مخلوق و دام
حكايه مي كنند كه در بخارا مخلوقي پيدا شده است بسيار بدهيبت بوده است. آدم ديدگي ترسيده لام نگفته جان مي داده است. مردم علاج نابود كردن مخلوق را نيافته پيش ابوعلي سينا رفته اند. ابو علي سينا به استاد هاي آهنگر فرموده است كه يك دام بزرگ سازند. روي دام را صيقل دهند.
استاد ها همينطور كرده اند. دام را پنهاني برده سر راه مخلوق گذاشته اند. آن مخلوق به دام نزديك آمد عكس خود را در دام جلا دار ديده، خودش به عكس خودش در افتاده است و گرفتار دام شدنش را ندانسته مانده است.
همين خيل آدمان به طفيل تدبير ابوعلي سينا از دست آن مخلوق آدمكش رهائي يافته اند.
سينا و زن و شوهر جوان
يك زن و شوهر جوان فرزند دار مي شوند و دو ماه گذشتن پس هر دو شان مصلحت مي كنند كه پيش ابوعلي سينا رفته در بارة چه خيل كلان كردن كودك از او مصلحت گيرند. ميده چويده، سوغاتي گرفته آنها خانة ابوعلي مي روند. ابوعلي سينا آنها را مهمان داري كرده بعد مقصد آمدن شان را مي پرسد. زن مي گويد كه از خصوص تربية كودك ا زوي مصلحت گرفتن مي خواهند. ابوعلي سينا مي پرسد كه كودك شان چند روزه شده است؟ آنها مي گويند كه دو ماهه.
ا بوعلي سينا دستانش را در سر زانو زده افسوس خورده مي گو يد:
-دير شده است، دير! كودك را مي بايست در همان روز تولد شدنش مي آورديد، اكنون خودتان او را چه خيل كه خواهيد، همان طور تربيه كردن گيريد.
سودترس
روايت مي كنند كه ابوعلي سينا هفته اي يك مراتبه در سر كوچه بيماران را ميديده است. يك روز به نزديك بيمار رفته به روي او با دقت نگاه كرده است و يك باره داد زده گفته است.
-هاي شاگردان، بياييد كه من قاتل پدرم را يافتم!
شاگردان تازان آمده اند و بيمار را كشيده به حويلي در آورده اند. بعد با اشارة ابو علي سينا او را از دو پايش به زبررو سيس خانه آويخته اند. ابو علي سينا باشد يك كارد كلان تيز را گرفته نزد بيمار آمده است و به او گفته است:
-پدرم در وقت جان دادنـش گفته بود كه قاتـل او در پيـشانه اش خـال كلان دارد و گوش راستش زخمي. من اين علامت ها را در تو مي بينم. من انتقام پدرم را از تو بايد ستانم.
بيمار به زاري و التجا در آمده است و گريه كرده گفته است:
-من هيچ كس را نكشته ام.
ابو علي سينا:
-من ترا زنده بزنده پوست مي كنم، - گفته كارد به شكم بيمار رسانيده است.
بيمار سخت ترسيده با تمام قوتش دا دگفته است. همين وقت از دهان او يك چيز لنده پريده به زمين افتيده است.
ابوعلي سينا آن چيز را گرفته گفته است:
-علت درد تو انه همين بود. خرسند شو كه از درد خلاص شدي. بيمار به دانش ابوعلي سينا قائل شده صحت و سلامت به خانه اش برگشته است.
حمــام بريز بريز
ابوعلي سينا در پيران سالي به درد بي دوا مبتلا شده است. او حس كرده است كه عمرش به آخر رسيده ايستاده است. بنا براين چهل روز در تهخانه نشسته از هر خيل گياه چهل شيشه دارو تيار كرده است. بعد از اين يكي از شاگردان صادقش را كه تمام علم و هنر او را از خود كرده بوده است، به نزدش جيغ زده گفته است:
-اگر من مرم، جسدم را به زنبر انداخته به گرم خانة حمام بر و بان. ثاني هر روز از بالاي جسدم يك شيشه يك شيشه از همين دارو ريز. بعد از چهل روز من برگشته زنده مي شوم و ديگر نمي ميرم. آن وقت ترا به مراد مي رسانم، تو هم مانند من طبيب مشهور مي شوي.
پس از چند روز ابو علي سينا و فات كرده است. شاگردش مرده را به زنبر انداخته به گرم خانة حمام برده مانده است و هر روز از همان دارو يك شيشه را به بالاي جسد او ريختن گرفته است.
روز سي و نهم جسد ابوعلي سينا آواز برآورده گفته است:
بريز ! بريز! بريز!
شاگرد شيشة آخرين دارو را گرفته از شادي به گرم حانه مي رفته است كه پايش لغزيده شيشة دارو از دستش افتاده شكسته است. گويا از همين سبب ابوعلي سينا زنده نشده مانده است.
مي گويند كه حالا هم اگر آدم پاك و نيك و رحمدل و راست قول از نزد ويرانة همان حمام گذرد، صداي "بريز بريز" را مي شنيده است.
دواي درد عشق
جواني سخت بيمار مي شود. يگان طبيب او را صحت كرده نمي تواند. ابو علي را مي آورند . او مي فرمايد كه :
-مردي را بياريد كه نام همة ديهه هاي گرد و اطراف را داند.
آن مرد را مي آرند. ابو علي نبض بيمار را مي دارد و به آن مرد مي فرمايد كه نام همة ديهه ها را يكتا يكتا نامبر كند.
مرد ديهه ها را يكتايكتا نامبر مي كند و در وقت نامبردن يكي از ديهه ها نبض بيمار تيز مي زند.
ابو علي مي گويد كه :
-اكنون شخصي را بياريد كه تمام خانه هاي آن ده و صاحبانش را داند. چنين شخص را هم مي آرند. ابو علي نيض جوان را داشته آن مرد را مي فرمايد كه صاحبان خانه هاي آن دهه را نامبر كند. حين نام بردن يكي از خانه هاي ده بيمار بيهوش مي شود.
ابو علي مي گويد:
-صاحب آن حويلي دختري دارد. آن دختر را اين جوان دوست مي دارد، آنها را زود نكاح بنديد.
دروغ شفابخش
روزي به نزد ابو علي سينا يك جوان بيمار آمده است. ابو علي به او نگاه كرده است و چيزي نگفته به پيش بيمار ديگر گذشته رفته است. جوان گمان كرده است كه كسلي او بي دواست، خفه شده به خانه اش رفته است. ابو علي به گوش يكي از شاگردانش چيزي گفته او را پنهاني از دنبال جوان فرستاده است. جوان بيمار از خانه اش ارغمچين را گرفته به باغ برامده است. بعد به اين طرف و آن طرف نگاه كرده است و ارغمچين را به شاخ درخت بسته خودش را آويختني شده است.
شاگرد ابو علي سينا دويده رفته بند را بريده است و به جوان گفته است:
-ابو علي سينا گفتند كه شما ديگر نزد آنكس نرويد، شما يگان كسلي نداريد.
بيمار از شنيدن اين سخنان يكباره شاد شده از كسلي روحيي كه چند وقت باز گرفتار بوده است خلاص شده است.
بعد ابو علي سر اين كار را به شاگردش فهمانده است:
-اين گونه بيماران را مجبور كردن لازم است كه سخت رنجيده قصد خودكشي كنند و بعد يكباره شاد شوند.
هلبوي
يك وقت پسر ابوعلي سينا كسل شده است. ابن سينا دارو و درمان كرده است ، اما بيمار صحت نشده است. بعد پسرش وفات كرده است. سينا شكم او را كفانده از پيش جگر خلته چة زهر را گرفته است. در خلتچه يك چيز سنگ برين سخت بوده است."اين چه باشد؟"گفته خلتچه را گرفته به لب آب رفته است و آنرا بالاي هلبوي مانده دست خود را شسته است.
دستش را شسته آمده ديده است كه همان سنگ در خلتچة زهر بودگي آب شده است.ابوعلي سينا به دلش گذرانيده است كه "دواي سنگ در خلتچة زهر بودگي هلبوي بوده است، اگر اين را مي فهميدم ، فرزندم را از چنگال مرگ خلاص مي كردم.
دواي درد گلو
بچه اي به نزد ابو علي سينا آمده گفت:
-طبيب محترم، چند وقت است كه گلويم درد مي كند.
-پيش از خوراك خوردن دستت را شوي، -گفت سينا گلوي بيمار را ديده.
-آخر من به شما دستم درد ميكند نگفتم كو؟- ناراضيگي بيان كرد بچة بيمار.
- مي دانم، گلويت درد مي كند.
-اين طور باشد دست با گلو چه علاقه دارد؟- پرسيد بچه
-علاقه اش اين است كه تو خوراك را دايما با دست مي خوري . . .
زهر مار
مي گويند كه بيماران را مي آوردند و به سر كوچة ابو علي مي نشاندند. ابو علي كه از خانه بيرون مي آمد، بر يك جانب نگاه مي كرد و مي گفت كه اين را فلان كسلي است و او را علاج اين است و در بازگشتن به جانب ديگر نگاه مي كرد وبه همين دستور علاج مي فرمود. روزي بيماري را ملاحظة بسيار نمود و در علاج وي هيچ سخن نگفت و به ديگري مايل شد. آن بيمار را حالت عجيبي روي داد و دل از حيات و زندگي بركند. او را برداشته به خانه بردند. گفت:
"- اي عزيزان، فكر تابوت و كفن سازيد، كار من نشد. ابو علي دانسته است كه مرض من علاج پذير نيست، بنا برين به من نگاه نكرد."
اكنون چارة كار رضا به قضا و دل به مرگ نهادن است.
اتفاقاَ در كنج خانه يكي سوراخي بود. اين كسل ديد كه ماري از آنجا بيرون آمد و بر گرد خانه سير نمودن گرفت. در ميانة خانه كاسة شيري بود ، دهان بر آن نهاده تمام شير را بخوردو بسيار بر زمين بغلتيد و بر خود بپيچيد. بعد از آن شير خوردگي را باز به همان كاسه قي كرد و به سوراخي درآمد. آن مردبسيار بر خود انديشه كرد كه چون من مردني هستم، ديگر اميدواري نمانده و هر ساعت امري دست مي دهد، مناسب چنان است كه اين شير ها را بخورم و خود را خلاص گردانم. براين خاطر قرار داده كاسة شير را بر گرفت و تماماً بر كشيد. چون زماني گذشت، ديد كه كسلي وي روي به بهبودي نهاد و روز بروز صحت بدن زياد مي شد بحدي كه از خود اميدوار گرديد.
فرمود كه اورا بر سر راه ابوعلي برند و بر غرض آن كه با ابوعلي جنگ كند كه : " تو مرا دوا نكردي، اينك خداي تعالي مرا بي منت تو شفا ارزاني داشت". چون ابو علي از خانه بيرون آمد، او را بديد، در تعجب شد و گفت:
اي مرد، تو قي مار افعي ازكجا يافتي و به چه ترتيب آنرا استعمال كردي؟
من به سبب آن كه كسلي تو علاج ناپذير بود، دخل نكردم . خوردن قي مار افعي هم ضرر و هم فايده دارد. باري بگو كه آنرا چگونه يافته اي؟ بيمار اصل واقعه را گفته داد.
دود هزار اسپند
يك وقتها در تمام شهر بخارا كسلي وبا پهن مي شود. مرامري اوج مي گيرد. آدمان همه حيران، چكار كردنشان را نمي دانند. بعضي ها بخا را را ترك كرده با مال و آل شان به شهر هاي ديگر كوچيده مي روند، بعضي ها به تقدير شان تن داده "هر چه شويم، شويم" گفته در خانه هايشان مي ماندند. پادشاه بخارا براي پيش اين كسلي را گرفتن همة علما و دانشمندان مملكتش را جمع كرده به آنها سپارش ميدهد كه علاج ازين بلا خلاص كردن مردم را يابند. اما هيچ كس در اين بابت چارة كرده نمي تواند. اتفاقاً به پادشاه خبر مي دهند كه در كدام يك كنج شهر ابوعلي گفتگي يك طبيب جوان است و اگر تواند علاج اين كسلي را فقط او يافته مي تواند. آدم مانده ابوعلي را به پيش پادشاه گرفته مي آيند. پادشاه ابوعلي را اول نظرش نمي گيرد، بعد دل و بيدلان مي گويد:
اگر در حقيقت طبيب باشد، چارة كسلي را بيند.
ابوعلي " خوب " مي گو يد و خواهش مي كند كه براي او هزار اسپند بسياري جمع كرده بيارند. با يك دهن گپ پادشاه خواهش بوعلي زود اجرا مي گردد. ابوعلي هزاراسپند را در مابين شهر غند كرده آنرا دود مي كناند. دود تمام شهر را فرا مي گيردو همه جا سيپ سياه دود، همه جا بوي هزار اسپند، از بسياري دود چشم كشاده يك قدم پيش مانده نمي شود. بعد ازين به آدمان كسل آهسته آهسته جان مي درايد و كسلي از شهر برهم مي خورد. پادشاه به داناگي ابوعلي قائل شده به او پول و چيز بسيار مي دهد و آفرين مي گو يد. ازين كار ابو علي آدمان مي فهمند كه هزاراسپند به كسلي وبا دوا بوده است.
عـــــذر
يك روز بو علي سينا براي دم گرفتن از خانه به كوچه برامده است. در وقت از نزديك حويلي گذشتن ديده است كه در سر يك كسل آدم بسيار جمع شده هي و هوي كرده ايستاده اند. ابو علي اين حادثه را ديده حيران شده است و از دلش گذرانيده است كه " چرا مردم در بالاي آدم كسل غوغا مي كنند؟ " آخر او طاقت كرده نتوانسته به آن خانه در آمده است. داملا ها اين آدم ناشناس را ديده امر كرده اند كه او از آنجا زود برامده رود. سينا به گپ آنها گوش نداده است و خواهش كرده است كه به او كسل را نشان دهند. داملاها به وي گفته اند:
-حاضر چهل ياسين ( يسين) كرديم، اگر به شما نشان دهيم، جن و اجنة وي به جانتان ضرر مي رسانند.
يكي از آدمان گفته است:
-ميلش، مانيد كني بينيم، اين آدم چه كار مي كند؟
ابو علي كسل را ديده به او دارو داده است، بعد دارو را خوردن كسل كمتر آرام شده سرش را از بالشت برداشته به داملاها گفته است:
- جن و اجنه خود شما بوده ايد. صحت مي كنيم گفته آدم را مي كشيتان كو!
همه حيران مانده اند، " كسلي كه هيچ گپ زده نمي توانست، به گپ درامده گفته. يكي از آدم ها ابو علي سينا را شناخته ,كه بودن او را به مردم فهمانده است. بعد آدمان به ابو علي سينا سجده كرده از او عذر خواسته اند.
استاد و شاگرد
ابوعلي ابن سينا روزي با خاطر پريشان يك اثر نوشته ,آنرا براي تازه نويس كردن به يك شاگردش داده است. شاگرد انشاي ابن سينا را درست خوانده نتوانسته است و به استادش مراجعه كرده گفته است:
- استاد، خطتان را خوانده نتوانستم، التماس منبعدكمتر با دقت نويسيد، مايان شاگردهايتان مبادا معني اثرتان را غلط نفهميم.
ابو علي در جواب فقط يك شعر گفته است، كه آن، شعر اين است:
هر چند كه مي كنم تكاپو
نآمد زقلم نقش نيكو
از بسكه قلم شكسته سر بود
خاطر زقلم شكسته تر بود
شرط ابو علي ابن سينا
زماني در يك شهر كسلي وبا نهايت اوج مي گيرد. پادشاه آن شهر از ابوعلي خواهش مي كند كه به مقابل كسلي چارة انديشد. ابو علي خواهش پادشاه را رد كرده مي گويد كه براي نيست كردن وبا, تمام مسجدهاي شهر را آتش زدن و در بين مردم دعا خواني و ملاگي را برهم دادن لازم است.
ازين سخنان پادشاه , به خشم مي آيد و مي فرمايد كه سر ابو علي را از تنش جدا كنند. بعد ابو علي به پادشاه مراجعت كرده مي گويد:
-اي پادشاه عالم من يك شرط دارم . شرطم همين كه فلان روز آفتاب مي گيرد و آن چندمدت دوام مي كند. اگر همين گپ من دروغ بر آيد آنگاه شما مي تو انيد مرا سر بريد.
پادشاه شرط را قبول كرده روز آفتاب گيري را انتظار مي شود. نهايت آن روز مي رسد. ابو علي شيشه ها را سيله كرده به پادشاه و نديمان او مي دهد. آنها مي بينند كه در حقيقت نيم آفتاب گرفته است. بعد ازين پادشاه و نديمانش به دانشمندي ابوعلي ابن سينا قا ئل مي شوند.
چاي كوهــي
روزي يك زن كسل شده به نزد ابن سينا رفته است. ابن سينا او را ديده گفته است:
-كجاي شما درد مي كند؟
-دلم،- جواب داده است زن.
ابو علي يك خيل علف را به زن داده فرموده است:
-همين علف را جوشانده آبش را چهار – پنج بار بخوريد، اين چاي كوهي است، از آب همين عجب نه كه نغز شده رويد.
زن علف را گرفته به خانه اش رفته است و آنرا جوشانده آبش را خوردن گرفته است. ديده است كه در حقيقت درد دلش گم شده است. بعد زن به نزد ابن سينا آمده به حق وي دعاي بسيار كرده است.
از روي فراست
ابو علي سينا شنيد كه در يكي از كشور ها طبيبي است و همين كه بيماري به او مراجعت مي كند، درحال به بيمار مي گويد كه " بيماري تو به واسطة خوردن و نوشيدن فلان چيز است".
شيخ تعجب كرد، زيرا از نبض نمي توان فهميد كه آب و خوراكش چه بوده است؟ ابوعلي سينا به آن ديار رفت و به مجلس آن طبيب حاضر شد و در آنجا نشست. طبيب شيخ را نشناخت. بيماري آمد و آن طبيب نبض او گرفت و گفت: " تو به سبب فلان غذا كسل شده اي ؟ " بيمار هم اقرار شد.
بعد هم بيماري چند آمدند، ولي گپ همان. شيخ از مشاهدة اين حال تعجب كرد و بعد از آن كه طبيب فارغ شد، شيخ ا زطبيب پرسيد كه: " اين خبري كه شما به آب و خوراك موافق كرده مي گوييد با هيچ يك از قائده هاي طب راست نمي آيد. من در اول شنيده بودم، و ليكن باور نمي كردم، ولي اين شبهة من راست بر آمد.
طبيب فهميد كه اين ابوعلي ابن سيناست. و او را با يك عزت واحترام به خانه دعوت كردو ا زآن پس گفت كه : " شما زحمت كشيديد و از راه دور آمديد، بدانيد اخباري كه من به آب و خوراك مي دهم، از روي قانون طبابت نبوده بلكه از روي فراست است. زيرا اهالي اين شهر اكثر بي سليقه استند.چيزي كه مي خورند بيشتر در بدن و لباس آنها اثر مي گذارد. من آنها را مي بينم و حكم مي كنم: " فلان چيز خورده". و اين شخص كه اول به من مراجعت كرد تخم خربوزة بر لباس او چسپيده بود، گفتم كه تو خربوزه خورده ا ي، او هم تصديق كرد.
اين شنيدي كه مي بيني
گويند ابن سينا روزي از يك تن شاگردان خود پرسيد:
-آرزو داريد به كجا برسيد؟
گفت :آرزو مي كنم مانند شما بشوم.
گفت :
-خاك بر سر من، آرزو مي كردم ارسطو بشوم، اين شدم كه مي بيني و تو كه آرزو داري چون من بشوي، چه خواهي شد/
تقسيم عقل
اهالي ديهة لغلقه كه يكي از ديهه هاي راميتن (هرميتن) است، پيشتر به سادگي مشهور بودند.
به مناسبت از همان ديهه بودن ابو علي سينا در حق اهالي آن ديهه افسانه اي مشهور شده بود. نظر به آن افسانه ، در وقت تقسيم كردن عقل گويا "خدا" از ده نه قسم آن عقل را كه به سهم لغلقيان ميرسيده است، به ابو علي داده، باقيمانده يك قسم را به همة اهالي آنجا تقسيم كرده است، بنابر اين اهالي آنجا كم عقل و ساده شده مانده بوده اند.
خرسندي شاعر
ابو علي ابن سينا روزي از كوچه صدائي شنيده است كه كسي سرود او را خوانده مي رود. از شادي هوش از سر شاعر پريده است. "من ديگر در اين دنيا نه آرزوئي دارم"، - گفته است او به دوستانش ، - "و نه از مردن باكي" كسي كه سخن خود را از دهن مردم شنود، هرگز نميميرد". چنين گفت ابو علي ابن سينا، پس از آنكه فقط يك بار سرود خود را در كوچة شهرش از دهان كسي شنيد.
طبيبي ابو علي ابن سينا
ابو علي سينا در بخارا طبابت خانه داشته است. هر كس كه كسل شود، پيشاب خود را به شيشه انداخته مي آورده است و نام خود را نويسانده در رفة طبابت خانه مانده ميرفته است. بعد ابو علي سينا در وقت هاي معين با همراه شاگرد خود گردش كرده، پيشاب ها را يك يك از نظر مي گذرانده است و درد هر كس را از روي پيشابش معين كرده، دواي آنرا ميگفته است. شاگردش نوشته گرفته به بيمار ميداداست. اكثر بيمار ها صحت مي شده اند.
يك ملاي بخاري كه هميشه ابو علي سينا را كافر گفته او را طعنه زده ميگشته است و به دانشمندي و حكيمي وي باور نمي كرده است، خلق و عوام را فريب مي دهد گفته تشويقات ميبرده است.
روزي همان ملاي بخاري به خدمتگارش فرموده است كه پيشاب مادگاوش را به شيشه انداخته، گرفته بيارد. خدمتگار اين فرمان ملا را بجا آورده است. خود ملا پيشاب گاوش را به طبابت خانة ابوعلي سينا برده مانده است و اما نام خدمتگارش را نوشته است.
روز دوم ابوعلي سينا با همراه شاگردش هر روزه برين پيشاب ها را يك يك از نظر گذرانيده دواي هر يك بيمار را گفتن گرفته است. وقتي كه نوبت به پيشاب ملا آوردگي رسيده است ابو علي سينا اندكي ايستاده فكر كرده است و بعد گفته است:
- به صاحب اين گوئيد كه مادگاوش را نغز پرورش كند، كنجاره وتريد دهد، فربه و سير شير مي شود.
شاگرد ابوعلي سينا اين سخن هاي معلمش را نوشته به زير شيشة ملاي بخاري مانده است. بعد ملا آمده كاغذ را خوانده است و رفته به زير پاي ابوعلي ابن سينا سر مانده است.
(حكايت هاي "طبيبي ابوعلي سينا "." در آن دنيا "و" طبيب و ابوعلي سينا "- را واحد اسراري از ميان ساكنان ناحيه بايسون جمهوري ازبكستان جمع آورده است. نيگ: مجلة "شرق سرخ" شمارة 8. ، سال 1952، ص 28- 260)
ابوعلي ابن سينا در اصفهان
ابوعلي سينا در وقت گريزگي اش به اصفهان رفته است. همراه خود هيچ گونه كتابي نداشته است. طلبگان و عالمان از وي خواهش كرده اند كه كتاب " قانون" را براي خواندن به آنها بدهد. ابوعلي گفته است كه هيچ گونه كتابي ندارد، ولي "قانون" را از ياد گفته است و آنها نوشته گرفته اند. بعد از آن كتاب "قانون" را يافته نوشتة خود را با آن مقايسه كرده اند كه هيچ فرقي نداشته است.
شگفت پادشاه
گويند روزي (بوعلي) در پيشگاه پادشاه بود. پادشاه در بالاخانه از دريچة كه سنگريز داشت و بيابان بود، با دوربين نگاه مي كرد. بوعلي پرسيد:
- به چه چيز نگاه مي كني؟
گفت:
- در چهار فرسخي سواري مي آيد، مي خواهم بدانم كيست؟
بوعلي گفت:
- اين راه نزديك است و نيازي به دوربين ندارد. اكنون من مي گويم كه اين سوار چه گونه آدمي است. مردي است جوان و جامه اش به رنگ خاكستري است و بر رخسارش خالي دارد و سرگرم خوردن شيريني است.
پادشاه پرسيد:
- همة آنچه گفتي درست، ولي شيريني از مزه دانسته مي شود، تو از كجا دانستي كه شيريني مي خورد؟
گفت:
- از آنجا دانستم كه مگس هائي چند دور دهانش پرواز مي كنند.
پادشاه نخست باور نكرد، ولي چون آن مرد رسيد و پرسيد، دانست چنان بود كه بوعلي گفته . در شگفت شد.
نان خشك
گفته اند كه روزي (بوعلي) در شكارگاه با پادشاه بود، به پادشاه گفت:
- در پنج فرسخي مردي پياده مي ميآيد و نان خشك مي خورد.
پادشاه پرسيد:
-از كجا دانستي كه نان خشك مي خورد؟
گفت:
-ديدم چون نان را شكست، از ميانش گرد بلند شد.
گربة بيمار
ميگويند كه در جاهاي كه بيماران بسيار بودند و بوعلي نمي توانست رگ يك يك را بدست بگيرد و درمان كند، گفته بود كه بيماران ريسماني بدست خود ببندند و سر ريسمان را به بوعلي بدهند تا از گرمايي كه از رگ به ريسمان رسيده است بوعلي دريابد كه بيماري چيست و درمانش كدام؟
يك روز مردم براي اين كه آزمايشي از او كرده باشند، مردي گربه اي گرسنه از كوچه پيدا كرد و در زير بغل زني داد و ريسماني بدست گربه بست و سر ريسمان را به ديگري داد كه بدست بوعلي برساند.
چون چند تن از اين راز آگهي داشتند,گفتند:
ا - كنون بوعلي رسوا مي شود و طشتش از بام مي افتد و همه خواهند فهميد كه اين آوازه هاهمچون آواز تبيرة ميان تهيست.
همه گوش به زنگ تا ببينند از اين نيرنگ بازي چه بيرون ميـآيد. چون ريسمان بدست بوعلي رسيد باريك بين شد و گفت:
- اين بيمار در هفتة گذشته ا زيك شكم پنج تا زائيده است و جز ناتواني و نياز به خوراك بيماري ندارد. اگر بتوانيد پنچ موش به او بدهيد كه درمانش در اين است. وگرنه پنج سير گوشت بي استخوان ناپخته به او بخورانيد كه براي بهبودي او جز راهي كه گفتم، راهي نيست. چون اين سخن از دهان بوعلي در آمد، همه سرگردان ماندند و در بارة زائيدن بيمار به پچ پچ افتادند و پس از بررسي دانستند كه هفتة گذشته گربه پنج بچه زا ئيده است. آنگاه همه به پوزش به آستان بوعلي آمدند و سر به پايش گذاشتند و بخشش خواستند.
بوعلي و كاروانيان
مي گويند كه بوعلي با كارواني به راه افتاد تا از شهري به شهر ديگر برود. چون فهميد كه كاروانيان او را نشناختند، شب هنگام كه كاروانيان به خواب خوش بودند، برخاست و زنگهاي شتران را باز كرد و از نو چنان بست كه چون بيدار شدند و به راه افتادند، از آواي آن، همه كاروانيان به خواب رفتند.
شب ديگر زنگ ها را چنان بست كه به هنگام رفتن از آواي آنهاهمه به شور و شاد ي افتادند و دست افشان و پايكوبان شدند و خنده ها سردادند.
و شب ديگر چنان بست كه همه اندوهگين شدند و آنان كه دل نازك داشتند ، به گريه افتادند. از اين كارها همه سرگردان مانده بودند و چنين پنداشتند كه اين كار ، كار ديوها و پريهاست. ولي چون بررسي كردند ، دريافتند كه كار اين مرد است . و دانستند كه اين مرد بوعلي است و به او مهرباني ها و فروتني ها كردند.
ذهن تيز
در داستان ها آورده اند كه بوعلي هر نامه و نوشته و دفتري را كه يكبار مي خواند، از بر مي كرد. گويند ، در راهي با مرد دانشمندي همراه شد، بوعلي از او پرسيد كه براي چه كاري آمده است؟
گفت:
-دفتري در واژة تا زي ( لغت عربي) نوشتم و مي خواهم آنرا به پادشاه بنمايم.
بو علي گفت:
-آنرا به من ده تا ببينم.
بو علي دفتر را گرفت و همة آنرا خواند و از بر كردو دفتر را پس داد.
روز ديگر كه به شهر رسيدند، بوعلي به پيشگاه پادشاه رفت و ديد همراه او با دفترش در نزدپادشاه است. پادشاه بوعلي را خيلي گرامي داشت. آن مرد با خودش گفت:" اگر مي دانستم كه بو علي اين اندازه نزد شاه گرامي است به پايمردي او دفتر را به پادشاه پيشكش مي كردم تا به دست ياري اش به بخشش فراواني مي رسيدم". چون دفتر را به پادشاه داد، پادشاه آنرا به بوعلي داد و گفت:
-ببين ، اگر در اين دفتر دانشي به كار برده و سزاوار بخشش است چيزي به او بدهم.
بوعلي گفت:
-اين دفتر را از اين پيش نوشته اند و اين مرد نويسندة ا ين دفتر نيست.
مرد برآشفت و گفت :
-چه مي گويي؟ اين دفتر ساخته و پرداختة من است.
بوعلي گفت:
- من اين دفتر را از پيش خوانده ام. و از آغاز تا انجام آنرا ا ز بر دارم. بگير دفتر را تامن ازبر بخوانم!
دفتر را به آن مرد داد و چندين برگ ( ورق ) آنرا خواند، هم از آغاز و هم از ميان و هم از انجام. آن مرد در نزد پادشاه و ديگران خوار و سر بزير شد.
بوعلي شرمساري او را نپسنديد، به پادشاه گفت:
اين دفتر از خود اين مرد است و بايد پاداش نيكو به او بدهي و من يكي دو روز با اوهمراه بودم و دفتر را از او گرفتم و دو روز بي آنكه او بفهمد، آنرا ا ز بر كردم.
همه در شگفت شدند، و بر او آفرين كردند. و آن مرد از شرمساري در آمدو از دست پادشاه بخشش فراواني گرفت و بي نياز شد و سپاسگذار بوعلي شد.
ابن سينا و پادشاه
روزي از روزها پادشاهي كسل شد. بدرد بسيار بد گرفتار شد. ابوعلي ابن سينا در كدام مملكت شنيد كه پادشاه شناسش كسل شده است. نان و نمك كه خورده بود، آمد. آمد ديد يك دردي كه نه دست كار مي كند و نه پا . در تخت يك خلطه برين خواب مي كند.
پادشاه گفت:
- اي ابوعلي، تو برادر مني، من به همين درد گرفتار شدم. يگان راه طبابت كسلي من هست يانه؟
ابن سينا ديد و گفت:
-طبابت اين دردآسان هيچ گپ نه.
-آسان؟ در دنيا نه طبيب ماند، نه بلا و نه بدتر، صحت نشدم!-گفت پادشاه.
-خير، زندگي ديه. خود پگاه سپه صحت مي شوي، - گفت ابوعلي.
پادشاه حيران شد و گفت:
-چه بايد كرد؟
-به خلق اعلان كنند كه ، - گفت ابو علي ، - به حمام پگاه هيچ كس نرود. گفتة او راقبول كردند. بوعلي فرمود كه پادشاه را به زنبر انداخته به حمام برند. گرفته بردند و حمام را گرم كردند. ابوعلي هم دارو و دواي ويرا تيار كرده به حمام برد. بعد آدم ها را گفت:
- در آئيد، پادشاه را در بين حمام مانيد و در را محكم كنيد. يك اسب نغز پايگهچي را زين و افزار كرده به در حمام برده مانيد.
اسب پايگهچي را هم به در حمام آورده بستند. ابو علي سينا پادشاه را به حمام در آوردو در را محكم كرد، ديد كه حمام گرم.
-كني از جايتان يك خيسته اين سو ، آن سو گرديد، - گفت به پادشاه.
-شما غلطي گپ ميزنيد آ ! من اگر گشته مي توانستم شما را دعوت نمي كردم، - گفت پادشاه.
-خيز اين جا پاي پادشاهي نه! – گفت و به دستش يك دسته خيمچة خار را گرفته كشيده وكشاده به تخته پشت پادشاه چنان زد كه كرته اش تيت تيت شد.
-اي در گور دديت تويه، - هيبت كرد پادشاه.
-خيز اين سو آن سو قدم مان! گفت باز ابو علي.
قهر پادشاه آمد، خيسته كلة ابوعلي سينا را . . . گيرم مي گويد و علاجش نه.
ابوعلي سينا ديد كه از غايت قهر و غضب همة رگ و پيوند هاي پادشاه كشاده شدند. پادشاه از جايش خيسته دو سه قدم ماند. ابوعلي در را كشاد، باز محكم پوشيد و همان اسب بزتاز را سوار شده، هي كرد و رفت.
پادشاه با همان قهر و غضب تپه توغري به اداره اش رفت و گفت:
اسپ را سوار شويد، پدر لعنت را دست گيريد، در گـور داداي ايـن ابوعلـي سينـا فـلان وبهمدان، من را قريب كشته بود كو! وي مرا مي كشته است!
وزير ها گفتند:
-هاي، توبه كنيد، از همان حمام خودتان آمديد يا يگان كس پشتاره كرده آمد؟
-خودم آمدم.
-اي توبه كنيد! دردتان هم بد بوده است و دوايش هم بد بوده است.
پادشاه در حقيقت فكر كرد و فهميد كه از حمام خودش آمد، آخر جنبيده نمي توانست. بعدقهرش پست شده ملايم شده گفت:
-رفته عذاب نداده به اسپ سوار كرده بياريد.
دو آدم پيشكـي رفتـه از كجـائي، ده چقريم، يا بيست چقريم، سي چقريم ابوعلي سينا رادستگير كرده دستش را بستند، پايش را بستند، در روي اسپ آدمكَش برين گرفته آوردند.
" هي دريغ، اينها من را يگان كار مي كنند" – گفت در دلش ابوعلي سينا.
بعد يك كس اسپ را آب و عرق كنانده رفت و گفت:
اِ اي كشائيد دست و پاي ابوعلي سينا را.
دست و پايش را كشادند. تا ابوعلي سينا را آوردن وزير باز به پادشاه فهمانده دادند:
-برادر، تو از اين جهلت گرد! دردت هم بد بوده است و دوايش هم بد بوده است. اگرهمين طور نمي كرد، تو صحت نميشدي! چند سال تو خواب كردي، همين قدر كه طبابت كردند، از بالاي كورپة نازو پرِ قو خواباندند، صحت نشدي!
پادشاه از كارهاي كردگي اش پشيمان شد. ابوعلي سينا را آوردند. پادشاه از جايش خيست و دهن در رفته با لب پر خنده ابوعلي را آشنائي كرده آورد، به پهلويش شناند.
-برادر، - گفت، - اكنون همين كاري كه من كردم از روي جهل و غضب و خشم بود، تواين گناه را مي گذري. من هم گناه ترا گذشتم. أنه اين كليد خزينه، أنه اين شهر، گير و خور و گرد!
ابوعلي سينا گفت:
-برادر صحت شدي؟
صحت شدم.
-دم من را ديگر نگير.
-نه، - گفت پادشاه، - من ترا نميمانم. من يك بي عقلي كردم. گناهم را ميگذري، ليكن ترا نميمانم!
-نه، - گفت ابوعلي، - دم من را نگير. من آدم سياره، به كجائي خدمت كنم، به كجائي كار كنم، به كجائي كيف كنم، اختيارم.
پادشاه گفت:
-نه، نميمانم.
بعد ابوعلي سينا گفت:
-برادر، همه جابجا شينند، من يك حكايه مي كنم، اگر به شما معقول شود، گوئيد "
معقول"، معفول نشود، گوئيد "نامعقول".
بعد گفتند:
-كني، حكايه ات را سر كن!
ابوعلي سينا حكايت را سر مي كند:
-يك مرد كمبغل بود و هيچ روزش به نمي شد. اما در درِ خانه اش يك مار خانه داشت.
يك روز به خودش فكر كرد كه "همين شير مادگاو را به بازار برم، فروشم و يگان چيز خرم بيارم، زندگي كنم".
گاو را دوشيد و شير را در خرمه( خمره)گرفته به بازار برد. شير را اتفاقاً هيچ كه نخريد. مرد كمبغل مأيوس شد و باز گشت كرد. در راه خانه اش يك غار بود. در رو بروي همان غار خرمه را ماند و طهارت شكني شيشت. از جايش خيست و ديد كه از درون غار يك مار برامد، آمد همان شير را خورد و ماند و رفت. اين مرد سراسيمه نشده باز آمد و گفت كه "عجب مار بوده است اَ ؟" همان مار رفت و در دهنش دو ته طلا آورد و درون خرمه پرتافت. دو طلا را مرد گرفت و احوالش نغز شد. كمبغل خرسند شد، "عجب جايش را يافتم" گفت. قصه كوته، هر روز به كسي نفهمانده شير دوشيده اش را برده در همانجا مي ماند. مار مي خورد و دو طلا مي آورد و به خرمه مي پرتافت. همين قتي اين تهخانه كرد، بالا خانه كرد، باي و به دولت شد.
او يك پسر عاقپدر داشت، از آمدن دولت خبر ندارد. " اين پدر من از كجا مي يايد" – مي گويد. آخر طاقت كرده نتوانست، يك پگاه بروقت خيست و آمد پيش پدرش، چهار زانو كرده شيشت و شمشير را از ميان كشيد و به پيش پدرش پرتافته گفت:
- اي پدر، همين دولت يافتگي را ميگوئي از كجا؟ اگر نميگوئي با همين شمشير ميزنم، كله ات مي پرد!
مرد كمبغل گفت: آبا، كار گنده شد. چه كار كنم؟ اگر به اين گويم، اين يك بچة احمق .نميشدگي، مار را مي خوساند. اگر نگويم، من را مي كشد. گشته فكر كرده فكر كرده گفت:
-پسرم، تو خوردن و پوشيدنت را دان و از كجا آمدن دولتتت را نپرس. اگر پرسي هم تو خفه مي شوي و هم من.
-نه پدر گپم را دو نكن، - گفت بچه.
بعد ديد كه نمي شود، كمبغل گفت كه منه مسئله همين.
اين گپ را بچه فهميد و گفت:
-نباشد اين پگاهي شير رامن مي برم.
كمبغل بسيار خفه شد، گفت كه : " اين مار را يا خرسند ميكنه يا خفه. بچه همه و قت درميانش شمشير داشت. شير را برد و در همان جاي مقرر كردگي كمبغل ماند . گشت و آمده كمتر پائيده ايستاد. مار بيچاره عقيدة هر روزه كرده برآ مد، شير را خورد اكنون به طلا مي رفت كه بچه طاقت كرده نتوانسته گفت:
-شير را بي پول خوردي ، پول نپرتافته مي روي؟
قهر و غضبش آمد، بچه را خون بچگي در جوش امد. شمشير را كشيد و زد، يك وجب دم مار بريده شده غلتيد.مار به درون غار درآمد. مار به خود ش فكر كرد كه : " وا عجبا اين چه خيل ناجنس بود كه من را اينطور كرد.؟ طاقت نكرد كه من حقش را دهم".
مار از غار بر آ مد، روي بچه به طرف خانه بود كه با تمام قوتش زهر زد. بچه غلتيد و در همان جا سپ سياه شده مرد.
مرد كمبغل فكر كرد از مولجر (حد و اندازه) گذشت و براي چه درك پسرم نه؟ طرف غار رفت. آمد ديد كه بچه رويش به طرف خانه مرده مانده است. خرمه را ديد كه خالي. دم مار يك وجب بريدگي و سر به طرف غار. مرد كمبغل فكر كرد" . براي چه اين طور شده باشد. همين مار از خانه برآمده است، آمده است شير را خورده است، وقت اكنون "طلا ميبيارم" گفته به طرف خانه اش رفتن اين " چيزي نداد" گفته جهل بچگي غالبي كرده است. زدست ، دم مار بريده شده است. اما مار صحت به خانه در آمده است. از كار كردگي بچه خشمناك شده تمام قوتش را جمع كرده وقت بچه خرمه را گرفته به طرف خانه رفتن زهر زده ا ست. و بچه مرده است. اين عيب مار نه و عيب بچة خودم. مرد چنين خلاصه برآورد و فرياد كرد:
-هاي مار جوره، برا! ما همان جورة قديمه ، تو خفه نشو! مار دم نزد.
دوم بار فرياد كرد:
-هاي مار جوره برا! ما جورة قديمه من خفه نمي شوم.
مار باز دم نزد، سوم بار جيغ زده بود كه مار برآمد، گفت:
-تو برا ي چه خفه شدي؟
مار گفت:
-تو خودت براي چه نيامده همين بچه را فرستادي؟
كمبغل گفت و گوي پسرش و خودش را به مار نقل كرد كه مار هم قناعت بخش شد.
مرد كمبغل گفت:
-برادر، تو اكنون دم بريده ات را به خاطر نبيار، من بچة مردگي ام را . ما مثل پيشتره دوستي كردن مي گيريم.
مار گفت:
-نه از همين روز رشتة برادري را ميبريم.
-سبب؟
-سبب همين كه اگر من درون غار بودگي طلا را برآورده به تو دهم هم، همين زهر زده بچه ات را كشتگي ام از دلت نمي رود. در موردش در دلت مي گويي كه " تو همان پدر لعنت نيستي كه بچة مرا زهر زده كشتي؟" تو اگر ده تا گاو دوشائي گيري و شيرش را من خورم، به يكش نه به يكش به دلم ميآيد كه " تو همان پدر لعنت نيستي كه بچه ات دم مرا بريده بود". اين دو گپ تا زنده بودن من و تو ا زدلمان نمي رود. از همين روز پناه تو هم به خدا ، و پناه من هم به خدا.
اي، برادر، وزير ها،- گفت ابو علي سينا- ، اگر همين پادشاه كليد خزينه اش را دهد، تمام خزينه را من برباد كنم، يك روز نه ، يك روز به دلش ميبياد كه " تو همان پدر لعنت نيستي كه در درون حمام مرا به خيمچة خار دار زده بودي؟ " . به دل من ميبياد كه " تو همان پادشاه نيستي كه از پسم دو كس را فرستاده " او را بسته بيا، ميكشم" گفته بودي؟ برادر اين دو گپ از دل ما و تو نمي رود. اين گپم معقول يا نا معقول؟
پادشاه گفت:
-معقول اين تا مردن از دل نمي رود.
-همين خيل كه باشد، - گفت ابو علي سينا، - برادر پناهت به خدا. اگر يگان كسل شدي،من را خبر كن و اما اميد نكن كه من مي ايستم.
با همين ابو علي سينا خيست، اسپش را سوار شد، از پشت كار خودش رفت.
ابن سيـنا و جوان دردمنـد
در دورة بچگي ابو علي ابن سينا دو علماي زبردست بوده است. آنها مكتب هاي كلان كلان را با عذاب و مشقت خوانده عالم زور شده اند. يك روز آنها نشسته به همديگر شان گفته اندكه " مايان عذاب كشيده مكتب را تمام كرديم، اكنون مي خواهيم كه بي عذاب و مشقت از روي علم و حكمتمان به حضور زندگاني كرده گرديم" . به همين مقصد يك روز در راه مي رفتند كه از پيششان يك آدم موسفيد بر آمده است. بعد سلام و عليك موسفيد گفته است:
- سفر بخير بچه ها!
آنها گفته اند:
- ما مكتب هاي زمان حاضره را با عذاب خوانده تمام كرديم. اكنون مي خواهيم كه از روي علم و حكمتمان كار كرده عمر به سر برده گرديم.
بعد اين موسفيد گفته است كه:
- شمايان به فلان جا مي رويد، در يك دشت يك كوه است، در پس كوه يك دشت، درپيش دشت يك غار است . به همان غار در آمده چهل روز چله مي نشينيد. بعد چهل روز از درون غاريك مار زرد مي برآيد. مار را برآمدن برابر سرش را مي بريد و به ديگ انداخته جوشانده مي خوريد. آن وقت همة گفته هايتان اجرا مي شود.
بعد ازاين آن دو نفر بسيار گشته آن غار را يافته اند و بدرون آن غار در آمده و چهل روز چله نشسته اند. پس از چهل روز چله در ساعت گفتگي اش از درون غار يك مار زرد بد هيبت پيدا شده است. آن، دو كس يكباره به مار هجوم كرده آنرا گرفته و كشته اند. و درو به ديگ انداخته ألاو كرده اند. اما وقت پزم پزم مار ,آن دو كس را ألاو سست كرده است و خواب هر دويشان برده مانده است. يك محل ابوعلي ابن سينا رمه را هي كرده أمده ايستاده بوده است كه ناخواست چشمش به درون غار افتاده است. وي ذهن مانده ديده است كه در درون غار دو كس خواب و در نزدشان آتش ملت ملت مي كند. ابو علي باز آهسته آهسته درون تر در آمده ديده است كه در ديگ يك حسيب برين چيز جوشيده ايستاده است. وي آهسته ديگ را برداشته است واز غار بيرون بر آمده است. بعد از آب شوربا يك چمچه خورده است كه عقل و هوشش تماماً ديگر شده است. ابن سينا آب باقيماندة شوربا را هم پاك پاكيزه خورده است. پس از اين ابن سينا چه بودن دنيا را فهميده است. وي دانسته است كه زمين چه خيل، آسمان چه خيل، خاك چه خيل ، گياه چه خيل و غيره.
از همين جا خيسته رمه ها را به صاحبش سپاريده است و راست به بخارا آمده است. و يك كمتر در همين جا خوانده است مه ، نخوانده است مه، كلان شده است. كلان شده كسلخانه تشكيل كرده تمام كل و شل را صحت كردن گرفته است. كدام دردي كه نباشد، دارو داده صحت مي كرده است. آهسته آهسته در روي دنيا مشهور شده است.
در همين وقت يك بچه از تاشكند به كسلي بسيار گنده گرفتار شده است و يگان طبيب وي را صحت كرده نتوانسته است. بعد بچه فهميده است كه در بخارا يك ابوعلي ابن سينا گفتگي طبيب زور پيدا شده است. خويش و تبارش را جمع كرده گفته است كه:
- من را پيش همان طبيب بريد. همان طبيب بيند، يا ميمرم يا ميزيم. تماماً در عذاب ماند م كو از دست اين درد.
از همان جا درو به عرابه و پرابه، به اشتر و پشترها سوار كنانده به بخارا گرفته آوردند. خويشاوندان بچه ديده اند كه ابوعلي ابن سينا در بخارا در هر كجا كت و جاي وجلال كرده طبيبي كرده گشته است. بعد آنها هم كسلشان را برده اند و ابوعلي سينا را جيغ زده آورده گفته اند:
- همين كسل ما را هم قبول كنيد.
ابوعلي ابن سينا آمده ديده است و يك بار "ميشود" گفته قبول كرده است. آنها كسل را پرتافته مانده رفته اند. يكچند محل به پيش كسل , ابوعلي ابن سينا نيامده است. خود بخودش بچه فكر كرده گفته است كه "مبادا اين فريبگر و نغمچي نباشد؟ همين قدر كت ها را در اينجا آورده ماندنش يا براي انجام يا طلا نباشد؟ مادرم مرا به وي آورده سپاريد، وي يگان بار طرف من نميبيايد، نمي پرسد، اين چه خيل طبيب بوده است؟
بچه باز چند وقتي ديگر ايستاده است. ابوعلي ابن سينا باز نزد وي مي آمده است و يگان دارو نكرده باز گشته مي رفته است.
بعد بچه به مادرش خط كرده است: اين طبيب نبوده است، فريبگر بوده است، من را جيغ زده گيريد و بريد. اين يك درد من صد درد شد.
بعد مادرش آدم هايش را فرستاده است.آدم ها آمده كسل را به شتر بار كرده اند و با چه عذاب و عقوبت ها به تاشكند گرفته رفته اند. در تاشكند يك روز در بالاي صفه خواب كرده بوده است. دل بچه بسيار شير خواسته است. وي به ماردش گفته است كه:
- به من نيم كاسه شير پخته بيار.
مادرش نيم كاسه شير را پخته آورده است و به بالاي سرش مانده است. بچه "بعد مي خورم" گفته كسلي خود را فكر كرده خفه شده ايستاده بوده است كه از پايان صفه يك مار زرد برامده همان شير را خورده است و گشته به درون شير قيت كرده است. قيت كرده باز از صفه فرامده به راهش مانده رفته است. بچه در دلش گفته است كه "دنيا در نظرم تاريك شد. از اين خيل عذاب مردنم به است. بيا همين زهر مار به شير اَرلش شد. همان را يك باره خورم و مرم، از دنيا خلاص شوم".
بعد شير را گرفته است و خورده است. خوردن برابر چنان بدنش لرزيده در بدنش يك گرمي پيدا شده يك عرق كرده است، عرق كرده خوابش برده است. يك شبانه روز مست خواب رفته است. بعد از يك شب و روز يك باره به هوش آمده ديده است كه تمام درد در بدنش بودگي نيست شده است.
اِ - من نغز شدم، - گفته مادرش را جيغ زده است. به مادرش – كني من را كمتر بردار، مي خيزم مه، - گفته است.
-مادرش از قلتوق بچه اندك برداشته است كه بچه خيسته است. همينطور بچه آهسته آهسته صحت شده رفته است.
بعد بچه يك شب خويش و تبارهايش را جيغ زده گفته است كه:
- ابوعلي ابن سينا، ابوعلي ابن سينا گفته تعريف مي كنند، بيكار گپ بوده است. وي طبيب هم نبوده است، فقط خلق را فريب مي كرده است. روم خودش را در بين بازار بخارا داشته يك شرمنده كنم، چه مي گوييد ؟
بعد همه خويشاوندان راضي شده اند. بچه يك محل عرابه پرابه، شتر پتر كرده به پيش ابوعلي ابن سينا رفته است. وي به بازار بخارا درآمده در يك كنج پائيده ايستاده است. ابوعلي ابن سينا از درون بازار ميده چيده كرده برآمده ايستاده بوده است كه يكباره چشمش به همين بچه افتيده است.
اِ بچه اينجا بيا، - گفته است ابوعلي ابن سينا. بچه هيچ گپ نزده دويده به پيش سينا آمده است.
- تو،- گفته است ابوعلي ابن سينا،- زهر مار افعي را از كجا يافته خوردي كه از درد خلاص شدي؟ عيان را بيان كن.
بچه گفته است كه:
- مادرم شير پخته آورد، يك مار زرد بد هيبت آمد و شير را خورد و زهر ارلش كرده گشته پرتافت. من همان را خوردم و از درد خلاص شدم.
ابوعلي ابن سينا گفته است:
-همان وقت مادرت ترا آورده به دست من سپاريد. من دانستم كه به غير از زهر مار افعي ديگر يگان خيل چيز بدرد تو تأثير نمي كند. آن وقت مار افعي را من نيافتم، يك چند جاي را كافتم، پيدا نكردم. در عين كافت و كاو من تو قهر كردي و برآمدي و رفتي. خير تقديرت در همين بوده است، منه خود همين مار آمد و در شيرت زهر انداخت و تو آنرا خوردي و نغز شدي.
همين خيل هردويشان خيلي صحبت كرده اند.
بعد بچه خير و خوش كرده به تاشكند رفته است. وي فهميده است كه ابوعلي سينا حقيقتاً هم طبيب مشهور روي دنيا بوده است.
صحبت ابوعلي ابن سينا با پادشاه
چنين مي گويند كه ابوعلي سينا در درگاه پادشاهي يك مدت خدمت كرده بوده است. روزي آن پادشاه به آدمانش فرمان داده است كه تخت او را به بيرون برارند. وقتي كه تخت را برداشته به بيرون ميبرده اند، ابوعلي سينا در نزد پادشاه بوده است.
پادشاه و ابوعلي سينا مدتي در هواي كشاد باهم صحبت كرده اند. در اين وقت از دور سياهي اي نمايان شده است كه آن به سقا مانند بوده است. پادشاه تعجب كرده است كه آن چه باشد. ابوعلي سينا اين تعجب پادشاه را برطرف نموده گفته است:
- پادشاهم، آن سياهي مرد اسپ سواري مي باشد كه در خورجين عسل دارد و گاه گاه از آن عسل ليسيده مي آيد. پادشاه را تعجب زياد شده است و از سينا پنهاني شخصي را براي فهميدن آنكه آيا ابوعلي راست مي گويد، به سوي آن سياهي آمده ايستاده روان كرده است. در حقيقت آن شخص خبر آورده است كه گفتة سينا راست است. پادشاه حيران شده به سينا گفته است:
- خير، تو دانستي كه آن سياهي سواره اي است، پس از كجا فهميدي كه وي در خورجين عسل دارد؟
- من، - گفته است ابوعلي سينا ،- ديدم كه مگس ها او را احاطه كرده اند و از همين فهميدم كه در كوجاي وي شيريني اي هست.
پادشاه سينا را ستايش كرده به او تحفه داده است.
طبيب و ابوعلي ابن سينا
ابوعلي ابن سينا گريزه شده مي گشته است، چونكه پادشاه همان وقته بسيار ظالم بوده است. پادشاه براي دستگير كردن ابوعلي پول بسيار وعده كرده است. يك روز ابوعلي سينا به يك شهري رفته ديده است كه يك طبيب به روي كورپچه چارزانو نشسته بيماران را طبابت مي كند. ابوعلي هم رفته به يك كنجك نشسته است. طبيب بيماران را يكته يكته ديده، به دردشان دوا مي گفته است. ابوعلي كار طبيب را با دقت تماشا مي كرده است. نوبت به يك زن رسيده است. زن از فرنجي دستش را برآورده به طبيب دراز كرده است. طبيب رگ دست وي را قپيده گفته است:
-جرغات خورده بوديد؟
-هه، جرغات خورده بودم، - گفته است زن.
ابوعلي سينا حيران شده است كه چه خيل از رگ دست جرغات خوردن زن را فهميده توانست.
طبيب باز دقت كرده ايستاده گفته است:
-شب گذشته مرغ پلو خورده بوديد مه؟
ابوعلي باز حيران شده است.
طبيب باز به رگ دست زن دقت كرده گفته است:
-دروازة حويلي تان به طرف آفتاب برا نگاه مي كند؟
-هه، به طرف آفتاب برا نگاه مي كند، - گفته است زن.
بعد طبيب از همان زن پول بسياري گرفته دارو داده است و بيمار ديگر را به پيش خود جيغ زده است.
ابوعلي سينا خود بخود فكر كرده است كه جرغات و مرغ پلو خوردن بسيار را فرض كرديم از رگ دستش فهميده توانسته باشد، به طرف آفتاب برا نگاه كردن دروازة حويلي وي را از رگ دست چه خيل فهميدن ممكن است؟ نه در اينجا يك حيلة است كه من بايد آنرا فهمم و تا نفهمم، از اينجا نمي روم.
طبيب بعد ديدن بيمار ديگر به ابوعلي نگاه كرده گفته است:
-شما مرحمت كنيد.
-درد من بسيار وزنين، اين بيماران را ديده گسيلانيد. من را از همه ثاني مي بينيد، - گفته است ابوعلي سينا.
طبيب بيماران را ديده تمام كرده است و خانه براي هردو خلوت مانده است.
ابوعلي سينا آهسته آهسته به طبيب نزديك شده در پهلويش ششته است. در پيش طبيب يك تقوز(بقچه) كتاب بوده است. ابوعلي يك كتاب را گرفته مابينش را كشاده است و زود پوشيده به جايش مانده است و گفته است:
-اين كتاب "قانون مه؟
-هه اين كتاب "قانون" است و شما ابوعلي سينا هستيد كه گريخته به شهر ما آمده ايد، گفته است طبيب.
ابوعلي سينا باز حيران شده مانده است. طبيب به وي حرمت و احترام به جا آورده مهمانداري كرده است. بعد ابوعلي سينا حادثة به زن بيمار شدگي را از طبيب پرسيده است كه وي در جواب گفته است:
- ديدم كه آستين زن به جرغات آلوده است. دانستم كه تا به اينجا آمدنش جرغات خورده بوده است. وقتي كه زن "هه ، جرغات خورده بودم" گفت از لفظش دانستم كه زن يهودي دولتمند است. مرغ پلو خوردن وي را از آن دانستم كه روز شنبه بود. در شب شنبه يهوديان دولتمند مرغ پلو مي خورند. به طرف آفتاب برا نگاه كردن در حولي اش را از آن دانستم كه حولي همة آنها در يك كوچة بلند قطار مي باشد و دروازه ايشان به آفتاب برامد نگاه مي كند.
ابوعلي سينا باز پرسيده است:
-اينها را فهميدم، اما از كجا دانستيد كه من ابوعلي سينا هستم؟
طبيب در جواب گفته است:
اين كتاب "قانون" چند سال باز در دست من است. اولها من نمي دانستم كه اين كتاب"قانون" است. ثانياً چند سال مطالعه كرده نه من از آن چيزي فهميدم و نه شريكانم. بعد شما كه با يك نظر كردن "قانون" بودن آنرا گفتيد، من فهميدم كه به غير از نويسنده اش كسي ديگر اينطور به آساني كدام كتاب بودن آنرا گفته نمي تواند.
در آن دنيا
يك ملاي بخارايي در خوابش به آن دنيا رفته است. ملا روزي به پيغمبر وا خورده است كه وي در بستر بيماري خوابيده است و كسي از حالش خبر نمي گيرد. ملا به زير پاي پيغمبر سر مانده سجده كرده است و از بخاراي شريف بودن خود را فهمانده دعا طلبيده است. پيغمبر بعد دعا به ملا گفته است كه ابوعلي سيناي بخارايي را زود يافته بيار تا كه شفائي پيدا كند.
ملا گفته است:
ا -ِ رسول خدا، ابوعلي سينا كافر بود كو. وي بايد در دوزخ باشد؟ من كافر را چطور به نزدشما بيارم؟
پيغمبر گفته است:
-در اين دنيا نه كافر هست و نه مسلمان. تيزتر رفته ابوعلي سينا را بيار كه در دو دنياهم مانندوي حكيم دانشمند يافت نمي شود.
ملا دودوان رفته ابوعلي سينا را يافته است. در حقيقت ابوعلي سينا در يك خانة كلان دانشمند و حكيم هاي تمام مملكت ها را جمع كرده درس مي گفته است. ملا خواهش پيغمبر را به ابوعلي سينا رسانده است. ابوعلي سينا در جواب گفته است:
-به آنكس خدا شفا دهد.