمي زندگي مي كند. با امر پادشاه، ابن سينا را به دربار گرفته مي آرند. وي به نزد پادشاه درآمده، به روي او مي نگرد و نبض او را سنجيده در حال مي كويد:

-          پادشاهم، در شكم شما جانداري پيدا شده است، درد چشمانتان هم از همين سبب است.

-  أ ؟ چه ؟ اين شرمندگي كو! اكنون چه مي شود؟ علاجش چه؟ گفته مي پرسد پادشاه در تهلوكه افتاده.

-          علاجش در دست خود شما. جواب مي دهد ابن سينا.

پادشاه ابن سينا را تولا مي كند:

التماس، زود بكوئيد، علاجش چه؟

علاجش همين كه مدت دو هفته شكمتان را با هر دو دستتان مي ماليد، ماليدن كه گرفتيد، جاندار در شكمتان آب شده نيست مي شود. بعد از دو هفته من باز آمده شما را مي بينم، مي گويد ابن سينا و با پادشاه خير و خوش كرده از نزد او بر آمده ميرود.

                پادشاه در دوام دوهفته بي ايست شكمش را مي مالد و مي بيند كه درد چشمانش آهسته آهسته برهم مي خورد.

                ابن سينا موافق وعده اش پس از دو هفته به پيش پادشاه آمده به چشمان او مي نگرد و مي گويد:

                - شما اكنون صحت شده ايد، چشمانتان در نتيجة بسيار دست رسانيدن و بسيار ماليدن خود شما درد كرده بودند. براي آنكه اين كار را ديگر تكرار نكنيد و از اين درد خلاصي يابيد، من دستان شما را در ماليدن شكمتان بند و اندرمان كردم. اگر اين عادت تان را ترك نكنيد، باز به همين درد گرفتار مي شويد.

سنجش

                روزي ابـن سينـا را به مهمـاني دعـوت كردنـد. بعـد ضيافت و صحبت ابن سينا رفتني شده به دهليز برامد. وي در دهليز كفشش را پوشيده يك به بالا و يك به پايان نگاه كرد و با تعجب كتف درهم كشيد. دوستانش پرسيدند:

-          چرا تعجب مي كنيد؟

-          يا قد من بلند شده است يا سقف خانه پائين فرامده است، - جواب داد ابن سينا.

-          به چه اندازه؟ باز پرسيدند دوستانش.

-          به اندازة يك قبت (لا) داكه.

-          دوستانش به ابن سينا تحسين خواندند و گفتند:

- ما هنگام به خانه درامده نشستن تان به زير پتك كفشتان يك قبت داكه جاي كرده فهميدني شديم كه شما حس مي كنيد يا نه؟ آفرين به شما كه با عقل و ذكاوت خود ما را اين دفعه هم به حيرت آورديد.

دواي خون مردار و مرض گوش

                ابو علي ابن سينا بعد پير شدنش سخت بيمار شده است. وي پيش از مردنش دواي هر يك درد را به شاگردانش نشان داده است و اما فقط دواي خون مردار و مرض گوش را هنوز نگفته از زبان مانده است.

روزي ابو علي ابن سينا شاگردانش را به نزد خود خواسته با دستش به طرف يك كاغذپاره اشاره  كردن گرفته است. شاگردانش كاغذ پاره را گرفته ديده اند كه در روي آن اينطور نوشته شده است:

                “ در آسمان زنبور و در زمين شلوك”. اين را خوانده شاگردان فهميده اند كه شلوك به خون مردار و عسل به مرض گوش دوا بوده است.

اختراع پلو

                يك وقت ها آش پلو وجود نداشته است و پختن آن را كسي فكر نكرده است. مي گويند كه ابوعلي سينا اولين كسي است كه پلو را اختراع كرده است. تنها بعد از اختراع ابوعلي ابن سينا پختن پلو در بين خلق هاي تاجيك و ازبك رسم گرديده است.

الحذر! الحذر!

                پيشوايان شريعت ابن سينا را شرمنده كردن خواسته, روزي يكي از مخلصان خودشان رابه تابوت انداختند و فرياد و واويلا كنان نزد ابن سينا برده به او:

                اينرا بينيد! گفتند.

                ابن سينا تابوت را، شخص در تابوت خوابيده را اول به پاهايش نگرست، ديد كه پاهاي او دراز و زانوانش راست، بعد پلك چشم او را كشاده ديد، در گوهرك چشمش چيزي عكس نمود. سينا بعد به سوي مرشد- سرور ملاها نگاه كرده گفت:

-          اين آدم مرده است، به قبرستان بريدش.

ملاها قاه قاه زده خنديدند و به او “توقلابي” ، “ توكذابي” گويان زهر طعنه و ملامت پاشيدند. بعد از اين مرشد به نوك عصايش مرده را نيخته كرده:

- خيز، به اين نادان خود را نشان ده كه تو زنده اي! گفت. از درون تابوت صدائي نبرآمد، آن شخص آثار حيات ظاهر نكرد. او از هيبت تابوت و داد و فرياد و هم انگيز تابوت بران ترسيده كيها مرده بود.

                ابن سينا غضب كرده به مرشد گفت:

- شريعت پناها! دروغ گفتن و قلابي سفتن از معرفت هيولائي نبود. اين پيشه خاص طبيعت  شما و شما برين كسان است كه جملگي با همين راه زندگي مي كنيد. الحذر! الحذر از اينگونه زندگي!

فريبگران فريب خورده

                روزي گروهي از ملايان سله كلان به اطراف دسترخوان ضيافت نشسته كيف و صفا مي كردند. در اين وقت گدائي پيدا شده از آنها صدقه طلبيد. ملائي از گدا پرسيد:

-          پول كلان كار كردن مي خواهي؟

-          البته مي خواهم! جواب داد گدا تعظيم كنان.

-          اينطور باشد، كاري فرمائيم مي كني؟ گفت ملاي ديگر.

-          مجبورم.

- ترا ما همچون مرده به تابوت انداخته به نزد ابو علي سينا مي بريم. ما از وي مي پرسيم كه همين مردة درتابوت بوده با كدام كسلي وفات كرده است. بعد آن كه او به سوال ما جواب مي دهد، ما او  را شرمنده مي سازيم، فهميدي؟

-          فهميدم. اما به عوض اين به من چه مي دهيد؟  پرسيد گدا.

-          يك نان و يك كاسه آش.

- گدا راضي شد و ترسيده و لرزيده به درون تابوت درامد و خوابيد. ملاها تابوت را برداشته گريه كنان به نزد ابو علي سينا رفتند و تابوت را گذاشتند.

-          طبيب بزرگوار، - گفت يكي از ملايان سله كلان كه ساخته كارانه گريه مي كرد.

- برادر بيچارة من يكباره وفات كرده ماند. ما نمي دانيم كه به مرگ بي محل او چه سبب شده باشد؟

                ابو علي سينا به تابوت نزديك شده داكة به روي “مرده” پوشيده را آهسته برداشت و يك نگاه كرد و باز روي او را پوشيده ماند.

-          بيچاره دلكف شده مرده است، - مقرر كرد ابو علي سينا.

ملايان قاه قاه زده مسخره كنان خنديدند.

- خيز احمـق، شرمنـدگـي طبيـب عـالم را تمـاشـا كـن! هنـوز حتـي زنده و مرده را فـرق كرده نمي توانـد، - گويان ملائي گدا را يك لگد زد.

                ولي گدا در حقيقت از واهمة تابوت و داد و فرياد “ عزا داران” دلكف شده كيها مرده بوده است. خنده ملايان به شرمندگي آنها تبديل يافت. ابو علي سينا مثل پيشتره به ملايان تمسخر آميز خنديد.

بو سعيد و بو علي

                اين داستان معروف است و در كتابها هم نوشته اند كه بو علي سينا در اواخر قرن چهارم و اوائل قرن پنجم مي زيسته و وفاتش در 428 بوده است  اين حكيم بسيار بزرگ مشائي و عقلي و خشك با يك عارف خيلي خيلي مهم و برزگ معاصر است و آن ابو سعيد الوالخير است. بو علي در همان مولد خودش؛ يعني“ ماورا النهر” در بلخ و بخارا بود و بعد از ترس سلطان محمود كه مي خواست او را به دربار خويش ببرد مجبور شد فرار كند و او نمي خواست برود. بوعلي آمد در نيشابور با ابو سعيد ابوالخير ملاقات كرد. نوشته اند اينها  سه شبانه روز با يكديگر خلوت كردند و جز براي نماز و جماعت بيرون نمي آمدند و حرف هايشان را با همديگر مي زدند. بعد كه از هم جدا شدند و بوعلي سينا رفت. از او سوال كردند: ابوسعيد را چگونه ديدي؟ گفت: آنچه كه ما مي دانيم او مي بيند. از ابوسعيد هم پرسيدند: بوعلي را چگونه ديدي. گفت: آنچه ما مي بينيم آن كور مي بيند و هرجا ما رفتيم اين كور با عصاي خودش دنبال ما آمد.درروايت ديگرآمده است كه ابوسعيد گفت : آنچه ما مي بينيم او مي داند .

كرده چو كرده . . .

                روزي شيخ الرئيس ابو علي ابن سينا به مجلس ابو سعيد ابوالخير درامد. بر زبان ابو سعيد سخن از طاعت و معصيت گذشت. شيخ الرئيس اين رباعي را انشأ نمود:

                                مائيم به عفو تو تولا كرده

                                وز طاعت و معصيت تبري كرده

                                آنجا كه عنايت تو باشد باشد

                                ناكرده چو كرده، كرده چو ناكرده

                                ابوسعيد اين رباعي را بديهتاً در جواب گفت:

                                اي نيك نكرده و بدي ها كرده

                                وانگه به خلاص خود تمني كرده

                                به عفو مكن تكيه كه هرگز نبود

                                ناكرده چو كرده، كرده چو ناكرده

چهار شرط سلامتي

                روزي در كوچه پسرخوانده ابو علي سينا با پسر همسايه در وقت بازي بحث كرده ماند.

                - خيـر، مي بينيـم. يگـان بـار كـارت افتـاده بـه نـزد پـدرم مـي آيـي. بعـد حـق بـودن كـي معـلـوم مي شود، - گفت پسرخوانده سينا.

-          خود من پدر دارم و به نزد پدر تو نمي آيم، - گفت بچة همسايه.

-          تو نيائي پدرت يا يگان خويش و تبارت ميايد.

-          هيچ كس از عائلة ما احتياج به نزد پدر تو رفتن را ندارد.

-          در شهر ما كسي نيست كه بيمار نشود و به پدر من مراجعت نكند. پس چرا تو نمي آمدي؟

گفت با فخر پسرخواند سينا.

- ما همة چهار شرط سلامتي را نغز مي دانيم و محتاج طبيب نيستيم، - گويان بچة همسايه راه حويلي اش را به پيش گرفت.

پسرخواند سينا از اين سخن به خيال افتاده او به خانه برگشت و ديد كه پدرش كتاب مطالعه مي كند. آهسته آهسته قدم مانده آمد و در رو بروي او نشست. ابوعلي سينا از كتاب سر برداشته به پسرش رو آورد:

-          چرا پسرم غمگين مينمائي؟ مگر با يگان بچه جنگ كردي؟

-          نه، با هيچ كس جنگ نكرده ام.

-          به تو دروغ گفتن نمي زيبد، - گفت ابو علي سينا.

پسر مجبور شد واقعه را بيان كند و چهار شرط سلامتي را از پدرش پرسد. ابوعلي سينا با تبسم گفت:

-          بلي پسرم، آنها محتاج طبيب نيستند.

-          براي چه؟ حيران شد پسر.

- براي آنكه، - گفت سينا، - آنها منتظم با كار جسماني مشغولند،  هفتة يك بار به حمام مي روند و ناخون دست و پا را مي گيرند، هر روز در وقتش خوراك مي خورند. هفتة دو بار لباس تازه مي پوشند كه اين گرو سلامتي آدم است. شخصي كه اين قاعده ها را رعايه كند، عمر دراز مي بيند.

بیران سخن

پيشگفتار

در ادبيات شفاهي تاجيكان و فارسي زبانان راجع به اشخاص بزرگ علم و فرهنگ نقل و روايت و قصه و افسانه  هاي زيادي موجود است.

مجموعه ’’ پيران سخن در قصه هاي كهن ’’ كه به عنوان يك ارمغان فرهنگي خدمت خوانندگان ارجمند تقديم مي گردد ، تعدادي ازين روايت هاي مردمي در رابطه به شخصيت و روزگار و فعاليت  نمايندگان برجستة ادبيات كلاسيك فارس و تاجيك يا دري زبانان : رودكي ، ابوعلي بن سينا ، حكيم ابو القاسم فردوسي ،،ناصر خسرو قبادياني ،حكيم عمر خيام، شيخ عطار نيشاپوري ،مولانا جلال الدين بلخي،شمس تبريزي، شيخ سعدي شيرازي ، حافظ شيرازي، ،كمال خجندي ، مولانا عبد الرحمان جامي , علي شير نوايي ، ميرزا عبدالقادر بيدل و زيب النسا مخفي  را، احتوامي نمايد.

مسلم است كه اديبان نامبرده ارجمندترين ميراث علمي وادبي را  به گنجنية تمدن جهاني براي ابد به ارمغان گذاشته اند.

نبوغ وگسترة پرپهناي علمي ، آزادگي وبي ريايي ، ارجمندي معنوي وروحاني ، تواضع و خاكساري اين ابرمردان سبب گرديده است تادررابطه بااين شخصيت ها روايتها و افسانه هاي فراواني هستي يابد .

سلسلة ازاين نقل وروايت وافسانه ها كه نمونه هاي آنها در طول سالهاي گوناگون با تشبث وسعي وكوشش شخصيت هاي علمي  ، ادبيان ، مورخان و فلكلورشناسان در مجموعه ها, تذكره ها و اثرهاي علمي وبديعي منظور خوانندگان گرديده است، منبع كتابي دارند ،  ولي دراثر تداوم شفاهي وانتقال ازسينه ها به سينه هاو از نسلي به نسلي درطي اعصاروقرون به ديگر گوني هاي دچار آمده , وقرينه ها پيدا كرده اند .روايت ملاقات فردوسي دردربار سلطان محمود با شاعران عنصري ، فرخي و عسجدي نمونة برجستة اين قبيل اثر ها بشمار مي رود . اين اثر درتاجيكستان، ازبكستان ، ايران وافغانستان طي صد ها سال ، ميان مردم فارسي زبان درواريانت هاي مختلفش عرض وجود نموده است. برخي از نسخه بدل ها ي آنرا مرتبان بياض ها ، مصنفان تذكره ها، به صفت سند راه زندگي فردوسي، استفاده برده اند .

سلسله ديگر عبارت ازروايت و افسانه هاي اند كه سر چشمة‌ كتابي ندارند  ولي بين مردم فارسي زبان بسي مشهور اند . زمان ، مكان ومولفان چنين اثر ها ي منصوب به ادبيات شفاهي را مشخص گفتن ازامكان بيرون است . ازاين نوع اثر ها تمام مردمان كشور هاي فارسي زبان برابر استفاده مي كنند كه روايت هاي “ بوي جوي موليان آيد همي “  ،  “تخلص فردوسي “  ، “ تيمور لنگ سر قبر فردوسي “ وغيره از جملة آنهايند.

نقل و روايت هاي نيز موجود اند كه آنها صرف منصوب به ادبيات شفاهي تاجيكان آ‌سياي مركزي اند و نمونه هاي اين نوع اثرها را خصوصاُ در بارة ابوعلي سينا ، فردوسي ، حافظ ، سعدي و جامي دربسيارشهر و ناحيه ها ي تاجيكستان و محل هاي تاجيك نشين ازبكستان مي توان به دست آورد . نقل و روايت هاي كه به شخصيت رودكي  و ناصر خسرو ارتباط دارد، از همين گونه اند .

تاجائيكه اطلاع داريم ، اين گونه  روايت ها ي خاص و محلي درناحيه ، ولايت و كشور هاي ديگر نيز به وجود آمده و  محض ميان مردم همان مكان مشهور گشته اند . گويندگان اين گونه روايتها، همگان آدمهاي تهجايي وبومي اند و در باره محل ، ناحيه ، شهر و ولايت خود قصه ها ، افسانه ها ونقل و روايت هاي بسيار مي دانند .

طوري كه مي بينيم ، حدود گسترش نقل و روايت ها ي مورد نظر بسي وسيع و دامنه دار است . طبق معلومات بعضي منبع ها نمونه هاي اين نقل و روايت ها حتي تا به تركيه ، عربستان ، هندوستان و پاكستان نيز دامن پهن كرده است .

شايد سوالي پيش آيد كه نقل و روايت هاي مربوط به اين يا آن اديب  دركدام كشور ها بيشتر گسترش يافته اند؟ ايضاح اين مسئله هنوز ازامكان بيرون است . فعلاٌ فقط همين قدر مي توان گفت كه نقل و روايت هاي مربوط به اين ياآن اشخاص مذكور، احتمال دركشوري بيشتر گسترش پيداكرده باشد كه شخص درآن مملكت زندگي وفعاليت كرده است .

ولي يك مسئله كاملاٌ روشن است كه به اين قبيل نقل وروايت ها درهر جايي ودرهر مكاني، مردم هميشه علاقه و توجه زيادي دارندو نمونه هاي آنها را در محافل و جمع آمدها ، شب نشيني ها و صحبت هاي خاصه مي گويند ومي شنوند . ازطرف استادان و معلمان ادبيات گفتن و شنيدن اين اثر ها هنگام تدريس حيات و ايجاديات اين اديبان مشاهده مي شود .

بايد گفت كه اكثريت گويندگان اين اثر ها آدمهاي با سواد اند وشخصيت هاي اند كه از اثر هاي معروف ادبيات كلاسيك فارسي ، بخصوص از اثر هاي كه درمحفل هاي ادبي و معركه هاي كتابخوانها  ، درمهمانخانه ها و الو خانه ها قرائت مي شدند ، خوب آگاهند .

اما آنهائيكه از نعمت خط و سواد‌ بي بهره اند ، اين قبيل روايت ها را كم مي گويند ويا تماماٌ نمي گويند .سبب اين حادثه معلوم است . از آفت كار آن همه بزرگي ، مقام و مرتبه و آبرو و اعتبار بلند اين اديبان, نمي گذارد و امكان نمي دهد كه هر كس دانسته و ندانسته دربارة آنها سخني بگويد ويا به گفتن نقل وروايتها ي دربارة آنها جرئت كند . بسياري ها اين كار را از ترس آن به عهده نمي گيرند كه مبادا در شئان اين بزرگان كدام سخن غلط وبي جا نگويند ، گر چه كه ايشان تعدادي از اين نقل وروايت ها راخوب مي دانند و درگفتن اثر هاي فولكلوري ماهرند .

به اين مناسبت مي خواهم صحبتي را كه درروز هاي تياري به جشن هزاره ابوعلي سينا سال 1980 بين ما و حافظ خلقي تاجيكستان و گور اوغلي سراي نامي ، حكمت رضا به وقو ع پيوسته بود ،  ذكر نمايم. درآن روز ها ما براي ترتيب دادن مجموعة‌ نقل وروايت ها، عايد به ابن سينا مواد جمع آوري مي كرديم .

با همين مقصد به خانه حكمت رضا به ديهة بن حصارك رفتيم .اكة حكمت به افتخار تشريف ما چند نفر ازمو ي سفيدان همسايه اش را به خانه دعوت كرد . بعد فرصتي ,مقصد نزد او آمدن مان را فهمانديم و از وي خواهش كرديم كه درباره ابوعلي ابن سينا هر چه مي داند ، به ما بگويد. مو سفيد كمي فكر كرد وبعد گفت( مضوناٌ):من دربارة‌ابوعلي ابن سينا حكايه هاي زياد شنيده ام ، بعضي آنها راحاضرهم درياد دارم ، ليكن از گفتن آنها مي ترسم . جونكه ابوعلي ابن سينا آدم بزرگ بوده است ، ويرا رنگ لقمان حكيم ،طبيب زور بودن مي گويند . ازروي شنيده هايم ابن سينا شخصي بوده است كه درزمانش به علم و دانش وي هيچ كس برابر شده نمي توانسته است . من مي ترسم كه درحق او يگان گپ دروغ نگويم ، يگان سخنم غلط نبرايد ، اگر يگان گپ غلط يا دروغ از دهانم برايد به شئان او خوب نمي شود . تو از من گور اوغلي راپرس ، عوض راپرس كه چه قدر خواهي ، مي گويمت . اما در بارة ابن سينا از من چيزي مپرس.

گويندگان ديگر نيز به گفتن روايت ها در باره ابن سينا ، فردوسي ، سعدي ،حافظ ، ناصر خسرو و جامي جرئت نمي كنند تا به نا خواست درتوصيف شخصيت ايشان به رخ دادن كدام خطايي راه ندهند . براي تقويت اين نتيجه گيري نقل جالب گوينده ماهر باسواد ، قاضي جان اف نورالدين راكه سال 1980 به سن 75 سالگي بود ، روي كاغذ مي آريم . او گفته بود ( عيناٌ): من درباره ابو علي ابن سينا چند مقال مي دانم كه انها را در سالهاي بچگي ام در كان بادام از پدرم ، از مو سفيدان همسال ،دروقت مكتب پرتيوي (حزبي)شهر تاشكند خوانده ام ،يا دراستالين آباد كار كردنم از آدمان ، از يار و دوستان , برادران و هم كاران شنيده ام . چندي از آنها را از كتاب ها خوانده ام . راست گپ ، من از گفتن آن حكايه ها مي ترسم ، چونكه ابوعلي ابن سينا دانشمند بزرگ ، عالم ،حكيم شهرتمند بودگي . مي ترسم كه دربارة همين خيل آدم يگان گپ غلط گفته نمانم ، اگر يگان خيل غلط از طرف من صادر شود ، نغز نمي شود درشئان او. اگر ديگر حكايه هاراگوي ، گوئيد ,با دل و جان مي گويم و اما در باره ابن سينا چونكه مي ترسم ، اين كار هر كس نه .

از گفته هاي بالا بر مي آيد كه در واقع گويندگان ماهر, نقل وروايت و حكايه هاي  عايد به اديبان نامبرده راكار خيلي جدي و بسي مسئوليت ناك مي دانند . به پنداشت آنها از عهده اين كارتنها شخصاني برامده مي توانند كه از دانش و معرفت بر خوردارند و به هريك سخن خود، باور و اعتماد كامل دارند ؛يعني آنها خوب احساس مي كنند كه درباره اين قبيل بزرگان سخن گفتن هنر هركس نيست .

“ پيران سخن درقصه هاي كهن “‌ نخستين مجموعة نسبتا‏ُ  مكمل نقل و روايت هاست كه در جمهوري تاجيكستان ، با همت و اهتمام شخصي نگارندگان اين سطر ها به طبع مي رسد .

مواد مجموعه مذكور رامنبع و منشا همان نقل وروايت ها و قصه و افسانه هاي تشكيل مي دهد كه آ نها دردوام تقريباٌ نيم عصر در بنياد شعبة‌فولكلور پژوهشگاه زبان و ادبيات رودكي آكادمي علوم تاجيكستان از طرف خادمان علمي همين شعبه، هنگام هيئات اعزامي سير شمار (فراوان) فولكلوري وبا همكاري متخصصان ايجاديات شفاهي خلق از شهر وناحيه ها و دهات گوناگون تاجيكستان و محل هاي تاجيك نشين ازبكستان ،بخارا , سمرقند ,‌تاشكند , وادي فرغانه و ولايت هاي سرخان درياوقشقه دريا وغيره گرد آورده شده اند . درمجموعه همچنين نقل وروايت هاي چاپ شده درصفحه هاي مجموعه هاي فولكلوري, اثر هاي علمي , مجله ها و روزنامه ها ي دولتي تاجيكستان ، ايران و افغانستان نيز شامل گرديده است . قسمتي از ين نقل و روايت ها، سوژه هاي معلومند ،ولي تكرار محض نيستند . آنها از اثر هاي كه سالها پيش به طبع رسيده اند, در ساختار مندرجه و تصوير فرق مي كنند .

                نقل وروايت و قصه وافسانه هاي اين مجموعه از آن جهت خوشايند وجالبند كه درآنها زندگينامه ,‌خصلت ,  رفتار و كردار و فعاليت علمي و ادبي اشخاص مورد نظر واقعبينانه باز تاب گرديده است . دراين اثر ها توده هاي مردم از روي دانش , فهمش و پنداشت خود كوشيده اند آنها رادر حيات ،آنگونه كه  تصور مي كردند، همان خيل نشان دهد .

                اگر اجمالاٌ بامحتواي نقل و روايت هاي مجموعه آشنا گرديم ,‌روشن مي گردد كه درآنها مهمترين مسله هاي اخلاق وتربيه مورد محاكمه و بررسي قرارگرفته اند. درآنها خصوصاٌ غايه هاي نيكي و نيكو كاري ، انسان پرور ي, همت بلندي و ترغيب آموزش علم و دانش و امثال اينها از بزرگترين محك اخلاقي دانسته مي شود .اين روايت ها ثابت مي نمايند كه صاحب بودن به خصلت هاي نيك انساني از عظيم ترين سعادت زندگي و مهمترين عامل هاي افتخار هريك فرد است كه اين گونه مسئله ها و غايه ها با مسئله ها وغايه هاي اثر هاي داير به اخلاق وآداب نوشتة اين اديبان و دانشمندان مطابقت مي نمايند

باايمان كامل مي توان گفت كه نقل وروايت هاي شامل اين مجموعه مهر نامة‌ خلق است نسبت به سخنوران عجم , به  اديبان توانا و پر آوازة ادبيات فارس و تاجيك .اين اثر هارا بي شبهه مي بايد يك نوع ظهورات احساس قدرشناسي ,‌بيانگر گراميداشت و ارج گذاشتن نام و مقام اين بزرگان ازطرف هموطنان و هم ملتانشان دانست .

نقل وروايت وقصه وافسانه هاي اين مجموعه منبع و سر جشمه پر ارزشي براي توضيح و تصحيح بعضي از پهلو هاي زندگي نامه اين اديبان و تشريح برخي از آثار آنان به شمار مي روند .

مواد مجموعه، ثابت مي نمايد كه اديبان و دانشمندان نامدار با آثار ادبي و علمي خود ميان مردم اعتبار خاصه دارند . مردم از سر گذشت  اديبان خوب آگاه هستند .

مطالعه و بررسي اين آثار چند پهلوي روابط و تاثير متقابلة ادبيات كتابي و ايجاديات بديعي شفاهي راروشن خواهد كرد . اين چنين تحليل همه جانبه اين قصه و روايت ها به چندي از سوال هاي تاامروز بي جواب روابط فرهنگي مردمان كشور هاي فارسي زبان ومشرق،  پاسخ خواهد گفت  .

هنوز روايت , قصه وافسانه هاي عايد به اديبان فوق الذكر به طور كافي گرد آوري نشده است . يقيناٌ درباره آنها درميان مردم روايت و قصه و افسانه ها خيلي زيادند كه گرداوري ,‌تنظيم ونشر و تدقيق ژرف آنهااز وظيفة هاي پر افتخار پژوهشگران رشتة ادبيات و فلكلور خواهد بود .

درمجموعه, قصه وروايت هاي محفوظ دربنياد فلكلور تاجيك درپژوهشگاه زبان وادبيات رودكي، مواد نشر شده ٍ‌درمطبوعات جاري و در اثر هاي محققان ادبيات و اديبان قرن هاي گذشته و معاصر, وارد گرديده است. كل اثر ها شناسنامه خودرا دارند و برخي از آنها ميان مردم نسخه بدلها ( واريانت ) پيدا كرده اند . تهيه گران از چندين واريانت يكي را انتخاب نموده ,‌ شامل مجموعه كرده اند . چه خوب است اگرخوانندگان محترم، قصه و روايت و نقل هاي مربوط  به اديبان گذشته و امروز تاجيك و فارس راكه  در زادگاه خويش مي شنوند و يا به ياد دارند  به تهيه گران اين مجموعه بفرستندتا در چاپهاي  بعدي مورد استفاده قرار گيرد

نشاني ما‌: تاجيكستان , شهر دوشنبه 65 ,خيابان رودكي ,‌21 ,پژوهشگاه زبان و ادبيات رودكي

درمجموعه چندي از روايت ها دردو نسخه مورد استفاده قرار گرفته اند . اين كار از آن سبب لازم دانسته شد كه هر كدا م از نسخة اين يا آن روايت، از نسخة ديگر خود از جهت مضمون و مندرجه, طرز تصوير ,ساختار و بديعيت فرق دارد . خوانندْ گرامي مي تواند هر كدامي از آن نسخه ها را به حيث يك اثر عليحدة فلكلوري مطالعه نمايد .

زبان و طرز بيان نقل وروايت هاي مجموعه دراشكال گوناگون به مشاهده مي رسد . اگر يك قسم آنها به زبان ادبي گفته شده باشند ,قسم ديگر شان آميخته خصوصيت هاي زبان ادبي و بعضي جهت هاي لهجه اين يا آن محل اند .چون مجموعه به مطالعه دايره وسيع خوانندگان فارسي زبان پيشنهادمي شود زبان برخي از متنها كه با رعايت خصوصيت هاي لهجة محل ثبت گرديده اند، تا حد امكان مورد تحرير قرار گرفته اند كه خود مي تواند موادي باشد براي زبانشناسان ، جامعه شناسان و عرصه هاي ديگر .

     دوكتور داداجــان عـابدوف

                                            دوكتور شمس الحق آريان فر

بیران سخن

در مجموعه حاضر حكايه  ها ،قصه ها و روايت ها دربارة نمايندگان بزرگ ادبيات كلاسيك تاجيك و فارس چون : رودكي ، ابوعلي بن سينا ، حكيم ابو القاسم فردوسي ،،ناصر خسرو قبادياني ،حكيم عمر خيام، شيخ عطار  نيشاپوري ،مولانا جلال الدين بلخي،شمس تبريزي، شيخ سعدي شيرازي ، حافظ شيرازي، ،كمال خجندي ، مولانا عبد الرجمان جامي , علي شير نوايي ، ميرزا عبدالقادر بيدل و زيب النسامخفي و شامل گرديده است.

                مواد اين مجموعه توسط فولكلور شناسان تاجيك از شهر وناحيه هاي جمهوري تاجيكستان , محلهاي تاجيك نشين جمهوري ازبكستان واز مردم دري زبان افغانستان جمع آوري شده است .بحشي از مواد اين رساله از مجله ها و مجموعه هاي فولكلوري كه در ايران و افغانستان و تاجيكستان به طبع رسيده  ,گزينش يافته است .

                مجموعه مذكور جهت مطالعه ادبيات شناسان، ،فولكلور  شناسسان،  زبانشناسان، مردم شناسان، استادان و شاگردان نهادهاي تحصيلات عالي و شاگردان مكاتب عالي و متوسطه و بلاخره توده هاي مردم جهت گرفتن پند و عبرت و آموزش ، تقديم مي گردد.

 


 

لطیفه های افغانستان

نزاكت زن

زن رو به شوهرش كرد و گفت:

- عزيزم، بگو اگر مريض شوم و يا حادثة اتفاق بيفتد و من با زندگي وداع كنم تو چه كار خواهي كرد؟

             مرد جواب داد‌:اوه عزيزم، فكر مي‌كنم كه ديوانه شوم.

             -آن وقت دوباره زن خواهي گرفت؟

             - ني . . . ني تا اين حد هم ديوانه نخواهم شد.

كار نوع دوستانه

شوهر مشغول نوشتن مقالة براي يك روزنامه بود خانمش با ناز و نزاكت مخصوص به دست او نگاه مي‌كرد و در بارة هرجملة او انتقاد مي‌كرد. شوهر نوشت: كسي كه در زندگي خود نتوانسته باشد يك كار فوق‌العاده خوب نوع دوستانه انجام دهد، انسان نيست.

خانم قيافه‌اي‌ گرفت،‌ دست به صورت شوهرش كشيده گفت:

- بسيار خوب، چه حرفها . . . مثلاً كار فوق‌ العاده خوب و نوع دوستانة‌ كه تو در زندگي ات انجام داده اي چه است؟

شوهر سر را از نوشته بلند كرد و گفت:

- اين بود كه ترا گرفتم و نگذاشتم در خانة پدرت بماني.

 

هـديــه

مرد جواني وارد يك فروشگاه مخصوص هديه شده به فروشنده گفت:  ببخشيد آقا، مي‌خواهم برا ي نامزدم هدية بخرم. شما چه چيزي را مناسب مي‌دانيد؟

             فروشنده پرسيد:  نامزد تا ن خيلي جوان است؟

- نه چندان.

- زيبا است؟

- نه آنقدرها هم زيبا نيست.

- تحصيل كرده و فهميده است؟

- نه چندان.

- دختر ثروتمند است؟

- نه خير. ولي چه كار به اين چيزها داريد؟ فقط بفرماييد كه در مورد هديه مناسب براي او چه توصيه اي داري؟

مرد با بي حوصلگي گفت:

- من توصيه مي‌كنم او را فراموش كنيد و با دختري ازدواج كنيد كه كم از كم داراي يكي از صفات ياد شده باشد.

 

عقدة شاعر

مي‌گويند شاعر تازه كار نزد مولانا عبدالرحمن جامي عارف و سخن سراي بزرگ دور تيموريان هرات كه در ظرافت و حاضر جوابي از يكه تازان دوران خويش بود رفت و گفت:

- چيزي در دل من گره شده است و وقت مـرا ناخـوش مي‌دارد و از آن افسردگي به همه اعضاي من مي‌رسد و موي بر انـدام مـن راست مي‌شود . . .

جامي با ظرافت خاص پرسيد:

- هيچ شعري به تازگي گفته اي كه بر كسي نخوانده باشي؟

             شاعر گفت: آري.

جامي گفت: بخوان!

             شاعر خواند. جامي گفت:  باز ديگر بخوان!

شاعر بخواند تا سه نوبت.

جامي گفت:  برخيز كه نجات يافتي . . . اين شعر در دل تو گره شده بود و خستگي آن به بيرون سرايت مي‌كرد . . . چون از دل خود بيرون كردي، خلاص يافتي.

 

روانشناسي

يك روانشناسي پس از سال‌‌هاي زياد تجربه و تحقيق چنين نتيجه گرفته است كه اكثريت مردها در ايام ماه عسل به خانم شان مي‌گويند:

- سلام قندولك، بخورمت!

چندي بعد جمله شان ملايمتر مي‌شود:

             - عشق من، كبوتر قشنگ من، سلام!

در سال دوم ازدواج ورد  خويش را خلاصه تر مي‌كنند:

- سلام عزيزم!

در سال سوم ازدواج:   آه، تويي . . .‌؟ آمدي . . .؟

پس از اينكه چهار سال از ازدواج گذشت:

- . . . باز كه پيدا شدي زن . . .‌!

و در سا‌هاي بعدي:  خيلي خسته ام‌. نمي‌خواهم قواره ات را ببينم.

 

باز هم از محضر مولانا جامي

ساغري يكي از شاعران عصر تيموريان هرات در محضر مولانا جامي آمد. ظاهراً ماه رمضان بود. دوستان به جامي گفتند:

- يا مولانا‌! ساغري امروز به فراموشي چيزي خورده است، زيرا بشاش به نظر مي‌خورد.

جامي گفت:

- اگر در خانة خود خورده است، به فراموشي خورده است.

البته اين كنايه بيانگر آن بوده كه ساغري كمتر در خانة خود چيزي مي‌خورده و غالباً در خانة ديگران به ضيافت مي‌رفته است.

 

تنهايي

آورده اند كه شهيد بلخي روزي در خانه اش نشسته بود و كتاب را مي‌خواند. مرد جاهلي به خانة وي آمده گفت: خواجه، تنها نشسته اي؟

شهيد بلخي عارفانه پاسخ داد: تنها اكنون شدم كه تو آمدي.

 

درد دل

حاجي سليمان بيد گلي متخلس به «صباحي» از شاعران درجه اول اواخر قرن دوازدهم هجري كه مهارت و حذاقت وي در طبابت نيز زبانزد خاص و عام بود، دل باختة يكي از پري چهرگان بوده ميان او و محبوبش نامه‌هاي عاشقانه جاري بود.

يك روز نامة از محبوب به دست او رسيد كه از آن بر مي‌آمد كه يارش به درد دل دچار شده و از او نسخة دوا مي‌خواهد. صباحي نسخة براي او نوشت و در ظهر نسخه براي اينكه اغيار آگاه نشوند كه ميان او و بيمار سرو سري هست، با قلم ديگر و به دست چپ اين رباعي را نوشت و براي او فرستاد:

                               

از درد دل شنيدم دلت افكار شده ست،

از  درد  دلت هـزار دل زار  شده  ست

زان  درد كه  عمري ز تو ام در دل بود،

گويا  دلت  امروز خبر دار شده  ست.

 

بلاي ناگهاني

مولانا قطب الدين ملقب به «علامه» و مصنف دايره المعارف دره التاج روزي از راهي مي‌گذشت. اتفاقاً شخصي از بامي افتاد و بر گردن مولانا فرود آمد و مهرة گردن وي آسيب ديدو چند روز بستري شد. دوستان ‌و شاگردانش به‌عيادت آمدند و از حالش جويا شدند. مولانا گفت:

- حـال از اين بـد تر چـه باشـد كه دگـري از بام بيافتد و گردن من شكند؟

 

مؤلف و كتابش

مؤلفي از كتاب تازة خود تعريف كرده و به رفيقش كه نزديك او بود گفت:

- نمي‌دانم كتاب آخرينم را خوانده ايد؟ گمانم در آن چيزهاي تازه و حقيقي زياد است.

رفيقش لبخندي زده گفت:

- صحيح است، ولي متأسفانه چيزهاي حقيقي آن تازگي ندارد و چيزهاي تازة آن خالي از حقيقت است.

در اداره

بين دو دوست صحبت از وضع اداره بود. يكي از آنها رو به دوستش كرده پرسيد:

- راستي چند نفر در دفتر شما كار مي‌كنند؟

او جواب داد:  با رئيس هشت نفر.

- خوب، پس بدون رئيس هفت نفر در دفتر شما كار مي‌كنند؟

- نه جانم، اگر رئيس نباشد، هيچ كس در دفتر ما كار نمي‌كند.

 

شاعر دزدي

روزي انوري قصيده سراي مشهور در بازار بلخ مي‌گذشت. جمعتي را ديد كه به دور شخصي حلقه زده و ازدحام نموده اند، پيش رفت و سر در ميان آن حلقه در آورد. ديد كه مردي ايستاده و معركه گرفته قصايد او را مي‌خواند و مردم او را تحسين و تمجيد نموده قدرداني مي‌كنند. انوري پيش رفت و گفت:

- اين اشعار را كه مي‌خواني مي‌داني از كيست؟

گفت: بلي، از انوري است.

گفت:  آيا انوري را هيچ ديده اي و مي‌شناسي؟

آن شخص خنديد و گفت:

- چگونه نمي‌شناسم و حال آنكه انوري خود من هستم.

انوري نيز خنديد و گفت:

- شعر دزدي شنيده بودم، ولي شاعر دزدي نديده بودم.

ساية الاغ

در مجلس صحبت از خانه‌هاي قديمي كه در آنها نظر به عقيدة برخي از مردم عوام اجنه رفت و آمد دارد، بود، يك نفر گفت:

- من در يكي از قلعه‌هاي قديمي خارج شهر يك شب مهمان بودم. اواسط شب صداي شنيدم و در آخر تاق چشمم به يك هيكل بزرگ افتاد كه قيافة الاغ (خر) را داشت.

يكي از حاضران كه مخالف اين گونه عقايد بود، گفت:

- آقا، اين گپ‌ها دروغ است. من مطمئينم كه شما ساية خودتان را كه در ديوار افتاده بود، ديده و خيال كرده ايد كه جن است.

 

آدم پرگو

شخصي پرگوي گوش طرف مقابل را خسته كرده بود گفت:

- گمان مي‌كنم خيلي پرگوي بوده اسباب تصديع خاطر شما مي‌شوم.

گفت: خير است. خير است ابداء آسوده باشيد. حرف خود تان را بزنيد خيال من ديگر جا است.

 

روستائي

يك نفر روستائي به شهر آمده و در بين شهر مناري را ديد و از كسي پرسيد‌: اين چيست؛

نفرمذكورجواب داد:‌  اين چاه است وآنرا به روي زمين كشيده اند تا رطوبت آن خشك شود.

نانوا و مگس

روزي رجب خان از نانواي يك نان خريد. نان را شكست كه از بين نان مگس برامد. آمد پيش نانوا و گفت:

- او برادر! از مابين نانت مگس برامد.

نانوا در حالتي كه در دهان ناسوار داشت،گفت:

- برو، بيادر، دلت مي‌‌خواهد كه در سه قرانت قانغزك برايد؟

 

پول خود را كه نقد ديدم، خنده كردم

شخصي به يك رفيق سوداگرش پول قرض داده بعد از چند وقت به نزد سوداگر آمد و گفت:

- برادر گل، پيسه ام را بدهيد كه به آن احتياج دارم.

سوداگر گفت:

- شترهايم را به مدت سه ماه به هزارجات روان كردم.تا كه خوب تيار شوند. تيار كه شدند، مي‌روم برايشان خوب پالان مي‌كنم. بعد از شمالي انگور گرفته به پيشاور مي‌برم و مي‌فروشم، به پيسه اش از آنجا چاي مي‌خرم، مي‌برم به بخاراي شريف، از بخاراي شريف قالين مي‌خرم، مي‌آرم به كابل، كابل كه آمدم، قالين را فروخته پيسه ات را مي‌دهم.

صاحب پول خنده كرد. سوداگر از او پرسيد:چرا خنده مي‌كني؟

گفت:  پول خود را كه نقد ديدم، خنده كردم.

 

 

نامزدهاي جوان

پسر و دختر جواني در پاركي قدم مي‌زدند. پسر دست دختر را در دست خود گرفت، نگاهي به قيافة دختر انداخت و گفت:

- اوه . . . عزيزم، تو فقط دو بال كم داري.

دختر با خوشهالي پرسيد:  آنوقت شبيه يك قو مي‌شوم.

- نه شبيه به غاز مي‌شوي.

 

هر كدام شان كه با ادب تر باشند

معلمي ازكوچه‌گذر مي‌كرد. از پهلويش شاگردي خونسرد گذشت. معلم شاگرد را صدا زده گفت:

- وقتي كه معلم و يك شاگرد با هم رو به رو شدند، اولتر بايد كدام شان سلام بدهند؟

شاگرد قدري فكر كرده گفت:

- هر كدام شان كه با ادبتر با شند.

 

پير مرد زخمي

مرد هفتاد و پنج ساله يي را به سبب اين كه پير مرد هشتاد و پنج ساله يي را زخمي كرده بود‌، به محكمه بردند. رئيس محكمه با عصبانيت از او پرسيد‌:

- تو خجالت نمي‌كشي كه با اين سن و سال مردي را باين پيري لت مي‌كني؟        مرد سري تكان داد و گفت:

- چرا آقا‌؟ . . .  من وقتي كه ا وسي ساله بود‌، مي‌خواستم اورا لت كنم‌، اما از آن وقت تا حال هميشه مانعي. وجود داشت.

ريس محكمه با تعجب پرسيد‌: چه مانعي‌؟

- مانع اين بود كه در اين مدت گاه او در زند ا ن بود و گاه من.

 

پادشاه و فقير

پادشاه فقيري را به خانة خود مهمان كرد: برايش پلو و مرغ بريان پخت، خلاصه احترامش را بجا آورد، روز ديگر از فقير پرسيد:

- البته از اين ضيافت و لطف و كرمي، كه در حق تو كردم، خوش شده باشي؟

فقير به اين سوال پادشاه جواب داده گفت:

- بلي، اين ضيافت و اين لطف و كرم جناب شان يك شب بود، كه گذشت و رفت.

پادشاه در قهر شد و امر داد، كه او را به زندان اندازند. فقير را به زندان ‌انداختنـد،‌ بسي‌ عذابش دادند. فقير در زندان بود، كه پادشاه ‌باز از او‌ پرسيد:

- تو كور نمك، البته از گفتة خود پشيمان شده باشي و احتمال اين عذابي كه تو ديدي، به جانت تأثير كرده خواهد بود.

فقير به پادشاه گفت:

- اي حضرت پادشاه، جان جور باشد، اين مي‌گذرد.                                                 

 

درد موي سر

شخصي نزد طبيب رفت و گفت:  موي سرم درد مي‌كند.

طبيب پرسيد: غذا چه خورده ايي؟

گفت: نان و يخ.

گفت: نه دردت به‌درد آدم مي‌ماند و نه خوراكت به خوراك انسان.

 

پول قلب

شخصي در رستوران  غذا خورد و وقت دادن پول دست در جيب كرد و پول قلب را بيرون آورده به صاحب رستوران داد‌. صاحب رستوران نگاهي كرد و گفت:

- اين پول بدي است كه به من مي‌دهي گفت:

- مگر غذاهاي تو خوب بود كه به من دادي.

 

حيوانات نو ظهور

پدري از پسر كوچك خود پرسيد:

- اسم آن حيوان كه  ميو ميو مي‌كند، چيست؟

گفت: گربه.

گفت:آن كه واق واق مي‌كند،كدام حيوان است؟

گفت: سگ.

گفت: آن كه هنگ هنگ مي‌كند‌، كدام حيوان است؟

طفل كه تا كنون اين صدا را نشنيده بود قدري فكر كرده گفت:

- آن حيوان پاپا است.

سگ سياه و سگ سفيد

سگ سفيد براي سگ سياه كه از پا در آمده و عاجز شده بود آذوقه آورده و از او توجه مي‌نمود. سگ سياه تشكر كرده گفت:

- با انكه تو سفيدي و من سياه اين قسم به من محبت نموده و از من توجه مي‌كني.

سگ سفيد گفت:

- اين قبيل نظريات و ملاحظات براي بني نوع بشر در كار است كه رنگ را منشأ تفاوت و امتياز و اين قبيل جزئيات را مايه اختلات دانسته مابين افراد خود فرق مي‌‌‌گذارند. مانبايد دنبال اين مقوله ترهات رفته و اين نوع ايرادات به يك ديگر وارد سازيم.

 

انجمن زن ‌ها

وقتي كه حكايت انجمن بازي بود چهل پنجاه نفر از خانم‌ها نيز گردهم جمع شده آمده خواستند انجمن بر چا كنند. گفتند:

- رئيس انجمن بايد خانمي باشد كه سنش از همه بيشتر و منشي انجمن خانمي انتخاب شود كه سنش از همه كمتر باشد.

چون در صدد تعين رئيس و  منشي بر آمدند گفتند:

- هر كس سنش از همه بيشتر است بر خيزد و بايستد.

تعدادي از جا برخواستند. بعد گفتند:

- هر كس سنش از همه كمتر است براي منشي گري بر خيزد.

تمام آن چهل پنجاه زن دفعتاً از جا برخواسته ابستاده شدند

گوشواره

دختر كوچكي را مادرش نزد زرگر آورده بود تا زرگر گوشهاي او را سوراخ كند. دختر اظهار وحشت كرد، نمي‌گذاشت. مادرش گفت:

- بگذار سوراخ بكند، حكم خداست كه دخترها بايد گوشوار به گوش بياو يزند

گفت: اگر حكم خدابود خود خدا  گوشهاي  مرا سوراخ  مي‌نمود.

 

طلبگار و قرضدار

طلبكار براي بدهكار خود كه سه سال از موعد اداي قرضش گذشته بود‌، گفت‌:

«من نصف آن پول را به شما بخشيدم ءلااقل نصف ديگر را براي من بفرستيد »

بدهكار جواب نوشت كه: «ممنونم و خواهشمندم سه سال ديگر صبر كنيد تا موقع بخشيدن  آن نصفه ديگر برسد».

 

چشم مصنوعي

مسافري كه يك چشمش مصنوعي بود، شب در اطاق مهمان خانه در وقت  خوابيدن آن چشم را بيرون آورد و به خدمت گار مهمان خانه داد ك نگاه داشته صبح  به او بدهد.

خدمتگار باز ايستاده  بود و نمي‌رفت. آن شخص پرسيد:

- چرا نمي‌روي و منتظرچه هستي‌؟

گفت: منتظـرم آن يك چشم ديگر تان راهم بدهيد تا هردو را باهم ببرم‌.

غصة طلبكار

شخص بد حسابي يكي از دو ستان خود را ديد كه در غم فرورفته بسيار اندوهناك است. پرسيد:  چرا بدين حال هستي؟

گفت: از كسي قرضدار هستم‌.

گفت: غصه را طلبكار بايد بخورد كه پولش مي‌سوزد نه شما.

 

پيش از تولد حبس

دزدي را دستگير نموده نزدقاضي آوردند. قاضي اسم او را پرسيد وبعد سوال نمود:  سن تو چقدر است‌؟

   دزدگفت‌:  سي و پنج سال.

   قاضي گفت:  تا اكنون چند بار حبس شده ايد؟

   گفت:  ده مرتبه

   گفت: اولين مرتبه كه حبس شديد در چه تاريخي بود‌؟

   گفت: 35 سال ونيم قبل.

   قاضي گفت: اي دروغگو، مگر نگفتي «سن من 35  است؟»

   دزد گفت:  همين طور است‌، ولي در 35 سال ونيم قبل مادرم را كه در آن وقت به من حامله بـود حبس كردنـد ومن در همان محبس متولد شدم.

قاضي خطاب به مامورين اجرانموده گفت:

- اين اقا را ببريد به  مسقط الراسش.

                           

نان خواستن از خداوند

زن و شوهري كه هر دو پير و فقير و بكلي تهي دست بودند شب در مسجد آمده از شدت گرسنگي ناله نموده از خداوند نان مي‌طلبيد ند.بي ديني كه معتقد به خدا نبود استغاثه آنها را شنيد و دو قرص نان فراهم آورده آنها را از سوراخ بام بدرون مسجد براي آن دو نفر انداخت. پيرزن وپير مرد مشغول خوردن شدند شكر خدايي بجا آوردند. شخص بيدين فرياد كشيده گفت:

- از من ممنون باشيد نه از خداوند. نان را من براي شما آورده ام كه ابداً اعتقاد به خدا ندارم.

گفتند:  تفاوتي نمي‌كند مقصد ما تان بود و خداهم براي ما فرستاد چه توسط شما و چه توسط شيطان.

 

سوال سائل

   سائلي بر در خانه توانگري رفت و پارة نان سوال كرد. از اند رون خانه جواب آمد كه:  بي بي در خانه نيست.

   سائل گفت:  من پارة نان خواستم، بي بي را نخواستم و بي جهت گمان نه كنيد كه من به بي بي كاري داشته باشم.

 

 

 

 

 

تاجر و حمال

   تاجري صندوقي پر از چيني را بر حمال بارنمودوقرار گذاشت كه عوض مزد وي سه نصيحت مفيد كند. پس از آن كه قسمتي از راه را پيموده بود، گفت‌:

- نصيحت اول رابفرمائيد.

تاجر گفت: هر كه به تو گويد «گرسنگي بهتر از سيري است» باورنكني.

حمال گفت:  به چشم.

چون به‌نصف راه رسيـدنـد. حمـال ‌پرسيد: نصيحت دوم ‌چه ‌خواهد بود؟

تاجر گفت: هر كه گويد پياده رفتن به از سواري است، نپسندي.

حمال گفت:‌ بسيار خوب گفت. چون به نزد دروازه رسيدند حمال باز گفت: نصحت سوم را آرزو مندم.

تاجر گفت: هر كه ترا گويد «حمالي نادانتر از تو ديده ام» باور نكن، زيرا دورغ مي‌گويد.

حمال صندوق را به شدت به زمين زد كه يك دانه چيني سلامت نماند.  سپس حمال گفت:

- هر كه تو را گويد: «يك شيشه در صندوق درست مانده است» قطعاً باور نكني، زيرا كه او خبر ندارد.

                       

كهنه دوز و ثروتمند

شخصي كهنه دوزي بود، مسكين و بيچاره بود. هر روز در سر سرك در رو به روي خانه يك ثروتمندي نشسته كهنه دوزي مي‌كرد.

اما با وجود تنگدستي هميشه وقتش خوش بود، سرود مي‌خواند، خنده مي‌كرد. آثار غم در چهره اش ديده نمي‌شد و شب‌ها خوب خواب مي‌كرد. ثروتمند او را ديده حيران مي‌شد، تعجب مي‌كرد و به خود مي‌گفت كه «چرا او دائماً خوش است. تبسم و خنده از لبان او دور نمي‌شود، سرود خواني مي‌كند با وجودي كه مسكين و بيچاره هم هست»

ثروتمند به كهنه دوز صد دالر داد و گفت:   اين پيسه را بگير و زنده گئ خود را درست كن.

كهنه دوز پيسه را گرفت و شاد شد و آن را به جيب خود ماند. بعد چند دقيقه او را از جيب دريشي اش گرفته به جيب پطلونش ماند به خاطر اين كه دزد نبرد‌. اين هم نشد. او مي‌ترسيد كه پيسه را مبادا دزد نبرد به همين منظور او پيسه را از جيب پطلونش گرفته به ساق موزه اش پنهان كرد. بعدتر به ساق ديگر موزه اش ماند‌. اما باز ميترسيد. تمام شب خواب نكرد. بلاخره پول را به زمين گوركرد. بازهم نشد. در غم پيسه تمامآجگرخون بود خواب نمي‌رفت. نمي‌خنديد سرود نمي‌خواند. باكسي شوخي نمي‌كرد كهنه دوزي را هم فراموش نمود. چند روز همين قسم تير شد كهنه دوز ديد كه نمي‌شود نزد ثروتمند رفت واز او خواهش كرد كه پيسه خود را پس  بگيرد:

- پيسه تانرا آوردم تا او را پس به شما بدهم زيرا ازآن دمي‌كه اين پيسه را به من داديد. اوقات من بيخي تلخ است و از غم اين كه او را دزد نبرد خوابم نمي‌برد فقط در فكر او هستم. كهنه دوزي را هم فراموش كرده‌‌ام خنده هم مرا ترك كرد چه خوش بود آن روزهاي كه كهنه دوزي خوش زندگي مي‌كرد.

كهنه دوز پيسه را به ثروتمند پس داد وراه خانه خود را پيش گرفت. او به خانه‌اش رفته با كهنه دوزي خود مشغول شد مثل روزهاي پيش باز مي‌خنديد و سرود مي‌خواند و شوخي مي‌كرد. ازكهنه دوزي خود خوش بود از مزد هنر خود زندگي مي‌كرد و ساعتش تير بود. شبها آرام خواب  مي‌كرد و ديگر غم پيسه را نمي‌خورد.

 

شفاي مريض

كريم ناخوش وبستري بود .جميت زيادي به عيادت وي آمده نشته مشغول صحبت شدند.كريم ديد به هيچ وجه آنهاخيال رفتن را ندارند و مثل اين است كه ايشان را در آن جا به مهماني  دعوت كرده باشند. كريم تكاني به خود داد، تشك زير سر خود را برداشته بروي شانه گذاشته‌،از جا حركت كرده برخاست وگفت:

- اقايان خداوند به‌مريض شما شفا داد: بفرمايد تشريف ببريد. 

 

 

سوال با موقع

كنيزي طبقي دردست داشت كه رو پوشي به روي آن كشيده شده بود. از برابري جميتي مي‌گذشت. يكي از آنان پرسيد كه:

-  در اين طبق چيست؟

گفت: اگر مي‌خواستند شما بدانيد كه در اين طبق چيست روپوش به روي آن نمي‌كشيدند.

 

نوكر و صاحب منصب

يك نفر به عسكري دعوت شد. او را به يك صاحب منصب نوكر دادند. صاحب منصب بسيار آدم درشت و بد معامله بود. نوكر ديد كه اميرش آدم بد است. روز دوم آمدنش از نوكرش پرسان كرد:

- تو چي نام داري؟

نوكر جواب داد:  پدر نعلت.

صاحب منصب هم باور كرد، ديگر چيزي نگفت. وقتي كه كدام كار حاجت مي‌شد: «پدر لعنت، چوب بيار»، «پدر لعنت، آب بيار» مي‌گفت. اين نوكر هم چيزي نگفته كار مي‌كرد. دو سال عسكري هم تير شد. نوكر ترخيص شد. روزي از روزها صاحب منصب نوكر سابقة خود، يعني «پدر نعلت» را در بازار ديده گفت:

- او پدر نعلت چه حال داري؟ نوكر با خيلي زودي جواب داد:

- پدر نعلت پدرت است.

صاحب منصب بسيار سرش قار شد و گفت:

- تو خو «پدر نعلت» نام داشتي و دو سال با همين نام خدمت كردي، چرا حالاكه نامت را گرفتم مرا دشنام دادي؟

نوكر جواب داد:

- آن وقت من بد آدم بودن ترا خوب فهميده بودم و مي‌دانستم كه با اين الفاظ خواه نا خواه دير و يا بر وقت مرا حقارت خواهي كرد و براي همين نامم را «پدر نعلت» ماندم. حالا من ديگر نوكرتو نيستم.

 

خانة بي همه چيز

روزي پدري كه بكلي مفلس و بي چيز بود با پسر خود از كوچه عبور مي‌نمود به جميعتي بر خوردند كه دنبال يك تابوت افتاده ميتي را به قبرستان مي‌بردند. يك نفر از صاحبان عزا گريه و سوگواري نموده فرياد و فغان مي‌كرد مي‌گفت:

- تو را بجاي خواهند برد كه امشب در آنجا نه نان است و نه آب، نه فرش است، نه چراغ، نه توشك است، نه لحاف، نه انيس و نه مونس، نه پرستار.

پسر رو به پدر كرده گفت: آيا او را به خانة ما خواهند برد؟

  

ترس يا تملق

واعظي در بالاي منبر در حضور پادشاه شروع به نطق كرده گفت:

- برادران و خواهراني كه شرف حضور دارند بدانند كه ما بلا استثنا فنا پذيريم و هر كس عاقبت خواهد مرد.

در اين بين چشمش به پادشاه افتاد بي اختيار شده گفت:

- بلي اعلي حضرت عرض مي‌كنم تقرباً همگي خواهيم مرد.

صحبت‌ هاي فلسفي

يكي از جوانان كه به عقل و دانش خود مغرور بود با يكي از خلفايي مذهبي صحبت‌هاي فلسفي داشته گفت:

- من به وجود اجنة و شياطين اعتقاد ندارم زيرا تا كنون هيچ اتفاق نيفتاده است كه يكي از آنها را من ديده باشم.

عالم مذكور در جواب آن جاهل گفت:

اگر بنا باشد انسان منكر وجود چيزهاي باشد كه نديده است. پس من هم‌به‌عقل و فراست شما هيچ اعتقاد ندارم زيرا تا كنون آنها را نديده‌ام.

 

دو نفر اغرا ق گو

يكي گفت:

چشم من به قدري بينايي و قوت دارد كه از هزار قدمي چيزهاي بسيار كوچك را من مي‌بينم. مثلاً الان: روي گلدسته آن كليسا مگس را كه آن جا راه مي‌رود مي‌بينم.

ديگري گفت:

- چشم من اين قوت را ندارد، اما گوشم بدرجة شنوايي و قدرت دارد كه صداي پاي راه رفتن ان مگس را مي‌شنوم.

 

 

 

 

موي سفيد و  سياه

روزي در قشلاق از يك نفر دهقان كه ريشش سياه ولي موهاي سرش سفيد بود پرسيدند:

- سبب چيست كه موهاي سرت سفيد و ريشت سياه است؟

گفت:

- سبب آن است كه موهاي سرم بيست سال مسين تر از مو‌هاي ريش من است.

 

مراجعت از قبرستان

زني كه شوهرش مرده بود‌، براي كفن و دفن او به قبرستان آمد. پش از اتمام كار كه از قبرستان خارج شده رو به منزل ميآمد در هر قدمي يك مرتبه برگشته به عقب نگاه مي‌انداخت. همراهانش سوال كردند كه:

- آيا از شدت علاقه درد فراق است كه اين همه بجانب قبرستان نظر مي‌اندازي؟

گفت:

- نه والله از شدت ترس و هراس است كه مبادا دو باره زنده شده به خانه بر گردد.

 

جواب عقرب

به عقرب گفتند:

- چرا در زمستان‌ها هيچ از لانه بيرون نمي‌آئي؟

گفت: در تابستان‌ها كه بيرون مي‌آيم‌، چه حرمتي براي من باقي مي‌گذاريد كه در زمستان هم بيرون بيايم.

عطسه

منجمي كه ادعاي غيب داني مي‌كرد وارد منزل شد. در صورتيكه قبل از آمدن وي زنش با رفيق خود مشغول عيش وعشرت بود. چون زن آمدن شوهر را ديد چاره جز آن نيافته بود كه رفيق را در اطاق پنهان كند، منجم با زن وارد اطاق شده نزديك همان اطاق نشست. شخصي پنهان شده را عطسة شديدي عارض شده خود داري نه توانست كرد. منجم كه صداي عطسه را شنيد گمان كرد زن عطسه نموده.

گفت: عافيت باشد.

زن در جواب آن غيب دان گفت:  سلامت باشي.

 

بچة عاقل

پسري كه به حد كفايت عالم و درس خوانده ولي بيش از حد محجوب بود و با پدر خود در مجلسي نشسته بود از اول تا آخر ابداً‌ زبان باز نكرد و يك دهني حرف نزد. پدرش هنگام مراجعت به منزل گفت:

- اي فرزند، چه شد كه تمام را ساكت نشسته بودي؟ تو نيز چيزهاي را مي‌دانستي مي‌خواستي بگويي؟

گفت:

- از آن ترسيدم كه آن وقت چيزهايي را كه نمي‌دانم از من بپرسند و اسباب خجالت من فراهم آيد.

 

 

سياه چاه

علامات ظاهري سطوت و قدرت غالباً در كورها بلا اثر است. وقتي يك نفر حاكم ظالم به نابينايي تشر زده گفت:

- هيچ مي‌داني كه اگر بخواهم تو را در سياه چاه بياندازم بيك اشارت ممكن است.

كور جواب داده گفت:

- چه‌ تفاوت مي‌كند چهل‌سال است‌كه من خود در سياه چاه هستم.

 

سر لوح مقبره

به سفارش شخصي كه عيالش مرحوم شده و او را دفن كرده بود سنگ لحدي براي آن مرحومه ترتيب دادند كه در روي آن اين عبارت نوشته شده بود:

مي‌دانم كه اشك چشم من ترا زنده نمي‌كند و به همين جهت است كه گريه مي‌كنم.

 

بچة فقير بيچاره

دلقك را حق تعالي فرزندي داد. سلطان از او پرسيد كه:

- نوزاد از چه جنس است:

گفت: از چه جنس مي‌خواهيد باشد؟ از فقيران چه آيد غير از پسري يا دختري؟

سلطان گفت:

- اي مردك مي‌گويي‌از فقيران پسري يادختري، از بزرگان چه‌آيد؟

گفت: ظالمي، نا ساز كاري، بد فعلي، خانه براندازي، فاسقي، بد كرداري، فاجري، ستمكاري، پليدي، ناهنجاري.

سلطان گفت: كافي است، ديگر حرف نزن، خفه شو.

 

زن و مرد نود ساله

شخصي از طبيبي پرسيد:

- آيا ممكن است زن و مرد نود ساله فرزند بياورد؟

- بديهي است در صورتيكه جوان زيبائي بيست ساله در همسايگي ايشان منزل داشته باشد.

 

دختراعمش

روزي اعمش ازخانه بيرون آمد از وي سبب پرسيدن گفت:

- دختري دارم پنج ساله از من يك درهم طلا خواست گفتم ندارم:

روي به مادر خود كرد گفت:

- در عالم كسي ديگر نبود كه زن اين گدا شدي؟

 

پول خارج

مسافريي كه در يكي از رستوران‌هاي پاريس غذا خورده بود پيش خدمت را صدازده گفت:

- پول فرانسه ندارم كه به شما بدهم پيش خدمت گفت:

- فرق ندارد پول خارج بدهيد اينجا صرافي هست عوض مي‌كنم.

گفت: عرض در اينجا است كه پول خارج هم ندارم.

طفل كاكل زري

مادر در حاليكه اشك از چشمانش جاري بود به دخترش گفت:

- دختر عزيزم، خدا حافظ سفر خوش را براي شما عروس و داماد جوان مي‌خواهم. و بعداً آهسته در گوش دخترك گفت:

- هم چنـان بعـد از نه مـاه يك طفلك‌ كاكل‌ زري‌ را‌ به شما آرزو دارم.

دخترش ميان حرف مادرش دويده گفت:

- خير مادر جان، حرفتان را اصلاح كنيد، هفت ماه بعد.

 

پل گمشده

پسرك باشتا ب زدگي به خانه آمد و يك نوت پنج صد افغاني را به مادرش نشان داده گفت:

- مادرجان، اين پول را من از بين پياده رو پيدا كردم.

مادرش نگاهي شك آلود به پسرش كرده پرسيد:

- پسرم! مطميني كه اين پول گم شده و تو آنرا يافته يي؟

   بچه بدون درنگ پاسخ داد:  بلي مادرجان، چون خودم با اين چشمانم ديدم كه يك مرد دنبال آن مي‌گشت.

 

معني سواد

قاضي در محكمه از متهم پرسيد:

- خواندن و نوشتن ميداني؟

متهم جواب داد:  خواندن را خير، ولي مي‌توانم بنويسم.

قاضي گفت:  بسيار خوب، چند كلمه يي بنويس ببينم.

متهم خط‌هاي روي كاغذ كشيد و گفت:

- بفر ماييد آقا، اين نمونه خط من است.

قاضي پرسيد: اين‌ها چيست كه نوشته اي، از اين كه چيزي خوانده نمي‌شود؟ خودت بگوچه نوشته اي.

متهم گفت:  آقا من اول عرض كردم خواندن بلد نيستم و خط نويشتن را مي‌دانم. پس معلوم مي‌شود شما هم مثل من نمي‌توانيد بخوانيد؟

 

وزن شعر

   معلم از شاگرد پرسيد‌:

             - پسر تو بگو‌: كدام شاعري بود كه وزن شعري را رعايت نمي‌كرد؟

شاگرد جواب داد:

- اسمش يادم نيست،ولي اين قدر مي‌دانم كه قبل از اختراع ترازو  شعرمي‌گفته است.

 

رقعه رخصتي

ماً موري رقعه سه روزه رخصتي نوشته به آمر خود برد. آمر از او سوال كرد:

- براي چه سه روزه رخصتي مي‌خواهي؟

ماًمور جواب داد:  براي اين كه زنم مريض است.

آمرگفت:

- چرا دروغ مي‌‌گويي؟ چند دقيقه قبل زنت به اداره تيلفون كرد و ترا پرسيد. ولي از مريضي اش چيزي نه گفت.

ماًمور گفت:  جناب آمر صاحب، بر من تهمت نه‌كنيد، من هنوز ازدواج نكرده ام.          

 

تعبير خواب

شخصي نزد پيش‌گوي رفت و گفت:

- من ديشب خواب ديدم كه ريسماني در گردنم آويزان كرده در جاده مرا مي‌گردانند. تعبير اين خواب چيست؟

مرد پيشگو كه در تعبير خواب نيز تجربه داشت، گفت:

- از خواب شما اين طور معلوم مي‌شود كه بزودي شما ازدواج خواهيد كرد.

 

از معلومات من استفاده كن!

مردي با پسر كوچك خود داخل شهر بزرگي شد. پسر از پدرش سوال كرد:

- پدرجان! اين منار را براي چه آباد كرده اند؟

- نمي‌دانم.

- اين تعمير بزرگ از كدام موسسه است؟

- نمي‌دانم.

- اين ساختمان بزرگ در چه وقت آباد شده است؟

- نمي‌دانم.

- پدرجان! شما از سوالات مكرر من خسته نمي‌شويد؟

- ني پسر جان، هر قدر دلت مي‌خواهد سوال كن، زيرا در اين صورت مي‌تواني از معلومات من استفاده كني.

 

اعتراض

طفل بعد از اولين روز مكتب رفتن به والدين گفت:

- من دوباره به مكتب نمي‌روم.

والدين پرسيد: چرا؟

طفل جواب داد:  خوانده نمي‌توانم، نوشته نمي‌توانم و گپ زدن را معلم اجازه نمي‌دهد.

 

مشكل درس فلسفه

از معلم فلسفه پرسيدند‌: با در‌س‌ها و شاگرده‌ها چه حال داري؟

معلم شانه‌ها را بالا اندا خته جواب داد:

             - سال اول آن چه را كه درس مي‌دادم، هم خود مي‌دانستم و هم شاگردانم. سال دوم مطلبي را كه درس مي‌دادم خودم مي‌دانستم و شاگردانم نمي‌دانستند و امسال كه سال سوم درس دهي من است، درسي را كه مي‌دهم نه خود مي‌دانم و نه شاگردانم.

 

 

پير مرد خوش ذوق

بعد ازآن كه داكتر خانوادگي با دقت بسيار پيري را معاينه كرد، سري تكان داده گفت:

- شما بايد خيلي كم حركت كنيد و دايم  استراحت نمايد و ضمناً براي مراقبت از خود به يك پرستار چهل ساله هم ضرورت  داريد.

پيرمرد لبخندي زد و گفت:

- آقاي داكتر، نمي‌شود موافقت كنيد كه به‌جاي يك چهل ساله دو پرستار بيست ساله بياورم.

 

جهان‌ديده

روزي يك نفر لافوك به رفيقش مي‌گفت:

- من چند روز واشنگتن بودم، پريروز در پاريس بودم، ديروز به مصر و ديشب در بيروت بودم.

رفيقش كه به موضوع پي برد، گفت:

- برادر، تو نقشه را ديده اي؟

رفيقش فكر كرد كه نقشه هم كدام جاي است، گفت:

- بلي، والله يك شب را در نقشه هم تير كردم.

 

مادر و خواهر

پسر جواني در يكي از شفاخانه‌ها بستر بود. يك روز دختر مقبولي كه دوست آن پسر بود، با دسته گلي به عيادت او رفت. زن پيري در اطاق را به روي دختر باز كرد. دختر كه از برخورد با پيرزن ورخطا گرديده بود و از خجالت سرخ شده بود، گفت:

- من خواهر او هستم.

پيرزن در حالي‌كه لبخند اسرار آميز روي لبهاي خود داشت،‌گفت: از آشنايي با شما خوشحال شدم، من هم مادرش هستم.

 

دندان

خانم پيري نزد داكتر رفت و دهن به شكوه و شكايت باز كرد:

- داكتر صاحب! دست‌هايم، پاهايم، سرم، كمرم، خلاصه تمام جانم درد مي‌كند مثلي كه مي‌سوزد.

داكتر او را معاينه كرده گفت: تيز تيز نفس مي‌كشيد؟

- بلي، داكتر صاحب.

- لرزه هم داريد؟

- يگان وقت بلي.

داكتر گفت:گاهي شبها در خواب دندان ‌مي‌جويد؟

- اوه داكتر جان، نمي‌دانم.

- چرا؟

-  براي اينكه شب‌ها دندانهايم را در بين گيلاس روي ميز مي‌مانم.

 

 

 

سواركار

سواركاري از كوچه ‌مي‌گذشت. شخصي كه سر كوچه نشسته بود، به سواركار گفت:

- بفرمائيد چاي بخوريد.

سواركار دعوت آن شخص را قبول كرده از اسپ پائين شد. شخص مذكور از دعوت كردنش نادم و پشيمان شده بود، چاره گريز مي‌سنجيد. سواركار به او گفت:

- اسپ خود را كجا بسته كنم؟

- دعوت كننده گفت: به نوك زبان من بسته كنيد.

 

تعارف

در يكي از مجالس شب نشيني صاحب خانه از آقاي خوش آوازي خواهش كرد كه مجلس آنها را به وسيلة آواز دلنشين خود گرم كند. آقاي خوش آواز عذر آورد و گفت:

- همسايه‌ها خوابيده اند و سبب ناراحتي آنها نبايد شد.

صاحب خانه با كمال ادب و بدون توجه گفت:

- آقا، اختيار داريد، ليكن سگ ‌آنها از سر شب تا صبح عوعو مي‌كند، ما ابداً‌ اعتراض نمي‌كنيم، شما اگر پنج دقيقه آواز بخوانيد آنها چه خواهند گفت؟

 

در آرزوي زن

مردي‌كه قرضدار بود‌ و چنـدان مـال ‌و دارايي‌ هم‌ نداشت به ‌دوستش ‌گفت:

- من ميل دارم با يك دختر زيبا و ثروتمند و تحصيل كرده ازدواج كنم، آيا چنين كسي را سراغ داري؟

    دوستش گفت:

- تو كه باوجود بيكاري، قرضدار هم هستي و تحصيل هم نداري، چطور زني با آن شرايط حاضر خواهد شد با تو ازدواج كند؟ غير از اين كه ديوانه باشد.

مرد گفت: مانعي ندارد،‌ با اين عيب او نيز مي‌سازم.

 

تأسف و معذرت

روزي احمد به نزد محمود آمد گفت: خيلي معذرت مي‌خواهيم كه مرغ من امروز باغچه خانه شما را خراب كرد. محمود گفت:

- فرق نمي‌كند، ‌من هم معذرت مي‌خواهم چون پشك من مرغ شما را خورده. واقعاً قابل تأسف است كه سگم پشك شما را پاره پاره كرد.

محمود گفت:

             - من هم معذرت مي‌خواهـم كه ساعت پيش سگ شما را زير موتر كردم.

 

دو لافوك

دو نفركه در لاف زدن مهارت فراون داشتند. يك جانشسته بودند و لاف مي‌زدند. لافوك اولي گفت:

- من قصد دارم كه تمام معادن الماس دنيا را خريداري كنم.

دومي گفت:

- من هرگز خيال فروش او را ندارم:

                

نگران و مسافر

نگران سرويس به يك مسافر هوشدارداده گفت:

سگرت كشيدن در سرويس منع است!

مرد مسافر گفت: من سگرت نمي‌كشم.

نگران گفت: سگرت خو به دهنت است!

مرد مسافر گفت: يقيناً. من ‌همچنان بوت به پا دارم. ولي اين بدان معني نيست كه من راه مي‌روم.

لطیفه های افغانستان

اشتباه

براي مردي كه ساعت‌ها انتظار تكسي را كشيد بلاخره يك تكسي پيدا شد. دريور گفت:

- كجا مي‌رويد‌؟

آن مرد با عصبانيت گفت:  داكتر.

دريور گفت:  شما اشتباه كرديد، به موتر آمبولانس سوار شويد.

 

بد خطي

شخصي به دوستش گفت:

- من از بد خطي پسرم به تنگ آمده ام. در صنف چهارم درس مي‌خواند و خودش هم نمي‌تواند خط خودش را بخواند.

دوستش گفت:

- اتفاقاً آيندة پسرت خيلي خوب خواهد بود. اگر هيچ كاره نشود  داكتر خو خواهد شد.

 

به گرد آن نمي‌رسد

روزي يك ديوانه وارد يك محفل عروسي شد ولي فوراً آن را از محفل خارج كردند. رهگذري كه ديوانه را پريشان ديد، خنده كنان پرسيد:

- چرا از محفل كشيدندت‌؟

- رفيق، مرا قسمي ‌از محفل‌ها و عروسي‌ها كشيده اند كه اين به گرد آنها نمي‌رسد.

كار امروزه را به فردا نگذاريد

روزي پدر زلمي داخل خانه شد و با خود يك پاكت سيب همراه داشت‌. سيب‌ها را به اولاد‌هاي خود يك يك دانه تقسيم كرده بعد سر پاكت را بسته كرد. بعد از چندي شروع كرد به نصيحت و گفت:

- بايد كار امروز را به فردا نگذاريد‌!

در بين اولاد‌ها يك پسر كه حاضر جواب بود‌، گفت:

- پس شما هم كار امروزه را به فردا نگذاريد و همان سيب‌هاي را كه به فردا مانديد‌، بياوريد تا بخوريم.

 

قصة زخم انگشت

خانمي از پسر همساية شان پرسيد:

- دست پدرت را چه شده كه بسته است؟

پسر جواب داد: دستش را داخل دهن اسپ كرد تا دندانهايش را شمار كند و بداند كه اسپ چند ساله است.

خانم گفت: و بعد چه شد‌؟

پسر جواب داد:  بعد هم اسپ دهنش را بست تا انگشت‌هاي پدرم را شمار كند كه چند انگشت دارد.

 

فرق بين حادثه و بد بختي

پسري از پدرش پرسيد:  

ـ پدر جان‌، فرق بين حادثه بد بختي چيست‌؟

پدرش جواب داد:  پسرم‌، بسيار روشن و ساده است‌، مثلاً وقتي مادرت در دريا بيفتد‌، مي‌گويند حادثه‌، ولي اگر كسي او را از غرق شدن نجات بدهد. آنرا مي‌گويند بد بختي.

 

جسد جناب شان كمبود است

شخصي براي خود مقبرة بسيار زيبا و با شكوه ساخت و پس از اتمام كار از معمار پرسيد: ديگر چه چيز كمبود و يا لازم داريد‌؟

معمار گفت: همه چيز تكميل شده و فقط تشريف جسد جناب شان كمبود است و بس.

 

مردانگي

روزي شخصي با يك مرد قوي هيكل نزاع مي‌كرد. مرد قوي هيكل به آن شخص گفت:

- آخر بچه‌، من ترا چطور بزنم كه بميري؟

در همين موقع آن شخص مشت محكمي ‌به دهان مرد قوي هيكل زد و پا به فرار گذاشت. مرد قوي هيكل با عصبانيت به دنبال او دويد‌، ولي چون نتوانست او را بگيرد. ايستاد بعد فرياد زد:

- اگر مردي‌، باش تا به تو نشان بدهم‌!

آن شخص همان طور كه مي‌دويد، جواب داد:

- اگر مردانگي با ايستادن و لت خوردن باشد‌، من نامرد‌، پدرم هم نامرد بود.

ازدواج اجباري

شخصي مي‌خواست پسر كوچك خود را داماد بسازد. دوستانش اعتراف كرده گفتند:

- اين پسر هنوز كوچك است‌، بگذار عقلش كامل شود. بعداً برايش زن بگيريد.

آن شخص جواب داد:

- اگر عقلش كامل شود‌، با اين كار مخالفت مي‌كند.

 

توصية خوب

   داكتر به مريض گفت:  خوب‌، همان طور كه دستور دادم حالا شب‌ها كلكين و دروازه را باز مي‌گذاري و مي‌خوابي؟

   مريض جواب داد:  بلي داكتر صاحب.

   داكتر گفت: حتماً تمام ناراحتي‌هايت از بين رفته است؟

   مريض:  بلي، نه تنها ناراحتي‌هايم، بلكه تمام وسايل منزل از قبيل لباس، ظروف خانه و چيز‌هاي قيمتي منزلم هم در اثر باز بودن كلكين و دروازه از بين رفته است.

 

خيال پلو

مرد گرسنه يي در خانة خود نشسته بود و پيش خودش مي‌گفت:

- اي‌كاش پول‌در بساط مي‌داشتم وپلو درست مي‌كردم و مي‌خوردم.

در همين وقت دختر همسايه دروازه را زد و گفت:

- سلام‌، مادرم مريض است، كمي‌ پلو براي ما هم بفرستيد.

مرد گفت:

خداوندا ! عجب دنيايي‌، مردم بوي آرزو را هم مي‌شنوند‌!

 

معلومات شريكي

طفلي ادعا مي‌كرد‌: من و پدرم از تمام چيزهاي دنيا اطلاع داريم.

كسي‌ پرسيد‌: اگر همـه ‌چيز را ياد داري‌، بگو طول ‌خط ‌استوا چقدر‌ است‌؟

طفل جواب داد:  چيزهاي بزرگ مربوط به پدرم است.

 

خريد

مرد وقتي از اداره به منزل آمد‌، صد افغاني را كه از معاشش باقي مانده بود به خانم داد و گفت:

- بيا عزيزم اين پول را بگير.

خانم كه در برخورد اول با قيافة خندان شوهرش را استقبال نمود‌، به وي گفت:  پس باقي پول‌ها كجاست‌؟

مرد با تضرع به خانمش گفت:

-آخر عزيزم‌، بقية پول‌ها را يك مقدار لوازم و ضروريات منزل گرفتم كه تا يك ساعت بعد تر شاگرد فروشنده آنها را مي‌آورد.

خانم گفت:

- اوه معذرت مي‌خواهم عزيزم‌، من كدام نظر خاصي نداشتم كار بسيار خوبي انجام داده اي. لطفاً بگو چه چيزهاي براي خانه خريداري كرده اي‌؟

مرد: چيزهـاي نيست، فقط يك صنـدوق مالته‌ و چند تا كينو است و بس.

 

دو قول

شخصي فقيري زن خود را گفت:

- قدري پنير بياور كه خوردن آن معده را قوت دهد، بنيه را محكم و اشتيها را زياد

زن گفت‌: پنير در خانه ندار يم.

گفت: بهتر، به جهت آن كه پنير معده را به فساد مي‌اندازد وبن دندان را سست ميكند.

زن كفت:اي  مرد ازاين دو قول  مختلف كدام را اختيار كنم‌؟

مرد گفت‌: اگر پنير باشد‌، قول اول را و اگر نباشد قول دوم را.

 

ماه در زير چاه

شخص ساده از چاه آب ميكشيد عكس ماه را به روي آب چاه ديد و گفت:

- ماه آسمان در زير چاه افتيده‌، او را بايد بيرون كشيد.

به اين منظور آن شخص چنگك را در بين چاه انداخت و ريسمان را بالا كش كرد‌، ولي نوك چنگك به سنگي بند شد. آن شخص با زور تمام ريسمان را كش مي‌كرد، نوك چنگك خطا خورد شخص را به زمين افكند. در همين اثنا شخص مذكور به آسمان متوجه شد و ماه را ديده گفت:

- خدا را شكر كه ماه را به جاي اولي اش گذاشتم.

 

نشاني

شخصي چند پول بدست آورد و خواست آن را در جاي دفن كند به يك دشت رفته، پول را زير خاك پنهان نمود و ساية يك لكه ابر را كه بالاي آن خاك را پوشيده بود‌، نشاني كرد. بعد از چندي جاي دفن پول را گم كرده سرگردان مي‌گشت. مردي به او گفت:

- چه را مي‌پالي‌؟

- پول خود را زير خاك پنهان كرده بودم‌، آن را مي‌پالم.

- آيا كدام نشاني كرده بودي‌؟

- بلي، ساية يك لكة ابر را كه بالاي آن خاك را پوشيده بود‌، نشاني كرده بودم.

 

گفتگوي ديوانه‌ها

ديوانة اولي:

- وقتي آب درياها خشك شود‌، ماهي‌ها كجا مي‌روند‌؟

ديوانة دومي: به درخت بالا مي‌شوند.

دوانة اولي:  تو خو راستي ديوانه هستي‌، ماهي خو گاو نيست كه به درخت بالا شود.

 

به كسي نگوي

بعد از آن كه پسر و دختر با هم نامزد شدند، پسر گفت‌:

- عزيزم‌، لطفاً به كسي نگوي كه با هم نامزد شده ايم‌، وقتي عروسي كرديم‌، باز اختيار داري.

دوستش حرفش را بريده گفت‌:

                - به يك نفر خو حتماً مي‌گويم.   

    - به كي‌؟

    -به احمد

                - به احمد چرا‌؟

                - به‌ خاطري‌كه مرا گفته بود (هيچ ‌احمقي‌حاضر نيست باتو نامزد شود).

 

ماهي مي‌گيرم

دو نفري كه حس شنواي آنها ضعيف بود‌، يكي در يك طرف دريا وديگري در ديگر طرف دريا ايستاده بود‌، يكي به ديگري صدا زده گفت:

             - او . . . چه مي‌كني‌؟ ماهي مي‌گيرم

نفر اولي گوشهايش سنگين تر بود‌، گفت:  خو، من فكر كردم كي ماهي مي‌گيري.

دومي ‌صدا زده گفت‌:  ني‌، ماهي مي‌گيرم.

 

چند مي ‌بري

             روزي يك نفر ساده لوح  تكسي را دست داده از دريور پرسيد:  تا كارته چهار چند مي‌بري‌؟

دريور جواب داد:  از شما چهل افغاني.

- از اولاد‌ها چند‌؟

             - آنها را مفت مي‌برم.

- خير‌، اولادها را ببر‌، من پياده مي‌آيم.

 

دو تنبل

دو تنبل در يك اتاق خواب مي‌كردند. درون لحاف كه درآمدند، يكي به ديگري گفت:  يك دفعه بيبن كه در بيرون باران مي‌بارد يانه.

ديگري گفت:  پشك را كه همين حالا از بيرون در آمد. دست كن، اگر مويهايش تر باشد. معلوم مي‌شود كه در بيرون  باران است.          

تنبل اولي گفت:‌ پس چراغ را خاموش كن.

دومي گفت: چشمانت را بپوش، گمان مي‌كني كه چراغ خاموش و خانه تاريك شده است.

- دروازه را بسته كن!

- من همين قدر كار را كردم، اين دفعه نوبت تو است، دروازه را تو بسته‌كن.

دواي دوم درست است

             زن پير صد ساله مريض شد. طبيب بعد از ديدن نبض به او گفت:  براي معالجه شما دو قسم دواست‌: يا بايد مسكه بخوريد و يا حتماً شوهر بكنيد.

             - مريض ‌گفت: براي‌ مسكه‌ خوردن دندان ندارم‌. دواي‌ دوم ‌درست ‌است

 

تصادم در جاده

مستي در راه با عابري تصادم كرد و از شدت ضربه‌، عابر به زمين افتاد. پس از آنكه از زمين بر خواست باعصبانيت از مست پرسيد:

مگر چشم نداشتي؟ آدام كته و كلاني مثلي مرا نديدي؟

مست گفت: اتفاقاً چشم هم دارم و بجاي يكي دو تا را مي‌بينم.

عابر پرسيد پس چرا به من تكر خوردي؟

مست گفت:   مي‌خواستم از بين شما دو نفر بگذرم.

 

نامش را نگير و خودش را بريز

چند نفر از جوانان در موتر جايي مي‌رفتند. در بين آنها يك نفر ملاي سالخوده هم بود. جوانان همراي خود يك بوتل شراب داشتند اما چاره خودن او را نمي‌دانستند. يكي از جوانان گفت:

- شكم درد شدم، كدام دوا؟

جواني كي بوتل در جيبش بود. گفت:  بلي دواي خوبي دارم. از بوتل به گيلاس كمي‌شراب ريخت و به جوان داد. جوان شراب را خورد و خوشحال شد. بامشاهده اوجوان ديگر هم شكم خود را با دست گرفته گفت:

- از همان دوايت به من هم بده كه من هم شكم درد شدم به او هم شراب داد. او هم خيلي خوشحال گرديد.

به همين طريق همه جوانان از آن شراب خوردند و خوشحال شدند و سرود خواني كردند.

ملا ديد كه جوانان بسيار نشا دارند و خوشحالي مي‌كنند به صاحب بوتل گفت:

- از همان دوايت كمي بده كه من هم شكم درد شدم.

به ملا هم شراب دادند و ملا هم شراب را خورد و بسيار خوشحال شد سرود خواني كرد و به صاحب بوتل گفت:

از دوايت باز بده كه شكمم بيخي خوب شود.

جوانان گفتند: آن دوانيست شراب است.

ملا گفت:  فرق ندارد نامش را نگير خودش را بريز.

 

فيل و موش

در يكي از باغهاي وحش يك فيل بزرگ ويك موش كوچك با هم در يك قفس بودند. در همان لحظه اول فيل نگاهي تحقيرآميزي به موش كرده گفت:

- تو كوچكترين و ضعيف ترين و نحيف ترين موجودي هستي كه من در عمرم ديده ام. موش كوچك با لحن شكوه آميز گفت:

- ولي فراموش نكن كه من مدتي بيمار بودم.

 

درد دندان

مردي كه دندانش درد مي‌كرد به مؤسسة مربوط به امراض دندان مراجعه كرد تا دندانش را كشيدند. وقتي كه به خانه بازگشت همسرش از او پرسيد:  آيا درد دندانت ساكت شد يا هنوز درد مي‌كند؟

مرد جواب داد:  نمي‌‌دانم، آخر من دندانم را با خود نياورده ام.

 

پدر و طفل

طفل به پدرش گفت:

- آغاجان‌! در دو مضمون ده نمره گرفتم.

پدرش پرسيد: چطور؟

طفل گفت: در مضمون رسم صفر و در مضمون املا يك نمره گرفتم. اگر هردو عدد مذكور را پهلوي هم بگذاريم، ده نمره مي‌شود.

 

ديوانة هوشيار

ديوانه وارد اتاق دوستش شد و او را ديد كه سر تنابي را به كمرش بسته و سر ديگر آن را به سقف محكم كرده، با تعجب پرسيد:

- با اين تناب مي‌خواهي چه كار كني؟

ديوانة دومي جواب داد:

- مگر كور هستي كه نمي‌بيني؟ مي‌خواهم خودكشي كنم.

   ديوانة اولي خندة كرد و گفت:

- احمق خودت هستي‌! اگر مي‌خواهي خودت را بكشي، بايد سر تناب را به گردنت باندازي، نه به كمرت ببندي.

ديوانة دومي با خونسردي جواب داد:

- احمد جان، من هم اول تناب را به گردنم بسته بودم، ولي چون ديدم نزديك بود خفه ام كند، آن را باز كردم و به كمرم بستم.

 

روش جديد لاغر

زن چاقي از شوهر خود شكايت مي‌كرد و مي‌‌گفت:

- من نمي‌توانم شوهرم را تحمل كنم. هر روز به خاطر او عصبي و ناراحت مي‌شوم. تا حال بيست كيلو از وزن خودرا باخته ام‌!

             گفتند: پس بهتر است از او جدا شوي،.

زن گفت: هنوز طلاق گرفتن برايم زود است، زيرا صبر مي‌كنم تا وزنم از 55 كيلو پائين تر شود و آن وقت از او طلاق خواهم گرفت.

 

او را در خانه نمي‌يابم

شخصي زنش را در بازار لت و كوب مي‌كرد. كسي به او گفت:

- شرم است‌! عيب است‌! اگر مي‌زني، در خانه بزن.

شوهر آن زن گفت:

- او را در خانه نمي‌يابم، و گرنه تكه - تكه مي‌كردم.

محبت زن و شوهر

- زن در خواب به لگد انداختن و ناليدن شروع كرد. شوهرش بيدارش كرد و پرسيد: چه خبر است‌؟

زن گفت:  خواب ديدم و بي هوش شدم. خواب ديدم، كه مرده ام و دفنم كرده‌اند.

 شوهرش گفت:  من چه احمقي هستم، كه ترا بيدار كردم.

 

دلاك و مشتري

روزي يك دلاك درحالي‌كه سريك شخص را مي‌تراشيد، از وي ‌پرسيد:  رفيق، شما چند برادر هستيد؟

مشتري كه از كُندي تيغ دلاك سخت به تنگ آمده بود، با بي حوصلگي گفت:

اگر از زير تيغ شما جان به سلام برم، آنگاه شش برادر مي‌باشيم.

 

يـتـيـم

مليونري سوار تكسي شده وقت پياده شدن بيست افغاني به رانندة تكسي داد. رانندة تكسي گفت:

- آغا، ديروز دخترتان سوار تكسي شده پنجاه افغاني داد. ولي شما بيست افغاني مي‌دهيد.

مليونر بدون معطلي جواب داد.

- آخر او پدر مليونر دارد، ولي من يتيم هستم.

منجـم

شخصي جنايت بزرگي كرده بود و از اين رو او را به اعدام محكوم نموده نزد دار آوردند. مردم از آن شخص پرسيدند:

آيا اين واقعه را در طالع خود نديده بودي، كه ترا يك روز به دار مي‌آويزند؟

گفت: در طالع خود بلندي ديده بودم، اما نمي‌دانستم كه آن بلندي دار است.

 

دو هم غذا

پيري با جواني هم غذا شد. از هم غذا بودن خود هر دو گريه مي‌كردند.

از پير پرسيدند:  چرا گريه مي‌كني؟

گفت: چرا‌ كـه‌ من‌ دندان ‌نـدارم و اين جـوان هر چه هست،‌ خواهد‌ خورد.

جوان را پرسيدند:  تو چرا گريه مي‌كني؟

گفت: براي آنكه اين پير دندان ندارد و غذا را نجويده مي‌خورد، من به او نمي‌توانم رسيدگي بكنم.

 

 

 

 

 

حادثة ترافيكي

شخصي در يك حادثة ترافيكي چشم‌‌هاي خود را از دست داده به   داكتر مراجعه كرد و گفت:  چشم‌هايم را معالجه كنيد.

داكتر گفت: خوب‌.داكتر چشم‌هاي پشك را برايش پيوند كرد.  بالاخره از شفاخانه خارج شد.

يكي از دوست‌هايش براي حال پرسي او آمد و گفت:

- چشمهايت خوب است‌؟

مريض جواب داد:

- بلي خوب است‌، ولي هميشه متوجه سوراخ‌هاي موش مي‌باشد.

 

حاضر جوابي

چند نفر از دوستان پشت ميزي در رستورانت نشسته و بعد از صرف شام با هم گرم گفتگو شدند. يكي از آن‌ها گفت:

- بلي در فصل بهار هر چيزي را كه وارد مغزم كنم، هيچ وقت فراموش نمي‌كنم.

             يكي ديگر از دوستان پرسيد:

- خوب پس درين صورت حتماً آن صد روپيه را كه از من قرض گرفته‌اي فراموش نكرده‌اي؟

دوست دومي‌بلافاصله جواب داد:

             - چرا؟ آن را فراموش كرده ام، زيرا آن پول وارد جيبم شده نه وارد مغزم.

گرية ديوانه

ديوانه يي زار زار ميگريست. ديوانة ديگر پرسيد: چرا گريان هستي؟

گفت:  هيچ، مي‌خواهم بافت كنم، اما فقط يك سيخ دارم.

ديوانة دومي خندة سر داده گفت:

- تو راستي ديوانه هستي، چه فرق مي‌كند يك سيخ را گرفته برو پيش آيينه بنشين در آن وقت دو سيخ مي‌شود، باز مي‌تواني بافت كني.

 

طوطي هوشيار

جهانگردي از سفر به وطنش يك طوطي همراه خود آورده بود. وقتي وارد گمرك كشورش شد مأ مور گمرك با انگشت طوطي را نشان داده گفت:

- اين حيوان زنده است يا مرده؟

- چطور؟

- اگر مرده باشد، از پرداخت محصول گمرك معاف هستيد، در غير آن بايد محصول بپردازيد.

             جهانگرد لحظه يي به فكر رفت تا چيزي بسنجد كه نا گهان طوطي صداي خود را كشيده گفت:

- معطل چي هستي؟ ني كه براي فرار از محصول گمرك قصد كشتن مرا داري.

 

شرط براي استخدام

رئيس موسسه پس از اينكه معرفي نامه و اوراق و اسناد مربوط مردي را كه براي كار مند شدن به او مراجعه كرده بود، ديد و سر تكان داده گفت:

- بسيار خوب شما از هر جهت براي كاري كه ما در نظر داريم، مناسب هستند.

مرد با خوشحالي پرسيد: اوه، پس مرا قبول كرديد؟

رئيس موسسه با خون سردي گفت:

- نه، متأسفانه نمي‌توانم شما را استخدام كنم.

- براي چه؟

- چون ازدواج نكرده ايد.

- فقط براي همين كه ازدواج نكرده ام؟

- بلي جانم، چون من كارمندي مي‌خواهم كه به اطاعت كردن عادت كرده باشد.

 

سخن گران بها

دو نفر مرد در رستوران گرم گفتگو بودند. يكي از آن دو نفر به ديگري گفت:

- امروز يك هفته مي‌شود كه زنم با من گپ نمي‌زند.

مرد دومي پرسيد: چرا؟

- براي اين كه در هفتة گذشته هنگامي كه با وي حرف مي‌زدم، يك باره يك سخن بي جا و نا مناسب از دهانم بيرون شد.

مرد دومي بدون درنگ گپ او را بريده نيازمندانه گفت:

- خواهش مي‌كنم زود آن سخن گران بها را براي من هم ياد بده. 

 

تمرين موسيقي

شخصي به رفيقش گفت:

             - من از دست همسايه‌ها به تنگ آمده ام. شب گذشته تا ساعت دو بعد از نصف شب پي در پي با مشت و لگد به ديوار اتاقم مي‌‌كوفتند.

رفقش پرسيد:  پس ترا به بيدار خوابي دچار كردند؟

آن شخص گفت:

- ني، من نخوابيده بودم، تمرين موسيقي مي‌كردم.

 

بعد از اين راست بگوييد

خانمي را براي اداي شهادت به محكمه احضار كرده بودند. وقتي كه قاضي از او سنش را پرسيد، خانم گفت:  بيست و هشت سال.

             قاضي گفت:

- بسيار خوب، اين را قبول مي‌كنم، اما شما بايد قسم بخوريد كه بعد از اين هر چه از شما پرسيده مي‌شود، راست بگوييد.

 

 

تابلوي مورد پسند

خانمي از رهنماي سالون فروش تابلوهاي رسامي پرسيد:

- ببخشيد آقا، اين تابلو كار كيست؟

گفت: خانم! آن تابلو نيست، چهرة خود را به آئينه ديده ايد.

 

گپ زدن در خواب

             خانمي نزد داكتر رفت و گفت:

- چه كار كنم كه شوهرم در خواب حرف نزند؟

داكتر پاسخ داد: كار خيلي ساده است، در روز فرصتي براي گپ زدن به او بدهيد.

 

بيچاره گوسفند

يك توريست در حالي از دكان پوستين دوزي خارج شد كه پوستينچة خريداري شده را چپه پوشيده بود. يكي ا ز عابران كه او را به اين صورت ديد پيش رفت و گفت:

- مستر! اگر روي ديگر پوستينچه را به طرف بدن خود مي‌كردي، بيشتر گرم مي‌شدي. گمان مي‌كنم تا به حال از اين موضوع اطلاع نداشتي.

گفت:

- درست است، من اين موضوع را نمي‌دانستم، اما حالا كه دانستم، دلم به حال گوسفندي بيچاره مي‌سوزد كه او هم نمي‌دانست و در تمام عمرش پوست را به همين طرز مي‌پوشيد.

مرض قند

مالك يك شيريني فروش از دوستش خواست تا برايش يك نفر شاگرد پيدا كند. دوستش پرسيد:

- چگونه شاگرد مي‌خواهي، ورزيده و نيرومند قشنگ و زيبا؟

مالك شيريني فروش گفت:

             - هيچ كدام آنها را. من كسي را مي‌خواهم كه مرض قند داشته باشد تا شيريني نخورد.

 

در هوتـل

در دكان ماهي پزي يك نفربا ماهي برياني كه پيش رويش گذاشته بودند. حرف مي‌زد. هوتلي كه متعجب شده بود از او پرسيد:

- باكه حرف ميزنيد؟

- با اين ماهي. احوال بچه كاكايم را كه در نزديك دريا زندگي مي‌كند از او پرسيدم.

- چه جواب داد؟

- گفت كه «مرا يك سال پيش صيد كرده اند فعلاً از بچه كاكاي شما خبر ندارم».

 

بايسكل گمشده

             شخصي بايسكل خود را گم كرده بود. موضوع را به ترافيك اطلاع داد.  مامور ترافيك گفت:  بايسكل تان، چراغ بريك و نمر پليت داشت؟

آن شخص گفت: نخير.

مامور ترافيك گفت: اولاًشما بايد نسبت نداشتن نمبر پليت بايسكل تان جريمه شويد بعد در مورد پيدا كردن آن ا قدام صورت گيرد.

 

روز تولد

سه نفر جاي مي‌رفتند. آنها خواستند روزتولد همديگر را بدانند. يكي از آنها گفت: من روز يك شنبه تولد شده ام.

دومي‌گفت:  من روز چهار شنبه  

             ازسومي پرسيدند: تو كدام روز تولد شده اي؟

گفت:  تولد من در روز جمعه است‌.

             گفتند: چرا دروغ مي‌گويي؟ روز جمعه روز رخصتي است

 

ديوانه و گاو

دو ديوانه مي‌‌كوشيدگاو ي رابالاي بامي‌ببرند‌. شخص كه از آنجا ميگذشت پر سيد‌: چرا گاو بي زبان را آنجا مي‌بريد؟

             ديوانه‌ها جواب دادند‌: بالا ي بام يك پوست خربوزه است‌، مي‌خوائيم آنرا بخورد‌.

                               

در درس جغرافيه

معلم فريد را بالاي نقشه خواسته گفت:

      - برو امريكارا در نقشه نشان بده

فريد فوراً امريكا را نشان داد. معلم رو به شاگردان نموده گفت:

- حالا شما بگويد امريكا را كه كشف كرد‌؟

- شاگردان همه بيك صدا گفتند: فريد . . . فريد . . .

مردي كه در خواب گپ مي‌زد

زني به داكتر شكايت كرد كه شوهرش در خواب گپ ميزند و نگراني او را از اين ناحيه فراهم كرده است. داكتر گفت:

- مي‌ترسم هيچ چاره كرده نتوانم كه عادت گپ زدن شوهرت را در حين خواب معالجه نمايم.

خانم گفت:  درست است جناب داكتر ولي اينقدر بكنيد كه او را وادار سازيد تا اندكي واضح تر گپ بزند تا جوابش را فوراً داده بتوانم.

            

دوست داري شاگرد

يك متعلم ده ساله هميشه معلمش را در صنف «تو» گفته خطاب مي‌كرد.                بعد از اين كه «تو»گفتنها بسيار تكرار شد معلم صبر و تحمل را از كف داده و با لهجه آميرانه يي  به او گفت:

- براي اينكه تو بلآخره  جدي ملتفت شوي. اين جمله را تا فردا ده مرتبه بنويس: « من نبايد معلم خود را با «تو» خطاب كنم»

فرداي آن روز شاگرد نزد معلم رفت وكار خانگي خودرا به او نشان داد. معلم پس از بررسي گفت:

             - تو اين‌‌جمله را ده مراتبه نه وصد مراتبه نوشته‌اي چرا‌ چنين كردي‌؟

شاگرد جواب داد:  زيرا من «تو» را بسيار دوست ميدارم.

              

 

 

طبيب و رجب خان

             روز رجب ‌خان ‌در كوچه با حكيمجي روبرو آمد‌ كه ‌در پشت تفنگ داشت.

             رجب خان پرسيد‌:

- حكيمجي صاحب! از كجا مي‌آيي‌؟ مثلي كه به شكار رفته بودي‌؟

گفت: نخير ديدن مريض رفته بودم.

رجب خان گفت: دواي تان براي كشتن مريض كفايت نمي‌كند كه تفنگ هم با خود همرا برده بودي؟                       

صدايش  فردا مي ‌برايد

دزدي خانه كسي را سوراخ مي‌كرد. صاحب خانه صداكرد:

- تو كه هستي و چه مي‌كني‌؟

دزد گفت‌: همسايه ات مي‌باشم و دول مي‌زنم

گفت: اين چطور دول است كه صدايش نمي‌برايد‌؟

دزد گفت‌؟ صدايش فردا مي‌برايد:

 

ميخ كوبي ديوانه

ديوانه خواست كه ميخ را به ديوار بكوبد. اما هچ موفق نشد زيرا سر ميخ را به ديوار مانده نوكش را با سنگ مي‌زد. او رفيق خودرا به كمك صدا كرد.

رفيقش هم قدري كوشش كرد كه نشد. گفت:

- بيا گمش كن. اين ميخ را در فابريكه نادرست جور كرده اند  سرشرا نوك جور كرده اند ونوكش راسر‌.

گداي زيرك

             فقيري در زير يك عمارت چند آشيانه براي گداي آمد. صاحب خانه را مقابل كلكين ديد چون نمي‌خواست صريحاً گدايي كند.

             گفت: آقا يك سوزن اگر داشته باشيد. براي من بياندازيد. خيلي ممنون خواهم شد.

صاحب خانه جواب داد:

سوزن دارم. اما اگر بيندا زم شما آن را پيدا نخوايي كرد. گدا در جواب گفت‌:

- پروا ندارد سوزن را در يك نان فرو برده پاين بياندازيد‌:

 

زن و شوهر

يك زن وشوهر بودند. روزي شوهر به زنش گفت:

- زن من مي‌خواهم كه به سفر فلان شهر بروم واز خاطر تو  زود بر مي‌گردم از شنيدن اين سخن شوهرش زن گريان شد. شوهرش پرسيد:

- اي زن! چرا گريان شدي؟

زن در جواب گفت:  من نه براي رفتن تو. بلكه براي آن گريه مي‌كنم كه تودروغ مي‌گويي و به هيچ‌كجا نمي‌روي.

        

 

 

شكرانه

احمقي خر خود را گم كرده بود. جر مي‌زد و خدا را شكر مي‌كرد شخص كه از اين قضيه خبر شد. به او گفت:

- اي احمق، در حالي كه خرت گم شده. چه جاي شكر است؟

گفت: از براي اين شكر مي‌كنم كه خوب شد كه خودم بالاي خر سوار نبودم وگر نه من هم گم مي‌شدم.

                             

خريد گاو

شخصي به شخصي پيسه داد و گفت:

- برايم يك گاو خريداري كنيد. اما به اين ترتيب گاو خريداري كنيد كه رنگش سياه نباشد سفيد نباشد سرخ نباشد سبز نباشد زرد نباشد. ابلق نباشد ديگرهرچه كه باشد بخريد و بياوريد.

آن شخص گفت: به چشم. براي شما همان طور گاوراكه گفتيد خريداري  مي‌كنم.

بعد از يك مدت صاحب پول خبر شد كه شخصي مذكور آمده است‌، نزدش رفت و پرسان كرد: گاو را آورديد‌؟

گفت:  نخير، نه آوردم. زيرا آن قسم رنگي كه شما مي‌خواستيد پيدا نشد.

             صاحب پول گفت. پس پول را تاديه بنمايد!

گفت:  پول شما را مي‌دهم‌. اما به اين ترتيب كه روز شنبه نه آيد يكشنبه نه آيد. دو شنبه نه آيد. سه شنبه نه آيد‌. چارشنبه نه آيد. پنجشنبه نه آيـد وجمعه نـه آيـد. ديگر هرروزي كه بيائيـد پـول شما تيـار است‌.

                                        

درد دل

دو دوست با هم درد دل مي‌كردند. يكي رو به ديگري كرده گفت:

- برادر، راستي كه نامزدي تو چطور شده‌؟ آيا نامزد شده يي يا خير‌؟

گفت‌: ولله‌، كار ما فقط پنجاه فيصد پيش گرفته است.

- چطور؟

- پنجا فيصد از آن سبب كه خودم‌،  پدرم و مادرم رضايت داريم‌، مگر نامزدم و پدر و مادرش رضايت ندارند.

 

نفع و ضرر

خانم باعشوة دلبرانه به شوهرش گفت‌:

             -  عزيزم، اگر تو براي من يك بالاپوش پوستي تهيه كني، به اندازه ده سال جوانتر مي‌شوم و اين واقعاً به نفع تست.

شوهر به گونة رندانه چنين پاسخش داد:

             - توهم عزيزم، حساب اين را بكن كه اگر بخواهيم. با قرض و وام  بالاپوش پوستي تهيه كنم‌، من ده سال پير تر مي‌شوم واين هم كاملاً به ضرر تست.

 

زبردست ترين جيب بر جهان

             موتري بايك جيب بر تصادم كرد و گريخت. مامور ترافيك به كمك فرد مجروح شتافت واز او پرسيد:                     

- نمبر موترش را برداشتيد؟

             - مرد جيب بر در حالي كه از شدت صدمه مي‌ناليد‌، گفت:

- نه‌، اما بكس بغليي راننده موتر را برداشته ام‌:

                  

شكارچي بزرگ

مردي نزديك‌هاي شام از شكار باز مي‌گشت و توانسته بود يك زاغ بزند. در بين راه به يكي از دوستانش برخورد كرد. دوستش پرسيد:

- امروز چي شكار كردي؟

- هيچ، فقط يك كبك.

دوستش نگاهي به دست او كرد و پرسد:  ببينم، مگر پرهاي كبك سياه است؟

شكار چي با خونسردي جواب داد:

- بلي جانم، آخر من هفته گذشته مادر اين كبك را شكار كردم و آن تا حال عزا دار بود.

 

درام جالب

درام نويسي با يك دوستش صحبت مي‌كرد. او از دوستش پرسيد:

- درامي كه من نوشته ام تما شا كردي؟

دوستش گفت:  بلي ديشب آنرا ديدم و همه شب خوابم نبرد.

در ام نويس گفت:  پس جالب بود كه خوابت نبرد؟

گفت:  چه بگويم، چون خوابم در تياتر پره شده بود.

ارزش بوسـه

 دختر زيبائي با مادركلانش در يكي از مغازه‌هاي جواهر فروش رفت بعد از پرس و پال زياد انگشتر مطلوب خود را يافت و از صاحب مغازه پرسيد‌:  قيمتش چند است؟

مغازه دار كه در مرهلة اول عاشق و شيفتة مشتري تازه وارد خود گرديده بود، پاسخ داد‌: فقط يك بوسه.

دختر با بي اعتنائي انگشتر را به كلك خود نموده گفت:

- خوب است، قيمتش را از مادر كلانم بستانيد.

 

شما مطمئن هستيد كه به زمين برسيم؟

             خانمي بار اول سوار طياره شده بود. طياره مرتب اوج مي‌گرفت و خانم از شدت ترس مي‌لرزيد و رنگش پريده بود. اما نمي‌خواست بروي خود بياورد. نا چار از مهماندار طياره پرسيد:

- خانم شما مطمئن هستيد كه من دو باره به زمين خواهم رسيد؟

             مهماندار با خونسردي لبخندي زد و گفت:

- اوه، بلي خانم‌، تا حالا سابقه نداشته كه ما كسي را در ميان آسمان از طياره پياده كنيم.

 

 

 

به سلامتي زنم مي‌خورم

شخص دوستش رضارا در يك بار شبانه ديد كه پشت ميز نشسته است و پشت سرهم گيلاس‌ها را خالي مي‌كند. آن شخص بسيار از اين كار رضا ناراحت شد. نزديك او رفت و گفت:

- تو خجالت نمي‌كشي، در حاليكه زنت مريض است و در گوشة خانه افتاده، تو اينجا به پياله زني مشغول هستي؟

گفت:

             - ولي باور كني كه من تمام اين پياله را به سلامتي زنم ميخورم.

 

زحمت سي سال

در محكمه قاضي بمرد پنجاه ساله اي كه زنش را براي طلاق گرفتن حاضر كرده بود، نصيحت مي‌كرد و مي‌گفت:

- آقاي محترم سي سال باهمسرتان زندگي كرديد‌. واقعاحيف نيست حالا حاصل اين سي سال زندگي را ازهم بپاشيد؟

- آقاي قاضي توجه داشته باشيد كه شما مي‌خواهيد نتيجه زحمت سي ساله من برباد برود. آخرمن سي سال رنج كشيدم تاتوانسستم زنم رابراي اين جدايي حاضركنم.

 

  موضوع صحبت

در مجلس جشن عروسي عده‌اي دختر و پسر جوان دسته دسته مشغول گفتگو بودند. يكي از دخترها نزد پسري رفت و گفت:

- شما مردها وقتي دور هم جمع مي‌شويد راجع به چه موضوع صحبت مي‌كنيد؟ پسر جوان لبخندي زد و گفت:

- همان موضوعي كه شما دخترها راجع به آن بحث مي‌كرديد.

دخترك گونه‌هايش سرخ شد و زير لب گفت:

- واقعاً‌ شما پسرها چه بي تربيت هستيد.

 

خريداري قمري

خانمي كه از پرندگان بسيار خوشش مي‌آمد، روزي براي خريدن يك قمري قشنگ و خوش صدا به مغازه پرنده فروشي رفت. بعد از مدتي جستجو بلاخره قمري مورد نظر خود را پيدا كرد و از فروشنده پرسيد:

- خوب آغا، قيمت اين قمري چند است

فروشنده گفت:  هشتاد افغاني.

- هشتاد افغاني بسيار قيمت نيست؟ با نصف آن موافقيد؟

- نخير خانم، اصلاً ممكن نيست.

- چرا؟ براي چه؟

براي اينكه نصف ديگر قمري را هيچكس از من نخواهد خريد.

 

لطیفه های افغانستان

مقدمه

 

در زبان فارسي ‌ـ دري نام هاي  لطيفه، بذله،  مطايبه، فكاهي وغيره، تقريبه معاني مشابه را مي رسانند:

فكاهي درفرهنگ ها به معني گفته ها ونوشته هاي آمده است كه سبب خنداندن ديگران مي شود. از مصدر فَكاهَت است به معني شوخ وخوش طبع بودن ومطايبه كردن آمده است. اسم مصدر آن فٌكاهَت است به معني خوش طبعي ولاغ، مزاح وانبساط نفس. ‌

لطيفه هم به معني سخن نيك ، سخن باريك وخوش آمده ‌و صاحب كشاف اصطلاحات الفنون دربارة آن مي‌نويسد: لطيفه عبارت از نكتة‌ كه مرآن را درنفوس تاثيري باشد  به نحوي كه موجب انشراح صدر وانبساط قلب گردد.

به يكي لطيفه گفتن ببـري هـزار دل را

نه چنان لطيف باشد كه دلي نگاه داري                                                                         ( سعدي)

يا دراين سخن سعدي كه لطيفه وبذله هردو آمده است: يك بذله ولطيفه  يي چنانكه رسم ظريفان باشد‌مي گفتند.

اما لطيفه درفرهنگ ما تعريف ديگري هم دارد وآن به معني دل و روح است ويا به مفهومي كه دركشف اللغات آمده است :‌لطيفه نزد سالكان اشارتي كه دقيق بود اما روشن شود از‌آن اشارت، معنيي درفهم كه درعبارت نگنجد.

همين گونه است، مٌضحكه كه سخن ونوشتة خنده آور را ‌مي‌رساند، وبذله كه به معني سخن مرغوب وخوب آمده است .

فكاهي يا لطيفه را درانگليسي جوك مي‌گويند. درزبانهاي ديگر نيز ژانرهاي وجود دارد كه شبيه فكاهي است، ازآن شماراست :‌انيگدات Anegdot مردم روس، پريكلات Preklat مردم پولند،‌ فاسپة Fasepia ايتاليايي ها، ‌فبليه Fablia فرانسوي ها، شونك Shwank آلماني ها.

لطيفه ازعمومي ترين ژانرهاي فلكور است، به خاطري كه هرانساني حد اقل يك يا دو فكاهي يا لطيفه را مي‌داند و آن را با ذوق بسيار قصه مي‌كند. لطيفه ها بيان ساده ومستقيم دارد، درآن ازصنعت هاي ادبي وابهام كار گرفته نمي‌شود. همچنان لطيفه ها شوخي آميزوفرح بخش است، روان ها را شاد مي‌سازد. دركنار اين ويژگي ها مبين وضعيت وشرايط حاكم برجامعه نيز مي‌باشد وازوراي آن مي‌توان دريافت درجامعه چه شرايطي جريان دارد. درلطيفه ها به نابساماني ها حمله مي‌شود وازين نگاه جنبة آموزندگي وتعليمي هم دارد. به اين اساس درمي‌يابيم كه لطيفه ژانر موثر مردمي است كه شادي بخش است،آموزنده است، تعليمي است، اصلاح گر است ومهمتر ازهمه، همگاني است. هركس مي‌تواند آنرا بكاربرد.بناً مردمي ترين ژانراست.

اما درجامعه شاهد بوده ايم كه هميش افرادي درايجاد ويا بيان لطيفه مهارت زيادي داشته اند. دربارها اين گونه افراد را نگاه مي‌داشتند وازشيرين زباني هاي آنها لذت مي‌بردند كه درتاريخ به نام هاي دلقك، تلخك ونام هاي ديگر ياد شده اند.

بيرون ازدربار نيز اين گونه افراد زياد بوده اند كه لطيفه هاي خودرا با طنزهاي تلخي همراه نموده وبه انتقادمي پرداخته اند. عبيد زاكاني، اسماعيل سياه هراتي، نادرمسخره ازخلم سمنگان، معلم ديوانه ازشهر ايبك وافراد زياد ديگر ازهمين شمار اندكه نمي‌شود همه را برشمرد.

دراين مجموعه شماري از لطيفه ها ويا فكاهياتي را تقديم مي‌نمائيم كه در روزنامه ها، جرايد و مجلات كشور نشر گرديده است. اميد واريم، آموزنده باشد ولحظة سرگرمي وفرحت خاطر ايجاد نمايد. نام اين مجموعه را هم لطيفه هاي افغانستان انتخاب كرديم، از آن جهت كه لطيفه درادبيات ما كاربرد بيشتري دارد ونتها مفهوم خنده وشوخي كه سخن زيبا ونيك را مي‌رساند. ولطيفه ها اين ويژگي را نيز باخويش دارد.وديگراين كه لطيفه درسايركشورهاي فارسي زبان نيز كاربرد دارد و مي‌تواند نام همه گير تر باشد.

                                                               دكتور شمس‌الحق آريان‌فر

 

 

 

 

واعظ و شيطان

يك واعظ روزي در مدرسه به شاگردانش وضع مي‌گفت:

- شيطان انسان را به خطا مي‌برد. انسان بايد از گردن خود شيطان را دور اندازد و در راه الهي صادق باشد. روزي ديگر يكي از شاگردان نزد او آمد و گفت:

- تقصير، امشب من در خواب شيطان را ديدم. واعظ گفت:                       

- بگو بشنوم لعنتي به تو چه گفت: شاگرد گفت: 

- شيطان‌گفت كه: استادت خيلي آدم خوب است، تو بايد او را يك ضيافت  ارزنده بدهي.  واعظ تبسم كرد وگفت:

- والله راست‌گفته است گاه‌گاه حرف‌ شيطان‌را‌هم‌گرفتن‌لازم است.

 
زن حاضر جواب

مردي عروسي كرد. بعد از سه ماه  عروسي در خانه آنها  فرزند تولد شد. مرد  در حيرت  افتاد  و با غضب از زنش پرسيد:

- بي پدر‌! چه شد كه بعد از سه ماه عروسي فرزند تولد كردي؟ فرزند بعد از نه ماه بايد تولد شود معلوم مي‌شود خيانت كرده اي؟

زنش گفت:

- خدا نكند! غضب نشو و به حرف من گوش كن. سه ماه شد كه تو مرا گرفتي: سه ماه شد من ترا گرفته ام‌؟  سه ماه هم  از  عروسي ما تير شده است، ‌جمله  9 ماه  مي‌شود يانه‌؟

مرد گفت: بلي.  زن گفت‌: پس ديگر چه مي‌خواهي؟

عينك

شخصي بود كه نوشته وخوانده نمي‌توانست. روزي‌كسي را ديد كه عينك را از جيب خود كشيده به چشم گذاشت با عينك به كاغذ نظر انداخت. آن شخص گمان كرد كه هركس به چشم خود عينك بگذارد خط را خوانده مي‌تواند.  پيش عينك فروش رفت و عينك خواست. چند عدد عينك را به چشم خود گذاشت وبه كاغذ نگاه كرد. چون چيزي خوانده نتوانست، عينك را پس داد. عينك فروش پرسيد:

- چي نوع عينك مي‌خواهيد؟  شخص ناخوان گفت:

- عينكي  مي‌خواهم كه با آن خوانده بتوانم. صاحب دكان حيران شده گفت:

در مكتب رفته ايد‌؟ خواندن ونوشتن را ياد داريد؟  گفت:

- اگر خواننده مي‌بودم پس چرا عينك مي‌خريدم؟

 

دلاوري در جنگ

شخصي كه از جنگ برگشته بود دربين مردم لاف ميزد و مي‌گفت:

- در جنگ دو پاي يك دشمن را از زانو بريدم. از او پرسيدند:

- چرا سرش را نبرديدند؟ گفت:

- سرش را پيش از من شخصي ديگري بريده بود.

                         

از تجربه خود مي‌گويم

دكانداري خواست كه چراغش را روشن كند. چراغ در سقف دكان آويزان بود. گوگرد زد به چراغ نزديك كرد كه چراغ به سرش چپه شد. موي سرش  تمام سوخت و سرش بي موي وكل مادر زاد گشت.

روزي در كوچه مي‌رفت كه ناگاه چشمش به دو بي موي  افتاد. آنها را نزد خود صدا كرد  و پرسيد:  چه را چپه كرديد؟

آن شخص در تعجب شده پرسيد:  چرا‌؟

گفت:   هيچ از تجربة خود مي‌گويم.

 

دور بيندازم كه تو بخوري؟

روزي يك شخصي پوست خربوزه را دندان مي‌زد. شخصي ديگر كه در پهلويش نشسته بود، گفت:

- چه رذالت است كه پوست خربوزه مي‌خوري؟ دور بيندازد آنرا‌!

گفت:  دور بيندازم كه تو بخوري؟

 

دو و دو چند مي‌شود

روزي معلم از احمد پرسيد:  دو و دو چند مي‌شود‌؟

احمد گفت:  ده.

معلم‌ قهر شده احمد را از صنف‌كشيد. درهمين وقت يكي از رفيق‌هايش رسيد ه از احمد پرسيد:‌ چرا اينجا استاداي؟

احمد جواب داد:  معلم پرسيد دو و دو چند مي‌شود‌؟ گفتم‌: ده، مرا از صنف كشيد. رفيقش گفت:

- مي‌گفتي «چهار مي‌شود». احمد گفت‌:

- به ده  قانع نشد اگر چهار مي‌گفتم چه مي‌شد.

 

صحبت دو شاگرد

شاگرد مكتب از رفقيش سوال كرد:

- در كدام صنف  هستي‌؟ گفت‌: در صنف هفتم.

- تو پار سال هم در همين صنف بودي‌؟

- نخير سال گذشته در صنف هفتم «الف» بودم. وامسال در صنف هفتم «ب» هستم.

                    

اگر خيريت نمي‌بود ترا مي‌خواست

گروه نوازنده گان نزد پادشاه مي‌رفتند. ملا امام از استاد شان پرسيد  كجا مي‌رويد‌؟

استاد گفت:  به منزل پاد شاه

ملا امام گفت:   خيرت است؟

گفت: اگر خيرت نمي‌بود، ترا مي‌خواست.

 

اين هم از مرگ مي‌ترسد

كسي چارمغز سخت را زير سنگ مي‌شكست:‌ ناگاه چارمغز از زير سنگ پريد. طفلي كه در آنجا نشسته بود، گفت:

   - والله، اين هم از مرگ مي‌ترسد.

 

رنگ كردن موي

شخص سالخورده يي موي سر و ريش و بروت خود را هميشه با رنگ، سياه مي‌كرد، روزي يك دوستش پرسيد:

- تو پير شده اي، سياه كردن سر و روي از خاطر چه است؟

گفت:

اصلاً جوانم، ولي مويم بي موقع سفيد شده است. از اين خاطر مويم را سياه مي‌كنم.

آن شخص گفت:  دروغ نگوي كه روي دروغگوي سياه است.

گفت:  مگر روي من سفيد است؟

 

دزد در باغ انگور

يك نفر در باغ، انگور كسي را به دزدي مي‌خورد. ناگهان باغبان خبر شد و آمد نزد دزد. دزد فوراً به زير سينة خري نشست كه در آنجا مي‌چريد. باغبان گفت:  اي تو اينجا چي مي‌كني؟

دزد گفت:  من كرة اين خرم و شير آنرا مي‌خورم.

باغبان گفت:  نا معقول نكن‌! اين خر نر است.

دزد گفت:  ببخشيد كه فراموش كردم. چندي پيش مادرم فوت كرده و من حالا با پدرم مي‌گردم.

 

آهن را موش خورده است

يك نفر تختة آهني را در دكاني امانت گذاشت. روز ديگر وقتي كه پرسان آهن خود را كرد، دكاندار گفت:

- والله، خبر نشده ام آهنت را موش خورده.

صاحب‌آهن چيزي‌‌نگفت و‌رفت. شب ديوار دكان را از پشت سوراخ كرده تمام مال دكاندار را با خود برد. صبح نزد دكاندارآمد، دكاندار گفت: والله امشب دكان مرا دزد زده.

صاحب آهن گفت:   شايد موش ديوارت را سوراخ كرده باشد‌؟

دكاندار گفت:   موش چه قسم مي‌تواند ديوار خشت وتخته را سوراخ كند‌؟

آن شخص گفت:   براي موشي‌كه آهن را خورده است، سوراخ ‌كردن اين ديوار هيچ است.

 

محبت زن

شكارچي مصروفي كه تازه از جنگلهاي افريقا مي‌آمد،پوست بسيار زيباي ببري را نيز براي زنش ارمغان آورده بود. روزي جريان شكار ببر را براي زنش تعريف كرده گفت:

- بلي، نمي‌داني چقدر خطرناك بود. يا بايد ببر زنده مي‌ماند يا من. اگر تير من ذرة به خطا مي‌رفت، ببر مرا تكه، تكه مي‌كرد.

زنش از روي رضايت خاطر نگاهي به شوهرش انداخت و بعد به پوست قشنگ ببر كه جلو تخت خوابش روي زمين افتاده بود خيره شده گفت:

- خيلي خوشحالم كه مرگ نصيب ببر شده، چون در غير اين صورت من اكنون پوست به اين قشنگي براي پايين تختم نمي‌داشتم.

 

شاهكار دو شريك

مردي به بالين شريكش كه در حال مرگ بود، نشسته بود. آن مرد هنگام‌كه‌آخرين‌نفسهايش را مي‌كشيد،با لحن‌تضرع‌ آميز به شريكش‌گفت:

- رفيق عزيز‌! در اين آخر عمر بايد چيزي را اعتراف كنم:

اين من بودم كه ده هزار دالر از صندوق شركت اختلاص كردم. اين من بودم كه اسرار شركت را به رقيب تو فروختم. اين من بودم كه نامة قلابي را براي زنت فرستادم و كار را به طلاق كشاندم. اميدوارم مرا ببخشي و از سر تقصيراتم در گذري.

شريك او جواب داد: خيالت جمع باشد رفيق عزيز‌! براي اينكه اين من بودم كه ترا مسموم كردم.

 

 

 

داكتر چشم و مريض

مردي به علتي ناراحتي وضعف چشم نزد داكتر رفت‌. داكتر پس ازمعاينه رو به مريض كرد وگفت‌:  شما مشروب مي‌نوشيد؛

مرد بيمار جواب داد: بلي آقاي داكتر من هرشب مشروب مي‌خورم‌. داكتر گفت:‌ آقا ضعف چشم شما از خوردن مشروب است‌.

مرد بيمارسري تكان داد وگفت‌:‌ آقاي داكتر اين حرف شما صحيح   نيست‌. چون من هروقت كه مشروب مي‌نوشم همه چيز را دوتا مي‌بينم‌.

 

كمك به پدر

معلم يكي ازشاگردان را صدا زد وگفت‌:‌

- راست بگو بدانم سوالاتي را كه برايت وظيفه داده بودم‌، خودت حل كردي يا كدام كس ديگر؟

شاگرد لبخندي  زد. وگفت‌:‌ معلم صاحب‌! پدرم انجام داد . . .

- به تنهايي؟

- نه من هم به او كمك كردم.

 

بي‌گناه

دزدي را دستگير نموده نزد قاضي آوردند. قاضي پرسيد:

- چه گناه داري‌؟

متهم گفت:  من بيگناهم جناب.

قاضي گفت:  شاهد هم داري‌‌؟

- متأسفانه نخير قربان، چون هيچ كس را با خود به دزدي نمي‌برم.

قهوه و آمبولانس

   جواني با معشوقه اش داخل رستوران شد. گارسون (پيشخدمت) رستوران به آنها نزديك شده گفت: چه ميل داريد‌؟

جوان از معشوقه اش پرسيد: چه مي‌خوريم؟

دختر در جوابش گفت:  براي من قهوه و براي خودت آمبولانس، زيرا شوهرم از دروازه به داخل مي‌آيد.

 

فرق سن زن و مرد

روز امتحان معلم رياضي از احمد پرسيد:

ـ خوب احمد، تو بگو اگر يك انسان امسال 28 ساله باشد، ده سال بعد چند ساله مي‌شود‌؟ 

احمد فوراً جواب داد: اگر مرد باشد 38‌ ساله ‌و اگر زن باشد 18 ساله مي‌شود.

 

جواب قناعت بخش

نيمه شب مردي كه سگ پايش را گزيده بود، به خانه طبيبي رفت. داكتر كه از خواب بيدار شده بود، به وي گفت: ‍ ‍‍‍

             ـ اين وقت مراجعه به طبيب است‌؟ تو نمي‌داني كه من معاينه خانة خود را ساعت هفت بعد از ظهر مي‌بندم‌؟

مريض كه از دست درد شديد ناراحت شده بود‌، گفت:

- چرا آقاي داكتر‌، بنده هم اين موضوع را مي‌دانست‌، ولي سگي كه پاي مرا گزيده بود‌، از اين موضوع اطلاع نداشت. 

 

از كجا گپ مي‌زني؟

خبر فوت شخصي را در روزنامه نشر كرده بودند. شخصي ديگري كه همنام متوفي بود‌، از خواندن آن خبر متعجب شد و به يكي از دوستانش تيلفون كردو گفت:

- فلاني‌! خبر مرگ مرا در روزنامه خواندي؟

دوستش كه خبر را نيز خوانده بود و او را مرده مي‌پنداشت با وحشت از او پرسيد:

- بلي! از كجا حرف مي‌زني؟

 

چتري مزخرف

مردي با عصبانيت وارد فروشگاه شده و يكراست به غرفه مخصوص فروش چتري رفت و گفت:

- آقا، اين چتري را كه به من فروختيد‌، بسيار مزخرف است.

فروشنده پرسيد: به چه دليل مزخرف است‌؟

مشتري فرياد كشيد:  براي اينكه يك هفتة تمام آنرا در كافي فراموش كردم‌، اما آنرا كسي نبرد.

 

 

شاگرد ساده

روزي يك معلم به شاگرد صنف خود گفت:

- شما هرجا كه چيزهاي مهم را ديديد، آنرا به كتابچة يادداشت خود بنوسيد.

شاگرد كه بسيار ساده بود‌، يك روز در بازار دو پسر را ديد كه جنگ دارند. پسر به پسر ديگر گفت:

- اگر دو باره اين گپ را تكرار كردي‌، با مشت به دهنت مي‌كوبم. اگرد ساده فوراً حرف آن پسر را در كتابچه يادداشت كرد‌. روز ديگر يك زن و مرد را ديد كه از موتر پايان مي‌شوند. مرد به زن گفت:

- حق اوليت از خانم‌هاست. شاگرد باز هم فوراً اين گپ مرد را در كتابچه نوت كرد. وقتي كه شاگرد ساده به صنف رفت‌، معلم پرسيد:

- چي را نوت كردي‌؟ شاگرد گفت:

- اگر دوباره اين گپ را تكرار كردي‌، با مشت به دهنت مي‌كوبم.  معلم قهر شد و گفت:  از صنف بيرون شو!

شاگرد گفت:   حق اوليت از خانم‌هاست.

 

مرد عصباني

روزي يك مرد داخل خانه شده و فوراً پرده‌هاي خانه را از دروازه‌ها كند. در اين وقت زنش آمده گفت:

- چرا عصباني هستي و از چه خاطر پرده‌ها را كندي‌؟

مرد با عصباميت گفت:

- من مي‌خواهم چند گپ بي پرده بزنم.

كلانكاري موش

روزي يك شير نزديك جنگل آمد تا حيواني را شكار كند. دفعتاً ديد كه موشي دوان دوان بطرف خانة خود مي‌رود. شير گفت:

- كجا ميروي او موش‌؟

موش هيچ جواب نداد. شير باز تكرار كرده گفت:

- او موش كجا مي‌روي‌؟

موش به بسيار پيشاني ترشي گفت:

- در جنگل‌كسي‌يك فيل را كشته‌، من مي‌روم كه به نام من نشود.

 

دو رفيق

دو رفيق با هم روبرو شدند و خواستند جايي بروند. وقتي كه نزديك ايستگاه سرويس رسيدند. يكي از آنها به ديگري گفت:

- اگر پول خرد داري‌، دو افغاني برايم بده كه به سرويس خانه بروم، چيزي فراموش شده.

رفيق ديگر كه نمي‌توانست پول بدهد، گفت:

- پول خرد ندارم‌، نوت پنجاه افغانيگي است.

دومي‌گفت: پروا ندارد‌، همان را بده چه خوبتر كه با تكسي بروم.

بهداشت روانی از دیدگاه اسلام  

  آيين مقدس اسلام كه تمام قوانين آن مطابق طبيعت و سرشت انسان است، براي سلامت جسماني و رواني به عنوان ارزش، اهميت قايل است و به جاي آنكه با بي اعتنايي به رعايت اصولي جهت چاره جويي گرفتاريها باشد، مسايل را به صورت بنيادي حل كرده تا انسانها راحت تر و با آرامش بهتري زندگي كنند. مي توان گفت، تاكنون مطالعات زيادي در ممالك غربي براي پیشگیریهای لازم صورت گرفته، ولي بر خلاف همه كوششهايي كه در اين باره مصروف گرديده، هر روز بر شدت ناراحتيها افزوده شده است. (1) از آنجا كه هدف روان شناسي اسلامي رسيدن به كمال مطلق و كسب قابليت جانشيني خدا بر روي زمين و احراز شايستگي داشتن نفخه الهي است، هر عامل بازدارنده از نيل به اين هدف از موانع رشد تلقي شده و آنچه رسيدن به كمال واقعي انساني را فراهم كند، به عنوان سلامت و بهداشت رواني محسوب       مي شود. در رسيدن به كمال و درجه عبوديت و بندگي خداوند، علاوه بر داشتن ايمان و يقين، انجام بعضي از كارها به عنوان عبادت محسوب مي شود كه جداي از تعظيم، سر بندگي در برابر عظمت پروردگار بر زمين ساييدن است. در اين عبادتها و شيوه هاي بندگي، علاوه بر عبادتهاي مشخصي كه بين خدا و خلق خدا وجود دارد، اموري از قبيل خدمت به خلق، برآوردن نياز ديگران و برادران مؤمن، همكاري، مهرباني، صميميت و انجام هر عملي كه با سازندگي توأم باشد، به عنوان نشانه هاي عبوديت ذکر گردیده است .آيين زندگي ساز اسلام كه بر طبيعت و فطرت انسان استوار است (و تغييري در آن پديد  نمي آيد) نه تنها سلامت جسماني و سلامت رواني خود فرد را در نظر دارد، بلكه آرامش و سلامت جامعه و عملكرد فرد را در قبال آن نيز ناديده نمي گيرد، زيرا اگر تنها رفتار فرد و احساس رضايتش را در قبال خود او مورد نظر قرار دهيم، ممكن است اين رضايتمندي با منافع افراد ديگر و آزادي شان در تضاد باشد.براي آنكه تعاليم ديني در ضمير نوجوانان اثر عميق بگذارد و روح آنان با آموزشهاي مذهبي پرورش يابد، بايد در اولين فرصت و موقعي كه احساسات مذهبي در نهادشان قوت مي گيرد، تعاليم ديني آغاز گردد. امام صادق(ع) مي فرمايند: " احاديث اسلامي را به نوجوانان خود بياموزيد قبل از آنكه مخالفان گمراه بر شما پيشي گيرند و سخنان نادرست خويش را در ضمير پاكشان قرار دهند و گمراهشان كنند" . (2)قرآن مجيد اساس سلامت افراد را عقل آنها دانسته است. در اين آيات، مي فرمايد: " اموال سفها را كه براي قوام زندگي شان است، در دسترس سفيهان قرار ندهيد.... يتيمان را امتحان كنيد تا زماني كه به سر حد بلوغ و نكاح برسند و اگر در آن زمان نشانه هاي رشد را در آنها ديديد، اموالشان را به آنها برگردانيد"  .(3) در اين آيات، منظور از بلوغ، رشد عقلي نيز لحاظ شده است. پس هر چيزي كه باعث كوري عقل شود، مانعي براي رسيدن به كمال و كفايت عقلاني محسوب مي شود. بنابراين، كنترل تمايلات نفساني عاملي براي رسيدن به كمال است و كسي كه از كارهاي لهو و بيهوده اعراض نمايد، به كمال نزديكتر خواهد شد. تمايلاتي كه در حد لزوم براي سلامت رواني مفيد است ولي افراط در آن سلامتي را به خطر مي اندازد. وجود تناقض در بين اين تمايلات با هم ضد و نقيض است. ارضاي هر يك از اين تمايلات، مستلزم سركوب تمايل ديگر است.امام علي(ع) فرموده اند:  "هر كس مالك شهوت خود نباشد، مالك عقل خود نيز نخواهد بود"  .(4) با دقت بر اين احاديث و ديگر نمونه ها، اين نتيجه به دست مي آيد: آن ويژگي كه در حد پايين رشد بر انسان غلبه دارد، يعني همان شهوات، در اثر رشد بايد ضعيف تر شده و آگاهي و وجدان بر آنها غلبه و حكومت داشته باشد وگرنه اگر شهوات لجام گسيخته در زندگي انسان مسلط باشند، نه تنها سلامتي خود فرد در خطر مي افتد، بلكه آثار گناه و نادرستي اش بر اجتماع نيز آسيب مي رساند.پس وظيفه اساسي دين تعليم به بشريت براي كشف محسوسات متغير در آن سوي عالم است. براي رسيدن به درجات كمال، نفس ناطقه ابزار و زاد راه آن كه از طرف خداوند عنايت شده، نيروهاي سنجش و عقل و خرد و انديشه و اراده و ايمان است كه از آنها به احساس و قواي ديني تعبير مي شود. بايد بين عقل و ايمان رابطه اي عميق ايجاد كرد وگرنه آنچه قلب تصديق و عقل آن را تكذيب كند، هرگز ما را به حقيقت نمي رساند.     

 

محاسن اخلاقی سلطان صلاح الدین ایوبی

علاوه بر عبادات و اعمال صالحه، سلطان به صفات حسنه حاکمان، از قبیل، عدل، عفو، حلم، جود، سخاوت، مروت، شرافت ، صبر و استقامت، شجاعت، فتوت، شهامت. و علو همت آراسته بود، قاضی ابن شداد نوشته است: هفته ای دو بار روزهای دوشنبه و پنج شنبه ملاقات عمومی سلطان بود، در این همه مردم و فقهاء، قضات، علماء، شاکیان کوچک و بزرگ، امیر و غریب، پیر و جوان، عام و خاص اجازه ملاقات و صحبت داشتند، و در سفر و حضر، در این برنامه تغییری به وجود نمی آمد. شبانه روز یکبار پرونده ها را بررسی می کرد و پس از تحقیق و بررسی کاما، آنها را امضاء می نمود. هرگز هیچ سائل و نیازمندی را دست خالی برنگرداند و با توجه به همه این مشاغل، همیشه به ذکر و تلاوت مشغول بود. اگر شخصی برای دادخواهی و شکایت پیش ایشان می آمد، شخصا" بلند می شد و سخن ایشان را گوش می داد و داد رسی می کرد و وارد شدن به اقدام چنین مسایل علاقه زیادی داشتند.

تصویر خیالی سلطان صلاح الدین ایوبی

 

یکبار شخصی عادی و ادنی از دست برادرش شکایت کرد، سلطان بلافاصله او را احضار کرد و پرونده اش را بررسی کرد، یک مرتبه شخصی از خود سلطان به سلطان شکایت کرد سلطان در این مورد تحقیق کرد و معلوم شد ادعای مدعی خقیقتی ندارد، اما باز هم سلطان شاکی را ناراضی برنگرداند، بلکه به خلعت و جایزه او را نواخت.

سلطان بی نهایت بردبار و تحمل پذیر بود. مورخ ابن خلکان نوشته است از اشتباهات و تقصیرات خدمتکاران و دوستان مسامحه و گذشت می کرد، گاهی صحبت هایی می شنید که باعث رنجش و آزار سلطان می شد، اما طوری وانمود می کرد که انگار اصلا" هیچ موضوعی پیش نیامده است، در طرز رفتارش هیچ تغییری به وجود نمی آمد، یکبار آب  خوردن خواستند، نرسید بار دیگر آب خواستند کسی آب نداد و در آخر گفت دوستان! من که از تشنگی دارم می میرم دیری نگذشت آب آوردند، سلطان آب خورده، اما برای این تأخیر اعتراضی نکرد، یکبار پس از بیماری شدیدی به آبتنی و حمام رفت، آب بی نهایت گرم بود آب سرد خواستند، خدمتگزار آبسردی آورد به علت تکان خوردن دستش آب سرد بر بدن سلطان ریخت به علت مرض و ضعف بی نهایت ناراحت شدند و چون آب کمی باقی مانده بود بار دیگر آب خواست خادم دوباره آب آورد، اتفاقا" این بار نیز طشت پر از آب سرد بر بدن ایشان ریخت و این آب سرد به حدی مریضی اش را اضافه نمود که ذره ای از مرگش باقی مانده بود در چنین این قدر گفت اگر من را بکشی رک و راست بگو خادم عذر خواهی کرد. ایشان ساکت شده و موضوع را نایدیده گرفتند، قاضی ابن شداد در مورد عفو و گذشت سلطان نسبت به فرمانهان ارتش و دیگران و خادمان دربار واقعیت های زیادی نوشته است، (بخشش و سخاوتمندی ایشان به حدی بود که به قول ابن شداد گاه گاه ایالت های فتح شده را به دیگران می بخشید، شهری به نام «آمد» فتح شد، بنابر تقاضای فرماندهی بنام ابن قره ارسلان بوی بخشید، و گاهی اثاثیه خود را فروخته و هیئت ها را جایزه و بخشش می داد، مسؤلین خزانه گاهی اوقات مقداری وسایل و پول را که برای زمان های حساس در نظر گرفته بودند جایی پنهان می کردند تا سلطان آنها را نبیند و پیش از مرحله حساس انفاق نکند، یکبار در ستایش سخاوت گفته بود، بعضی از مردم طوری هستند که در نزدشان پول نقد و خاک مساوی است،  من می دانم( قول مورخ) که این صفت خودشان بوده، اما نمی خواسته که اسم خودش را ذکر نماید.

تصویری از سلطان صلاح الدین ایوبی

 

مروت و جوانمردی سلطان صلاح الدین ایوبی این قدر بود که هر کسی به دیدار ایشان می آمد مهمان خود را دست خالی بر نمی گرداند، اگر چه آن فرد کافر بود، ولی صیدا برای ملاقات سلطان آمد و او را بی نهایت مورد احترام قرار داد و با وی مدارا نموده و با خود سر سفره خویش غذا داد. اما در این حال او مراعات امور مادی او را به اسلام نیز دعوت کرد، بنابر همین خصلت نیکو بود که در هنگام بیماری حریف خطرناکش ریچارد، برایش یخ و میوه فرستاد. (الفتح القسی فی الفتح القدسی)

سلطان صلاح الدین مردی شریف النفس، نرم دل، دلسوز و خیرخواه مردم بود، ظلم را به طور کلی نسبت به هیچ کس تحمل نمی کرد، و تاب دیدن پریشانی مستمندان و مستضعفین را نداشت. ابن شداد نوشته است: یکبار پیرزنی مسیحی گریان و ناله کنان نزد او آمد، سلطان علتش را پرسید، گفت : دختر کوچکم را راهزنان ربوده اند و برده اند، و من تمام شب به گریه و زاری به سر برده ام، یکی از دوستان شما به من گفت سلطان شفیق و مهربان است، ما تو را به او معرفی می کنیم و تو پیش وی شکایت کن و به همین دلیل آنها من را به اینجا آوردند و من دخترم را از شما می خواهم، سلطان از این وضع بسیار متأثر شد و چشمانش پر از اشک شد، بلافاصله شخصی را به سوی بازا فرستاد و دستور داد که هر کسی این دختر را خریده باشد پولش به او پس داده شود و دختر را به اینجا بیاورید. دیری نگذشت که شخص دخترک را بر دوش خود نشانده و آمد، پیرزن خود را بر زمین انداخت و تا دیر موقع به صورت سجده پیشانی اش را به خاک مالید و بر زبان غربی خویش چیزی گفت و سپس با خوشحالی دخترکش را برداشت و رفت.

قاضی ابن شداد نوشته است که: سلطان اگر یتیمی را می دید با وی صحبت های مهر انگیز و مشفقانه می نمود و او را دلجویی می کرد و چیزی به وی می بخشید و اگر سرپرستی نداشت کفالت او را بر عهده خویش می گرفت. همین طور اگر با شخصی ضعیف برخورد می کرد بی نهایت متأثر می شد و به وی احسان می کرد.

سلطان صلاح الدین ایوبی

 

 در حالی که ر خاورمیانه جنگ عظیمی در گرفته است به یک روز زیبا و عجیب نزدیک میشویم حتما میپرسید چه روزی ؟

حدودا ۸۳۰ سال پیش در روز ۲۸ رجب مصادف با ۲۲ آگوست مسلمانان به فرماندهی سلطان صلاح الدین ایوبی مرد مقتدر کرد شهر بیت المقدس را که در اشغال صلیبیون بود فتح کردند و آنرا به اسلام بازگرداندند.

اکنون میخواهیم مختصری از زندگی این بزرگ مرد مسلمان را به همراه دلاوری هایش در نبردهای صلیبی با هم مرور کنیم :

صلاح الدین در سال 1136 میلادی در تکریت واقع در ساحل دجله و شمال سامره زاده شد. او از تبار کرد بوداو خدمات خود را در خدمت اتابک زنگی از سلاجقه سوریه شروع کرد که بعدها در حلب جانشین وی گردید. فرزند اتابک زنگی یعنی نورالدین پس از مدتی صلاح الدین را به همراهی عمویش شیرکوه عازم مصر گردانید تا متحد اولین فرمانروای مصر را که شاهوار نام داشت در مقام خود حفاظت نماید که به وسیله یکی از رقبای خویش در مصر طرد شده بود مصر در این زمان تحت فرمانروایی یکی از خلفای فاطمی به نام ابو محمود عبدالله بود شیرکوه و صلاح الدین مجبور بودند که با او حسن سلوک داشته باشند.از طرفی صلیبیان فهمیده بودند که اتحاد مصر و سوریه برای آنها خطرناک خواهد بود به همین خاطر به سوریه حمله بردند که صلاح الدین انها سخت به عقب راند و شکست داد. بعد از مرگ نورالدین زنگی, صلاح الدین حاکم آنجا شد و آغاز به بسط قدرت خود نمود او حکومت خود را تا مصر گسترش داد و حجاز و الجزیره را نیز به تصرف درآورد در حرکت بعدی اورشلیم را از دست قوای صلیبی بیرون آورد. صلاح الدین شجاعانه در نبردی با ریشارد شیردل آنها را مجبور به ترک تمام خاک فلسطین نمود.

                      

آخرین گفتگوی صلاح الدین با ریشارد شیردل بدین شرح است و در زمانی انجام گرفته که  (قدس) به محاصره نیروهای اسلام در آمده و از سمت شهر ریشارد و از سمت سپاه سلطان برای صحبت به سمت یکدیگر میروند :

                             

ریشارد : اگر قرار باشد اورشلیم را به تو تسلیم کنم تمام مکانهای مقدس خودمان و شما را به آتش میکشم

سلطان : تو و ملکه ات و تمام مسیحیان از زن و مرد و پیر و جوان بدون هیچ گونه خشونتی میتوانید شهر را ترک کنید و به زادگاه خویش بازگردید بدون اینکه کسی اسیر گردد و

ریشارد : اما زمانی که صلیبیان وارد شهر شدند تمام مردان مسلمان را به دیوارها دوختند و به صلیب کشیدند و زنان را مورد آزار و اذیت قرار دادند و به بردگی بردند

سلطان : اما من با آنها فرق میکنم . من یک مسلمان هستم و اسم من صلاح الدین است . صلاح     دین .

زمانی که ریشارد این توافق را میپذیرد رو به صلاح الدین کخ در حال بازگشت به سپاه است میپرید : این شهر برای تو چخ سودی دارد ؟

سلطان : هیچ چیز

و زمانی که ریشارد مبهوت مانده سلطان در حالی کهسوار بر اسب دور میشود فریاد میزند : و همه چیز

این سردار دلیر بعد از سال‌ها مبارزه و مقاوت در برابر تمامی دشمنان در سال 1193 در دمشق وفات یافت. و بعد از مرگش امپراتوری او میان فرزندانش تقسیم گردید.

اکنون پس از گذشت ۸۰۰ سال از آن وقایع بار دیگر در همان سرزمینها جنگ در گرفته است و بار دیگر میان مسلمانان و صلیبیون و جالبتر از آن اینست که درست ۲۸ رجب امسال مصادف با ۲۲ آگوست گردیده و ما امیدواریم سلطان کنونی جهان اسلام سید حسن نصر الله بار دیگر یاد و خاطره سلطان صلاح الدین را گرامی بدارد و به فتحی عظیم دست یابد

شخصیّت شناسی کودکان

هر پدر و مادری خواهان داشتن فرزندی بااستعدادهای درخشان، مستقل و درعین حال انعطاف پذیر است و ازاینکه نحوة تربیت آنان نتواند درشکل دهی مؤثّر و مفید به شخصیّت این فرزندان اثرگذار باشد، ابراز نگرانی می کند. برخی از روانپزشکان معتقدند که اگر چه ویژگیهای زیستی افراد نقش بسزایی درشکل دهی شخصیّت آنان ایفا می کند ، لیکن بسیاری از والدین قادرند با درک نوع شخصیّت آنان طبیعت انان را تربیت نمایند

لذا براین باورند که والدین قادرند از همان ابتدا نوع شخصیّت فرزندان خود را تشخیص دهند و ازاین شناخت بعنوان وسیله ای در راستای کمک به آنان استفاده نموده ، این کودکان را بعنوان افرادی خلّاق و یا بعبارتی به نمونه ای سالم در نوع شخصیّتی خود مبدّل سازند .

● انـواع شخصیّت

الف) حسّاس : این نوزادان ، کودکان ویا حتّی بزرگسالان بسیار حسّاسی هستند و فطرتا گرایش زیادی به ترسو یا مضطرب بودن دارند . این افراد مصداق کاملی ازانسانهای ترسو ، و خجالتی نیستند ،چرا که درخانه بر خلاف محیط های اجتماعی از رفتار خوبی برخوردارند . به بیانی دیگر ظرفیّت آنان محدود است. در نتیجه با این کودکان لازم است بگونه ای آرامش بخش رفتار کرده و برای آموزش رفتارهای مطلوب به آنها ، گام به گام پیش رفت . اگر ما به یک چنین کودکی ، ازطریق ایجاد محیط پرورشی صحیح و امن کمک کنیم ، پیشرفت زیادی نشان می دهد و اعتماد بنفس و شهامت لازم را کسب می نماید. ولی در مقابل اگر ما دربرابر آنان تسلیم شویم ، از آنها افرادی ترسو و مضطرب با گرایش زیاد به افسردگی ساخته ایم .

ب) جسور و فعّال : این کودکان نسبت به کسب درون دادهای حسی تمایل و اشتیاق زیادی نشان می دهند و با گشتن درمحیط اطراف خود سعی در دستیابی به نکات جدید دارند . این افراد از نظر شخصیّتی می توانند دارای نگرشی منفی با روحیّه ای ضدّ اجتماعی باشند و یا درمقابل قادرند رشد و پیشرفت نموده به افرادی با روحیّة رهبری و کوشا در ایجاد شرایط جدید و یا سیاستمداری موفّق تبدیل گردند . آنان در برابر محرّکهای محیطی حسّاسیّت بسیار کمتری نشان می دهند امّا باید توجّه کرد که این امر بدلیل نیاز به دریافت مقادیر زیادی از محرّکات است نه بدلیل بی تفاوتی نسبت به تحقیر و یا داشتن روحی پست . بااین تفاسیر ممکن است کودکان مذکور به اشتباه پرخاشگر شناخته شوند و اگر به جای درمان فقط بر آرام نمودن او پافشاری گردد ، قطعا با گذر زمان به فردی پرخاشگر تبدیل خواهند شد . دربرخورد بااین گروه لازم است تعدادی دستور العمل را آماده نموده ، در اختیار او قراردهیم تا بداندانتظارات ما از او چیست و باید به این نکته توجّه شود که از تنبیه و کنار کشیدن او ازجمع خودداری نماییم ، ضروری است تا با ایجاد محیطی بالنده و مناسب به پرورش او بپردازیم .

ج) در خود فرو رفته / کم واکنش :

این کودکان توانایی بروز احساسات خود را ندارند و مایلند در خود فرورفته به رؤیاپردازی مشغول شوند. بعلاوه دربعضی از آنان هماهنگی کمی در اندامهای حرکتی دیده شده اصطلاحا به تنش عضلانی کم مبتلا هستند . برای جلب توجّه او لازم است با صدای کاملا بلند صحبت کرده و فعّالیّتها و حرکات بدنی زیادی ضمن صحبت با او از خود نشان داد . این گروه از کودکان در گوشه ای نشسته ، چنین وانمود می کنند که با خود مشغول بازی هستند و تمایل زیادی نسبت به تنها ماندن و بازی های انفرادی نشان می دهند. لذا چنانچه بتوانیم آنان را از عالم درونیشان بیرون بکشیم و در برخورد با دیگران فرصت فرار به آنها ندهیم ، قادر خواهیم بود افرادی بسیار خلّاق ، گرم ، دوست داشتنی و بعبارتی پرورش یافته به اجتماع تحویل دهیم .

د) لجوج و مخالف ( عناد ورز ) : فردی با چنین ویژگی ، نسبت به هر چیز دیدی مخالف و منفی داشته ، هر محرّکی که به گیرنده های حسی او مانند لامسه ، شنوایی و ... وارد می آید در ذهن او یک تصویر بزرگ و واضحی جهت بررسی وتحلیل بوجود می آورد ، او بعنوان یک تحلیلگر به بررسی هرچیز در پیرامون خود می پردازد و تلاش زیادی برای کنترل محیط اطراف نموده ، سعی می کند که خودش هیچگاه تحت کنترل دیگران قرار نگیرد. و اگر نتواند بر محیط پیرامون خود تسلّط لازم را پیدا کند احساس ترس و اضطراب بسیاری به او دست می دهد.برای ریشه یابی این ویژگی ، باید توجّه داشت که علّت اصلی این کوششها صرفا حفظ آرامش خود است و با درنظرگیری این نکته قادر خواهیم بود به او کمک کنیم تا انعطاف پذیرتر بوده با دیگران همکاری بیشتری نشان دهد و در این رابطه تنها نکتة کلیدی آن است که بهیچ وجه با او برخوردی تند وخصمانه نداشته باشیم .

کودکان شخصّیتی خالص و یکدست نداشته بلکه دارای مخلوطی از انواع شخصیّتها هستند. امّا چنانچه بتوانیم این الگوها را درک کنیم ، قادر خواهیم بود تا برخی از راه حلها را با هم ترکیب و ملحق نماییم .

هـ) بی دقت : این کودکان بسیار حواسپرت هستند بطوری که حتّی در بعضی موارد راه همیشگی خود را هم گم می کنند، ازطرفی بسیاری از آنان بعنوان فردی با اختلال کمبود توجّه و تمرکز شناخته می شوند. این گروه از کودکان در تواناییهایی همچون طرح ریزی و انجام فعّالیّتهای متوالی مانند به خاطر آوردن محلّ قرار گرفتن اشیا مشکل دارند و درسنین بزرگسالی هم هیچگاه نمی توان روی آنها بعنوان یک دستیار یا همکار خوب و دقیق حساب کرد ، چرا که مسیرهای رسیدن به یک هدف را به خوبی دنبال نمی کنند. برای رفع مشکل این افراد ، برخی از متخصّصین امر توصیه می کنند که : «ما می توانیم با افزایش توانایی انجام فعّالیّتهای متوالی ازطریق اجرای یک سری تمرینهای ویژه و بدون مصرف دارو ، به آنها کمک کنیم و در نهایت چنانچه احساس نیاز همچنان وجود داشت می توان درکودکان بزرگتر ازدارو درمانی تحت نظارت متخصّص مربوطه ، استفاده نمود ».

بیش از نیمی از والدین ، متخصّصین و مربّیان هنوز بر این باورند که کودکان باید تابع آنان باشند بعبارتی تمامی تلاشهایی را که در راستای تربیت آنها بکار می برند درجهت سازگار نمودن آنان با اصول اجتماع نیست ، بلکه کودکان را بنا برسلیقه و الگوهای شخصی خودشان پرورش داده ، برهمین اصل اجتماعی می نمایند. بهر ترتیب باید توجّه داشت که تربیت همة کودکان با یک شیوة مشابه امکان پذیر نخواهد بود و لازم است شیوة تربیتی متناسب با نوع شخصیّت هر کودک را اتّخاذ نماییم .