بابه خارکش افسانه كهن ترين برگ آموزش و آرمانگرايي(قسمت دوم)
بناً افسانه بيان نامة آرماني تودههاست. نخستين برگهاي آموزشي، و كتاب درس و عبرت نامة نانوشتة اجتماعي است. ما نيفست و بياننامه كسانيست كه وسيلة نداشته و هميشه سركوب گرديده اند و از روزنة افسانه فرياد كشيده اند.
هيچ قدرتمندي، قهرمان افسانه نيست، و هيچ قدرتمندي در افسانه پيروزي ندارد كه اين خود بيان ماهيت افسانه است.
اخلاق، آموزش، عبرت و اميد، جانمايههاي اساسي افسانههاست. اينكه گيرندة افسانه با تمثيلهاي اخلاقي آن، با اصلاح خويش برسد، درسهاي زندگي را از حوادث آن بگيرد، با شكست و نابودي ظالمان، درس صداقت را بياموزد و بالاخره با مشاهدة كاردانيها و هنرنماييهاي دهقان بچة روستايي و كل بچه - كه نماد قشر پايين جامعه است - و پيروزي اش بر زورمندان، اميد را هميشه زنده نگهدارد.
بناً افسانه نوعيست عاميانه يا مردميدر راستاي اخلاق و آموزش و بيان آرمانهاي تودههاي بي نوا و محكوم،كه همه عناصر: حيوانات و موجودات تخيلي و قدرت و هنر را به خدمت ميگيرد و به اشكال مختلف، تبلور مييابد.
آنچه درين مجموعه ميخوانيد، تعدادي از افسانههايست، كه از زبان كودكان و اطفال گردآوري شده است. اطفالي كه در ليسة سامانيان مربوط مهاجران افغانستان در شهر دوشنبه، مصروف آموزش اند.
گويندگان اين افسانهها هيچ يك از 14 يا 15 سال بالاتر نبوده اند و بيشتر آنرا دو كودك خردسال 9 و 10 ساله مهرنوش جان و فرزانه جان كه در صنف سوم آن مكتب درس ميخوانند، خود گفته و يا با علاقه مندي از ديگران شنيده و جمع آوري كرده اند.
اميد است، درسي را تلقين و تداعي و اميدي را در قلبها زنده نگهدارد و زداينده يي باشد ياسها و نااميديها را.
مرغ، موش و مرغا بي
بود نبود يك مرغ، يك موش و يك مرغابي بود يك روز مرغ ميگويد:
گندم را كه، به آسيا ميبرد؟
مرغابي ميگويد: من نميبرم.
موش ميگويد: من هم نميبرم.
مرغ خودش گندم را به آسيا ميبرد و دوباره به خانه ميآورد.
مرغ ميپرسد: كه خمير ميكند؟
مرغابي ميگويد: من نميكنم.
موش ميگويد: من هم نميكنم.
مرغك خمير ميكند. باز ميپرسد: نان را كه به تنور ميچسپاند؟
مرغابي ميگويد: من نميچسپانم.
موش ميگويد: من هم نميچسپانم.
مرغ نان را به تنور ميچسپاند. آنرا پخته ميكند و در سر دسترخوان ميگذارد. رو به سوي مرغابي و موش ميگرداند و ميگويد: كه نان ميخورد؟
مرغابي ميگويد: من ميخورم.
موش ميگويد: من هم نان ميخورم.
مرغ به آنها نگاه كرده ميگويد: بي محنت، راحت نيست.
ملخ، بقه، پروانه و مورچة زحمتكش
در فصل تابستان و در روزهاي دراز تابستان، ملخ دمبوره ميزد، بقه ميخواند، پروانه بازي ميكرد؛ ولي موچه زحمت كش، در تمام فصل تابستان، براي خود سرشته زمستان را كرد و براي خود آذوقه جمع نمود. آهسته آهسته فصل تابستان آخرشد و فصل خزان رسيد. برگها زرد شد و به زمين ريخت هوا هم كم كم سرد شد. يك روز مورچه براي ملخ ، بقه و پروانه گفت: شما در طول فصل تابستان براي خود هيچ چيز جمع نكرديد. فصل خزان رسيد هوا سرد شده ميرود، شما در زمستان چه ميخوريد؟
پروانه، بقه و ملخ به گفته مورچه گوش ندادند و به رقص و بازي و خواندن خود مصروف شدند. بلاخره زمستان رسيد. هوا سرد شد. برف باريد و همگي بخاطر سردي هوا به خانهها و لانههاي خود، درا مدن. مورچه شب و روز از غذاي جمع كردة خود ميخورد و آرام در خانه خود خواب ميكرد، ولي ملخ، بقه و پروانه در خانههاي خود هيچ چيزي براي خوردن نداشتن.
يك روز بقه بسيار گشنه شد. به خانه ملخ رفته گفت:
- ملخ چيزي بري خوردن داري؟ بسيار گشنه استم. در خانه هيچ چيز ندارم.
- ملخ گفت: من هم بسيار گشنه استم. در تمام تابستان تو خواندن كردي و من دمبوره زدم، هيچ چيز براي خوردن جمع نكرديم. بيا هر دو يما به خانه پروانه برويم. هر دو خانه پروانه رفتند و گفتند:
ما بسيار گشنه استيم چيزي براي خوردن داري؟
پروانه گفت: من هم گشنه استم در تمام تابستان تو دمبوره زدي، بقه خواند و من رقصيدم، هيچ چيز براي زمستان خود جمع نكردم. بيا برويم به خانه مورچه.
هر سه يشان رفتند. ديدند كه مورچه شكمش سير و خوابيده است. او را بيدار كرده، گفتند:
ما بسيار گشنه استيم، براي ما چيزي خوردني بده و گرنه ما ميميريم.
مورچه برايشان خوردني داد و برايشـان گفت: اين نتيجـه غفلت و بي پروايتـان است. بعد از اين در تابستان فكر زمستان را بكنيد و در زمستان آسوده باشيد.
زن بيوه
بود نبود يك زن بيوه بود. اين زن يك بچه بنام «ميو» داشت و اينها يك گوساله داشتند و خيلي غريب بودند. همه دارايي شان صرف يك گوساله بود. ميو به طرف مادرش گفت:
مادر براي اين كه زمستان را خوب سپري كنيم، گوساله را ميكشيم و تمام مردم ده را مهمان ميكنيم و بعد از مهماني به ترتيب همه، ما را مهمان ميكنند و زمستان ما خوب سپري ميشود. گوساله را ميكشند و همه را مهمان ميكنند. بعد آنها يك روز انتظار ميشوند، دو روز انتظار ميشوند و بلاخره يك ماه انتظار ميشوند. هيچ كس اينها را مهمان نميكند. مادرش بسر ميو قهر ميشود و ميو را از خانه ميكشد. ميو ميرود و ميرود بلاخره به صحرايي ميرسد كه در آنجا، جاي ديوها است. اين ديوها سه برادران اند. برادر خورد يك چشم، برادر دومي، دو چشم و برادر كلاني سه چشم دارد و بسيار هيبت ناك ميباشند. ميو نزد آنها ميرود. وقتي چشم آنها به ميو ميافتد، بسيار خوشحال ميشوند و ميگويند: خداوند براي ما غذايي چرب از زمين روان كرد. ما ترا از آسمان ميخواستيم، حالا بگو نامت چيست؟
ميو ميگويد: نام من ميو است. آنها از شنيدن نام ميو حيران ميشوند و ميپرسند:
- ميو چي معني دارد؟ ميو ميگويد:
- ميو به معني پادشاه ديوها است. ديوها قبول نميكنند. و ميگويند: ما با اين قيافه كلان يك ديو كوچك هستم، تو با اين قيافه خورد، خود را پادشاه ديوها معرفي ميكني. ما با تو شرط ميبنديم.
شرط اول اينست كه سنگ را فشار ميدهيم. هر كه از سنگ روغن كشيد، همان كس شرط را ميبرد.
شرط دوم اين است كه، سنگ را پرتاب ميكنيم. سنگ هر كس از چشم غايب شد، همان كس شرط را ميبرد.
شرط سوم اينست كه آواز ميكشيم. هر كه آواز طولاني بكشد همان كس شرط راميبرد. ميو بعد از شنيدن اين شرطها، به ديوها ميگويد:
مرا سه روز مهلت بدهيد ديوها قبول ميكنند. ميو ميرود. در يك درخت آشيانه پرنده گان است. ميو هم تخم يك كفتر را ميگيرد وهم خود كفتر را ميگيرد و همچنان از ني براي خود يك توله جور ميكند و باز ميگردد. به پيش ديوها ميرود و به شرطها شروع ميكند.
شرط اول، ديوها سنگ را به اندازة مشت ميكنند كه سنگ پچق پچق ميشود، اما روغن از آن نميبرايد. ميو سنگ را ميگيرد و آنها را مصروف ميكند. تخم را از جيبش كشيده و مشت ميكند. زردي تخم ميبرايد. ديوها ميگويند:
غالب اول تو شدي. شرط دوم شروع ميشود. ديوها سنگ را پرتاب ميكنند كه بسيار زياد، دور ميافتد. ميو همين طور ديوها را مصروف نموده، پرنده را از جيبش ميكشد و پرتاب ميكند. پرنده به اندازة دور ميرود كه ديوها حيران ميشوند. ديوها ميگويند:
برنده شرط دوم هم تو شدي. شرط سوم را آغاز ميكنند. ديوها به اندازه آواز شان را بلند ميكنند كه ميو حيران ميشود. فكر ميكند كه كوهها به لرزه ميشود. نيم ساعت دوام ميدهد وديگر نميتوانند. ديوها به ميو ميگويند:
اكنون نوبت تو رسيد. ميو طوله را ميگيرد. يك روز ادامه ميدهد. ديوها ميگويند واقعاً تو پا دشاه ديوها هستي. بعد ديوها ميگويند:
ما هر كدام يك يك كار ميكنيم و تو كه پادشاه ما هستي خودت يك كار را انتخاب كن. ميو ميگويد:
من به شما چوب ميآرم. ميو ميرود. يك جنگل راهمراه ريسمان ميبندد. ديوها هرقدر انتظار ميشوند، ميو نميآيد. بعد ديوها ميروند كه ميوتمام جنگل را با ريسمان بسته كرده است. ديوها ميگويند:
ميو تو چي ميكني؟ ميو ميگويد:
من هر روز بيكار نيستم كه به شما چوب بيارم. ديوها ميگويند:
ني تو جنگل را خراب نكن، چراكه ما هر سال چوب بكار داريم، خود ما چوب ميبريم. باز ديوها ميگويند:
خي تو برو آب بيار. ميو ميگويند:
صحيست. ميو ميرود، دور حوض را با ريسمان بسته ميكند. ديوها انتظار ميشوند، ميو نميآيد. باز ديوها ميآيند كه ميو دور حوض را بسته كرده است. به ميو ميگويند:
تو چي كردي؟ تمام حوض را از بين ميبري. چرا كه تمام جانوران از آن استفاده ميكنند. ميو ميگويد:
من بيكار نيستم كه هر روز به شما آب بيارم. ديوها ميگويند:
خير است. برو خود ما آب را ميبريم. ميو قبول ميكند. ديوها شب با يكديگر خود ميگويند:
همين خلته طلا را كه ما داريم، براي ميو ميدهيم و ميگوئيم كه همين خلته را بگير و برو. ديوها ديگر همه قبول ميكنند. صبح ميو از خواب بيدار ميشود، ديوها براي ميو ميگويند:
همين خلته طلا را بگير و از همان راه كه آمدي پس برو. ميو ميرود كه مادرش انتظار است. ميو كه به خانه ميآيد، مادرش از او ميپرسد:
تو اين طلا را از كجا كردي؟ ميو تمام قصه را به مادرش ميكند. مادرش بسيار خوش ميشود و با ميو به خوشي زندگي ميكنند.