چاه كن درچاه

بود نبود يك كل بود. كل دو برادر داشت و بسيار باي بود. دو برادر اندر كل‌، گفتند: كل را مي‌كشيم و تمام چيز‌هاي كل را مي‌گريم. كل  فهميد، شب خود را در بين تندر كه در داخل كلبه اش بود، پنهان كرد. برادرانش كلبه را در دادن و گفتن‌: برو كل خو مرد. صبح وقت كل  خاكستر‌هاي كلبه را جمع مي‌كرد، برادر‌هاي كل ديده بسيار جگر خون شده گفتن‌: كل، كلبه در گرفت تو نسوختي ؟كل گفت‌: ني من نسوختم. كل تمام خاكستر‌هاي خانه اش را در دو جوال جمع كرد و در پشت هر دو جوال يك، يك دانه طلا را بند كرد.

  كل رفت و رفت تا كه دم رويش يك دريا آمد. ديد كه يك پيره زن همراه نواسه اش، در پيش دريا نشسته و تير شده نمي‌توانند. پيره زن كل را گفت: همين نواسة مرا از دريا تير كن. كل گفت:

 ني جوال‌هاي من پر از طلا است. نواسه ات بادي را رهانكند كه همه طلا مرا خاكستر كند. پيره زن گفت اگر طلا‌هاي ترا خاكستر كرد، من دو جوال طلا براي تو مي‌دهم‌. كل نواسه پيره زن را در سر خر بالا كرد در نصف دريا كه رسيد كل خرش را همراه چوب زد و خر باد را رها كرد. كل براي پيره زن گفت: نگفتم كه نواسه ات بادي را رها مي‌كند؟ پيره زن گفت:

 من دو جوال طلا ترا مي‌دهم. كل جوال خاكستر‌ها را خالي كرده،  طلا پر كردو دو باره پيش برادر‌هايش آمد. آنها گفتن‌: اينقدر طلا را از كجا كردي ؟كل گفت:

 دو جوال خاكستر خانه را بردم به طلا برابر فروختم. برادر‌هاي احمق كل خانه شان را سوزانده‌، خاكسترش را در جوال جمع كرده، در قشلاق اول رفته گفتند: خاكستر كه مي‌خرد؟ نفر‌ها پرسان كردند: خاكستر ؟برادرها گفتن خاكستر خانه چند طلا برابر.

 همگي مردم قشلاق آن‌ها را كشيدن. در قشلاق دوم باز براي مردم گفتن: كه خاكستر خانه  مي‌خرد به طلا برابر؟ مردم قشلاق آنها را زده كشيدند. برادر‌هاي كل بسيار قهر شده گفتن‌:

كل را بايد بكشيم‌. كل را پيش كردند كه در دم روي كل، يك چوپان آمد. كل براي چوپان گفت: پادشاه مرده، وزيرانش مرا پيش مي‌كنند كه پادشاه شو، من قبول نمي‌كنم. بيا كالايت را براي من بده و من براي تو مي‌دهم، تو عوض من پادشاه شو و من چوپان. چوپان بي عقل قبول مي‌كند. برادر‌هاي كل كه مي‌آيند‌، چوپان را مي‌كشند و خوشحال شده مي‌روند.

شام مي‌شود كل يك رمه گوسفند را گرفته مي‌آيد. برادرهايش مي‌گويند: ما ترا در دريا انداختيم، تو نمردي ؟كل مي‌گويد:

 ني در بين آب اينقدر گوسفند بود كه بي اندازه. من يك نفر بودم اينقدر كشيدم. اگر شما هم مي‌بوديد، خدام چقدر مي‌كشيديم. باز برادر‌هاي احمق، كل باور كرده مي‌گويند:

 بريم بار ديگر هم گوسفند بگريم. هر دو برادر، همراه كل و گوسفندان مي‌روند. كل گوسفندان را در بغل دريا براي آب دادن ايستاد مي‌كند و خودش پيش برادر‌هايش مي‌آيد و مي‌گويد:

 بيبين چقدر گوسفند است؟ عكس گوسفندان خو، در آب است، آنها نمي‌فهمند. برادر كلاني كل مي‌گويد: من اول خود را مي‌اندازم، اگر زياد بود ترا بيا مي‌گويم. برادر كلاني كه در حالت غرق شدن مي‌شود، دستك مي‌زند برادر دومي‌فكر مي‌كند كه البته مرا بيا مي‌گويد و او هم خود را مي‌اندازد، هر دوي برادر‌هاي كل غرق مي‌شوند و كل خوش و خوشحال زندگي مي‌كند. پس معلوم مي‌شود كه چاه كن در چاه است.                          

 

آهو جادويي

بود نبود يك پادشاه بود. پادشاه يك بچه داشت كه او را بسيار دوست داشت. بچه را به مكتب روان كرد‌، بلاخره مكتب را هم خلاص كرد. براي بچه اش يك معلم تير انداز گرفت، بلاخره بچه پادشاه يك تير انداز ماهر شد. يك روز نفر‌هاي پادشاه ده شكار مي‌روند، بسيار از پادشاه خواهش مي‌كنند كه بچه اش را اجازه بدهد كه همراه شان برود.

 پادشاه چون يك پسر داشت، همراه با نفر‌هايش اجازه داد تا برود. آنها مي‌روند و مي‌روند، بلاخره در يك دشت مي‌رسند كه از دور يك آهو معلوم مي‌شود. شهزاده براي نفر‌هايش مي‌گويد:

 همان آهو اگر از پيش هر كس تير شد، بايد به تنهايي او را شكار كند. آهو از پهلوي شهزاده تير مي‌شود. شهزاده همگي نفر‌هايش را مي‌گويد:

 شما برويد و من خودم آهو را شكار مي‌كنم‌. نفر‌هاي پادشاه مي‌گويند كه اگر ما برويم ما را پادشاه مي‌كشد، ما خانه نمي‌رويم تو هم همراه ما برو. شهزاده قبول نمي‌كند كه مه در گپ خود ايستاده هستم و اگر آهو از پيش شما هم تير مي‌شد من شما را به تنهايي روان مي‌كردم. نفر‌هاي پادشاه مي‌روند و شهزاده به دنبال آهو روان مي‌شود كه شب ميشه و آهو از نظر شهزاده غيب مي‌شود. صبح وقت باز شهزاده از خواب مي‌خيزد و مي‌رود و مي‌رود كه از دور يك حويلي نمايان مي‌شود. شهزاده مي‌رود و در نزديك حويلي كه مي‌رسد دروازه را وا مي‌كند و در زير يك درخت خواب مي‌كند. از خواب مي‌خيزه كه يك حوض در روي حويلي است و در داخل حوض يك ماهي بسيار مقبول است. همه رنگ‌هاي ماهي عين رنگ‌هاي آهو است. شهزاده حيران مي‌ماند كه در همين وقت صاحب حويلي كه يك سوداگر است، داخل مي‌شود. شهزاده ايستاده شده سلام مي‌دهد. سوداگر پرسان مي‌كند:

 چرا تو در اين دشت آمدي؟ شهزاده تمام قصه را براي سوداگر مي‌كند‌. سوداگر مي‌گويد: آن آهو كه تو ديده بودي، دختر من است. باز شهزاده از سوداگر پرسان مي‌كند: اگر از شما يك سوال بكنم خفه نمي‌شويد؟ سوداگر مي‌گويد: چرا. شهزاده پرسان مي‌كند:

 شما چطور به اينجا خانه گرفتيد كه فقط يك دشت است و خلاص. نه بازار و نه يك آدم؟ سوداگر قصه مي‌كند كه يك روز بازار رفتم براي خريد كردن كه يك زن پيدا شد و گفت همين پندكي را بگير، هر آرزو و مقصدي داشته باشي اجرا مي‌شود.  من از پيش پيره زن خريدم وقتيكه خانه آمده او را باز كردم كه يك پيراهن و يك دختر بسيار زيبا بود، بنام ستاره بانو. دختر شاهنشاه روم كه بسيار زيبا و قشنگ است.  خواستم بروم و او را بخود بگيرم‌. آمدم كه در اين دشت با يك پري سر خوردم و او گفت:

 او دختر پادشاه است، بسيار شرط‌ها دارد. من هم يك پري هستم، همراي من ازدواج كن‌.  من اين پري را گرفتم و حالا هم در آرزوي او هستم كه بايد او را پيدا كنم. دختر من هم كه از آدم ذات و پري است، خود را آهو و ماهي مي‌سازد. او آدم ذات است، گپ‌هاي شما را كه شنيده، از پهلوي تو شهزاده تير شده‌،  در همين وقت دختر سوداگر چاي را گرفته داخل خانه مي‌شود كه بسيار زيباست. و شهزاده از سوداگر بسيار خواهش مي‌كند كه بايد عكس ستاره بانو را به او نشان دهد. سوداگر هر قدر كه مي‌گويد او بسيار مقبول است او را ديده نمي‌تواني. شهزاده قبول نمي‌كند و مي‌گويد من بايد او را ببينم. وقتيكه سوداگر ستاره با تو را به او نشان مي‌دهد، شهزاده ضعف مي‌كند و باز كه هوشيار مي‌شود، باز عكس را مي‌ببند و دو باره ضعف مي‌كند. سوداگر بسيار پشيمان مي‌شود كه چرا عكس را به او نشان دادم كه او مي‌رود و دختر من را نمي‌گيرد. باز سوداگر مي‌گويد:

 تو هم از اين تير شو و دختر من را بگير. سوداگر هم بسيار باي و با دولت است‌،  دو باغ دارد كه يكي اش بسته از طلا و از نقره است.  شهزاده را مي‌برد وقتي كه شهزاده  مي‌بيند حيران مي‌ماند. وقتيكه روي سوداگر ديگر طرف مي‌شود، مي‌خواهد سيب‌ها را بكند. او از طلا ساخته شده بود.

 يك باغ ديگر داشت كه هر آن شي ميوه در او بود، سوداگر فوراً كنيز‌هايش را روان مي‌كند و در سبد، ميوه‌ها را در شتر مي‌آرد. اما بچه باز براي سوداگر مي‌گويد:

 ني من بايد او را پيدا كنم و شهزاده راة سفر را پيش مي‌گيرد مي‌رود و مي‌رود باز در يك دشت ديگر مي‌رسد. همي‌شهزاده يك سگك هم دارد. سگ را در درخت بسته و خودش در بالاي درخت خواب مي‌كند كه در همين وقت سه دانه ديو كه هر سه شان برادر هستند، در زير درخت مي‌شينن. پدر شان مرده و از پدر يك دانه تشت، يك عصا و يك كلاه و تير كمان مانده است‌. در تقسيم كردنش ديو‌ها جور نمي‌آيند، بخاطر يكه چهار چيز است و سه نفر هستند. برادر كلاني شان مي‌گويد: كاشكي يك آدم ذات در بين ما مي‌بود كه همين را براي ما تقسيم مي‌كرد. اين را مي‌گويد و خواب مي‌كند كه مي‌بيند در سر درخت يك شهزاده نشسته‌.

 مي‌گويد انس هستي، جنس هستي‌، آدم خاكي هستي، پايين شو. شهزاده مي‌گويد: نه انس هستم و نه جنس و يك آدم خاكي هستم، به شرطي پايين مي‌شوم كه براي من ضرر نرسانيد. ديو‌ها قبول مي‌كنند و مي‌گويند: اين‌ها را براي ما برابر تقسيم كو‌.  شهزاده مي‌گويد:

 چندان چيزي نيست كه شما جنگ كنيد. برادر كلاني مي‌گويد: اين‌ها همگي اش جا دو گري است. مي‌گويد اگر كلاه را در سر كنيد، هيچ كسي شما را نمي‌بيند و اگر عصا و كلاه را باني   بسيار يك آدم غريب هستي و اگر تشت را آب پر كني بخوايي مي‌تواني بد رنگ شوي و يا مقبول شوي،  ميتواني مثل يك آدم خود را بسازي و تير‌ها را در هر جاي كه بخوايي بزني، در همان جا مي‌رود. شهزاده ميگه:

 مه يك تير مي‌زنم، هر كسي كه تير اول را آورد، او خوش كرده يك چيز را بگيرد. كسيكه تير دوم را آورد، چيز دوم را بگيرد و باقي مانده از آدم سوم. ديو‌ها قبول مي‌كنند شهزاده تير اول را ده كمان مي‌مانه و ميگه: آن قدر دور بروي كه بي اندازه‌. تير اول را كه زد هر سه ديو‌ها از پشت تير رفتن و شهزاده همگي چيز‌هاي ديو را گرفته رفت و رفت بلاخره در شهر روم رسيد‌. كلاه را در سر و عصا را در دست گرفت و رفت در يك كافي نشت. چند روز تير شد. يك روز از صاحب هوتل پرسان كرد:

 خانه ستاره با نو دختر شاهنشاه  در كجاست ؟صاحب هوتل گفت: در پشت همين هوتل است. همان قصر سفيد خانه اش مي‌باشد. شهزاده تشت و تير‌ها را گرفته مي‌رود صاحب هوتل مي‌گويد‌: ستاره بانو يك شرط دارد:

 مي‌گويد هر كسي كه در يك شب مرا به خنده و يا گپ آورد من با او ازدواج مي‌كنم. شهزاده تا نصف شب هر قدر چل و نيرنگ مي‌كند هيچ گپ و خنده از ستاره بانو نمي‌برايد. بلاخره شهزاده خواب مي‌كند‌.  كسيكه ستاره بانو را به خنده نمي‌آورد، صبح سر آن مرد را كنده در ديوال بند مي‌كرد. ستاره بانو مي‌بيند كه شهزاده خواب رفته كنيز‌هايش را ميگه: من را بكشيد كه گشنه مانده ام. وقتيكه ستاره بانو نان خوردن مي‌رود، شهزاده كلاه را در سرش مي‌ماند و مي‌رود از پشت ستاره بانو. چون وي راكسي نمي‌بيند، نان را همراه او مي‌خورد كه در همين وقت كنسرت مي‌شود ستاره بانو مي‌گويد‌: بريم يك دقيقه ره كنسرت. وقتيكه اين‌ها مي‌روند‌، هر قدر ستاره بانو را مي‌گن بيا رقص كن‌،  ني مي‌گويد و بعد رفته خواب مي‌كند. شهزاده تشت را پر از آب مي‌كند و ميگه:

 مرا مانند ستاره بانو بكن و به همين قسم ميشه. وقتي كه به كنسرت مي‌ره، همگي ميگه حالا كه دو باره  آمدي بيا رقص كن‌. شهزاده در ميدان بر آمده رقص مي‌كند. صبح وقت پيش از آنكه ستاره بانو اتاق برود، شهزاده كلاه و عصا را گرفته داخل اتاق مي‌شود و خود را در خواب مي‌زند. يك دفعه خود را تكان داده مي‌خيزد و مي‌گويد:

 من ديدم كه امشب ستاره بانو به كنسرت رفته و رقص كرد. يك دفعه ستاره بانو مي‌گويد: تو از كجا فهميدي ؟شهزاده با صداي بلند خنديده و مي‌گويد: شرط را بردم. ستاره بانو در دل خود مي‌گويد: من اين قدر شهزاده‌ها را كشتم و حالا اين گدايگر را بگيرم‌. احوال به پادشاه مي‌رسد. پادشاه شهزاده را مي‌خواهد و از گپ‌هايش مي‌فهمد كه اين يك آدم فهميده است و شهزاده را مي‌گويد:

 واقعيت را براي من بگو كه از كجا آمدي؟ كي هستي ؟و چطور فهميدي كه من دختر دارم؟ شهزاده تمام قصه‌ها را براي پادشاه مي‌كند. پادشاه بسيار خوش مي‌شود. شهزاده كلاه و عصا خود را مي‌كشد كه واقعاً بسيار مقبول است، ستاره بانو هم كه مي‌بيند از انگشتر دست شهزاده مي‌فهمد كه واقعاً يك شهزاده است. پادشاه دخترش را مي‌دهد هفت شبانه روز عروسي مي‌كند. بعد از عروسي شهزاده پيش پادشاه مي‌رود و مي‌گويد: پدرم يك بچه داشت مرا بسيار خوب مي‌ديد حالا اگر تو اجازه بدهي من همراه ستاره بانو مي‌روم. پدر ستاره بانو شهزاده، را دعا مي‌دهد براي داماد خود هفتاد جوال طلا و هفتاد جوال نقره مي‌دهد‌.  اين‌ها مي‌روند وقتيكه در شهر خود شان مي‌رسند، همگي نزد پادشاه مي‌آيند و مي‌گويند شيريني بده كه شهزاده آمده است اما پدرش باور نمي‌كند. پادشاه كه بسيار پسرش را دوست داشت، در اين مدت چشم‌هايش كور شده بود، وقتيكه شهزاده با همسرش در خانه داخل مي‌شوند دفعتاً چشم‌هاي پدرش باز مي‌شود بسيار خوش مي‌شوندو باز پدرش هفت شبانه روز عروسي مي‌كند و تاج خودش را به سر پسرش مي‌ماند و اورا جا نشين خود تعين مي‌كند و خوش و خندان به زندگي ادامه مي‌دهند.                                                                            پايان

جمع آورنده: دکتور شمس الحق آریان فر