آگاهي اجتماعي- هنر

هنر شکلي ازفعاليت انساني و شکلي ازآگاهي اجتماعي انسان است. در اينجا البته اين مقوله تنها به مثابه يک مقوله ماترياليسم تاريخي و درمقطع فلسفي مورد بررسي قرارميگيرد.

تفاوت هنربا ساير اشکال آگاهي اجتماعي، هم درموضوع آن و هم درنحوه انعکاس واقعيت است. موضوع ويژه هنرعبارت است از واقعيت در نسبت و در رابطه با انسان، واقعيتي که در آن عکس العمل کنوني و آينده، بالقوه و بالفعل انسان نهفته است. پس وجه مشخصه و عامل متمايزکننده هنرآن است که هنر به نحو ويژه اي به انسان اجتماعي نظر دارد؛ به سرشت و سرنوشت انسان، به ماهيت و مناسبات انسان با واقعيت، به جهان عقلاني و فکري او، به کردار و پندار و احساسات او نظردارد. ويژگي ديگر هنردرنحوه بازتاب موضوع خويش است؛ در اين است که از واقعيت، بازتابي به صورت تصوير يا چهره ميدهد نه به صورت مقوله علمي و حکم منطقي. اين تصويري مشخص و احساسي است که ماهيت موضوع را توسط وحدت بين عام و خاص منعکس مي کند. مثلا علم به عنوان شکل آگاهي اجتماعي پديده ها و روندهاي طبيعي و اجتماعي را بوسيله مقولات و احکام عام و مفاهيم تجريدي منعکس و بيان مي کند؛ حال آنکه هنرهمين کار را با کمک تصوير، چهره- يا ايماژ- انجام مي دهد. اين تصاويراعم از ادبي و صحنه اي و ترسيمي و موسيقي و غيره به صورتي مشخص و احساسي براي ما ماهيت واقعيت و خطوط اساسي و عمده آن و محتوي مناسبات اجتماعي و حقايق زندگي و عواطف و احساسات انساني را منعکس و بيان مي کنند. چهرها درهنرمشخص و فردي هستند. ولي آنها خطوط مشخصه عام و کلي يک گروه ازپديده ها را دربرمي گيرند و بيان مي کنند.

تعميم توسط تصويرهنري به شکل و درقالب مشخص انجام ميشود. آنچه عام و قانونمند و کلي و تجريدي است درهنربه صورت خاص، زنده، فردي جلوه ميکند.

ازاين طريق است که هنر در پديده هاي زندگي و واقعيت نفوذ مي کند، به خصلت تضادهاي اجتماعي و به روش طبقات و اقشار و اشخاص پي مي برد، روابط علت و معلولي را به شيوه خود روشن مي کند، درمورد پديده هاي زندگي قضاوت مي کند، زشتي ها و زيبائي ها را نشان ميدهد، عالي را از پست جدا مي کند، ميگويد که فاجعه کدام و مضحکه کدام است، چه چيز را بايد ستود و سرود و چه چيزرا بايد بسخره گرفت و هجو کرد.

نتيجه انعکاس هنري (انعکاس به معناي فلسفي آن) ايجاد اثرهنري است. در اين ايجاد، فعاليت خلاق فرد هنرمند و فانتزي او نقش درجه اول دارند. براي ايجاد اثرهنري، هنرمند از مواد و مصالح معيني- وابسته به رشته هنري- استفاده مي کند؛ ازکلمات يا سنگ يا رنگ يا ژست و حرکت يا از ارتعاش صوتي و نوارحساس درمقابل نورو غيره. هنرمند اين مواد و مصالح را بنام اصول مخصوص ترکيبي رشته خود- معماري يا نقاشي، تئاتر يا ادبيات، سينما يا رقص، موسيقي يا مجسمه سازي و غيره به صورتي نهائي در مي آورد تا به هدف و منظوري برسد. هنرمند کار خلاقه انجام مي دهد،ايجاد و خلق ميکند و مي سازد. وي به مصالح در دسترش خويش "شکل" ميدهد تا انديشه اي، مطلبي، احساسي، عکس العمل انساني در برابر واقعيت و زندگي را بيان کند و به ديگران برساند. با اين فعاليت خلاقه با اين "ساختن"، هنرمند به عناصرو مصالح مادي شکلي جديد ميدهد، سيمائي نو بوجود مي آورد تا معنا و مفهومي يا احساس و عقيده اي که هنرمند به آن پي برده يا به آن تمايل دارد متبلور شود و اين معنا و مفهوم بتواند به ديگران نيز- به جمع، طايفه و قبيله، به قشرو طبقه، به ملت يا به جامعه بشري القاء گردد. دراين مقطع روشن است که آفرينش وفعاليت خلاقه هنرمند داشتن تکنيک و تسلط برفن ويژه اي را درهررشته طلب مي کند که خود بحث جداگانه است.

نتيجه اينکه

- اولا چهره هنري يک تعميم است منتهي يک عام مشخص،

- ثانيا بازتاب واقعيت عيني توسط چهره هنري ازنظرگاه ذهني و ازطريق ذهن هنرمند و فعاليت او و فانتزي او صورت مي گيرد.

لذا ميتوان گفت که تصويرهنري وحدت ويژه اي است بين عام و مفرد، بين کلي و مشخص، بين عيني و ذهني، بين مادي و معنوي.

وظايف هنر- هنردرجامعه يک وظيفه معرفتي دارد درجهت شناخت عميق تر واقعيات زندگي جامعه و انسان درهردوران معين تاريخ. و همچنين يک وظيفه تربيتي دارد براي دگرگون ساختن انسان و پرورش اخلاقي و معنوي او که با تاثير برعواطف بشري، انسان را بعمل و دست زدن به اقدامات اجتماعي فرا مي خواند و تجهيزمي کند. اين وظايف هنر مستقيم و بلاواسطه انجام نمي گيرد بلکه تنها ازطريق و با واسطه وظيفه سومي صورت مي گيرد که وظيفه سته تيک نام دارد و توسط آن حساسيت هنري انسان دائما رشد ميکند و برعواطف و تعلق و انديشه ها تاثيرميگذارد. وظيفه سته تيک هنر بالا بردن سطح ذوق و سليقه و حساسيت و ظرافت و ارتقاء سطح قضاوت شناخت هنري و تميز زيبا از زشت است. مجموعه اينها وظيفه اجتماعي هنرو نقش عظيم آن است که بيش ازهمه با تاثيري که برزندگي جامعه و بسيج انسانها و عمل روشنگري دراذهان و به حرکت آوردن جان ها و استوار کردن اراده ها دارد وجدانهاي خوابيده را بيدارمردمش را استوارميدارد، تحقق مي پذيرد. تاثيرعاطفي هنر برآگاهي انسان، سرچشمه نيروي ايدئولوژيک عظيم آن است.

هنربه مثابه يک فعاليت ويژه انساني از بدو پيدايش انسان پديد شد و مرتبا گسترش يافت و تنوع حاصل کرد و رشته هاي تازه آن ابداع گرديد، وظيفه معرفتي و تربيتي خود و تاثير خويش را برانسان و جامعه انساني وسعت بخشيد و به طوردائم وسائل بياني خويش را تکامل داد.

هنربه مثابه شکل آگاهي اجتماعي، درآخرين تحليل، توسط هستي اجتماعي تعيين مي شود و بنوبه خود نقش بسيارفعالي درتکامل جامعه و تغييرهستي اجتماعي دارد؛ ازسايراشکال آگاهي اجتماعي تاثير مي پذيرد و متقابلا برآنها تاثيرمي گذارد. عقايد و مکاتب ايده آليستي مي کوشند هنر را از واقعيات اجتماعي جدا کنند و آنرا يا مظهري از "شعورمطلق" و "مفهوم تجريدي زيبائي" ميدانند يا ثمره اي از "من" ذهني گرايانه، مستقل ازشرايط اجتماعي، اين عقايد، طرفدارهنر براي هنرند. ولي تاريخ چندين هزارساله رشته هاي گوناگون هنري و کليه آثار جاوداني بزرگترين نوابغ عالم هنرکاملا چنين نظرياتي را نفي مي کند و نشان مي دهد که تکامل هنرعميقا و با تمام رگ رگ و پي خود وابسته به تکامل اجتماع و زندگي اجتماعي است. هنر مانند ديگراشکال آگاهي اجتماعي در وابستگي کامل با جامعه رشد مي کند و تغييرات آنرا منعکس مي سازد.

درعين حال بايد درنظرداشت که هنرازپايه اقتصادي جامعه، نسبت به سايراشکال ايدئولوژي و آگاهي اجتماعي نظيرسياست و حقوق دورتراست و تغييرات آنرا نه بلافاصله و نه مستقيما منعکس مي کند؛ بلکه اين تاثير با واسطه است. در تحول و تغيير هنر عوامل و عناصرديگري نيزذيمدخلند نظير سنت هاي هنري، وضع عمومي سياسي و روحي جامعه و ميزان تسلط سايرانواع آگاهي اجتماعي و غيره که همه اينها استقلال نسبي به تکامل هنرمي بخشد. رابطه هنر با پايه اقتصادي را هرگز نبايد خشک، مستقيم و مکانيکي دانست. چنين برداشتي ابدا مارکسيستي نيست. برعکس بازتاب وضع تغييرات اقتصادي جامعه توسط هنر، هميشه با واسطه انجام مي گيرد و در يک تحليل علمي بايد جوانب گوناگون را در نظر گرفت. ازاين رو است که ما طي تاريخ مي توانيم مشاهده کنيم که در برخي کشورهاي ازنظراقتصادي عقب افتاده، هنرشکوفاني وجود داشته و برعکس ديده ميشود که دربرخي کشورهاي ازنظراقتصادي پيشرفته، هنردچار رکود بوده و به قهقرا ميرفته است. همين خود نشان ميدهد که در جامعه طبقاتي هنر به هيچوجه مستقيما منعکس کننده سطح رشد توليد و بيانگردرجه رشد اقتصادي نيست بلکه تمامي شرايط اجتماعي زندگي است که درآن بازتاب مي يابد. احترازازهرگونه "اقتصادي گرائي" در بررسي امور هنري و احتراز از برداشت يک جانبه و از ساده و سطحي کردن پديده هاي بغرنج و عميق هنري يک توصيه دائمي مارکسيسم- لنينيسم است.

بعلاوه مداومت و وراثت و سنت در ابداع آثارهنري، نقش مهمي درتکامل هنر دارد. آثار بزرگ و گرانقدرهنري، همزمان با شرايط مشخص تاريخي و اجتماعي که درآن زائيده شده اند ازبين نمي روند بلکه درهردوران حيات تازه اي مي يابند و بيانگر احساسات و طرز تفکر جامعه بشري مي گردند. درجوامع طبقاتي، هنرکه يکي ازاشکال ايدئولوژيست خصلت طبقاتي مي يابد و درعين حال برخي ازمشخصات عمومي انساني خود را حفظ مي کند. صرفنظرازاينکه هنرمند آگاه باشد يا نه، درهرحال آثاراو منافع طبقاتي اين يا آن طبقه و قشراجتماعي، جهان بيني اين يا آن طبقه، عقايد و روش و عکس العمل اين يا آن طبقه و قشراجتماعي را دربرابرواقعيات زندگي بيان مي کند. درجوامع طبقاتي هنر نمي تواند از سياست، از زندگي جامعه، ازسيستم مناسبات بين طبقات جدا و بيگانه باشد. کوششي که گاه براي تهي کردن هنرازهرگونه ايده و آرمان و نظريه و "زدوده" ايدئولوژي ازآن مي شود هم بي محتوي و عبث است و هم زيانمند و تباه کننده هنر. نتيجه آن، "هنر" منحط و غيرانساني و مبلغ قساوت و تاريک انديشي، خود خواهي و احساسات پست و بهيمي است که درکشورهاي سرمايه داري بوسعت پراکنده مي شود و براي بيگانه کردن انسان از خود، براي ايجاد افراد انساني فاقد انسانيت، به کارگرفته مي شود. ازهنرادعائي غيرسياسي و غيرطبقاتي، طبقات استثمارگر و ستمگردرعمل سود فراوان درجهت هدفهاي سياسي و منافع طبقاتي خويش ميبرند.

آثارهنري درمجموعه ابداعات فرهنگي هرخلق، بيش ازهمه داراي خصلت ملي است. زيرا که وسايل بياني آن و شکلي که هراثربخود ميگيرد وابسته بخصوصيات ملي و زبان و سنتها و آداب و تاريخچه قوام ملي است. اين مسئله که سيماي ملي اثرهنري را مشخص ميکند مغاير با خصلت آشکار و بسيار فعال طبقاتي هنر در جوامع طبقاتي نيست. سيماي ملي و خصلت طبقاتي هنرمغايربا جنبه عام انساني آن هم نيست که خود ثمره مداومت اين شکل آگاهي اجتماعي درتاريخ با تکيه به ارزشهاي عام انساني است.

درطول تاريخ تکامل هنر وحدتي بين سنت و نوآوري هنري؛ بين ويژگي ملي و ماهيت جهاني اثرهنري بوجود مي آيد. برخي از آثارهنري، با ارزش و غناي استثنائي خود، مي توانند بيانگر ماهيت ها، آرمان ها و مسائل و عواطفي باشند که ارزش عام، جهاني و دراز مدت تاريخي دارند. آنها ازنسلي به نسل ديگر از دوراني به دوران ديگر انتقال يافته و در نظامات مختلف قدر و اهميت خويش و نقش و وظيفه استتيک و تربيتي و معرفتي خود را حفظ مي کنند و ارزش هايي به شمار مي روند که وحدت نوع انسان و مداومت فرهنگ ملي و جهاني را متجلي مي سازند. هنرمندان خود، بيش ازپيش پي مي برند که وثيقه جاوداني شدن اثرهنري و شاخص عظمت و ديرپائي و اصالت هنرآنست که به آرمانها و خواست هاي توده خلق، به انساني ترين عواطف و احساسات انساني و به امرپيشرفت اجتماع خدمت کند.