بابه خارکش افسانه كهن ترين برگ آموزش و آرمانگرايي(قسمت چهارم)
بچة پادشاه و طوطي
بود نبود يك پادشاه بود. اين پادشاه يك بچه و صد دختر داشت. بچه اش يك طوطي داشت. بچه ميخواهد كه به ديگر شهر برود و از تمام خواهرانش ميپرسد كه به شما چي بياورم؟ خواهر كلان ميگويد:
- يك سرو پا بيار. خواهر ديگر ميگويد:
- به من يك بوت طلا بيار. خواهر خوردي ميگويد:
- به من يك سيت طلا بيار. برادرش خو ميگويد. بچه به پيش طوطي ميآيد. طوطي ميگويد:
- تو بخير برو و بيا. بچه ميگويد:
- ني بگو براي تو چي بياورم؟ طوطي ميگويد:
- تو در هرجا كه طوطيهاي آزاد را ديدي، سلام مرا بگو و بگو اين شرط دوستي نيست كه شما آزاد زندگي ميكنيد و من در قفس بندي هستم. شهزاده ميرود و تمام تحفههاي خواهرهايش را ميخرد و ميرود در صحراه و طوطيها را ميبيند. گپ طوطي خودش به يادش ميافتد و گپ طوطي خودش را به طوطيها ميگويد. يك طوطي لرزيده به زمين ميافتد و خودش را به مرده گي ميزند. شهزاده جگر خون شده، از گپ خودش پشيمان ميشود و به طرف خانه ميرود. تمام تحفههاي خواهرهايش را ميدهد. طوطي ميگويد:
تحفة مرا چه كردي؟ شهزاده ميگويد:
من گپ ترا به طوطيها گفتم. يك طوطي لرزيده به زمين افتاد و مرد. طوطي گپ شهزاده را كه ميشنود، همين طور لرزيده به كنج قفس ميافتد. شهزاده خيال ميكند كه طوطي مرده است. طوطي را از قفس ميكشد و به بيرون مياندازد. طوطي از جايش ميخيزد و ميگويد:
تشكر از آن طوطيها كه براي آزاد شدن من اين كار را كردن. من اين كار را كرده آزاد شدم. بعد طوطي ميگويد:
خدا حافظ شهزاده عزيز. شهزاده اين قصه را به پدرش ميكند. پدرش ميگويد: بچة عزيزم شما هم شرط دوستي و مهرباني را از اين پرنده گان ياد بگيريد.
طاهر و زهره
بود نبود يك پادشاه بود.اين پادشاه يك وزيرداشت. اين هر دو اولاد نداشتند. يك روز پادشاه و وزير تصميم ميگيرند و ميگويند:
هر دوي ما بايد از اين جا برويم. هر دويشان ميروند، ميروند، ميروند تااينكه آنها مانده ميشوند. در نزديكي يك باغ ميرسند، هر دو رفته در باغ خواب ميكنند. وقتيكه از خواب بيدار ميشوند ميبينند كه در بالاي سر شان يك مرد نوراني ايستاده است. از وي بخشش ميخواهند. مرد ازآنها پرسان ميكند:
چرا شما اينجا آمديد؟ آنها ميگويند:
زنهاي ما اولاد نميكنند. ما از پادشاهي و وزيري برآمده اينجا آمديم.آن مرد ميگويد:
بياييد من براي شما دو دانه سيب ميدهم. شما دوباره به خانههاي تان بر گرديد، اين سيبها را با زنهاي خود بخوريد. خانة يكتان بچه ميشود و خانة يكتان دختر ميشود. نام بچه را طاهر و نام دختر را زهره بمانيد و آنها را، هيچ وقت از همديگر جدا نكنيد. پادشاه و وزير دوباره به خانههاي خود ميآيند. سيبها را همراه زنهاي خود ميخورند. خانة وزير بچه ميشود و خانة پادشاه دختر ميشود. وزير به همه شيريني ميدهد. پادشاه به وزير ميگويد:
اين دختر را بكش. وزير دختر را نميكشد. يك كبوتر را كشته، خون آن را به پادشاه ميبرد، پادشاه آرام ميگردد. روزي طاهر در كوچه ساعتيري ميكند. پادشاه ميبيند و ميگويد:
حالا اگر دختر من ميبود همين قدر ميشد. وزير ميگويد:
اگر دختر را بياورم چيزي نميگويي؟ پادشاه خوش ميشود. دختر و بچه را در يك مدرسه ميمانند. آنها با هم دوست و صميميميباشند.
يك روز ملاي مسجد پيش پادشاه ميآيد و ميگويد:
اينها آرام نميشينند. پادشاه ميگويد:
در مابين مسجد ديوار بكن. طاهر و زهره ديوار را غار كرده، هر دويشان گپ ميزنند. ملا باز پيش پادشاه ميآيد و ميگويد:
طاهر و زهره، ديوار را غار كرده با هم گپ ميزدنند. پادشاه ميگويد:
در يك صندق انداخته در دريا رها كنيد. طاهر را در دريا رها ميكنند. صندق در يك مملكت ديگر، در حوض خانة پادشاه ميرود و در همان جا ايستاد ميشود.
پادشاه سه دختر داشت. دختر كلان و دختر خورد، بيرون برآمده ديدند كه در مابين حوض يك صندق است. دختر كلان ميگويد:
صندق از من. دختر خورد ميگويد:
داخل صندق هر چيزي كه بود از من. صندق را بيرون كرده، باز نمودند. ديدند كه در داخل صندق يك بچة مقبول است. دختر كلان ميگويد:
حالا من كلان هستم، بايد من بگيرم. دختر خورد ميگويد:
هر چه كه فيصله كرده بوديم. دختر با اين بچه عروسي ميكند و هيچ گپ نميزند. زهره هم عروسي كرده است، زهره به كاروانهاي خود يك بيت را ياد ميدهد و ميگويد كه هر جاي رفتند، اين بيت را بخوانند، اگر طاهر باشد پيدا ميشود. يك روز كاروانها به همان مملكت ميروند كه طاهر آنجاست و همان بيت را ميخوانند. طاهر صدا را شنيده پيدا ميشود. كاروانيها ميگويند:
زهره گفت، هر جاي كه طاهر باشد احوال آنرا بياوريد. طاهر ميگويد:
ني من ميروم و از پدر دختر اجازه گرفته ميآيم. طاهر همراه كاروانها ميآيد.
زهره، طاهر را از شوهر خود پنهان ميكند. يك روز شوهر زهره خبر ميشود، احوال را به پادشاه ميرساند. پادشاه طاهر را در يك سياه چاه مياندازد. يك روز زهره حلوا پخته ميكند و به همه بنديها تقسيم ميكند، ميبيند كه طاهر نيست. از بنديها ميپرسد: ديگر بندي هست؟ آنها ميگويند:
بلي، زهره ميگويد:
در كجاست. آنها ميگويند:
در مابين سياه چاه. دختر، طاهر را از سياه چاه ميكشد و دوباره به خانه ميآورد و از شوهر خود پنهان ميكند. باز شوهرش خبر ميشود و احوال را باز به پادشاه ميرساند. پادشاه ميگويد:
برده آنرا بكشيد طاهر را ميكشند. پادشاه ميگويد اگر دخترم خبر شد همة شما را ميكشم. يك روز دختر خبر ميشود و خود كشي ميكند. زهره را در پهلوي طاهر دفن ميكنند. شوهر زهره هم خود كشي ميكند. خواهر شوهر زهره ميگويد:
برادر من را در مابين طاهرو زهره دفن كنيد. پادشاه قبول ميكند و در مابين طاهر و زهره دفن ميكند. يك روز پادشاه سر قبر دختر خود ميرود. ميبيند كه يك گل سر قبر زهره و يك گل سر قبر طاهر برآمده و باهم پيچيده است و سر قبر شوهر زهره خار برامده. پادشاه ميفهمد كه گپ، گپ همان مرد بوده است.
نتيجة كار خوب و نتيجة كار بد
بود نبود يك مادر بود. اين مادر يك بچه داشت. نام بچه اش، اميد بود. آنها بسيار غريب بودند. مادر به اميد ميگويد:
برو نان پيدا كرده بيا، اگر نه من از گشنگي ميميرم. اميد ميرود و ميرود، در يك جنگلي ميرسد كه يك مينا در زير درخت نشسته، پايش شكسته است و ناله ميكند. اميد مينا را ميگيرد، پايش را بسته ميكند. مينا خوب ميشود و پرواز ميكند. اميد را دعاي نيك ميكند. اميد ميرود، در باغي ميرسد كه مينا در شاخ درخت نشسته است. مينا اميد را صدا ميزند و يك دانه تخم كدو ميدهد و ميگويد:
اين را به زمين بنشان. اميد قبول ميكند و تخم كدو را به زمين ميشاند. تخم كدو، يك دانه كدوي بسيار كلان ميشود. اميد، كدو را دو نصف ميكند، ميبيند كه از داخل كدو، جواهرات ميبرايد. اميد خوش ميشود و پس خانه ميرود. آنها باي ميشوند. بچه همسايه از اميد ميپرسد: اين قدر طلا و نقره را از كجا كردي؟ اميد ميگويد: من پاي شكسته مينا را بسته كردم، مينا براي من تخم كدو داد. تخم كدو را شاندم، يك دانه كدوي كلان شد. از داخل كدو جواهرات برامد. بچه همسايه ميرود، پاي مينا را ميشكند. مينا دعاي بد ميكند. روزي مينا به بچة همسايه تخم كدو ميدهد. بچه تخم را ميشاند، تخم به يك كدو كلان تبديل ميشود. بچه كدو را ميگيرد و نصف ميكند. از داخل كدو مار، اژدهار، تمسا و نهنگ ميبرايد بچه همسايه را ميخود.
پس ما خوبي كنيم عاقبت خوب ميشود. اگر ما بدي كنيم يا يك كسي را آزار بدهيم عاقبت بد ميشود.