فرهنگی، سياسي، معلوماتي ومحيط زيستي

          حكيم

   ابو القاسم فرودسي

 تغبيرات خواب

پس از ولادت فردوسي پسرش در خواب ديد كه منصور (فردوسي) بر بالاي با م آوازي در داد كه از هر سو جوابي آمد. خوابش را به شيخ نجم الدين معبر گفت. شيخ تعبير خواب پسر به طريق ذيل تشريح كرد:

-پسرت سخنگوي شود كه آوازه او جهان را پر كند و از هر سوي عالم به سخنداني اش اقرار كنند.

تخلص فردوسي

سه شاعر درسر حوض سايه و سلقين نشسته بديهه گوئي و شعر گوئي ميكردند. صحبت خوب داشتند. پسركي هشت، ده ساله صحبت شاعران را گوش كرد, سپس در پهلويشان نشست. يكي از شاعران به پسرك با چشم شبهه نگريسته گفت:

-          صحبت ما را اين بچه ميخواساند, اينه پيش كردن لازم.

-          شاعر ديگر گفت:

-          مانيد , شيند , ما شعر ميگوئيم , نوبتش كه آمد, شعر گويد, اگر شعر گفته نتواند, خودش خيسته ميرود.

شعرگوئي سر شد. شاعر اول به پسر بچه چالاك و زيبا كه در خدمت در سرحوض نشستگان بود, نگاهي كردو گفت:

-          از شمع رخت مجلس, ما شد روشن“

-          شاعر دوم گفت:

-          چون عارض تو گل نبود در گلشن.

-          شاعر سوم

-          مثر گانت همي گذر كند در جوشن“

 مصرع چهارم را كه ميگويد؟ هر سه نفر شاعر به طرف پسرك كه مهمان ناخوانده صحبتشان شده بود, چشم دوختند.

پسر گفت:

-          مانند سنان گيو در جنگ پشن

                        هر سه شاعر اين مصرع را شنيده “ آفرين“ گفتند تو صحبت خوب ما را خوبتر كردي. مجلس ما فردوس نما   شد, از همين روز لقب ( تخلص) تو فردوسي.

فردوسي در صحبت شاعران

فردوسي طوسي شاعر بي نظير دور وزمان خود بود. جوان بود و شعر هاي خوب ميگفت. نام وي حسن بود. پدرش باغ فردوس ما نند داشت, به اين نسبت حسن جوان به خود تخلص فردوسي گرفت. در طوس شعر هاي فردوسي را چندان پسند نكردند. يك روز جمع شعرهايش را در كتابي گرد آورد و به غزنين رفت . غزنين مركزدولت سلطان محمود بود.

روز اول به غزنين رسيدنش بر ميداني سيروگشت ميكرد كه چشمش ناگاه به دروازه اي افتاد از كسي پرسيد كه:

ـ اينها كيهايند؟

رهگذر گفت:

                        ـ اينها شاعران پايتخت سلطانند. اين مرد شاعر شاعران عنصري . اين دو شاگردانش فرخي و عسجدي . اينها شاعرند. مردان فاضل و دانا. فردوسي پيش رفت و به آنها سلام داد. عنصري جواب داد و گفت:

-          چه كسي كه غريب مينمائي؟

-          گفت:

-          مردي شاعرم, از شهر طوس آمدم.

                        گفت:

ـ بيا بنشين ما باهم بديهه گوئيم و طبع همديگر بسنجيم. فردوسي بيامد و پهلوي عسجدي بنشست.

عنصري گفت:

ـ ما چهار شاعريم، رباعي گوئيم. هر شاعر يك مصرع گويد. عنصري مصرع اول را گفت:

-          چون طلعت تو ماه نباشد روشن!

-          مصرع دوم را فرخي گفت

-          چون قامت تو سرو نخيزد ز چمن.

-          مصرع سومي را عسجدي گفت:

ـ مژگانت همي گذر كند از جوشن.

مصرع چهارم را فردوسي گفت:

ـ مانندسنان گيو در جنگ پشن.(1)

عنصري از فردوسي اين مصرع را شنيد و در تعجب به ياران نگريست و به فردوسي گفت: ـ

-ازاين مصرع چنان معلوم ميشود كه تو در ملك عجم شاعر بي نظير هستي. عنصري روز ديگر اين بديهه گوئي را به سلطان محمود رسانيد و فردوسي

رابه مجلس او برد. سلطان او را به نزدش خواند به  قوه طبعش قائل شدو فرمود كه شاهنامه را نويسد.

دعوت شدن فردوسي به دربار

سلطان محمود پادشاه مي شود و ميخواهد كه بهترين شاعران، در درگاه پادشاهي جمع آمده، او وشان و شوكت دولتش را،حــــمد و ثنا گويـــند. فردوسي

 

1-درمتنهاي ديگر دومصراع اول جنين آمده است :

چون عارض توماه نباشد روشن

مانند رخت گل نبود درگلشن

نامدار هم در قلمرو او زندگي مي كرد. از پي فردوسي آدم مي فرستد . فردوسي به دربار حاضر مي گردد. پادشاه به او آمرانه مي گويد:

ـ شنيدم كه بسيار شاعر خوب هستي, مي خواهم كه “ شاهنامه“ را به تاجيكي به شعر نويسي!

                        فردوسي با چند بهانه سخن سلطان محمود را، رد ميكند. پادشاه در غضب شده، جلا د را چيغ زده فردوسي را به كشتن امر ميكند وزيران احوال را ديده ميگويند:

ـ پادشاهم, درعرفيت گفته اند كه:

 “ هزار نادان، مرد و سر يك دانا، درد را نبيند.“ كشتن يك كس كار آسان است, ليكن يك شخص را تا درجه فردوسي رسانيدن ،كار آسان نيست .  التماس, فرودسي را نكشته به من سپاريد. در بدل سه چهار ماه، وي راضي مي شود كه شاهنامه را نويسد.

                        پادشاه سخن وزير را قبول كرده، فردوسي را نكشته به زندان فرستاد.وزير هر روز رفته، از احوال فردوسي خبر مي گرفت. در همين بين فهميد كه فردوسي طاقت ديدن روي آدم ابله را ندارد. فرمان داد كه به پيش فردوسي، يك شخص ابله را برده مانند. يك آدم را يافتند كه از هفت سالگي تا هفتاد سالگي، عمرش در چول وبيابان گذشته، هيچ گپ دنيا را فهم نمي كرد. شخص بي فراصت بود, گپ هاي احمقانه مي گفت. انه همين آدم را همراه فردوسي زنداني كردند. فردوسي كار و كردار ويرا ديده و گپ هاي ويرا شنيده يك بيت  را، تكرار به تكرار مي گفت.

 لاله را گفتم سيـــــه دل بودنــــت از بــهر چيست؟

                         گفت حالش اين بود هر كس كه در صحرا نشست.

                هـــمنيـــشن  قــــابـــلم كـــــرد آدم دانــــا مـــــرا   

                خــــاصيت اين مي دهد هــــركــس با دانا نشست.

                        هرگاه كه فرودسي شعر مي خواند، وي آدم گريه مي كرد . فردوسي گمان داشت كه شعر وي، به اين آدم تاثير ميكند و دلش آب شده، مي گيريد. يك روز فردوسي مثال هر وقته شعر خواني سر كرد. اين آدم باز گريه كرد . فردوسي پرسيد:

ـ پدر, شعر من به شما تاثير كرد؟

                        كلمه شعر را شنيدن زمان، موسفيد پريده به كنج زندان رفت وداد زد:

ـ در را سخت تر پوشيد كه شير ندرايد!

فردوسي گفت:

ـ پدر شيرنه, شعر!

موسفيد گفت:

ـ براي من شعرو شير فرق ندارد.

فردوسي گفت:

ـ اين خيل باشد, براي چه وقتي من شعر مي خوانم, شما گريه ميكنيد؟

 موسفيد گفت:

ـ شعر خواني تر ا شنيده آواز بزم, جنبيدن ريشت را ديده جنبيدن ريش بزم كه يك وقت گرگ خورده بود، به يادم مي آيد كه زار زار گريه كرده، دلم را خالي مي كنم.

اين گپ ابله را شنيده هوش از سر فردوسي مي پرد و دو دسته در زندان را مي كوبد. زندان بان چه حادثه شدنش را مي پرسد. فردوسي مي گويد.

ـ من يك شاهنامه نه, ده شاهنامه مي نويسم, فقط مرا از همنشيني اين شخص ابله آزاد كنيد.

فردوسي را آزاد مي كنند. وي سي سال به كوچه نبرآمده، درست نخورده, درست نپوشيده شاهنامه را تمام كرده آورده به پادشاه تقديم ميكند

 

تقديم رستم

يك شب فردوسي، رستم داستان شاهنامه خودش را، خواب مي بيند .پهلوان فردوسي را تعريف و توصيف مي كند و مي گويد:

ـ اي شاعر, تو مرا رستم داستان كردي, براي دوستان يك نامم را به زبان گرفتن بس است كه دليروشجاع گردند و صد دشمن را غالب آيند. از شنيدن تنها نام من دشمن به تهلوكه افتاده چون بيد مي لرزد.

تومرا نامدار كردي زحمت بسياركشيدي . نمي دانم كه عوض زحمتت چه تقديم كنم؟پادشاه توران در يك جنگ ،خزينه اش را پرتافته گريخت . من “مال غير“ گفته غنيمت نگرفتم. آن خزينه را بغير از من كسي حق و حقوق ندارد كه دست زند. اگر گذرت در همان جايها افتد, من خط و مهر كرده مي دهم, خزينه را صاحب مي شوي. ازبين چند سال گذشت. روزي فردوسي  همراه پادشاه و وزير مملكتش به تهران زمين سفركرد. خواب چند سال مقدم ديده اش را، به پادشاه و وزير گفت: پادشاه رموز فهم بود, به فردوسي گفت:

ـ رستم در خوابت گپ حق را گفته است. آن خزينه امروز در اختيار من است. اگر رستم آنرا به تو تقديم كرده باشد,من مقابل نيستم . از همين روز صاحب آن خزينه توران توئي, شاعر شاعران, فردوسي.

حسن خط اياز

گويند هنگامي كه شاعران در دربار محمود عزنوي حاضر بودند, سلطان امر كرد در بـــاره حــسن خط ايــاز، چيزي بگويند. حاضران اشاره به فردوسي كردند. فردوسي

بد اهتاً گفت: 

              مست است همي چشم تو و تير بدست

             بس كس كه زتيرچشم مست تو، بخست

             گـــر پوشــدعارضت ذره عذرش هـست

             كز تيربتــرسدهـــمه كــس خاصاً مـست

           سلطان را اين شعر بغايت خوش آمد و گفت:

           ـ اي ابوالقاسم, ترا كه خود تخلص فردوسي است, مجلس ما را چون فرودسي منور ساختي.

فردوسي و محمود خان

محمود خان پادشاهي بود .روزي وي فرودسي را به نزدش خواند و گفت:                  ـ اي فردوسي , به نام من كتابي نويس كه نامش,“ شاهنامه“ باشد. اگر شاهنامه را نغز گوئي، من به تو زر  بسيار, به هر يك مصرعش يك تنگه طلامي دهم.

                           فردوسي سي سال زحمت كشيده “شاهنامه“ را نوشت و بمحمود خان برد.محمود خان كتاب كلان را ديده، از وعده خود پشيمان شد.ليكن به فردوسي چيزي نگفته شاهنامه را گرفته ماند. براي مصلحت وزيرش را نزدش خواند.وزير خوش ذهن با يك شنيدن، داستان مكمل را به پره گي از يادمي كرد شاگرد وزير نيز ذهن تيز داشت و يك داستان رابا دو شنيدن ازياد مي كرد. پادشاه و وزير بين خود مسله راپختدو به فردوسي كس ماندند. فردوسي به در گاه آمد سلطان. خواهش كرد كه يك داستان شاهنامه را خواند. فردوسي داستان اول را ازشاهنامه خواند . سلطان زهرخندة كرده وگفت:

              ـاين داستان تو نيست. اين داستان را وزير من ايجاد كرده است. اگر باور نكني, وي برايت داستان راپره مي خواند.

          در واقع وزير داستان شاعررا نكته به نكته, يگان مصرع و بيتش راويران نكرده تكرار كرد. شاعر حيران ماند.

          سلطان باز به شاعر نگريسته مي گويد.

-          اين داستان راشاگرد وزير هم مي داند.

           شاگرد هم داستان رانچكانده و نريزانده پره از ياد گفت:

       

 

فردوسي  مات و مبهوت گشت.چه گفتنش را نمي دانست. سلطان محمود حالت گران و وزين شاعر را ديده خرسند شد ويك تين سياه ، برايش نداده از در گاهش راند.

        فردوسي سخت رنجيد از بين چند روز گذشت و اين شعر را نوشته به محمود خان فرستاد:

 اگر شاه را شاه بــودي پــــدر       مرا بــــر نـهادي بسر  تـــاج زر

اگر مـــــادر شـــاه بـــانوبدي         مرا سيم و زر تــــا به زا نو بدي

                        اگربچه آهنـــگري گـــويمت        سخن هـــاي مارا توگوئي غلط

درختي كه تلخ اســـت اورا سرشت          اگر بـــــرنشـاني به با غ بهشت

ز خـلد برينش به هنــگام آب         به بيخ انگبين ريزي و شهدناب

سرانجام گوهر به كــار آورد.         همـــــان مــــيوة تـلخ بار آورد

اگر بيضه زاغ ظلمت سـرشت          نهي زير طاوس بـــاغ بــــهشت

درآن بيضه گر،دم زند جبرئيل         دهد آبش از چشمه صلصبيل

به هنگام آن بيضـــه پروردنش          زانــــجير جـــنت دهد ارزش

شود عاقبت بيـــــضه زاغ زاغ          كشد رنج بيهوده طـــاوس باغ

اگـر بــــچه چغدرا باغـــــبان          ز ويرانه آرد ســوي بــــوستان

به مرغوبي هر سوي راهش دهد           ميان گل آرام و جـــايش دهد

كه روزي پــــروبال پيدا كند           همان كنج ويرانه مــــاواكــند

 اگر مشت ارزن بكارد ملك           به آماج زر بـــربساط فلــــك

به بيل مرصع خـداوند كشت           دهد آبش از جــــوبيار بهشت  

وگر جبرئيلش بـــه وقت دور          كند داس آن ارزن از مــــاه نو

به خود ارزن آخر مائل شود           همان ارزن كشته ،حاصل شــود

زبدگوهران چشم نيكي مدار          كند ماربچه همان كــــار مــــار      چه خوش گفت فـردوسي نيك زاد         كه رحمت بر آن تربت نيك باد(1)
محمود خان اين شعر را خواند و پيش مادرش رفته گفت:

اي مادر, راستش را گوي كه من فرزند كيستم؟  فردوسي مرا بچه آهنگر گفته است . اين مگر راست است؟

مادر گفت:

راست گفته است. من دختر زاي بودم . پدرت گفت كه اگر باز دختر زائي، ترا به جلاد مي دهم. من بازدختر زائيدم . همان روز، زن آهنگر پسر زائيد . من دختر را به او داده، پسرش را گرفتم . تو پسر همان آهنگر هستي.

محمود خان اين گپ را شنيده، پايش سست شد .باخودگفت :كه اگرفرودسي را راضي نكنم , من را رسوا مي كند. بعد به آدمانش فرمود كه :

رويد, فردوسي را گوئيد, آمده زرش ر اگيرد.

آدمان  پادشاه به حويلي فردوسي آمده دروازه اش را تق تق كردند . دختر شاعر برامد . آدمان پادشاه به او گفتند:

               پدرت را گوي,  رفته زرش را گيرد

-   دختر فردوسي گفت:

-         رويد به محمود خان گو ئيد كه:

-         زرفرستاد ن محمود بدان ميماند

آدمان پادشاه آمده اين جواب را به او رساندند. محمود خان حيران شد

 

 

1- در اين پاره شعر ،سرودةچند شاعر جمع آروده شده است. شش بيت اول ازهجويه “ گفتار اندر هجو سلطان محمود“ است كه به فردوسي نسبت مي دهند. چار بيت بعدي از عبدالله هاتفي است. سه بيتي كه بعد از آن آمده است به  شاهپور كشميري تعلق دارد. شاعر پارچة كه پس از آن  آمده ، مشخص نشد . يك بيت آخر از سعدي است در داخل هر كدام اين بخش ها، نيز چند بيت ديگر،جا يافته است. بعضي مصرع ها مضموناُ تغيير يافته است .يك بيت عبدالرحمن جامي وارد شعر شاهپور كشميري شده است.

كه اين چه معني دارد؟ زر دادن من به چه مانند  باشد؟ پادشاه شاعران راجمع كرده پرسيد كه:

اين گپ دخترفردوسي چه معني دارد؟ مصرع ديگر اين شعر را يابيد! شاعران هر چند فكر كردند , معني كرده نتوانستند.  مصرع دوم را نيز نيافتند. آخر پادشاه بازبه حويلي فردوسي آدم فرستاد كه آخر بيت را فهيده بيايد . وقتي كه آدمان محمود خان به د ر فردوسي آمدند , دختر شاعر گفت:

به محمود خان گوئيد كه اول زر را دهد, بعد من مصرع دوم را مي گويم. خدمتگاران پادشاه، رفته زر را آوردند. دختر فردوسي بيت را پره گفت:

زر فرستادن محمود بـــدان مي مـــــانــــد

نوشدار و كه پس ازمرگ به سهراب دهند.

                        و علاوه كرد, - معني اين گپ همين كه انعام پادشاه پس ازمرگ پدرم رسيد.مردم مي گويند كه دختر فردوسي با آن انعام پادشاه، يك كپروك و يك كاروان سراي سازانده است.

هديه سلطان به فرودسي

ماهها سپري شد يا سال, سلطان محمود را با يكي ازاميران اختلاف افتاد . خواست آن امير را تهديد كند. وزير را گفت:

-          چه بنويسم:

-          وزيرگفت:

-          همان كه فردوسي گفته است:

اگر جز به كام من آيد جواب        من وگرزو ميدان و افراسياب

 سلطان باشيندن اين بيت، به ياد فردوسي افتاد و از عمل خود پشيمان شدو روز ديگر دستور داد، شصت هزار مثقال طلا براي فردوسي بفرستند. هديه سلطان محمود وقتي از يك دروازه شهر وارد شد, جنازه فردوسي را از دروازه ديگر شهر بيرون مي بردند.

                        آدمان سلطان هديه را نزد دختر فردوسي بردند. آن دختر از قبول هديه بعد از فوت پدر، خود داري كرد. ناگزير نزد خواهر فردوسي بردند. او گفت:

-          با بهاي آن چنانكه از آرزوي فردوسي بود, سد طوس را بسازند.

تحسين پادشاه

سلطا ن محمود ا فسانة " رستم و اشكبوس " را مطالعه كرد وشاعران دربار را به حضورپذيرفت و گفت :

حكاية " رستم و اشكبوس " را به نظم خواندن ميخواهم .                                        شاعران ازپي كار سنجش قلم شدند.صحيفه ها سياه كردند .هريكي بكوشيد تا اثر مقبول شاه گويد:                                                                                                                           فردوسي نيز افسانة رستم واشكبوس رابه رشته نظم كشيد .همگان اثر هايشان را به سلطان محمود تقديم كردند .داستان فردوسي به سلطان و شاعران دربار مقبو ل افتاد وهمگان اورا تحسين و آفرين ها خواندند.

طوق زرين و فردوسي

شب ايجاد داستان كار نمايي هاي رستم، فردوسي رستم را در خواب ديد ، بسيار تعريف و ستايش اش  ( ستايشش ) كرده ميگفت :

                -  دريغا . در اين جا چيزي ندارم كه تو را تحفه كنم . ولي بدان كه در جنگ طوق طلا از گردن دشمني برگرفتم  و در فلان جا با نيزه به زمين فرو كردم . برو ،  آن را بجوي و آن طوق طلا از توست .

فردوسي در روزي كه سلطان محمود  از آن موضع ميگذشت ، خواب  را بيان كرد و به كمك همراهان سلطان طوق زرين را به دست آورد .

آزمايش فردوسي

نخستين بار كه فردوسي به در بار محمود بار يافت سلطان خواست  او را بيآزمايد .

به او گفت :               

- در بارة حسن فسان اياز يك رباعي بداهتاً بسراي

فردوسي چنين سرود:   

                                                مست است بتا چشم تو و تير به دست،

                                                بس كس كه ز تير چشم مست تو بخست،

                                                گر پوشد عارضت زره عذرش هست،

                                                كز تير بترسد همه كس خاصه زمست

پاسخ فردوسي

سلطان محمود وزير خود خواجه حسن ميمندي را دستور داده است كه در مقابل هر هزار بيتي كه فردوسي بسرايد هزار مثقال طلا به او انعام بدهد. فردوسي از  قسم قسم گرفتن انعام خود داري كرد. خواست همه را يكجا بگيرد. نسبت پرسيدند. فردوسي در پاسخ گفت:

                - همة انعام را يك جا گرفته ميخواهم صرف ساختن سد طوس كنم.          

بيتي از هجونامه

                فردوسي از بغداد به طوس باز آمد. روزي از بازار مي گذشت ،  شنيد كه كودكي اين بيت از     هجونامه را مي خواند:

                                                اگرشاه را شاه بودي پدر

                                                مرا بر نشاندي بسر تاج زر!

فردوسي با شنيدن اين بيت غشي كرد و بر زمين افتاد چون او را به خانه رسانيدند در گذشته بود.

                                   سه شاعر در يك موضوع

ميگويند در يك مجلس ادبي كه گروهي از اديبان و فاضلان زبردست  هرات اشتراك داشتند . صحبت در بارة اشعار بزرگان گذشته ميرفت . يكي از شعرا ضمناً اين قطعه را ازابوشكور بلخي اقتباس آورد:

درخـتي كه تـلخـش بود گـوهـرا

اگر چـرب وشـيريـن دهـي مـر ورا                                       

همـان مـيـوة تـلـخ آرد پــديـد                   

از او و چرب و شيرين نخواهي مزيد .

                 شاعر ديگر در جواب، اين قطعه را از ابوالقاسم فردوسي خواند:

درختي كه تلخ است وي را سرشت                

گرشي  بر نشاني به باغ بهشت

                 ور از جوي خلدش به هنگام آب

                        به بيخ انگبين ريزي و شهد ناب                                   

سر انجام گوهر به كار آورد                      

همان ميوة تلخ بار آورد                       

عبدالرحمن جامي كه در ابن مجلس نيز حضور داشت خواهرزادة خود عبدالله هاتفي را بر  انگيخت تا اين قطعة فردوسي را استقبال كند. عبدالله هاتفي گفت:

                                اگر بيضة زاغ ظلمت سرشت

                                نهي زير طاووس باغ بهشت

                                به هنگام آن بيضه پروردنش

                                 ز انجير جنت دهي ارزنش

                                دهي آبش از چشمة سلسبيل

                در آن بيضه دم دردمد جبريل

                               شود عاقبت بيضة زاغ زاغ

                               برد رنج بيهوده طاووس باغ

شيخ الاكابر و فردوسي

                فردوسي را چند تن از علماي دين در وقت زندگي اش به آتش پرستي عيب دار مي كردند. پس از مرگش شيخ الا كابر طوس از نماز خواندن در جنازة فردوسي خودداري كرد و ديگران را نيز دعوت كرد كه بر مراسم دفنش نروند.

                شيخ الا كابر فتوي نداد كه تربت فردوسي را در قبرستان شهر بخاك سپارند.

                شب شيخ الا كابر، فردوسي را در خواب ديد كه در بهشت است و فرشته گان شعرهاي او را از جمله اين بيت اورا زمزمه مي كنند:

جهان را بلندي و پستي توئي

                 ندانم چه، اي هرچه هستي، تو

چون شيـخ الا كابـر بيـدار شد، از كـرده و گفتـه هايش نسبت شاعر پشيمان شد. سحرگاهان بر مزار فردوسي رفت، فاتحه خواند و عذر خواست.

تيمورلنگ در سر قبر  فردوسي

                امير تيمورلنگ به ايران لشكر كشيد. شهر طوس را گرفت. در طوس قبر فردوسي را ديد و                گفت:

اين قبر كيست؟

وزيرش گفت:

اين قبر فردوسي اوليا!

تيمور گفت:

فردوسي اوليا نبود. او يك شاعر گدا بود، زنيد قبر او را، ويران كنيد!

وزير گفت:

-اميرم ، صبر كنيد.  شاعراوليا يا گدا بودن فردوسي را ميسنجيم.           

تيمور راضي شد. وزير در يك كاغذ نوشت:

       بيامدند  شيران توران زمين

كجا شد مردان ايران زمين؟                          

كاغـذي را درون قبـرفردوسي پرتافته رفتند. بعد از يك روز آمدند كه جواب بيت بيرون قبر ايستاده است. بيت جوابي به اين مضمون بود:

                در عالم نماند شير و پلنگ

                جهان را گرفت روباه لنگ

                تيمورلنگ شرمنده شد و ديگر به قبر فردوسي كاردار نشد.

هر آنكس كه شاهنامه خواني كند

                اتفاقاً شاه همسايه به خاك دولت  سلطان محمود لشكر كشيد. لشكر سلطان محمود به لشكر شاه همسايه پشت گردانيده خواست عقب نشيني كند. در همين لحظه يك جوان اسپ سوار شمشير بدست پيش لشكر گريزه را گرفت و به شعر خواني سر كرد. وي داستان مي گفت، لشكر را با شعر به مردانگي، قهرماني، ننگ و عار دعوت مي كرد . . . لشكر رو به گريز آورده همه به يك آواز:

همه سر بسر تن به كشتن دهيم

از آن به كه كشور به دشمن دهيم

مي گويند و به سربازان شاه همسايه هجوم مي كنند و همه را سربسر تار و مار مي سازد.

                سلطان محمود از گريز لشكرش به تهلو كه افتاده خبر مظفريت را شنيده از سر لشكرش مي پرسد:

                - اين چه معجزه، چه قوه بود كه لشكر گريزه را باز داشت و مقابل دشمن رهنمون ساخت و غالبيت نصيبمان گرديد.

                سرلشكر ديد كه از حقيقت جاي گريز نيست، گفت:

- شاهم، ما خواستيم كمي عقب نشيني كنيم و موقع مساعد پيدا كنيم و به دشمن حمله آريم، همين لحظه يك سرباز جانفداي شما شمشير برايش بالاي سر جلا داده پيش وفق لشكر برامد، پا به ركاب گذاشته قامت افراخته شعر خواني كرد. همه شعرهاي آن سرباز گفته به تكرار كرده به دشمن حمله آورده و مظفر گشتند.

سلطان محمود فرمود كه زود آن سرباز را به حضورش خوانند. سرباز آمد. سلطان سئوال كرد:

تو شاعري؟

بلي سلطانم.

تو براي لشكرم شعر گفتي؟

                      بلي سلطانم.

شعر از كه گفتي؟

شعر حكيم فردوسي گفتم.

كدام فردوسي؟

فردوسي طوسي، ايجادگر شاهنامه.

كدام قسمت شاهنامه را گفتي؟

همان ابيات شاهنامه را گفتم كه مردم را به دفاع آزادي، به وطن پرستي دعوت مي كند:  

بكوشيد تا نام و ننگ آوريد

سر دشمنان زير جنگ آوريد

بكوشيد و يكباره ننگ آوريد

جهان بر بد انديش تنگ آوريد

نگه كن بدين لشكر نام دار

جوانان شايستة كارزار

بهر بر و بوم و فرزند خويش

زن و كودك خود و پيوند خويش

همه سر بسر تن به كشتن دهي

از آن به كه كشور به دشمن دهيم

به خنجر دل دشمنان بشكنيم

وگر كوه باشد اي بن بركنيم

نگر تا نپسندد بگريختن

نگر تا نترسد از آويختن

سر نيزه ها را به زرم افكنيد           

زماني بكوشيد و مردي كنيد          

                    چو در جنگ تن را به رنج آوريد       

از آن رنج شادي و گنج آوريد

ز ما تا بود زنده يك نامدار

نپيچيم يك تن سر از كارزار

سلطانم مردم بيهوده نگفته اند كه:

                هر آنكس كه شاهنامه خواني كند

                اگر زن بود پهلواني كند

                سلطان محمود به سرباز انعام زيادي بخشيده گسيل مي كند و از پي شاهنامة فردوسي مي شود. خبر مي رسانند كه فردوسي بيمار در باغ خودش است. سلطان كاروان پر باررا براي شاعر مي فرستد. شاعر كاروان انعام را مي بيند و سر از زانوي دخترش برداشته:

                - زر فرستادن محمود بدان ميماند، ميگويد به زانوي ديگر دخترش داد و فغان كرده مي گويد.

                - نوشدار وي كه پس از مرگ  به سهراب دهند.

ثمر قرائت شاهنامه

                به يك مرد ثروتمند خدا همه چيز را داد و فرزند نداد. از بين چند سال گذشت و خدا يك  پسرنازنين داد. يگانه فرزند را پف پف، صف صف كرده كلان كردند. كودك ناز پرور از شمال قنات پشه هم شمال مي خورد. از شق شق كفگير و ديگ ميترسيد. مكتب رو شد و به مكتب بردند. با طلبه ها  جور نشد. بچه ها ويرا "تو پسر نه تو دختر" گفته مزاح مي كردند. مادرش هفتة ديگر او را به مكتب دختران برد. ماه و سالها گذشتند. پسرك كلان شد. كلان شد و ليكن مزاجش دخترانه، از كار وزبين مي گريخت، از هر يك چيز و حادثه مي ترسيد. پيكرش هم ضعيف و لاغر . گپ زدن هايش هم دخترانه، ششت و خيز هايش هم.

                پدرش را غم گرفت. پيش حكيمان، دانشمندان، مردان روزگار ديده رفت. پرسيد:

مصلحت دهيد، چه كار كنم كه پسرم جوان دلير، پهلوان، بردم، جسور و ناترس شود.

يكي مصلحت داد كه:

شاگرد پهلوان شود.

پدرش پيش پهلوان نامدار برد. پسرك به ورزش و گوشتين تربية بدن مشغول شد، كمي آب و تاب يافت.

ديگري مصلحت داد كه:

همراهتان به شكار بريد، تير اندازي آموزيد.

پسرك شكاري ماهر و تير انداز خوب شد.

سومي مصلحت داد كه:

شناوري بياموزيد.

پسرك در چند ماه در مشق شناور ماهر شد.

بـا و جـود ايـن همـه زحمت هـا آن همه ترس و شرم دخترانه از پسرك دور نشد.

خصلت هاي خاصة مردانه: شجاعت، جسارت و مردانگي نمي رسيد.

                پدر پسرك پيش مدرس مدرسه رفت. مراد دلش را گفت:

                مدرس:

پسرتان را دو سه ماه به تربية من گذاريد، گفت.

پـدر راضـي شد پسرش را به مدرسه برد. مدرس زود حس كرد كه ذهن پسرك تيز است.  به وي فرمود كه كتاب شاهنامه پيدا كند. پسرك هم شاهنامه را حاضر كرد و استاد از شاهنامه درس گفت. دو سه ماه گذشت و پسرك شاهنامه را ختم كرد.

                در اين مهلت شاهنامه خواني پسرك تماماً تغيير يافت. يك نورس دلير، پهلوان، جسور، ناترس شد. گفتار، رفتار، كردار همه جوانمردانه.  پدرش با هدية زياد پيش مدرس رفته سپاسگذاري كرد و گفت:

                - اگر مخفي نباشد، گوئيد كه چطور شما را ميسرشد كه پسرك ترسو، ضعيف ميزاج و بيچارة مرا به اين يك جوانمرد پهلوان و ناترس، جسور و دلير تبديل داريد؟

                مدرس گفت كه:

                - از شاهنامة حكيم فردوسي سپاسگذار ،منت دار شويد. پسرتان را شاهنامه مرد كرد. مردم بيهوده نگفته اند:

                                هر آنكس كه شاهنامه خواني كند

                                اگر زن بود پهلواني كند

اديب جوان و فردوسي

اديبي جوان قصه اي به سردبير مجله اي براي چاپ سپرد. روزها، هفته ها سپري شدند، ولي قصة مذكور روي چاپ را نديد. هر باري كه اديب جوان در قبول سردبير از تقدير اثرش پرسان مي گشت، برايش وعده ميكردند كه در نوبت است، حتماً چاپ مي شود. طاقت اديب جوان طاق شد. نزد سردبير رفت و به قهر گفت:

- جناب سردبير از آن روزي كه قصة مرا براي چاپ قبول كرده بوديد رسا( درست) شش ماه گذشت. چاپ آن را به خيال هم نمي آريد. در اين بدل در مجله اتان چندين اثرهاي كم مضمون و كم صفت را جاي داديد، ولي قصة من هنوز در جعبة روي ميزتان خواب است. در اين مورد محرر از صندلي بلند شد، نزد جوان آمد و با نرمي گفت:

- جوان خوب شما بسيار بي صبر بوديد. اديبان بزرگ نهايت پر صبر و طاقت بودند. ايشان در صبوري نمونة ديگران بودند. مثلاً فردوسي هزار سال انتظار كشيد تا شاهنامه اش چاپ شود.

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم آذر 1388ساعت 21:4  توسط فایق   |