بابه خارکش افسانه كهن ترين برگ آموزش و آرمانگرايي(قسمت هشتم)
هيزم كش و خرس
بود نبود يك مردي هيزم كش بود. يك روز او درختي خشك ارچه را ميده ميكرد كه از كجايي يك خرس كلان پيدا شد. هيزم كش خرس را ديده از دلش تيرشد: از دست اين درنده خلاص نيستم. اجلم رسيد بوده است.اما خرس به هيزم كش، كار نداشت.ازاو پرسيد:
اي آدم تو هر روز عذاب كشيده هيزم ميچيني به پوشتت بار كرده ميبري. بگو كه تو هيزم را چه كار ميكني ؟هيزم كش ترسان و لرزان جواب داد:
بازار ميبرم و ميفروشم. با پولش چيز و چاره ميخرم و روز ميگذرانم. خرس گفت:
اين طور باشد من به تو نيكي ميكنم، تو عذاب نكش. من بي كارهستم، هر روز يك پشتكي هيزم تيار كرده، در پايان كوه ميمانم. تو آمده بگير و برو. روزي ديگر هيزم كش آمد كه خرس در حقيقت در جاي گفته گي اش، يك بند كلان هيزم تيار كرده مانده است. او خوش شد، هيزم را پشت كرده رفت. چند روز همين طور دوام داد. يك روز هيزم كش فكر كرد كه اين خرس به من بسيار نيكي كرده است. نيكي او را گرداندن ضرور است. او به زنش گفت تا آمدن من يگان ديگ خوب بان، يك رفيقم را ميآرم. زنش خا گفت. هيزم كش به پيش خرس رفت و او را مهمان ميكرد. خرس راضي نشد، ولي مرد بسيار زاري كرده او را راضي كرد. هر دو گپ زده به خانه هيزم كش آمدند. زني هيزم كش پيشواز بر آمده ديد كه شوهرش همراه يك خرس بد هيبت ميآيد.
زن به شوهرش گفت: آه رويم سياه، رفيق تو مگر همين خرس بد نمود است؟ خرس سخنان زن را شنيده، غمگين به هيزم كش گفت:
به همين تبرت به سر من يك دانه بزن، هيزم كش گفت: زنم نميداند كه تو به ما خوبي كرده اي. خفه نشو. اما خرس به گپش ايستاده گفت:
به سرم به تبر بزن. اگر نزني هردويتان را كشته، خانه تان را خراب كرده ميروم. مرد حيران شده فكر كرده گفت: اگر نزنم اين خرس همه گيهايش را عملي ميكند. مجبور كه فرمانش را كنم. خير چه كنم علاج ندارم. تبرش را بر داشته، به تمام قوتش به فرق سر خرس زد. خرس غرق خون شد. بر آمده رفت. بعد از چند روز او يك درخت را چپه ميكرد كه خرس ناگهان پيدا شد. خرس گفت: اي آشنا ميبيني كه از زخم تبرت در سر من هيچ آثاري نمانده است؛ ولي زخم زبان زنت، هيچ از دلم نميرود. همين روز صداي تبر تو را شنيدم، آن زخم از نو زنده شد. گپ خرس حق بود، مرد چيزي نگفت بندو تبرش را گرفته به سر خم از بيشه بر آمد و رفت.