هفت داستان عاشقانه (قسمت سوم)
مادر پلشتغه كه از موضوع خبرشد، به پيش عرببچه آمد و او را به خانة خود برد و به فرزندي قبول كرد. چند مدتي كه تير شد، مادر پلشتغه به عرببچه مشوره كرد كه مغلدختر را چه كار كنيم. عرببچه گفت كه بهتر است او را به شهر پدرش روان كني. مادر پلشتغه گفت: بايد تو او را ببري عرببچه هم قبول كرد. فوري شترها را باربندي كردند و مغلدختر را به شتر نشاندند و به دست عرببچه دادند كه به شهر پدرش ببرد. عرببچه به پيش كل آمد و او را با خود گرفت. چند فرسخي كه رفتند يك مرتبه دل عرببچه به جوش آمد و گفت:
ازيشيله به زي شيله(نشيبي) شترا ميكنه ليوه (نشخوار)
مـغــلدخـتــر نــو بـيــــوه بــيــا نــازك مـغــل مـن
بــيـــا نــازك مــغـــل من بــيــا خــرمــن گــل مـن
[نسخة «ب»: باخواندن اين بيت مغلدختر قهر ميكند وبا اسپ خود فرار مينمايد كه كاكا كوسه به مشكل خود را به او ميرساند واو را از راه ميگردند].
عرببچه كه اين بيتها را گفت، به مغلدختر بد آمد و از او قهر شد و با خود گفت كه من كي به خانه داري رسيدم كه اين نوبيوهگي را به من طعنه ميزند. عرببچه كه گپ را فهميد يك مرتبه دل آن به جوش آمد و گفت:
ازيشنغر(تپهياتيغه)بهزيشنغر شترا ميخوره گلغر(بتة تر)
مـغــل جـانـم بـه مـا بنـگـر بـيــا نـازك مــغــل مــن
بـيــا نــازك مــغـــل مــن بـيــا خــرمـن گــل مــن
مغلدختر با شنيدن اين بيت خوش شد و به عرببچه گفت: من را در شهر پدرم ميبري و يا در شهر پدر خود؟ عرببچه گفت ترا به شهر پدر تو ميبرم و من به شهر پدر خود ميروم. مال و دولت گرفته ميآيم و از پدر تو خواستگاري ميكنم. مغلدختر گفت: تو چه مال و دولت داري كه به پدرم پيشكشبدهي؟ عرببچهكهاينگپرا شنيديك مرتبهدلآن درجوشآمد و گفت:

سه صـد گـلــه ميش دارم سهصد چوپون خويش دارم
اگـر خـواست خــداباشد عروسيتور(ترا)بهپيشدارم
بـيــا نــازك مـغــل مـن بـيــا خــرمـن گــل مــن
سـه صـد گـلــة بـز دارم سـه صـد چـوپـون دز دارم
اگر خواست خـدا بـاشـد عروسي تـور بـه روز دارم
بـيــانــازك مـغــل مـن بـيــا خــرمــن گــل مـن
سه صـد گـلــة گاو دارم سـه صد اسپ بـيـد و دارم
اگـر خـواست خدا باشـد عـروسـي تـور بـه دو دارم
بـيــانـازك مـغــل مــن بـيــا خــرمـن گــل مــن
سـهصـد گــلـــه شتـر دارم سهصدلكيبغر(شترمست)دارم
اگر خواست خـدا بـاشـد عروسي تـور به زور دارم
بـيــا نـازك مـغــل مـن بـيــا خــرمــن گـل مـن
سـه صـد گـلــةخـر دارم سه صـد كـــوزة زر دارم
اگـر خـواست خـداباشـد هــمــه از دل بــدر دارم
بـيــا نــازك مـغـل مــن بـيــا خـرمـنگــل مــن
[ نسخة«ب»:
سه صـد رمـة ميـش دارم سه صدچوپانخويشدارم
سه صـد گــلــة بـز دارم دوصـد چـوپــان دز دارم
سه صـد گله ماديان دارم سـه اسپ نــريــان دارم
سه صـد گـلـــة خـردارم دوصـد خــروار زر دارم
اينها همـه پيشكش دارم بـيــا نـازك مغـل مـن]
مغلدختر كه فهميد گپ از چه قرار است، فوري به عرببچه گفت: بهتر است كه من را راست به شهر پدر خود ببري. عرببچه به كل گفت شترها را به شهر پدرم هي كن. به نزديك شهر پدرش كه رسيد، نامة به پدر خود نوشته كرد كه اي پدر مهربان! بدان و آگاه باش كه من مغلدختر را همراه مال و دولت آوردم. پدر كه خبردار شد لشكر و سپاه را جمع كرد و به جلو پسرش توپهاي شاديانه زد و آنها را به شهر آورد. قاضي و مفتي را صدا كرد و مغلدختر را براي عرببچه نكاح نمود و هفت شب شهر را چراغان كرد، هندو را خام داد و مسلمان را پخته داد و به من كه اين اوسانه را ميگويم نرسيد يك ارزن ته ديگي سوخته. پادشاه عرب كه از غم پسر خود فارغ شد، تخت و پادشاهي را به پسرش داد و خودش پوستين را گرفته و در كنج مسجد پنج وقت نماز ميخواند و در حق بچة خود دعا ميكرد. آنها در پادشاهي خود بودند، نبي بينوا در روي گادي خود اسپ ميتازاند در بازارها.
پانويسها:
1- نسخههاي: پ، ر، م، ب، اين آغاز مفصل را ندارد. نسخة «پ» آغازي چنين دارد: بودنبود يك پادشاهي بود درسرزمين مغلستان. پادشاه دختري داشت . . . و «م» چنين آغـاز ميشـود: بـود نبـود يك پادشـاه بود، پـادشـاه مـا و شمـا. پادشـاه يك بچـه داشت . . .
2- نسخههاي پ، ر، ب، م، اين بخش را ندارد و ازين كه مادر مغول دختر عرب بوده است، در اين نسخهها چيزي نيامده است.
3- درنسخه «م» داستان باپسر پادشاه آغاز ميگردد، اما به گونة كه پسر به سن 15 و 16 سالگي رسيده است و از پدر ميخواهد كه او را زن بدهد. با همين خيال در قصر ميخوابد و در خواب ميبيند كه عاشق مغلدختر گرديده و عكسهاي خود را به هم داده اند. وقتي بيدار ميشود، عكس را دركنارخود ميبيند و از هوش ميرود. وقتي او را پيدا ميكنند، از پدر ميخواهد كه صاحب آن عكس را پيدا كند. پدر تلاش ميكند اما يافت نميشود و به پسر ميگويد اكنون خودت ميداني وكارت. پسرچهل مرد را با خود ميگيرد و از خانه بيرون ميشود.
اما نسخة «پ» آغاز ديگرگونه دارد. در اين نسخه داستان با آرزوهاي دختر پادشاه مغلستان به حركت ميافتد. قسمي كه دختر يك روز به دايهاش ميگويد: دلم يار ميخواهد. دايه وعدة همكاري ميكند. بعد دختر دوربين را ميگيرد و 6 ساله، 5 ساله، 4 ساله، 3 ساله، 2 ساله، 1 ساله و شش ماهه راه را ديد ولي جوان دلخواه خود را نيافت. دايه او را اميد ميداد و ميگفت: اميد داشته باش هرچيز با اميد ميشه. بارديگر ميبيند و درسه ماهه راه يك شاهزاده را ميبيند و از حال ميرود. وقتي هوشيار ميشود رسامها را ميخواهد عكس زيبايي از خود آماده ميكند، آنرا در يك صندوقچه جواهرنشان ميگذارد و به شاطري ميدهد. شاطر سه ماهه راه ميرود و در شهر عربستان آنرا در راه شاهزاده عرب ميگذارد. پسر شاه وقتي به باغ خود ميرفت، آن را دريافت. به قصرخود رفت و با ديدن عكس از خود بيخود شد. از پدرخواست صاحب آن عكس را پيداكند اما پدر او را نصيحت ميكرد كه فايده نداشت. بلاخره شاهزاده خود تصميم ميگيرد.كره ماديان را سوار ميشود و به سوي مغلستان قمچين مينمايد. اسپ پرواز ميكند و سه ماهه راه را در سه روز به پايان ميرساند و شاهزاده به شهر مغلستان پياده مي شود.
4- در نسخه «پ» ديده ميشود كه عرببچه درخانة يك پير زن مسكن ميگيرد كه او دايه مغلدختر است و توسط او به لباس دخترانه به قصر مغلدختر ميرود. دختر كه با دوربين موضوع را زير نظر داشت و عرببچه را ميشناخت با ديدن او دلباخته هم ميشوند. بازي گرگ و بره را آغاز ميكنند و در بازي عرببچه كه گرگ است دختر را ميربايد و دور ميبرد و باهم عشق ميكنند و دختر اول قهر ميشود و بعد عذرخواهي ميكند مغلدختر فكر ميكند كه اگر اين وضع زياد دوام كند، افشاخواهد شد، ميگويد بياييد دعاكنيم يكي ازميان ما مرد شود و خدمت كند. دعا ميكنند و دختر كمپير (عرببچه) مرد ميگردد. كنيزهارا رخصت ميكند و باهم مدتي ميمانند.
البته نسخة «ر» رويداد تغيير جنسيت را ندارد و هردو تا آمدن خواستگار از كافرستان در قصر مصروف عشق بازي ميباشند.
در نسخه «م» عرببچه به شكل يك سوداگر و بنجاره فروش دردهات به جستجوي مغلدختر ميرود. در باغي داخل ميشود و ميخواند:
مغـالجانم دراين باغي سـر زلفـش پـر زاغي
عرببچه بهروشراغي بيـا نـازك مغـل مـن
اما نسخه «ر» هنگام انجام بازي گرگ وبره اين ابيات را آورده است:
مغل جانان گل پنبـه بـه خومشه نميجنبه
عربگرگومغلدنبه بيـا نـازك مغول من
بيـا نـازك مغل مـن بيـا خـرمن گـل مـن
وزماني كه مغلدختر ازعرببچه عذرخواهي ميكند اين ابيات را آورده است:
مغلجانان به او بـاغــه سـر زلفش سيـاه زاغــه
بـه ميـن دختـرا تـاغـه بـيـا نـازك مسغـل مـن
بيـا نــازك مغـل مــن بـيــا خـرمـن گـل مـن
مغلجانانحورايحوري بـه زيـر تـاك انگوري
عرب را ميبينـيكـوري بـيـا نــازك مـغـل مـن
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
منابع :
1-:مجلة فلكلور، سال دوم ، شمارة اول، جوزا وسرطان 1353، صفحة 60
2-فرهنگ مردم، سال ششم، شمارة چهارم، ميزان وعقرب 1361،ص 26
3-فرهنگ مردم، سال پنجم، شمارة دوم، صفحة 54-78
4- آهنگ مغل دختر به آواز بازگل بدخشي ثبت شده دركست .
5- نسخة ناشناخته كه بدون مآخذ دردست داريم