پري و پادشاة دو زنه

بود نبود يك پادشاه بود‌.  دو زن داشت يك زنش دو بچه و يك زنش يك بچه داشت. پادشاه زن دوم را همراه با دو بچه اش‌،  بسيار دوست داشت. يك روز پادشاه مريض مي‌شود. هر قدر تداوي مي‌كند جور نمي‌شود.

 دواي پادشاه: شير، شير در مشك شير، در پشت شير، گل قهقهه ميباشد. وقتيكه پدر دواهايش را براي دو بچه اش مي‌گويد. بچه‌ها مي‌گويند‌:

ما پيدا كرده مي‌آوريم‌. پادشاه دو بچه را با بسيار پول و نفر، روان مي‌كند. بچة ديگر مادرش را مي‌گويد‌:

 پدرم را بگو من هم مي‌روم. پدر مي‌گويد:

 نه تو مرو. دو بچه ام كه رفت مي‌آورد. بچه مادرش را پيش وزير روان مي‌كند. وزير تمام چيز براي شهزاده مي‌دهد و اين هم مي‌رود. دو بچه كه همراه بسيار پول مي‌روند به جايي مي‌رسند كه دو سرك است‌.  در سرك اول نوشته شده‌:

 برو و بيا و در سرك ديگر آن نوشته شده:

 برو و نيا. اين دو بچه مي‌گويند: در آن راه مي‌رويم كه پس بيايم. و بچة ديگر مي‌گويد:

 برادران من بسيار بز دل هستند. هيچ وقت در راه برو و نيا، نمي‌روند. بيا كه من در همين راه بروم. بچه تمام چيزهايش را در پشت يك تخته سنگ مي‌ماند و مي‌رود، مي‌رود و مي‌رود كه در سر راه يك شير است. آنقدر نالش دارد كه بي اندازه. شهزاده پيش شير مي‌رود و مي‌گويد‌:

چرا اينقدر نالش مي‌كني؟ شير مي‌گويد:

 خار در پايم رفته، نمي‌برايد. شهزاده مي‌گويد: بيا من مي‌كشم. شير مي‌گويد: زور تو به آن نمي‌رسد. هفت شير بچة من، كشيده نتوانستند، تو خو يك آدم ذات هستي. بچه مي‌گويد: بيا من مي‌كشم. شهزاده كه يك كش مي‌كند، خار مي‌برايد. شير از بچه بسيار تشكري مي‌كند و مي‌گويد:

 تو در زير سينة من يك چقوري بكن كه اگر شير بچه‌هايم از شكار آمدند ترا نخورند. شهزاده در زير سينة شير پنهان مي‌شود. وقتيكه شير بچه‌ها مي‌آيند‌،  مي‌گويند:

بوي، بوي آدم ذات. مادرش مي‌گويد: به شرطي مي‌گويم كه شما به او هيچ ضرر نرسانيد كه همين قدر وقت من در عذاب بودم، شما مرا از اين عذاب خلاص كرده نتوانستيد و اين آدم ذات مرا از اين عذاب خلاص كرد. شير بچه‌ها قبول مي‌كنند.  بچه از زير سينة شير مي‌برايد. شير مي‌گويد:

 حيف جواني تو نكرده؟ آنطرف مرو كه جاي ديو و پري است، ترا مي‌خورد. شهزاده مي‌گويد: پدرم مريض است برايش گل قهقهه كار شده كه آن در هفت پرده كوه قاف است. شير براي شهزاده مي‌گويد:

 وقتيكه مي‌روي‌، در پيش تو ريگستان مي‌آيد. در همان جا خواجه خظر را ياد كن و اگر نه در زيري خاك فرو مي‌روي‌.  شهزاده وقتي كه به ريگستان مي‌رسد‌، خواجه خظر را ياد مي‌كند. وقتيكه در ريگ فرو مي‌رود با ياد كردن خواجه خظر، دو باره از ريگستان مي‌برايد. باز خواجه خظر هم براي شهزاده مي‌گويد:

 حيف جواني ات نكرده كه آنطرف مي‌روي؟ باز شهزاده مي‌گويد: پدرم مريض است برايش شير، شير در مشك شير، در پشت شير و گل قهقهه دوا شده. خواجه خظر براي او يك سرمه مي‌دهد كه اگر تو به كوه قاف رسيدي، سرمه را در چشمهايت بكش، ترا هيچ چيزي نمي‌بيند. بچه سرمه را گرفته مي‌رود و مي‌رود در زير يك درخت مي‌شيند كه در بالاي درخت خانة جوجه‌هاي سيمرغ است. هر سال سيمرغ بيست دانه جوجه مي‌كند و اژدهار آمده آنرا مي‌خورد، و امسال باز سيمرغ 20 دانه جوجه كرده و باز اژدهار آمده بود كه جوجه‌ها را بخورد. اما وقتيكه شهزاده اژدهار را مي‌بيند  در دم رويش ايستاد مي‌شود. وقتيكه اژدهار به نفس خود كش مي‌كند شهزاده با يك ضرب او را دو نيم مي‌سازد و دو باره در زير درخت خواب مي‌شود. وقتيكه سيمرغ از شكار مي‌آيد فكر مي‌كند كه هر سال بچه‌هايش را همين مي‌خورده است، وقتيكه مي‌خواست شهزاده را بكشد، بچه‌هايش در يك غوغا مي‌افتند. سيمرغ پيش بچه‌هايش مي‌رود. بچه‌هايش مي‌گويند: همين آدم ذات بود كه ما را از اژدهار نجات داد، باز سيمرغ مي‌گويد:

 حيف جواني تو نكرده كه خود را در دم مرگ مي‌اندازي. بيا دو بچة مرا همراه خود ببر. شهزاده مي‌گويد:

 نه‌.  هر سال جوجه‌هايت را اژدهار مي‌خورد، من امسال جوجه‌هاي ترا از تو جدا نمي‌كنم‌.  باز مي‌رود و مي‌رود كه در كوه قاف مي‌رسد. در آن جا چهل روز ديو‌ها، خواب مي‌كنند، پري‌ها بيدار هستند و چهل شب پري‌ها خواب مي‌كند، ديوها بيدار هستند. پري‌ها كه چهل شب بيدار بودند، آمدند تا در لب حوض دست و روي خود را بشويند. شهزاده كه به كوي قاف مي‌رسد، سرمه را به چشم‌هايش مي‌كشد‌،  او را هيچ چيزي نمي‌بيند، رفته لباس پري سبز را مي‌پوشد و مي‌رود. همگي پري‌ها، پرواز كرده مي‌روند فقط يك پري سبز مي‌ماند. پري سبز مي‌گويد: خود تو يك آدم ذات هستي لباسم را بده كه حالا ديو‌ها، بيدار مي‌شوند و مرا مي‌خورند. تو چه مي‌خواهي ؟ بچه مي‌گويد‌:

 مي‌خواهم تو فقط جايت را براي من نشان بدهي. پري مي‌گويد:

 هر وقتيكه نوك عصايت، مانند سوزن شد، چپلي‌هايت مانند برگ سير، نازك شد، در سر كلايت، گنجشك خانه كرد، تو جاي مرا پيدا كرده مي‌تواني‌.  بچه لباس پري سبز را مي‌دهد. باز هم شهزاده مي‌رود و مي‌رود كه در يك قصر مي‌رسد. در آنجا همگي پري‌ها هستند. شهزاده يك بار مي‌بيند كه گل قهقهه در همين قصر است. سه چهار دانه گل را مي‌كند و مي‌رود كه پري سبز در بالاي پري‌ها، در سر يك كوچ خوابيده است. يك شمشير نقره در بالاي سر پري سبز و شمشير طلا در پايين پايش‌. شهزاده شمشير نقره را در پايين پاي پري مي‌ماند و شمشير طلا را در بالاي سر پري مي‌ماند، از پيشاني پري يك ماچ مي‌كند و مي‌رود و عكس پري را گرفته همراه خود مي‌برد و عكس خودش را در پهلوي پري مي‌گذارد. باز همراه شير رو به رو مي‌شود و گريان كردن مي‌گيرد شير مي‌گويد:

 چرا گريان مي‌كني ؟ شهزاده مي‌گويد: من يك چيز كار دارم‌. شير مي‌گويد: بگو اگر بتوانم  اجرا مي‌كنم. شهزاده مي‌گويد:

 براي پدرم شير، شير در مشك شير در پشت شير بكار است. شير مي‌گويد:

هزار بار. زود يك بچه اش را مي‌كشد، مشك جور مي‌كند. از خودش شير مي‌جوشد و بعد شير را در بين مشك انداخته در پشت يك شير بچه ديگرش مي‌ماند. شير بچه همراه شهزاده مي‌آيد. باز شهزاده شير بچه را همراه گل قهقهه، در پشت تخته سنگ مي‌ماند و مي‌گويد:

 دو برادر ديگر من خو نا مرد هستند. البته آنها در راه برو و بيا، رفته اند. شهزاده از پشت برادر‌هايش مي‌رود. بلاخره در يك كافي مي‌رسد، در كافي مي‌نشيند كه برادرانش در همان كافي كار مي‌كنند. تمام چيز‌هاي كه پدرش داده بود، همه را خلاص كرده و بلاخره پايدو كافي شده اند ناخن‌هاي شان رسيده، موي‌هاي دراز، كالا‌هاي كثيف به تن شان‌،  به هوتل دار مي‌گويد‌:

 براي من سه خوراك نان بده و همين دو نفر خدمت گار كافي، همراه من نان بخورد‌. در وقت غذاخوردن، اين دو نفر برادران خود را مي‌گويد:

 برويم كه من براي شما لباس بخرم و شما هم خود را پاك كنيد. دو برادر، برادر خورد را نشناختند. شهزاده به هوتل دار مي‌گويد: من اين دو نفر را پاك كرده مي‌آورم. صاحب هوتل مي‌گويد:

 ببر. وقتيكه اين سه شهزاده در راه روان مي‌شوند، شهزادة خورد مي‌گويد: من برادر شما هستم چيز‌هاي كه پدرم گفته بود پيدا كرديد؟ دو شهزادة ديگر مي‌پرسند آيا تو پيدا كردي؟ برادر خورد مي‌گويد: بلي من آورده ام. برادر خورد، بسيار دلسوزانه همراه دو برادر رفتار مي‌كند. اينها را پاك كرده دو باره پيش صاحب هوتل مي‌رود و مي‌گويد: من اين دو نفر را همراه خود مي‌برم.  هوتل دار مي‌گويد:

 ببر من بخاطري اينهارا نگاه كردم كه يك لقمة نان پيدا كرده، بخورند. اين سه شهزاده مي‌روند‌، مي‌روند كه شام مي‌شود‌. دو شهزاده بين هم موافقه نموده مي‌گويند: بيا كه برادر خورد مان را بكشيم، چرا كه پدرم اينقدر من و تو را دوست داشت. ما تمام پول و همه چيز را كه گم كرديم و برادر خورد ما را بسيار بد مي‌ديد. اگر او دوا را ببرد، من و تو را پدرم از خانه مي‌كشد. برادر‌ها مي‌گويند‌: خوب چه رقم بكشيم ؟يك برادر مي‌گويد: هر دوي ما، پيش يك چاه مي‌رويم. من مي‌گويم: تشنه مانده ام‌. تو براي من بگو، پايين شو، آب بخور‌.  باز من مي‌گويم تو كلان هستي براي برادر كوچك خود آب بده. من و تو در جنجال مي‌شويم، وقتي برادر ما آمد، او پايان مي‌شود. صبح كه مي‌شود هر دو برادر، سر چاه در جنجال هستند كه برادر خورد مي‌آيد و مي‌گويد:

 چرا اينقدر غالمغال را انداخته ايد ؟ يك برادر مي‌گويد: من بسيار تشنه هستم‌، هر قدر مي‌گويم برايم آب بده، نمي‌دهد. برادر خورد مي‌گويد: شما آدم شويد من آب مي‌دهم.

 وقتي كه برادر خورد، ريسمان را در كمر بسته كرده‌، در چاه پايين مي‌شود، دو برادر ريسمان را بريده، برادر اندر خود را، در چاه مي‌اندازند و خلتة را كه در دست برادر شان بود، گرفته مي‌روند. برادر خورد، يك دانه سگ داشت، دايم در سر چاه بود. هر كس كه تير مي‌شد، سگ بد بخت آنقدر زاري مي‌كرد كه نگو؛ اما كسي گپ سگ را نمي‌فهميد. يك روز يك كاروان شتر براي تجارت، از همين جا تير مي‌شود. سگك دويده در پاهاي كاروان مي‌افتد. و به طرف چاه مي‌آيد. كاروان يك نفرش را در داخل چاه پايين مي‌كند و شهزاده را از چاه بيرون مي‌كشد. شهزاده در حالت بسيار خراب قرار داشت. كارواندار هم كه اولاد نداشت، مانند پسر شهزاده را تداوي كرد. وقتي كه شهزاده خوب شد، تمام قصه را به كاروان كرد و گفت حالا مرا اجازه بده كه پدرم مريض است، مي‌روم. شهزاده به خانه بر مي‌گردد و مادرش را مي‌گويد:

 براي من يك صندوق چوبي تيار بكن، همين قدر كه در خوردي زحمت مرا كشيدي يك چند روزي ديگر هم بكش، مادر  گپ شهزاده را قبول مي‌كند.

پري كه از خواب بيدار مي‌شود، مي‌بيند كه بجاي عكس خودش، عكس شهزاده مانده شده، شمشير‌ها تغيير و تبديل شده است. پري بسيار قهر همراه با لشكر ديو و پري به طرف خانه شهزاده، روان مي‌شوند و پادشاه را بسيار اذيت مي‌دهند كه شهزاده را پيدا كن. پادشاه هر قدر پيش زنش زاري مي‌كند كه پري‌ها پادشاهي مرا از بين مي‌برند، شهزاده كجا است، مادرش مي‌گويد: همراه با بچه‌هاي تو كه رفته ديگر نيامده. شهزاده مادرش را مي‌گويد: بگذار خوب پدرم را اذيت كنند، بعداً با بسيار آمدن به پيش شما و معذرت خواستن، من مي‌برايم. پدر كه بسيار مي‌آيد و معذرت مي‌خواهد، بچه از بين صندوق مي‌برايد كه همين روز، روز حمله ديو‌ها و پري‌ها بود. وقتي كه آنها در حالت حمله مي‌باشند، شهزاده مي‌برآيد و مي‌گويد: من از روي پري بوسيده بودم و گل قهقهه را از قصر شما من گرفته بودم. پري سبز بخاطر بسيار دلاوري، از سخنان شهزاده بسيار خرسند مي‌شود و مي‌گويد: تو همان شهزاده دلاوري كه در هفت پرده كوه قاف آمدي و با بسيار يك جرئت و دلاوري به قصري من داخل شدي و گل قهقهه را گرفتي و در اتاق من هم داخل شدي؟

شهزاده مي‌گويد‌: بلي. با همين شجاعت و دلاوري پري شهزاده را به همسري خود انتخاب مي‌كند.