بابه خارکش افسانه كهن ترين برگ آموزش و آرمانگرايي(قسمت نهم)
سوداگر
بود نبود يك سوداگر بود. اين سوداگر دو زن داشت و از هر دو زنش يك، يك دختر داشت. نام يك دختر زيبا و نام دختر ديگر تاجور بود. مادر زيبا مريض ميشود و مي ميرد. مادر اندر زيبا، بسيار سر زيبا ظلم ميكند. زيبا يك گاو زرد داشت. مادر اندر زيبا هر روز يك يك سبد پخته (پنبه)براي زيبا ميداد كه تار كرده بيارد و ميگفت:اگر تا شام تار كرده نياوردي، حق نان خوردن نداري.
زيبا هر روز ميرود و يك يك سبد پخته را تار، ميكند. يك روز گاو زرد زيبا، دلش به زيبا ميسوزد و براي زيبا ميگوي:
بيا من پخته را ميخورم و براي تو تار ميدهم، تو پيچانده ببر. زيبا گپ گاو خود را ميكند و هر روز، زود زود زيبا، پخته را تار ميكند و ميآورد. يك روز شمال ميشود و پخته را شمال ميبرد. زيبا از پشت پخته ميرود. پخته در دم روي يك غار ميايستد، زيبا ميبيند كه يك ديو در دم روي غار است. پيش ديو ميرود و سلام ميدهد. ديو ميگويد:
اگر سلام نميدادي، ترا ميخوردم. وبعد ميگويد:
چه كار داشتي كه اينجا آمدي؟ زيبا ميگويد:
پختة مرا شمال به اينجا آورد. ديو ميگويد:
اول برو خانة مرا جاروب بكن. زيبا ميرود، ميبيند كه در يك كنج خانه طلا و در يك كنج خانه الماس است. زيبا بسيار با صداقت و پاك دامن بود، خانه را جاروب ميكند و هيچ جواهرات را نميگيرد. وقتي خانه را جاروب كرد باز ديو ميگويد:
يك مشت گندم را پاك كن. ديو مقصدش براي پاك كردن نيست، بلكه ميبيند كه سر تيري ميكند يا نه. زيبا با صداقت گندم را پاك ميكند. ديو ميگويد:
برو در همان جا گاز است، برو گاز بخور. ديو ميبيند كه زيبا چيزي نه دزديده و از پيراهنش هيچ چيز نميافتد. زيبا پيش ديو ميآيد و ديو ميگويد:
وقتي آفتاب را ديدي، مثل آفتاب مقبول ميشوي و وقتي مهتاب را ديدي، مثل مهتاب مقبول ميشوي. زيبا روز به روز مقبول ميشود. مادر اندر زيبا بخيلي ميكند و به دخترش ميگويد:
برو توهم كار كن، مقبول ميشوي. تاجور هر روز پخته را رشته ميآورد. يك روز تاجور، پخته را رشته كردن ميبرد كه گاو زرد پخته را ميخورد و از دنبال گاو تار بر آمدن ميگيرد. تاجور تار را گرفته ميرود و به مادر خود ميگويد:
گاو زرد پختة زيبا را ميخورد و تار ميدهد. ازين خاطر زيبا اين قدر زود، زود پخته را رشته ميآورد. يك روز پختة تاجور را شمال ميبرد و پخته تاجور در پيش غار ديو ميرود، تاجور ميرود و به ديو سلام نميدهد. ديو ميگويد:
سلام ندادي اگر نه، ترا من ميخوردم. برو اول كارهاي من را بكن، من بعد پختة ترا ميدهم. تاجور ميرود كه خانه را جاروب بكند، ميبيند كه جواهرات در خانة ديو است. خانه را جاروب نميكند. جواهرات را گرفته، پنهان ميكند. ديو ميگويد:
برو يك مشت گندم را پاك بكن. تاجور سر تيري ميكند، ديو تاجور را ميگويد:
برو گاز بخور. تاجور كه گاز ميخورد، همه جواهرات ميريزد. پيش ديو ميآيد، ديو به وي ميگويد:
به طرف سياهي، نگه كني مثل ديگ سياه ميشوي؛ به طرف خر نگاه كني، مثل خر صدا ميكشي. تاجور به خانه ميآيد. مادر تاجور ميبيند كه در پيشاني تاجور يك دانه، بر آمده است. دختر ميگويد:
داكتر گفت، گاو زرد را بكشيد. زيبا پيش گاو زرد آمده به گاو ميگويد: گاو جان، گاو جان ترا ميكشند. گاو به زيبا ميگويد:
وقتيكه مرا كشتند، گوشتم را در دهن آنها، تلخ ميكنم و در دهن تو شيرين ميكنم. وقتيكه پوست مرا كسي در جانش كرد به جان او خله ميكنم؛ ليكن تو استخوان و پوست مرا دو باره به آخور گور كن. وقتيكه گاو را ميكشند در دهن آنها تلخ، مزه ميدهد. آنها ميبينند كه زيبا گوشت را خورده رايست. مادر اندر ميگويد:
بخاطر خورده رايست كه گاو است. زيبا ضايعه نشود گفته، استخوانهاي گاو زرد را ميگيرد. وقتيكه تاجور پوست گاو زرد را در جانش ميكند، به جان تاجور ميخلد. تاجور پوست را مياندازد و زيبا پوست گاو را گرفته، كتي استخوانها در آخور گور ميكند. يك روز خانة پادشاه عروسي ميشود، تاجور و مادرش به عروسي ميروند. مادر اندر به زيبا ميگويد:
ديگ كلان را از آب ديده، پر كن. زيبا در حالت گريه بودكه دروازه تك، تك ميشود. يك خيرات خور است. خيرات خور ميگويد: براي من خير بياور. زيبا ميگويد:
خود من در چه حالت، تو مرا ميگويي خير بياور. خيرات خور ميگويد: تو اول براي من خير بياور، من براي تو كار را آسان ميكنم. زيبا خير را ميآورد. خيرات خور ميگويد:
تو چه مشكل داري؟ زيبا همه گپ را قصه ميكند. خيرات خور ميگويد:
به يك سطل آب، يك مشت نمك بيانداز، «آب ديده» ميشود و تو عروسي برو. زيبا پيش خود ميگويد: يك بار استخوانهاي گاو را نديدم. زيبا رفته استخوانهاي گاو را ميبيند كه چقدر يك پيراهن و يك پيزار و يك دلدل زيبا است. زيبا لباسها را پوشيده، در سر دلدل سوارشده، خانة پادشاه ميرود. آنجا فكر ميكنند كه شايد ملكه كدام مملكت آمده است. زيبا را در بالاي خانه ميشانند. زيبا مادر اندر خود و تاجور را ميشناسد، اما آنها زيبا را نميشناسند. پادشاه به زيبا بسيار سالند، فرمايش ميدهد. وقتيكه زيبا ميخورد، پس ماندههايش را امر ميكند كه در پايان هر كسي است، براي آنها تقسيم كنند. وقتيكه نان را ميخوردند، در خانه نفر كم ميشود، مادر تاجور در يك پلاستيك برنجهاي روي دسترخوان را جمع ميكند. زيبا پرسان ميكند:
خاله جان اين برنجها را كجا ميبري؟ مادر تاجور ميگويد:
در خانه، من دو دانه مرغ دارم اين برنجها را براي آنها ميبرم. وقتيكه عروسي خلاص ميشود، زيبا از مادر اندر و خواهر اندر خودش زود تر ميبرايد و در سر دلدل ميشيند كه پيزار زيبايش در مابين دريا، ميافتد. زيبا از وارخطايي پيزار را نميگيرد و به خانه ميآيد. زود لباسهاي خود را ميكشد و به جايش ميماند و به سر ديگ گريه كردن ميگيرد. مادر اندرش ميآيد و خلتة برنجهاي روي دسترخوان را به سوي زيبا مياندازد. زيبا ديده بود كه برنج را از روي دسترخوان جمع كرده بود. وقتيكه مادرش خانه ميرود زيبا، برنج را كوچه مياندازد. تاجور به زيبا قصه ميكند:
امروز در عروسي يك ملكه آمده بود، ليكن چهرة او مثل چهرة تو بود. زيبا خنده ميكند و ميگويد:
بسيار مقبول بود؟ تاجور ميگويد:
بلي بسيار مقبول بود. روزي بچة پادشاه ميرود كه اسپش را آب بدهد كه اسپ آب نميخورد. شهزاده مابين آب را ميبيند كه در مابين آب، يك پيزار است. شهزاده پيزار راگرفته، به خانه ميآيد و به كنيزك خود ميدهد و ميگويد:
در پاي هر كس جور آمد، نميگويم كه پير است يا جوان است، من با همان كس، عروسي ميكنم. كنيزك ميبرد، پيزار را در پاي هر كس ميكند، يا تنگ است يا كلان. در تمام شهر، اين پيزار را ميبرد در پاي هيچ كس جور نيست. آخر يك زن ميگويد:
آنجا يك سوداگر است او دو دختر دارد.كنيزك پيزار را به خانة سوداگر ميبرد كه در پاي تاجور تنگ است و در پاي زيبا جور است. كنيزك ميبيند كه چقدر دختر زيبا و مقبول است. كنيزك پيش بچة پادشاه ميرود و ميگويد:
پيزار در پاي دختر زيبا و مقبول جور آمده است. روز عروسي زيبا ميشود. زيبا لباسهاي خود را ميكشد كه بپوشد. مادر تاجور به تاجور ميگويد: برو لباسهاي زيبا را بازي داده از پيشش بگير. تاجور پيش زيبا ميآيد، زيبا را زاري ميكند:
خواهركم يك پيراهن و پيزارت را به من بده، يك بار بپوشم زيبا دلش ميسوزد و يك بار به تاجور ميدهد، تاجور ميپوشد. مادر اندر زيبا را در تندر محكم ميكند. روز عروسي زيبا ميشود، مادر اندر لباسهاي زيبا را به تاجور ميپوشاند. شب عروسي مادر تاجور شهزاده را نگهميدارد. صبح وقت بر آمدن عروس و داماد كه ميشود، خروس زيبا سر تندر بر آمده صدا ميكند:
بي بي آفتاب در تندر، بي بي مهتاب در تندر. مادر اندر زيبا، تيز خروس را در دم پاي عروس و داماد، ميكشد. وقتي كه عروس و داماد در راه روان هستند، دلدل از خانه عروس تا خانة داماد ميگويد:
بي بي آفتاب من نيست، بي بي مهتاب من نيست. بچة پادشاه ميبيند كه دختر چقدر بد رنگ است. شهزاده پيش كنيزك ميرود و ميگويد:
تو گفتي كه اين دختر زيبا است، او خو يك دختر بد رنگ است. كنيزك ميگويد: نه اين دختر نبود. شهزاده ميپرسد:
همين دختر هم در خانه بود ؟كنيزك ميگويد: بلي. ليكن آن دختر را نداده، اين دختر را داده است. زيبا از خانه ميبر آيد، پيش يك سگ جوان ميرود و ميگويد:
بيا من را بخور. سگ ميگويد: حيف جواني تو نكرده است كه من ترا بخورم، من ترا نميخورم. زيبا هر قدر سگ را زاري ميكند، سگ نه، ميگويد. پيش هفت سگ ميرود وميگويد: من را بخور كه خون من نريزد، سگها گپ سگ اولي را ميگويند. آخر در دم روي زيبا، يك سگ پير پيدا ميشود. به سگ پير همان گپ را ميزند:
مرا بخور كه خون من نريزد. سگ پير كه زيبا را ميخورد، همگي خون زيبا به زمين ميريزد، در جاي خون بعد از چند روز، گل لاله ميبرآيد. روزي شهزاده به همين راه روان ميشود كه گل لاله در دم رويش پيدا ميشود. يك گل را ميكند و به كلاه خود ميماند. خانه كه ميآيد تاجور ميداند كه گل، گل خون زيباست. بچه اش را تاجور ياد ميدهد كه برو، گل را از سر پدرت گير. وقتي بچه اش ميآيد گل را نميدهد. تاجور از قصد آمده، گل را از كلاة شوهرش ميگيرد و به تندر مياندازد. كنيزك به تندر نان پخته ميكند. صبح وقت كنيزك خاكستر را جمع ميكند كه گل لاله در تندربه تبديل شده است. كنيزك تيبنه را گرفته به صندق خود مياندازد. روزانه كنيزك به خانة پادشاه ميآيد، شب كه ميرود ميبيند كه خانه اش پاك است. كنيزك بوي بر، ميشود صندق را باز ميكند كه دختر در بين صندق است. دختر كنيزك را زاري ميكند و ميگويد:
من خدمت ترا ميكنم تو مگر به هيچ كس نگو. روزي زيبا در بيرون گندم هموار ميكند كه دلدل ميآيد گندم را ميخورد. زيبا ميآيد، دلدل را كه آنقدر دوست دارد، بخاطر يكه كسي نداند، كتي نوك چادرش ميزند. دلدل به پيش شهزاده ميرود، گريان ميكند. شهزاده ميگويد:
چرا گريه ميكني؟ دلدل ميگويد: بي بي آفتاب مرا زد، بي بي مهتاب مرا زد. شهزاده ميگويد:
كتي چي زد؟ دلدل ميگويد: كتي نوك چادرش زد. شهزاده ميداند كه زيبا در خانة كنيزك است. يك شب شهزاده ميآيد از سر ديوار ميبيند كه دختر همراه كنيزك، نان خورده راهيست. دخترك از تك تك پاي ميداند زود پت ميشود. شهزاده به خانة كنيزك ميآيد، از كنيزك ميپرسد: چرا از دو طرف خورده اي؟ كنيزك ميگويد:
دلم شد خوردم. يك بار از آنسو و يك بار از اينسو خوردم. شهزاده ميگويد: هر كس چپن خوبش دوخت هر چيزي كه بخواهد ميدهم. كنيزك ميگويد:
يك تار براي من دهيد. بچة پادشاه يك تار براي كنيزك ميدهد. دخترك كه ميدوزد از همگي كرده، از او خوبش ميشود. دختر به كنيزك ميگويد: به من يك تا گودي بدهد. شهزاده گودي را ميآورد. زيبا همگي قصه اش را ميكند، گودي از شنيدن غمهاي زيبا ميكفد(تركد). شهزاده همه قصه را ميشنود زنش را ميكشد. زيبا را گرفته، هفت شبانه روز عروسي ميكند.