علت سفيدي شدن موي و پيري

بود نبود يك شيخ بود و اين شيخ يك بچه داشت‌.  بچة شيخ بسيار صداقت كار و پرهيزگار بود. روزي بچة شيخ در لب جوي مي‌خواست طهارت كند كه يك دانه سيب در مابين جوي به آب روان بود. بچه شيخ سيب را گرفته خورد و بعداً به يادش آمد كه شايد سيب از كدام باغي در بين جوي آب آمده باشد و نزدش سوال خلق شد كه برود از صاحب باغ، بخشش  بخواهد.

 نزد باغبان رفت و از وي بخشش خواست اما باغبان در جواب گفت: من صاحب باغ نيستم، صاحبان باغ سه برادران هستند. باغبان گفت من خانه پسري خوردي را ديده ام‌،  براي بچه شيخ نشاني گفت و بچه شيخ آنرا پيدا نمود. ديد كه سر و ريش وي مثل پخته سفيد است. براي آن شخص قصه سيب را كرد و از او بخشش خواست. برادري خوردي گفت: من سهم خود را براي تو بخشش كردم حالا برو نزد برادر دوم من كه او  سهم خود را مي‌بخشد يا نه. باز بچه شيخ بعد از جستجو، برادر دوم را پيدا كرد.

 ديد كه يك مرد نوراني موهايش ماش و برنج و قصه سيب را بر وي حكايه نمود و گفت برادر خوردي شما سهم خور را به من بخشيد، اينك شما لطف نموده مرا بخشش كنيد. برادر دوم نيز مانند برادر اول سهم خود را بخشيد و براي او گفت:

 اينك نزد برادر كلان ما برو بچه شيخ نزد برادر سومي‌آمد. ديد كه يك مرد نوراني، ريش و موهايش سياه است و چهرة تر و تازه دارد. نزد بچة شيخ سوال خلق شد كه چرا برادر خوردي پير تر و برادر دوم نيز پير و برادر سومي‌كه برادر كلاني شان بود، جوان است؟  از همه اول تر قصة سيب را براي آن شخص نمود كه برادر خوردي و برادر دومي‌شما سهم‌هاي خود را براي من بخشيدند اينك من نزد شما آمده ام تا شما هم سهم خود را براي من ببخشيد.

 آن مرد با ديدن بچه شيخ كه خيلي صداقت كار و پرهيزگار بود، خوشحال مي‌شود و  نزد خود مي‌گويد‌: اين لياقت دختر من را دارد، من چنين كس را از خداوند (ج) مي‌خواستم‌. بعد مي‌گويد:

 من يك شرط دارم. بچه شيخ مي‌گويد: بگوئيد كه شرط شما چيست؟ برادر سومي‌مي‌گويد:

 من يك دختر شل، كور و گنگ دارم اگر به زني خود قبول مي‌كني، ترا مي‌بخشم. بچة شيخ يك شب مهلت مي‌خواهد كه بايد نزد خود فكر كند. برادر كلاني قبول مي‌كند‌.  بچة شيخ همه اين رنج‌ها و زحمت‌ها را قبول نموده مي‌گويد: رنج دنيا مي‌گذرد، اما عذاب آخرت مشكل است. فردا كه مي‌شود، نزد مرد نوراني رفته مي‌گويد:

 من قبول دارم و مرد دخترش را همراه بچة شيخ عروسي مي‌كند. شب فرا مي‌رسد و بچه جگر خون در اتاق خود نشسته بود كه يك دختر مقبول مانند ماه، داخل اتاق مي‌شود و بچه فكر مي‌كند كه شايد كسي ديگري باشد. لحظه‌ها مي‌گذرد، بچه حرفي نمي‌زند و بلاخره دختر فكر مي‌كند كه شايد بچه قبول نكرده باشد و از او مي‌پرسد‌:

آيا من قبول خواست تو نيستم؟ بچه سرش را بلند نموده مي‌گويد: پدرت گفته بود كه دختر كور، گنگ و شل است. دختر مي‌خندد و در جواب شوهرش مي‌گويد: تو هنوز هم نه فهميدي كور به معني اينكه: من تا هنوز مرد نامحرم را نديده ام ؛گنگ به معني اينكه من تا هنوز با مرد نا محرم حرف نزده ام و صداي مرا تا هنوز كسي نشنيده است؛ شل به معني اينكه من تا هنوز جاي نرفته ام، تا هنوز به كسي چيزي نداده ام، از اين سبب دست و پاي من شل است. از شنيدن اين حرف‌ها، بچه بسيار خوشحال شده به دل و جان، خانمش را قبول مي‌كند و باز هم سوال نزدش خلق شده بود كه چرا برادر كلان جوان و برادر خوردي پير است. از خسرش مي‌پرسد. خسرش در جواب مي‌گويد: اينك ببين كه من به چه شكل زندگي مي‌كنم. خانمش را صدا مي‌كند و مي‌گويد:

 در بالاي خانه، تربوز است بياور. خانمش تربوز را مي‌آورد و شوهرش مي‌گويد: اين را ببر و تربوز ديگر را بياور، خانمش باز مي‌رود و باز همان تر بوز را مي‌آورد. شوهرش هفت مرتبه اين كار را تكرار مي‌كند، اما خانمش بدون اين كه حرفي بزند بالا مي‌رود و دو باره همين تربوز را مي‌آورد، بخاطر كه ديگر تربوز در بالا نيست. هر دفعه همين تربوز را مي‌آورد و شوهرش براي بچة شيخ مي‌گويد:

 ببين يك مرتبه هم براي من نگفت كه تربوز يك تربوز است. از همين سبب من جوان مانده ام و برادر خوردي ام، خانمش بي اندازه جنجالي است و از برادر دومي‌ام يك اندازه غالمغالي است و از همين سبب دو برادر خورد من زود پير شده اند. به همين علت سر سفيدي ايشان مربوط زنان شان است.