بابه خارکش افسانه كهن ترين برگ آموزش و آرمانگرايي(قسمت هفتم)
اياز قدرت را بشناس
بود نبود يك پادشاه بود. اين پادشاه يك غلام سياه داشت. يك روز از روزها پادشاه براي هوا خوري از قصر بيرون ميرود. در كنار دريا مردي را ميبيند كه چيزي مينويسد و در دريا مياندازد. پادشاه نزد همان مرد ميرود و از او ميپرسد:
شما كي هستيد؟ آن مرد ميگويد: من تقدير نويس، هستم. پادشاه ميگويد: تقديري دختر من را بيبين به كه، رفته است. تقدير نويس ميگويد: تقدير دختر تو به غلام سياه رفته است. پادشاه از پيش تقدير نويس بر ميگردد و به خانه ميآيد. همراه وزيرش مشوره ميكند و ميگويد: تقدير دختر من به غلام سياه رفته است، من ميخواهم غلام را از بين ببرم. وزير ميگويد:
اگر تو غلام سياه را بكشي، نامت بد ميشود. پس تو غلامت را پشت يافتن حويلي آفتاب، روان كن. پادشاه غلام خود را براي يافتن حويلي آفتاب، روان ميكند. غلام سياه ميرود و ميرود و براي رفع خستگي در زير يك درخت خواب ميكند و در خوابش مرد خدا را ميبيند كه به وي ميگويد:
منزلت نزديك شده. در فلان جاي حوض بزرگ است كه آفتاب از همان طلوع ميكند و دو باره در همان جا غروب ميكند. در همين وقت از خواب بيدار ميشود و با همان هدايت كه مرد خدا برايش داده بود، در همان راه روان ميشود. بلاخره در همان حوض طلوع و غروب آفتاب ميرسد. در عيني طلوع آفتاب به همين حوض ميبيند، خداوند غلام سياه را آنقدر زيبا ميكند كه زبان براي توصيف آن عاجز است. غلام حويلي آفتاب را گرفته، دو باره نزد پادشاه باز ميگردد. پادشاه غلام را نميشناسد و براي وزير خود ميگويد:
به فكرم شهزاده باشد. بيا تا آمدن غلام سياه، دخترم را به اين شهزاده عروسي كنم. وزير ميگويد: خوب ميشود. بعدا ًپادشاه، دخترش را با غلام سياه كه نامش اياز است، عروسي ميكند. وقتيكه شب فرا ميرسد، داماد با همسرش هيچ گپ نميزند. دختر پادشاه حيران ميشود و از شوهرش ميپرسد:
چرا حرف نميزني؟ غلام ميگويد: اياز قدرت را بشناس، ورنه همان چارق اس و همان داس. شب دوم و سوم نيز فرا ميرسد و اياز حرفش را تكرار ميكند. دختر پادشاه خيلي جگر خون ميشود، نزد پدرش ميرود و قضيه را براي پدرش تكرار ميكند. پدرش غلام خود را شناخته و براي دخترش ميگويد:
او غلام من بود، كه تقدير نويس، تقدير تو را به آن نوشته بود. من ميخواستم او را بكشم اما چيزي كه تقدير بود كشتانده نميشود. اياز براي آنكه غلام من بوده نميخواهد با تو حرف بزند، بخاطر كه تو دختر شاه هستي. پادشاه نزد اياز ميرود و ميگويد: تو ديگر غلام نيستي بلكه شهزاده هستي.